عباس عبدی
چند روز پیش یکی از استادان دانشگاه تعریف می کرد که هفته گذشته در دانشگاه آنان اساتید انواع دانشکده ها را جمع کرده اند و مسوولان اجرایی و فکری دانشگاه با مقدمه چینی بسیار و ضمن تشریح وضعیت ناخوشایند فرهنگی جامعه و دانشگاه به ویژه از وضعیت فکری و فرهنگی و رفتاری دانشجویان اظهار نگرانی شدید کرده اند و به طور روشن از آنان خواسته اند در کلاس های درس درباره مشکلات فرهنگی و فکری و مذهبی دانشجویان حساسیت نشان دهند و خلاصه اینکه دانشجویان را نصیحت و هدایت کنند. این درخواست به طور روشن، به عنوان یک وظیفه آمطرح می شود، و حتی ادامه وضعیت شغلی آنان (چون بیشترشان استاد پیمانی بوده اند) با دانشگاه به نحوی مرتبط با انجام این وظیفه دانسته می شود. وقتی نوبت به اظهارنظر و احیاناً پرسش استادان می رسد، به طور طبیعی برخی از آنان وارد بحث و چالش می شوند. اعتراض عمده حول این محورها بوده است که اولاً: چنین کاری در توان و تخصص ما نیست.
استاد فیزیک یا شیمی و ریاضی، چگونه می تواند صرفاً با اتکا به این دانش، با دانشجویان وارد بحث و گفت وگو شود؟ دانشجویانی که ممکن است بعضاً در زمینه مسائل فکری و فرهنگی مسلط تر از این اساتید هم باشند. دوم اینکه چگونه می توان وارد این مباحث کشدار شد، و در عین حال وظیفه آموزش درس اصلی خود را نیز به درستی انجام داد؟ طرح یک مساله کوچک در کلاس می تواند برای دو ساعت وقت کلاس را پر کند و زمان هم کم بیاید و آخر هم معلوم نیست بحث و گفت وگو به نفع کدام طرف باشد؟ تردیدی نباید داشت که دانشجویان اهل بحث از بروز این اتفاق استقبال می کنند و این خلاف نتیجه ای خواهد شد که دست اندرکاران در نظر خود دارند. سوم اینکه انجام این وظیفه بر عهده حوزه های علمیه و رسانه های جمعی و نیز نهادهای مذهبی و معلمان درس های معارف و سایر دروس مشابه و نیز معاونت های مربوط در دانشگاه است.
روشن است که با انتقادات مطرح شده، نباید انتظار داشت که آن دعوت به نتیجه روشنی پایان یافته باشد ولی اگر از بنده میپرسیدند که هدف از آن جلسه چه بوده و از استادان مذکور چه درخواستی وجود داشته، توضیح میدادم که شاید منظور واقعی در پس سخنان رسمی نهفته بوده است، زیرا آنان میدانستهاند که استادان علوم تجربی و علوم پایه نه فرصت و نه لزوماً توان آن را دارند که با دانشجویان وارد گفتوگوی فرهنگی و سیاسی و مذهبی شوند، بنابراین استادان مورد خطاب باید متوجه میشدند که هدف و خواسته چیز دیگری است. درخواست روشن است؛ استفاده از اقتدار استاد برای امر و نهی به دانشجویان که چنین و چنان باش تا مواجه با غصب من (هنگام نمره دادن) نشوی! مگر نه اینکه مدتی پیش گفته شد که میان حجاب و نمره ارتباط برقرار میشود. این درخواست وجه خوشبینانهتری هم دارد و آن این است که دستاندرکاران دانشگاه تصور میکنند نصیحتهای اخلاقی، سیاسی و مذهبی استادان علوم تجربی موثرتر از نصایح دستاندرکاران مستقیم این امور در دانشگاهها و جامعه است. این تصور با واقعیتهای موجود انطباق دارد و درست هم هست، زیرا در غیر این صورت چه معنا دارد که مثلاً یک استاد معارف اسلامی از استاد ریاضی بخواهد که دانشجویان را از گمراهی نجات دهد؟
مثل این است که استاد ریاضی نتواند دانشجویان را با ریاضی آشنا کند، برای جبران از استاد معارف درخواست انجام این وظیفه را بکند اما اشکال این تصور در این است که نمیدانند این نصایح وقتی موثر خواهد بود که از دل و عقل و ایمان و اعتقاد بیرون آید و اگر ناشی از یک وظیفه اداری باشد، نه تنها موثر نخواهد بود که اثرات منفی خواهد داشت و اگر بتوان دانشجویان را از این طریق تحت فشارهای رفتاری قرار داد، فقط به بروز دورویی در دانشجویان کمک خواهد شد، نه چیز دیگر. مشکل واقعی اینجاست که این راهحلها بر یک تصور نادرست متکی است. اگر به 35 سال پیش برگردیم، در دانشگاههای کشور نه استادان معارف بودند، نه نهادهای مذهبی و نه اینکه برای فعالیتهای اسلامی و دانشجویان مذهبی، امتیازی یا بودجهای قائل میشدند و نه رسانهها در جهت ترویج مذهب تبلیغ میکردند.
سهل است که در همه موارد عکس این وضعیت بود، یعنی این دانشجویان در مضیقه و فشار بودند، مدیریت دانشگاهها و حتی برخی از استادان به طور علنی با آنان مخالفت میکردند و اجرای برنامههای مخالف ارزشهای دینی با کمک رسمی و سیاسی و مادی مواجه میشد و رسانههای رسمی کشور هم در مسیر مخالف این ارزشها حرکت میکردند، ولی با همه اینها فضای دانشجویان در مسیری کاملاً متفاوت از خواست رسمی سیر میکرد، چرا؟ یک پاسخ این است که نهاد مذهبی تربیتکننده دانشجویان، استقلال کامل خود را از قدرت حفظ کرده بود. الان هم تا وقتی استقلال نهادهای اجتماعی محترم شمرده نشود و باری اضافه بر وظیفه هر نهاد بر دوش آن قرار نگیرد، قطعاً وضعیت کنونی ادامه خواهد یافت. و این اقدامات هیچ چیزی جز خالی بودن چنته را اثبات نمیکند.