محمد معماری
تاریخ بشری شاید کمتر مردمی را به خاطر داشته باشد که در هفت سالگی جنبش شکوهمند و پرآوازه پر امیدشان ناامیدانه مرگ آن عزیز از دست رفته را به عزا نشسته باشند اما مردم ایران همانگونه که از بسیاری جهات منحصر به فرد هستند در این زمینه نیز کمنظیرند. اکنون که هفت سال از آن "شور ملی" میگذرد و شعور جمعی عقلانیت منطقی آن را به قضاوت نشسته است و در حالی که نه تنها صحبت از دوم خرداد "دمده" و "تاریخ گذشته" شده است؛ بلکه برای بسیاری نوستالژی یادآوری آن نیز تراژیک و حسرتآور گردیده است باز حتی به خاطر رمانتیسم ایرانی نیز که خاطرهآور بوده است میتوان دوباره از آن سخن گفت.
چه بخواهیم و چه نخواهیم جریان اصلاحطلبی که جرقه آن در دوم خرداد 76 زده شد واقعیتی است که بر قاموس تاریخی این کشور حک شده است و اگرچه بسیاری از پدران تنی و ناتنی از مرگ آن بیتفاوت صحبت میکنند اما آن شور و شوقی که اکنون در پستوی خانهها نهان شده است ارزش و اهمیت آن را دارد که باز به این موضوع رجوع شود و دوباره مورد بازبینی قرار گیرد. اگر از بسیاری بحثهای مطرح شده حول چیستیشناسی اصلاحات که برخی تولد آن را ناقصالخلقه و ناپخته خواندند و بعضی وجودش را نامبارک و نالازم شمردند به آرامی گذر کنیم واقعیتی گریزناپذیر و حائز اهمیت در برابر هر تفکر پرسشطلبی قد علم خواهد کرد.
پارادایم دوم خرداد قابله گفتمان روشنفکری دینی در ایران شد. هیچ عدم قطعیتی در این حکم وارد نیست اگرچه در وادی قدرت و سیاست با عدم یقین صحبت کردن نشان پختگی متکلم است. پارادایم دو خرداد و لیدر محجوب آن سرآغاز حضور و ظهور نحله فکری جدیدی در ساختار قدرت ایران شد که هم از طرف عام مورد عنایت قرار گرفت و هم نخبگان خاص آن را حمایت کردند. مردمسالاری دینی الگوی جدیدی در ساختار قدرت ایران شد که هم از طرف عام مورد عنایت قرار گرفت و هم نخبگان خاص آن را حمایت کردند. مردمسالاری دینی الگوی فکری جریان اصلاحات مولود دوم خرداد که به عنوان "بدیل ایرانی دموکراسی غربی" مطرح شد به عنوان نظریهای که در نظر داشت دموکراسی بومی را تئوریزه کند از طرف مغزهای جریان اصلاحات مورد استقبال واقع شد.
سالهای نخستین پس از دوم خرداد که گویی فریادهای خفته جامعه همیشه نخبهکش ایران محل ظهور و بروز یافته و مطبوعات اصلاحات تجلیگاه این امید به آینده قرار گرفته بود دوران اوجی لقب گرفت که گروهی از اندیشمندان ایران ایدهآلهای ذهنی خود را به واقعیت جامعه عرضه کردند. روشنفکری دینی نحلهای از اندیشه وامدار دوم خرداد که پس از آن از حوزه آکادمیک و تخصصی دانشگاهی بیرون آمد و وارد گسترده [گستره] مطبوعات "دوران طلایی" شد و از آن طریق در بستر جامعه رواج یافت. ذهنهای اندیشمند جریان اصلاحات و در راس آن رییسجمهوری منتخب دوم خرداد نمونه اعلای چنین تفکری بودند (و به نظر کماکان نیز هستند.) رد بنیادگرایی سنتی و مخالفت با سکولاریسم مدرن غربی درونمایه تفکر این گروه حاکم بر نهاد حقوقی اجرایی کشور بود. تلاش برای بنیان نهادن مکتبی که در آن قبول مذهب رد آزادی را نتیجه ندهد و حضور آزادی نفی مذهب را باعث نگردد دغدغه اصلی روشنفکران دینی اواخر دهه هفتاد ایران بود که در اندیشه آن بودند که جامعه در حال گذر ایران را با نسخهای ایرانی از دموکراسی غربی که در آن لائیسم را که به عنوان یکی از پیشفرضهای جامعه مدرن همیشه همراه مدرنیته ظهور کرده است را به سلامت دور زده جامعه ایران را بدون سکولاریزه شدن مدرن گرداند. تئوریسینهای مردمسالاری دینی که بر مبنای ایدهآلهای ذهنی خود در پی خلق مدینه فاضلهای از جامعه ایران بودند که در آن هم دیکتاتوری و توتالیتاریسم حاکم بر آن که به مانند کهن الگوهای تاریخی دموکراسی و یا ترجمان آن مردمسالاری را ذبح شرعی کرده بود به کنار رانده میشد و هم جای خلا عظیم "اقلیم گمشده روح" که غرب خسته از مرگ خدا آن را آزموده بود به نوعی حل میگردید. همآوایی سیاست و دیانت و پرهیز مجدانه از قبول افتراق آن دو زیربنای تفکری بود که اندیشه مردمسالاری دینی بر آن بنا شده بود. اعتقاد به سیاست ایدئولوژیک و قدرت اخلاق مدار الگوی تئوریک روشنفکران دینی پس از دوم خرداد بود که سعی داشت در حیطه پراتیک و بیرونی، حاکمیت شکلهای عملی ظهور آن را به نمایش گذارد و آنرا به عنوان دستآورد جدید عرصه سیاست به جهان فلسفه سیاسی عرضه کند.
این صفحات شمایل کلی از سیرت اندیشه روشنفکران دینی پس از جنبش دوم خرداد در ایران بود که هم مورد استقبال گسترده عمومی واقع گردید و هم از تیغ تیز منتقدان در امان نماند. از همان آغاز چنین بحثهایی پیرامون مفهوم مردمسالاری دینی و تاویلهای متکثر ارائه شده حول آن پرسشها و چالشهای بسیاری در ارتباط با آن پدید آورد. که تردید در تحقق وعدههای آن را باعث گردید. اینکه آیا دموکراسی دینی نسخهای واقعی و بدیلی مناسب و با معنا از بزرگترین دستآورد مدرنیته خواهد بود و اینکه آیا مدرنیته ایرانی پروژهای قابل وصول بوده، ابزارهای تحقق آن فراهم گردیده است در کنار ابهام و تردیدی که بر خود عبارت "روشنفکری دینی" مترتب بود بزرگترین آزمونهایی بود که گفتمان مولود دوم خرداد را به مسلخ مباحثه کشاند. اصلیترین چالشی که در این ارتباط مطرح گردید و هماکنون نیز فربهتر شده است پارادوکسیکال خواندن خود عبارت "روشنفکری دینی" بود. بنا به اعتقاد بسیاری که بر این باور بودند که دو مفهوم روشنفکر و مذهب دو مقوله مانعهالجمع هستند و همنشینی آن دو امری است محال، شایعترین چالش پیش روی روشنفکران دینی بوده و هست. پذیرفتن روشنفکر به عنوان فردی که به تعبیر میشل فوکو وظیفهاش این است که "از رهگذر تحلیلهایی که در عرصههای خود انجام میدهد تا امور بدیهی و مسلم را مورد پرسش و مطالعه قرار دهد و عادتها و شیوههای عمل و اندیشیدن را متزلزل کند آشناییهای پذیرفته شده را بزداید و قاعدهها و نهادها را از نو ارزیابی کند" در کنار مذهبی که ایدئولوژیک است و ایدئولوژی که در ذات خود محدودکننده و چهارچوبساز است به طور کلی مذهب معتقد به آن را مقید در چهارچوب آن قیدها میسازد و آزادی خروج و مورد پرسش قرار دادن چهارچوبهای آن را از معتقد به آن میستاند بزرگترین شبههای است که بر ادعای تحقق جامعه مردمسالاری دینی وارد گردیده است. اینکه چگونه مذهب در کنار روشنفکری قیدزدا به تفاهم خواهد رسید و آیا تفکر ایدئولوژیک مذهبی حقیقتجو با اندیشه سیاستورز مصلحتبین خواهد توانست به یک همنوایی مشترک برسد هدفی بود که نحله روشنفکری دینی دوران اصلاحات در پی جواب مثبت دادن به آن بود تا هم تئوریزه کردن مبانی آن تفکری جهانی را پایهریزی کرده باشند و هم حکومت ایران را به عنوان نمونهای عمل موفق تحققیافته آن به ویترین حاکمیتهای جهانی عرضه کرده باشند.
اما اکنون که هفت سال از ظهور و خیزش گسترده چنین گفتمانی گذشته است به نظر میرسد هر دوی این اهداف ناتمام ماندهاند. تئوریسینهای مبانی روشنفکری دینی که مغزهای متفکر اصلاحات نیز شمرده میشوند، اکنون شاهدند که ایدهآلهای ذهنی آنها در واقعیت جامعه ایران به بنبست رسیده است. مرگ اصلاحات به تعبیر مغز اصلاحات که آن را قطعی و برگشتناپذیر میداند اگر الزاماً مرگ روشنفکری دینی را نتیجه ندهد حداقل شکست مقطعی آن را اعلام کرده است. مرگ زودهنگام و تراژیک جنبش ملی مردم رمانتیک و کمحوصله ایران که حتی نتوانست دوران طفولیتش را پشت سر بگذارد اگر رای به ختم نافرجام همیشگی تفکر روشنفکری دینی ندهد لااقل ناپختگی مقطعی آن را اثبات کرده است. پس اگر با مسامحه و مدارا مرگ اصلاحات را معادل مرگ گفتمان روشنفکری دینی تعبیر ننماییم به ناچار حداقل میبایست افول اجتنابناپذیر کنونی آن را باور کنیم. تفکر روشنفکری در ایران رو به خاموشی است. نه دیگر شور و شوق مردم عامی در شکافتن ابعاد آن را شاهد هستیم و نه دیگر اشتیاق نخبگان برای بازآفرینی و بازبینی اصول آن را. اگرچه هنوز اندیشمندان از این گروه هستند که مصرانه در تلاشند مرگ اصلاحات را به پای تفکر روشنفکری دینی نگذارند و این نوع گفتمان روشنفکری را کماکان حاضر و بارور نشان دهند. اما واقعیت جامعه ایران و تحولات پیشروی آن حقایق متفاوتی را آشکار میکند که همسانی نزدیکی با چنان فرضی ندارد. شاید "سکولاریسم حداقلی" که در میانههای جنبش اصلاحات مطرح شد نظریه مناسبی میتواند باشد که هم مرگ دردناک روشنفکری دینی را باعث نگردد و هم ایران در حال ورود به مدرنیته را با موانع عبورناپذیر مواجه نسازد.
اکنون که جشن هفت سالگی دوم خردادیها بر بالین بیجان اصلاحات بدون هیجان و غوغا به آرامی برگزار میگردد. فلسفه تاریخ نویدبخش مردان معتقد به روشنفکری دینی خواهد بود. پست مدرنیسم این را به جهان اندیشه آموخته است که ایمان به تکامل خطی تاریخ و پیشرفت قطعی انسان که محصول اندیشهی گفتمان مدرنیته بوده است منسوخ گردیده و دایروی بودن مسیر تاریخ این امید را هنوز برای وامداران اندیشه روشنفکری دینی در پی دارد که نقطه تکامل و اوج بلوغ و شکوفایی جامعه و ملت ایران در قالب اندیشهی روشنفکران مذهبی متبلور خواهد شد اگرچه حرکت در منحنی بسته تاریخ و رجعت به نقطهی کنونی آن (که دوم خرداد هم آغاز و هم فرجام آن را بسیار زود به بار آورد) هزینههای بسیاری را به جامعه تحمیل کند و نسلهای بسیاری چشم به راه آن سالهای طولانی منتظر و طالب باقی بمانند.