«آمریکا در جهان معاصر»، از مهمترین مقالاتی است که هانتینگتون پس از رویدادهای هولانگیز یازدهم سپتامبر نوشته و در آن کوشیده است آن رخدادها را در قالب نظریه «برخورد تمدنها» توضیح و با تشریح اوضاع جهان معاصر، جایگاه و نقش آمریکا را در آن تبیین کند. این مقاله از منظر روششناختی، بویژه برای دانشپژوهان روابط بینالملل درخور توجه است زیرا نشان میدهد که چگونه یک نظریهپرداز زبده و کارآزموده، نظریه موزونی را مهندسی و تبیین میکند و قوام میبخشد بهگونهای که میتواند برای سالها جریان حوادث و رویدادها را توضیح دهد. نبوغ هانتینگتون درواقع نه چندان در ژرفای تفکر علمی وی نسبت به موضوع، بلکه در همین زیرکی و موقعشناسی اوست. هانتینگتون نظریه برخورد تمدنها را نزدیک به یک دهه پیش مطرح و آن را چارچوب مفهومی یا پارادایم تحلیل رخدادهای بینالمللی در دروه پس از جنگ سرد توصیف کرد. وی از احتمال نزدیکی یا اتحاد تمدنهای اسلامی و کنفوسیوسی و برخورد آنها با تمدن غرب سخن گفت و درباره پیامدهایش هشدار داد. نظریه این متفکر با نفوذ در آغاز با واکنش گسترده و منفی برخی محافل علمی و سیاسی جهان روبهرو شد لیک بعدها بویژه در پی رویدادهای یازدهم سپتامبر، بسیاری کسان، ناگزیر، از آن به عنوان پذیرفتنیترین قالب برای توضیح مسائل جهان معاصر یاد کردند. جالب اینکه بیشتر پژوهشگران و دستاندرکاران سیاست نیز در عین اذعان به کاستیهای علمی نظریه هانتینگتون، خود را ناچار از پاسخ دادن به آن میبینند و در عمل میپذیرند که این باطل بر اثر تَرکِ ذکرش فعلاً نخواهد مرد.
درواقع، هانتینگتون با طرح بهنگام نظریه برخورد تمدنها موجب شد که اهداف، ابزارها و ارزشهای مؤثر در سیاست بینالملل، مورد بازنگری قرار گیرد و اهمیت نقش فرهنگ و تمدن در روابط میان ملتها برجسته شود. به اعتقاد نگارنده، همچنان که حوادث جاری بینالمللی نشان میدهد، نظریه هانتینگتون از دو منظر تئوریک و اجرایی همچنان مهم و درخور تأمل است. این نظریه نه تنها به شناخت ما از ماهیت روابط بینالملل در جهان معاصر کمک میکند بلکه بنیاد آثار عملی و بسترساز سیاستهای خاص برخی از دولتمردان در کشورهای وابسته به تمدنهای مختلف شده و آنان را به سوی پیگیری یا وانهادن برخی از اهداف سیاسی سوق داده است. این اندیشه همچنین رونق بخش بازار بیگانههراسی و محاصرهاندیشی عوام و سیاستگذاران در اروپا و آمریکاست؛ اندیشه مخربی که در نوشتههای هانتینگتون لنگری علمی و بندگاهی امن و زبانی مشروع یافته است. دنیای پس از یازدهم سپتامبر، نمونه بارز این وضع است.
بیگمان انفجارهای یازدهم سپتامبر در آمریکا و به دنبال آن حملات نظامی این کشور به افغانستان و عراق، ابعاد گوناگون محیط بینالمللی و همچنین گفتمانهای سیاسی را برای زمانی دراز تحتالشعاع قرار داده است، بدانسان که نظام در حال شکلگیری جهانی سخت متأثر از این رویدادها و پیامدهای آن است. در این میان میتوان نمونهوار به گفتمان رویارویی تمدنها در محافل خبری، علمی و حتی سیاسی اشاره کرد که در پی افزایش احساسات ضدآمریکایی بویژه در جهان اسلام از یکسو و صفآرایی غرب به سرکردگی آمریکا برای مبارزه با ترویسم بعنوان دشمن جدید از سوی دیگر، گسترشی چشمگیر پیدا کرده است. دو روز پس از انفجارهای آمریکا، روزنامه هرالدتریبیون در مقالهای به قلم جان وینکور نوشت که این حوادث برخورد تمدنهای اسلامی و غرب را آشکار ساخته است.
در واقع رویدادهای یازدهم سپتامبر بنیان روابط جهان اسلام و غرب را نیز دگرگون کرده است بهگونهای که با افزایش احساسات ضدآمریکایی در جهان اسلام بویژه در خاورمیانه، متقابلاً در غرب نیز احساسات ضداسلامی تشدید شده و برخی خواسته یا ناخواسته بر حدت و وسعت این احساسات زیانبار افزوده و ادله جدیدی برای اثبات نظریه برخورد تمدنهای هانتینگتون ارائه میکنند و میکوشند پیشبینی وی را به شیوهای هولناک متحقق سازند. از این روی، خرابکاریهای نیویورک و واشنگتن برای ماهها در غرب با این عبارت همراه بود که خطوط گسل تمدنی میان اسلام و غرب فعال شده است. برخی از رسانههای غربی نیز با اظهارات و برنامههای موذیانه خود بر آتشی که میرفت دامنه گستردهتری پیدا کند میدمیدند تا آنجا که نخستوزیر ایتالیا تمدن غرب را اصیلتر از تمدن اسلام خواند و مسلمانان را به علت فرودستیشان در هر رقابتی تحقیر کرد. البته زودتر از آنچه انتظار میرفت، خرد بر احساسات چیره شد و سیاستمداران غربی به تصحیح جریان نادرستی که میرفت آتش جنگی تمامعیار را برافروزد پرداختند و فضای متشنج را تا اندازهای آرام کردند. آنان مراتب احترام خود را نسبت به اسلام و تمدن اسلامی اعلام کردند و اَعمال تروریستی را جدا از تعلیمات اسلامی و مبارزه با تروریسم را مقولهای متفاوت از برخورد تمدنها دانستند. از دیگر سوی، زیرکانه بر ادعاهای هانتینگتون مبنی بر از هم گسیختگی جهان اسلام از درون و خونین بودن مرزهای اسلام انگشت گذاشتند بهگونهای که مقامات کاخ سفید در آخرین گزارش امنیت ملی آمریکا، آشکارا و کینهتوزانه، تروریسم را صرفاً مشکل درونی تمدن اسلامی خواندهاند؛ گویی دیگر تمدنها دامنشان یکسره از تروریست و تروریسم پاک است. بدینسان، برخوردهای مقطعی سیاستمداران غربی تا اندازهای به تلطیف جو آشفته و کاهش برخوردهای خشونتآمیز با اقلیتهای مسلمان در جهان غرب کمک کرد، لیک حلال ریشهای معضل نبود.
تسویهحسابهای قومی و نژادی زیر پرچم مبارزه با تروریسم هنوز پایان نیافته است. حمله به مقدسات اسلامی و بعضاً تخریب اماکن اسلامی همچنان ادامه دارد. گرچه ممکن است در گردباد تحولات جاری بینالمللی، نظریه برخورد تمدنها به لحاظ فکری با پندار پارهای از صاحبنظران مسلمان و غیرمسلمان همگرا و همسو باشد و نیز برخی به تشدید این نوع مباحث و تحقق بخشیدن به تقابل عملی جهان اسلام و غرب علاقمند و در این زمینه فعال باشند، لیک بیگمان چنین سطحینگریها و برخوردهای کوتاهبینانه، پیامدهای زیانباری برای منافع جهان اسلام بطور اعم و منافع ملی ایران بطور اخص خواهد داشت و نمیتوان با بیتوجهی به موضوع، از اهمیت و ضرورت بررسی پیامدهای استراتژیک و هراسانگیز تقویت فرآیند رویارویی اسلام و غرب کاست و تأثیر منفی گسترش چنین تفکر مخربی را در محافل سیاسی و دانشگاهی بسیاری از کشورها نادیده گرفت.
البته این جریانها چندان هم از دید بسیاری از دولتمردان و اندیشمندان ژرفنگر دور نمانده است. اقبال گسترده جهانی از پیشنهاد گفتگوی تمدنها، درواقع گواه روشنی است بر نگرانی جهانیان از تحقق یافتن اندیشه رویارویی تمدنها. هرچند آهنگ تلاشهای بینالمللی برای عملی شدن طرح گفتگوی تمدنها بویژه پس از تحولات یازدهم سپتامبر به کُندی گراییده است، این اندیشه همچنان نقطه امیدی است برای کسانی که میتوانند دورنمای هولناک برخورد تمدنها را در نظر آورند. چه، گفتوشنود به زمان خاصی محدود نیست، هرچند فرایند آن متأثر از محیط و بازیگران بینالمللی است. به سخنی دیگر، به نظر میرسد که زمان آن فرا رسیده است که ژرفاندیشان سیاسی و فرهنگی کشور از دعوت مکرر جهانیان به «گفتگو درباره گفتگو» فراتر روند و برای مفهومسازی کاربردی و فرهنگسازی آن چارهای بیندیشند؛ به همانگونه که در نهادینه کردن این طرح در ساختار نهادهای بینالمللی و منطقهای الحق به موفقیتهای چشمگیر دست یافتند. شاید بازنگری در تعریف گفتگوی تمدنها وافی به مقصود باشد، اما با افکندن نگاهی گذرا به نتایج بیشتر همایشها و نشستهای گوناگونی که در هفت سال گذشته در زمینه گفتگوی تمدنها برگزار شده است روشن میشود که ارائه تعریفی ملموس و کاربردی از این ایده جهانپسند هم آسان نیست. با وجود این، چه اشکال دارد که تعریف کاربردی گفتگوی تمدنها را از اینجا شروع کنیم؟ گفتگوی تمدنها عبارت از گفتگوی متمدنانهای است میان افراد وابسته به فرهنگها و تمدنهای گوناگون بر پایه مشترکاتشان در زمینه مشکلات بشر امروز به منظور پیدا کردن راهحل مشترک. در این تعریف اولاً، انسان بعنوان مخرج مشترک همه تمدنها و فرهنگها اصالت دارد؛ ثانیاً، دیالوگ (باتعریف خاص - هابرماسی) بعنوان روشی برای مفاهمه مبتنی بر مشترکات پذیرفته شده؛ ثالثاً، از گرفتار شدن در گرداب تعریف تمدن و فرهنگ که به زعم پارهای از صاحبنظران در علوم اجتماعی حوزههایی فرضی و مفاهیمی انتزاعی هستند، پرهیز شده است. ساموئل هانتینگتون نیز که نقش عمدهای در جلب توجه جهانیان به اهمیت جایگاه فرهنگها و تمدنها در روابط میان کشورها بازی کرده است، تعریفی کاربردی از تمدن به دست میدهد. از نگاه وی، تمدن عبارت است از بالاترین گروهبندی فرهنگی و گستردهترین سطح هویت فرهنگی که انسان از آن برخوردار است. نکته برجسته در تعریف هانتینگتون، همانا اصالتی است که برای انسان قائل میشود، نه برای مفاهیم انتزاعی تمدن و فرهنگ. چنانکه مقاله زیر نشان میدهد، وی با عنایت به این نکته ظریف است که توانسته رویدادهای جهانی را که منشأ انسانی دارند در پارادایم برخورد تمدنها توضیح کند. کوتاه سخن آنکه اگر اصالت انسان را اصل بدانیم، و مفهوم هابرماسی دیالوگ را بعنوان روشی برای فهم یکدیگر بپذیریم، و تمدن و فرهنگ را عوامل متمایزکننده انسانها از یکدیگر تلقی کنیم، آنگاه خواهیم توانست با پذیرش تعریف بالا، گفتگوی تمدنها را از یک آرمان درونتهی به یک فرایند واقعبینانه و عملگرایانه تبدیل کنیم، به استمرار حیات آن بعنوان پارادایم مؤثر در سیاستهای خارجی و حتی داخلی کشور امیدوار باشیم و از میوه سرمایهای که در هفت سال گذشته برای نهادینه کردن این اندیشه در نهادهای ذیربط بینالمللی و منطقهای صرف کردهایم، بهرهمند شویم. البته برای تحقق عملی گفتگو، به نوشته اوکتاویوپاز، شاعر، داستانسرا و نویسنده سیاسی و دیپلمات مکزیکی،1 باید بر این نکته نیز اصرار ورزیم که ما که هستیم و چه میخواهیم؛ لیک در مقابل این را هم بپذیریم که ممکن است نظر طرفمان با نظر ما تعارض کامل داشته باشد. گفتوشنود نهتنها انکار شخصیت ما نیست بلکه نشان میدهد که منکر شأن انسانی حریفمان هم نیستیم. به بیان موجز، به گفته هلدرلین، شاعر غنایی قَرن نوزدهم آلمان، ما انسانها، آن روز با نام نیروهای مرموز حاکم بر جهان هستی و خداوند آشنا شدیم که توان گفتوشنود یافتیم. آری او میگوید:
زصحبت خود نباید روز برتافت
که تا یارای بشنودن توان یافت
آمریکا در جهان معاصر
نقش آمریکا در جهان و تأثیر آن بر آمریکا دگرگون شده است. بسیاری این تغییرات را نتیجه رویدادهای دهشتناک یازدهم سپتامبر میپندارند و اینکه از آن پس، ما در جهان یکسره تازهای به سر میبریم. آیا واقعاً چنین است؟ من تردید دارم. خطر روزافزون تروریسم و تلاشهای مشترک بسیاری از دولتها برای رویارویی با این خطر، بیگمان بُعد تازه و مهمی به سیاستهای جهانی افزوده است. با وجود این، امروزه ویژگی بنیادین سیاستهای جهانی و نقش جهانی آمریکا نه برخاسته از رخدادهای سال 2001 در نیویورک و واشنگتن، بلکه مولود رویدادهای یک دهه پیش در مسکو است. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد، سه شاخصه محوری جغرافیای سیاسی و محیط استراتژیک را دگرگون کرده است: نخست، ساختار قدرت جهانی؛ دوم، مبانی صفآرایی و دشمنی کشورها؛ سوم، الگوی غالب جنگ در جهان. این تحولات بهگونهای چشمگیر بر نقش آمریکا در سیاستهای جهانی اثر گذاشته است.
ساختار قدرت جهانی
در نظام بینالمللی در دوران جنگ سرد دو ابرقدرت داشتیم که هریک بر بخشی از جهان مسلط بود و برای گسترش نفوذ خود در دیگر نقاط جهان با آن دیگری رقابت میکرد. این رقابتها که جزء لاینفک طبیعت جنگ سرد بود، با تلاش هر یک برای گسترش پایگاه ایدئولوژی سیاسی خود در عرصه جهانی نیز تقویت میشد.
امروزه فقط یک ابرقدرت وجود دارد؛ هرچند بازار گفتگو درباره تکقطبی بودن، چندقطبی بودن یا شکل دیگری از جهان بسیار گرم است. در این جهان تکقطبی، یک ابرقدرت آنهم فارغ از قدرتهای عمده دیگر، در کنار شمار زیادی قدرتهای کوچکتر، نیروی برتر است، که میتواند تک و تنها یا با همکاری ضعیف کشورهای دیگر و حتی بیپشتیبانی آنها، بهگونهای مؤثر مسائل بزرگ بینالمللی را حلوفصل کند و هیچ مجموعهای از دیگر قدرتها نیز نتواند مانعی در برابر آن ایجاد کند. قدرت روم برای چندین سده و در مواقعی از تاریخ نیز سلطه چین بر شرق آسیا تقریباً به این مدل شباهت داشته است. منظور ما امپراتوریهای روم و چین است؛ همچنان که امروزه نیز برخی با اعتقاد، از ظهور امپراتوری آمریکا سخن میگویند. برعکس، در جهان چندقطبی، چند کشور عمده وجود دارند که قدرتشان قابل رقابت است و در جریانهای متغیر با هم رقابت یا همکاری میکنند. در چنین جهانی، برای حلوفصل مسائل بینالمللی، ائتلافی از کشورهای عمده ضروری است. سیاستهای اروپایی نیز برای سدهها تقریباً به همین مدل شباهت داشته است. سیاستهای بینالمللی معاصر با هیچیک از گونههای یاد شده منطبق نیست. لیک مجموعهای است متشکل از ابرقدرتی که امپراتوری نیست، در کنار چند قدرت عمده دیگر؛ بدین معنا که اولاً، ابرقدرت واحد در عرصه مسائل بزرگ جهانی اغلب میتواند اقدامات مجموع دیگر قدرتهای عمده را وتو کند. ثانیاً، ابرقدرت واحد، صرفاً میتواند مسائل بینالمللی را از راه همکاری با برخی از قدرتهای عمده دیگر حلوفصل کند. سرشت و ساختار قدرت جهانی در جهان تک - چند قطبی، چهار سطح دارد که در بالاترین سطح آن ایالات متحده در همه مؤلفههای قدرت برتری دارد. در سطح دوم نیز قدرتهای عمده منطقهای قرار دارند که در بخشهایی از جهان بازیگرانی با نفوذند هرچند گستره منافع قدرتشان به گستردگی منافع و قدرت جهانی آمریکا نیست. از جمله این بازیگران، جامعه اروپا، روسیه، چین، هند، ایران، برزیل و پارهای از کشورها هستند. روشن است که اهمیت، فعالیت و دامنه نفوذ این کشورها بسیار متفاوت است. سطح سوم را نیز قدرتهای متوسط منطقهای تشکیل میدهند که نفوذ آنها در مناطقشان کمتر از نفوذ قدرتهای عمده منطقهای است. سرانجام، بقیه کشورها در سطح چهارم قرار میگیرند که برخی از آنها به دلایل گوناگون بهواقع مهم هستند لیکن در مقایسه با کشورهایی که در سه سطح بالاتر قرار گرفتهاند، نقشی در ساختار قدرت جهانی ندارند. ادامه دارد...