تاریخ انتشار : ۱۶ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۰  ، 
کد خبر : ۱۹۷۲۸۶

تاریخ یک اندیشه


مترجم: پویا صدارت
جرج دبلیو بوش رئیس‌جمهوری آمریکا در یکی از ماه‌های سال 2003 به افتخار دیدار رومانو پرودی رئیس کمیسیون اروپا ضیافت ناهاری در کاخ سفید ترتیب داده بود.
پرودی که می‌خواست میزبان خود را تحت تأثیر عظمت و شکوه این اتحادیه اروپا قرار دهد به تشریح چگونگی گسترش این اتحادیه پرداخت. وی خاطرنشان کرد که اتحادیه اروپا تا سال 2004 چهارصد و پنجاه میلیون شهروند خواهد داشت و قلمرو آن از اقیانوس اطلس تا مرزهای روسیه گسترش خواهد یافت. بوش نیز گفت: «یعنی چیزی شبیه امپراتوری روم، رومانو.» دیگر میهمانان آنگونه پنداشتند که رئیس‌جمهوری آمریکا کمی شوخ طبع شده است. اما بوش دانسته یا ندانسته بر نکته‌ای جدی انگشت گذاشته بود. تلاش گروهی و سازمان یافته برای «وحدت اروپا» که امسال با گسترش اتحادیه اروپا به 25 کشور بسط یافت، ریشه‌های عمیق تاریخی دارد. این ریشه‌ها در واقع به دوره از هم پاشیدگی امپراتوری روم باز می‌گردد.
از زمان سقوط روم گرایشی در تفکر اروپایی وجود داشته که خواهان بازآفرینی یک ساختار سیاسی فراگیر برای اروپا بوده و در این میان امپراتوری روم را نیز الگوی خود قرار داده است.
در سال هشتصد میلادی- بیش از سیصد سال پس از سقوط امپراتوری روم- شارلمانی، پادشاه فرانک‌ها، در رم با کمک پاپ تاجگذاری کرد. امپراتوری جدید او از کوه‌های پیرنه تا دانوب و از هامبورگ تا سیسیل امتداد داشت؛ و بر روی مهر امپراتوری او نیز این عبارت حک شده بود:
«بازآفرینی امپراتوری روم.»
امپراتوری شارلمانی پس از مرگ وی به سرعت مضمحل شد. اما خاطره شارلمانی و امپراتوری که او مایل به احیای آن بود. همچنان الهام‌بخش کسانی بوده که کوشیده‌اند به طریقی اروپا را متحد و یکپارچه کنند. ناپلئون در سال 1802 از روی الگوی «لژیون هونوراتو روم» دوره امپراتوری روم نشان افتخار «لژیون دونور» را ابداع کرد و در سال 1804 در تاجگذاری امپراتورانه خود از شارلمانی یاد کرد. وفاداران به هیتلر نیز سلام رومی می‌دادند و از روی الگوی «Hail Caesar» (سلام بر سزار) فریاد «Heil Hetler» زنده باد هیتلر سر می‌دادند. وقتی نازی‌ها لشکر اس.اس جدیدی را برای داوطلبان فرانسوی تشکیل دادند نام آن را لشکر شارلمانی گذاشتند.
البته رومی‌ها فقط الهام‌بخش مستبدان و دیکتاتورها نبوده‌اند، بلکه الگوی دموکرات‌ها، از جمله معماران ساختمان کنگره آمریکا در شهر واشنگتن نیز بوده‌اند. رومی‌ها و شارلمانی‌ها همچنین الهام‌بخش پدران اتحادیه اروپا بودند که هدفشان دقیقاً مخالفت با جنگ بود. پیمان زیربنایی مربوط به مخلوق آنها در سال 1957 در شهر رم امضاء شد و اسلاف آنها امیدوار بودند که در سال 2004 به این شهر جاودان بازگردند و قانون اساسی جدیدی را امضاء کنند. در همین حال گسترش اتحادیه اروپا نیز از ساختمان شارلمانی در بروکسل اداره می‌شد.
به آسانی می‌توان عناصر مشترک در امپراتوری روم و شارلمانی را که احتمالاً برای سازندگان امروزه اروپا جذابیت داشته‌اند مشاهده کرد. واضح‌تر از همه عناصر، گسترش ارضی محض اروپاست. شاید بتوان تدوین یک نظام حقوقی مشترک، انتشار پول واحد به مثابه نهاد حاکمیت امپراتورانه، احداث جاده‌های مواصلاتی امپراتوری (شبکه‌های ماوراء اروپایی) را نیز به آن افزود. و همه اینها بر یک صلح و آرامش جدید، و ظاهراً ماندگار، برای رومی‌ها استوار است.
وحدت، اخوت، خلاقیت
این باور که وحدت و صلح در اروپا دو روی یک سکه هستند یکی از ارکان اعتقادی مدافعان امروزی اروپاست. در سال 2003 نمایشگاه بزرگی درباره تاریخچه تفکر وحدت اروپا در موزه تاریخ آلمان در شهر برلین برپا شد. ماری- لوئیس ون پلن متصدی این نمایشگاه معتقد است که «تفکر یکپارچه‌سازی و صلح رابطه کاملاً تنگاتنگی با هم دارند.»
هواداران سیاسی برگزارکنندگان نمایشگاه نیز تلاشی نکردند که بر هواداری خود پرده بکشند.
نمایشگاه برلین ریشه‌های روشنفکرانه تفکر وحدت اروپا را برجسته کرد. خانم ون پلن می‌خواست نشان بدهد که «در پشت ائتلاف‌های ناپایدار میان ملت‌ها همیشه افرادی بوده‌اند که درباره مدینه فاضله اروپای متحد اندیشیده‌اند و نوشته‌اند، هر چند که تا پس از جنگ جهانی دوم کسی آنها را جدی نگرفت.» هزاران نفری که از این نمایشگاه دیدن کردند تابلوهایی را در برابر دیدگان خود یافتند که روی آنها جملاتی از فلاسفه و متفکران در تبلیغ اندیشه وحدت اروپا نقل شده بود.
پیر دوبوا، مشاور درک برگوندی در سال 1306 خواستار تشکیل یک فدراسیون اروپایی شد؛ امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی که دعوت مشهور برای «صلح همیشگی» را مطرح کرد، ویلیام پن بنیانگذار پنسیلوانیا، و یکی از مدافعان اولیه تشکیل پارلمان اروپا، و ویکتورهوگو، رمان‌نویس قرن نوزدهمی فرانسه که در سال 1849 گفت: «روزی خواهد آمد که شما فرانسوی‌ها، روس‌ها، ایتالیایی‌ها، آلمانی‌ها و همه ملت‌های قاره اروپا بدون از دست دادن ویژگی‌های متمایز و فردیت باشکوه خویش در قالب یک واحد برتر ادغام شوید» از جمله این فیلسوفان و اندیشمندان بودند. این نمایشگاه برای اینکه مبادا بازدیدکنندگان کم‌هوشتر معنی و مفهوم سیاسی نمایشگاه را درک نکنند آخرین نقل قول را به والری ژیسگار دستن رئیس کنوانسیون تدوین قانون اساسی پرمناقشه اتحادیه اروپا اختصاص داده بود که از مخاطبان خویش می‌خواست «به رویای اروپا بیندیشند.» او گفته بود، «بیائید قاره‌ای را تصور کنیم که در صلح و آرامش به سر می‌برد و از سدها و موانع آزاد است، و در آن تاریخ و جغرافیا سرانجام از در آشتی درآمده‌اند.»
تابلویی از جرائم و بداقبالی‌ها
فقط برگزارکنندگان موزه سیاستمداران سالخورده نیستند که به سرعت به تفکر وحدت اروپا اقبال نشان می‌دهند و آن را هم بهترین راه تضمین صلح در اروپا و نیز یک پیشگرایی طبیعی تاریخی می‌دانند. این تفکر در میان مورخان مهم فرانسوی و آلمانی نیز موافقانی دارد. هیگن شولز، استاد تاریخ در دانشگاه آزاد برلین در انتهای اثر پژوهشی خویش درباره تکامل ملت- دولت اروپایی با عنوان «کشورها، ملت‌ها و ملی‌گرایی» این اندیشه را بیان می‌کند که «کشورها و ملت‌های باستانی اروپا چه بسا به تدریج تحلیل بروند و به پس زمینه کشیده شوند تا راه را برای اروپای متحد باز کنند.»
او معتقد است این تحول احتمالاً پیشرفتی چشمگیر در تلاش‌های پیشین برای، احیای وحدت و یکپارچگی پیشین این قاره خواهد بود که زمانی در قالب تلاش برای بالا بردن یکی از کشورهای قدرتمند اروپا و قراردادن آن در موقعیتی برتر متجلی شده بود و ابتدا اسپانیا و بعد هم فرانسه و آلمان در آن راه گام برداشته بودند.
شولز در اواسط دهه 1990 نوشت ترس و وحشت جنگ در یوگسلاوی مولد تأسف بیشتر درباره گرایش‌های جنگ گونه ملت- کشورهاست. «اصل مصیبت بار کشوری که عامل پیوند آن ارتباط خونی است هنوز هم می‌تواند دموکراسی را به مخاطره بیندازد و اروپا را گرفتار دور تازه‌ای از قدرت آزمایی‌ها کند.»
مورخان فرانسوی معمولاً تمایل کمتری برای کنار گذاشتن روحیات میهن‌پرستانه از خود نشان می‌دهند. با اینحال بسیاری از آنها هم تقریباً بطور غریزی تفکر وحدت اروپایی را با صلح و پیشرفت مرتبط می‌بینند. ژاک بوسار در کتاب «تمدن شارلمانی» (1968) می‌گوید «دستاورد شارلمانی تحقق اروپای متحد بود، در دوره او هیچ جنگی نبود مگر در مرزها.» (با توجه به اینکه این مرد بزرگ برای گسترش مرزهای امپراتوری خود حدوداً 53 بار جنگید این ویژگی را باید مهم تلقی کرد.) از دید بوسار «رونق فوق‌العاده فعالیت‌های فرهنگی، هنری و روشنفکرانه فقط حاصل جامعه با ثباتی بود که شارلمانی خلق کرده بود.»
گاهی اوقات مشاهده می‌شود که کشورهایی که زمانی بخشی از امپراتوری شارلمانی را تشکیل می‌دادند مانند فرانسه، آلمان، ایتالیا و هلند در مقایسه با کشورهایی مانند فرانسه، آلمان، ایتالیا، و هلند در مقایسه با کشورهایی مانند انگلیس و کشورهای اسکاندیناوی که در خارج از این امپراتوری قرار داشتند تمایل بیشتری برای همراهی با تلاش‌های امروزی برای یکپارچه‌سازی اروپا داشته‌اند. شاید به همین دلیل است که مورخان انگلیسی در مقایسه با همتایان فرانسوی یا آلمانی خود کمتر به این اعتقاد داشته‌اند. شاید به همین دلیل است که مورخان انگلیسی در مقایسه با همتایان فرانسوی یا آلمانی خود کمتر به این اعتقاد داشته‌اند که وحدت اروپا لزوماً مترادف صلح و پیشرفت فرهنگی در این قاره است. مثلاً جرج هولمز در کتاب «تاریخ مصور اروپایی قرون وسطی» می‌گوید یکی از درس‌هایی که از این دوره گذشته می‌شود «شور و حرارت و خلاقیت فوق‌العاده است که ناشی از تجزیه و تلاشی قدرت و ثروت است و مناطقی مانند توسکانی، کشورهای بنلوکس و راینلند که در آنها تجزیه و فروپاشی سیاسی کاملتر بوده است شاید خلاق‌ترین مناطق بوده‌اند.»
بحث و استدلال درباره ارتباط میان خلاقیت و فرهنگ از یک‌سو و وحدت و تجزیه سیاسی از سوی دیگر بحث‌هایی کاملاً انتزاعی هستند- به ویژه زمانی که به دوره قرون وسطی مربوط می‌شوند. بحث تاریخی با ورود به دوره معاصر مجادله‌آمیزتر می‌شود. جان لافلند در سال 1997 کتاب «منبع آلوده» را منتشر کرد که عنوان فرعی آن- «ریشه‌های غیر دموکراتیک اندیشه اروپایی»- موضوع کلی کتاب را خلاصه می‌کند. لافلند که یکی از گردانندگان یک گروه «لابی اروپا- ناباور موسوم به بنیاد اروپا است معتقد است در میان جرگه مدافعان اروپا فقط شخصیت‌های مشهوری مانند ژان مونه، رابرت شومن و غیره نیستند که درباره فضائل وحدت اروپا سخن گفته‌اند. هیتلر و بنیانگذاران ایتالیایی فاشیست و فرانسه ویشی نیز سخنان و اندیشه‌های مشابهی در دفاع از وحدت اروپا بیان کرده‌اند.
به عنوان مثال هیتلر در سال 1936 در رایشتاگ (مجلس قانونگذاری آلمان تا سال 1945) گفت، «چندان هوشمندانه نیست که تصور کنیم در خانه تنگ و کوچکی مانند اروپا جماعتی از مردم بتوانند نظام‌های قانونی گوناگون و برداشت‌های متفاوت از قانون را برای مدتی طولانی حفظ کنند.» موسولینی نیز در سال 1933 گفته بود، «اگر اروپا بتواند به ذره‌ای وحدت سیاسی دست یابد چه بسا بار دیگر بتواند سکان تمدن جهان را در دست گیرد.»
اوسوالد موسلی، فاشیست برجسته انگلیسی در دهه 1930 نیز یکی از مدافعان اندیشه وحدت اروپا بود.
بسیاری از اروپا- ناباوران انگلیسی تا حدودی متأثر از اثر لافلند مدافعان امروزی وحدت اروپا را صلح بازانی آرمانگرا نمی‌دانند بلکه آنها را وارثان هیتلر می‌دانند که صرفاً طرحی نوین و ظریف‌تر برای تصرف انگلیس ریخته‌اند. آیا آنها دیوانه‌اند؟ شاید.
آنها مسلماً نطق وینستون چرچیل در زوریخ در سال 1946 را فراموش کرده‌اند، با این‌حال دیدگاه کشورگشایی بی‌سروصدا در انگلیس طرفداران زیادی دارد. امسال وقتی که ژیسگار دستن پیش‌نویس قانون اساسی پیشنهادی خود را عرضه کرد روزنامه پرفروش سان در واکنش به آن کاریکاتوری را به چاپ رساند که نشان می‌داد هیتلر و ناپلئون بر سر نسخه‌ای از این سند در حال منازعه هستند و هر کدام مدعی است «این ابتدا فکر من بود.»
آزمایش دی‌ان‌ای برای شناسایی پدر واقعی اروپا؟
هیتلر نه در کارهای ژیسکار دستن و نه در نمایشگاه اخیر اندیشه‌های وحدت اروپا در برلین جایگاه برجسته‌ای ندارد.
در این موزه سهم آلمان نازی در بحث وحدت اروپا با بیان این جمله که می‌گوید: «هیتلر می‌کوشد قاره اروپا را به نام «اروپای جدید» تحت سلطه رایش سوم درآورد» نفی می‌شود. خانم ون پلن برگزارکننده نمایشگاه می‌گوید از کتاب لافلند به عنوان یکی از منابع نمایشگاه برلین استفاده کرده است. وی در عین حال معتقد است منصفانه نیست که هیتلر را با جنبش معاصر وحدت اروپا مرتبط بدانیم زیرا «اندیشه‌هایش را بر تصوراتی چون برتری نژاد آلمانی، فتح و کشورگشایی استوار ساخته بود، حال آن که اروپای معاصر بر اساس اندیشه برابری انسان‌ها ساخته می‌شود.»
ون پلسن به این ایده که ناپلئون «یکی از سازندگان اروپا» بود توجه چندانی نشان نمی‌دهد. در بروشور معرفی نمایشگاه برلین گفته می‌شود که امپراتور فرانسه (ناپلئون) «از احساسات ملی برای رسیدن به خواسته‌های شخصی استفاده می‌کرد». این بروشور تلویحاً می‌گوید عامل شکست ناپلئون ائتلاف نیروهای وابسته به سلطنت بود و این عامل پیش‌برنده حقیقی صلح و همکاری اروپا بود.
با این حال برخی مورخان فرانسوی ابایی ندارند که بگویند ناپلئون به آرمان وحدت اروپا کمک کرده است.
از آنجا که فرانسوی‌ها هنوز هم عموماً ناپلئون را پدیده‌ای خوب می‌دانند- و البته چرچیل هم او را قهرمان می‌دانست- ترسی از این ندارند که مرتبط شدن وی با آرمان وحدت اروپا به این آرمان لطمه بزند.
برعکس، ماهنامه فرانسوی هیستوریا 2002 مقاله‌ای را تحت عنوان «ناپلئون- پدر واقعی اروپا» منتشر کرد. همراه با این مقاله تصویری از مرد بزرگ فرانسه چاپ شد که او را در حال عبور از آلپ و با کلاهی نشان می‌داد که با نشان رسمی امروزی اتحادیه اروپا تزئین شده بود. در این مقاله گفته شد بسیاری از ویژگی‌های اتحادیه اروپا- مانند قانون فدرال، بازار مشترک، برچیدن مرزها، ترویج اندیشه حقوق انسان- را می‌توان در میراث ناپلئونی ردیابی کرد. او حتی ارتش کبیر را تشکیل داد که بیست ملت را گرد هم آورده بود. چنین تفکراتی فقط به مجله‌های تاریخ محدود نمی‌شود. دومینیک دوویلپن وزیر خارجه پیشین فرانسه اخیراً کتابی را درباره ناپلئون منتشر کرد که در آن گفته است «تاریخ، درستی دیدگاه ناپلئون درباره خانواده بزرگ اروپایی آینده را اثبات کرده است.»
ناپلئون خود تردیدی نداشت که سزاوار است او را یکی از بزرگان اروپا قلمداد کنند. او در خاطرات خود با ابراز تأسف می‌گوید «اگر فقط در جنگ با روسیه پیروز می‌شد اروپا در آینده‌ای نزدیک به ملتی واحد تبدیل می‌شد و هر کسی در هر جایی که سفر می‌کرد همواره خود را در سرزمین آبا و اجدادی واحدی می‌یافت.» علاوه بر آن، «پاریس در آن صورت به پایتخت جهان تبدیل می‌شد و فرانسوی‌ها رشک ملت‌های دیگر را برمی‌انگیختند.»
یک امپراتوری شبیه امپراتوری آمریکا
آیا کسی مجاز است از خوشنامی کمتر نیاکان اروپا دوست دلگیر و ناراحت شود؟ حتی جدلکار اروپا ناباوری مانند لافلند با انصافی درخور گفته است «معطوف کردن توجه به جزئیات تبلیغات نازی‌ها درباره اروپا به معنای آن نیست که اروپا دوستان معاصر فاشیست هستند. چنین چیزی پوچ است.» اگر سازندگان امروزی اتحادیه اروپا مشغول ساختن یک امپراتوری هستند این امپراتوری از نوع جدید و متفاوتی است- که بنای آن بر ترغیب، عبرت و مقررات و قانون است، نه نیروی انتظامی.
طبیعی است که این امپراتوری بلندپروازی‌هایی نیز دارد. اکثر معماران طرح مخاطره‌آمیز اروپای مدرن اگر تحت فشار قرار گیرند اذعان خواهند کرد که امیدوارند روزی اتحادیه اروپا به قدرتی بزرگ تبدیل شود، اما قدرتی صلح‌دوست، لیبرال، مبتنی‌بر قدرت و سخاوتمند و در عین حال قادر به عرض اندام با امپراتوری آمریکا یا چین. بوش وقتی با پرودی درباره امپراتوری جدید روم شوخی می‌کرد نیم واقعی این بلندپروازی را احساس کرده بود. شاید او که خود برخی بلندپروازی‌های امپراتورانه را در سر می‌پروراند این را درک می‌کرد.
ژوزف نای، استاد دانشگاه هاروارد اندکی پیش از ضیافت ناهار درباره آمریکا نوشته بود «از زمان امپراتوری روم به بعد هیچ ملت واحدی این قدر بالاتر از دیگران نبوده است.» در واقع امپراتوری روم بازآفرینی شده است و به نظر می‌رسد که پایتخت آن نیز واشنگتن دی‌سی است- البته فعلاً. شاید پس از مدتی تقسیم‌بندی‌های جدید غرب منعکس کننده همان تقسیم‌بندی‌های قدیمی امپراتوری روم شود که در آن رم و قستنطنیه جای خود را به واشنگتن و بروکسل داده‌اند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات