دکتر سیدمحمد طباطبایی
از هنگام تأسیس امپراتوری هخامنشی در ایران در سال 559 قبل از میلاد، «امنیت و ثبات» منطقه خلیج فارس را دولت ایران در قالب طرح و یا (صلح و ثبات ایرانی) برقرار میکرده است. با توجه به فقدان هرگونه دولت مستقل دیگری در خلیج فارس و حاکمیت مطلق ایران، نظم و قانون ایرانی بر «دریاچه داخلی»اش حکمفرما بوده است. بدین ترتیب، به مدت بیش از ده قرن، منطقه خلیج فارس تحت تسلط کامل حکومتهای مختلف ایرانی (فارسی) قرار داشته و در «دریاچه فارسی» صلح و ثبات ایرانی حاکم بوده است؛ همانگونه که با پیدایش امپراتوری روم، در مدیترانه به منزله یک «دریاچه رومی»، قوانین این دولت حاکم بوده است.
با توجه به این امر که خلیج فارس نزدیکترین دریاچه پایتخت امپراتوری ایران به نسبت سایر آبهای مجاور یعنی اقیانوس هند، دریای عمان، دریای مازندران، دریای سرخ و مدیترانه بوده است، بنابراین میزان حضور و اقدامات دولت ایران در این دریاچه داخلی در مقایسه با سایر دریاها بیشتر بوده است.
در این دوران، مطابق اسناد تاریخی، داریوش کبیر به فرمانده نیروی دریایی خود، دریادار سکیلاس دستور انجام دادن سفر اکتشافی و نظامی در سواحل دریاچه داخلی ایران و دریاهای اطراف آن را میدهد؛ امری که منجر به حفر افتخارآفرین «طرعه داریوش» در سال 517 قبل از میلاد مابین دریای سرخ و رودخانه نیل به منظور توسعه ارتباط دریایی و تجاری میان دریاها و مناطق همجوار میگردد. در کتیبهای که از داریوش در خصوص طرعه احداثی باقی مانده است، وی از دریای پارس برای نامگذاری دریای جنوب ایران استفاده میکند. بر این اساس، در منابع و اسناد باقی مانده از دنیای یونانی، لاتینی و رومی همواره از دریای فارس و خلیج فارس با عنوانهای مختلف «Sinus Persicus»، «Persicus Sinus»، «Mare Persicum»، «Persikon Kaitas»، Aquarum» Persico» یاد میشود.
مورخان و دانشمندان نظیر هرودوت، طالس، نئارخوس، استرابون، کورسیوس، بطلمیوس، آناکسی ماندر، کوسماس، هکاتوس، اراتوستن، آریانوس و غیره در آثار نوشتههای باقی مانده ا زخود از صفت «فارسی» یا «پارسی» برای نامیدن دریای جنوب ایران استفاده کردهاند.
با ظهور دین مبین اسلام و برقراری خلافت اسلامی، خلیج فارس آبراههای برای گسترش آیین جدید بوده است. در واقع گسترش دین اسلام به مشرق زمین از طریق دریایی و به وسیله کشتیهای تجاری و تبلیغی صورت میگرفت که از خلیج فارس عازم نمیکره شرقی شامل شبه قاره هند، مجمعالجزایر اندنزی و حتی فیلیپین میشدند. در این مدت، یعنی از زمان حاکمیت خلافت اسلامی که باعث حرکت تدریجی اعراب بادیه نشین به سمت سواحل جنوبی خلیج فارس میگردد، تا بازگشت مجدد حاکمیت ایران بر دریای جنوبیاش متعاقب بیرون راندن تدریجی اعراب و برقراری حاکمیت مجدد امرای ایرانی، همواره نام خلیج فارس در کتابها و اسناد فارسی، ترکی و عربی استفاده میشده است. در آثار اسلامی و عربی به جای مانده از این دوره همواره از واژگانی نظیر «الخلیجالفارسی» و «البحر الفارسی» استفاده شده است.
دانشمندان و محققان برجستهای از جهان عرب مانند ابوبکر الهمدانی (ملقب به ابنالفقیه)، ابن مسعودی، ابواسحاق اصطخری، ابن زید بلخی، ابن حوقل بغدادی، ابن سعید حمدالله مستوفی، الحرانی، ابوالفداء، شمسالدین شامی مقدسی و غیره همگی در آثار و نقشههای جغرافیایی خود از واژه خلیج یا بحر فارسی استفاده کردهاند. همچنین در قدیمیترین کتاب جغرافیای عربی به نام «حدودالعالم منالمشرق الی المغرب» آمده است: «خلیج فارس از حد پارس برگیرد و با پهنای اندکی تا هند رسد»، همزمان با دوره رنسانس و تغییر و تحولات بنیادین که در سطح کلان و خرد در جهان صورت گرفت، پس از بازشناسی قاره آمریکا و انعقاد قرارداد معروف «توردو سیلاس» (1494 میلادی) با میانجیگری پاپ، متصرفات اسپانیا و پرتغال به ترتیب نیمکره غربی و شرقی تعیین گردید. بدین ترتیب، از اوایل قرن شانزدهم میلادی شاهد حضور اولین دولت اروپایی، یعنی پرتغال در خلیج فارس هستیم. تهاجم همزمان امپراتوری تازه تأسیس عثمانی به مرزهای ایران و درگیری با همسایه غربی، باعث تسهیل حاکمیت یکصدساله پرتغالیها بر خلیج فارس میشود. پس از بیرون راندن عثمانیها از خاک ایران، نوبت به اخراج قاهرانه پرتغالیها به دست شاه عباس کبیر از اوایل قرن هفدهم میلادی و بازگشت صلح و ثبات ایرانی به دریای جنوبی میرسد.
از این زمان به بعد، حضور سایر دولتهای اروپایی نظیر هلند، انگلستان و فرانسه که در دوران نظام چندقطبی اروپایی به موازنه مرکزی نظام بینالملل شکل میدادند، با نظارت و اجازه ایران در خلیج فارس صورت میگرفت. اما از قرن نوزدهم میلادی، تغییر و تحولات جدیدی در سطوح جهانی، منطقهای و ملی، نظم جدیدی را ایجاد کرد که بر طبق آن، دولت ایران ناچار به ایفای نقشی فرعی در تعاملات سیاسی بود. در این مرحله جدید، انگلستان موفق شد با کنار زدن رقیب سنتی و دیرینه خود، یعنی فرانسه و با توجه به آغاز دوران حضور استعماری انگلستان در شبهقاره هند، با تضعیف برنامهریزی شده ایران، حاکمیت خود را بر خلیج فارس تثبیت کند. هدف انگلستان، حذف نهایی «پاکس ایرانیکا» که بهرغم فراز و نشیبهای مختلف همچنان دارای موجودیت بوده و جایگزینی «پاکس بریتانیکا» در خلیج فارس بوده است. بدین منظور، انگلستان از دو راهکار استراتژیک قایقهای توپدار و دیپلماتیک بازی ماهرانه با قراردادها استفاده میکند. بر اساس استراتژی قایقهای توپدار، شاهد گسیل ناوگان قدرتمند بریتانیایی کبیر به خلیج فارس هستیم که هدف از آن اعمال نظارتی خشن و کنترلی دقیق بر منطقه در چارچوب افزایش حاکمیت سیاسی انگلستان بوده است. انگلستان به بهانههای واهی مبارزه با دزدی دریایی (به دست قبائل عرب)، تجارت برده (به دست تجار اروپایی و عرب)، تجارت اسلحه (به دست تجار انگلیسی و هلندی) و استقرار خطوط تلگراف، ناوگان خود را به منطقه فرستاد تا نظم و قانون (Law and order) انگلیسی را حاکم سازد.
در مقابل اعتراضات دولت ایران، بریتانیای کبیر با استدلال فقدان نیروی دریایی ایرانی، مدعی شد که به طور موقت عهدهدار این مسئولیت خطیر گردیده است!
بر اساس دیپلماسی بازی ماهرانه با قراردادها، بریتانیای کبیر شبکهای منسجم از قراردادهای چندمنظوره با شیوخ و قبایل عرب جنوب خلیج فارس منعقد ساخت. این قراردادها باعث گسترش تدریجی نفوذ انگلستان و سرانجام، حاکمیت این دولت بر اعراب سواحل جنوبی خلیج فارس گردید. این قراردادهای برنامهریزی شده، شامل سه مجموعه قرارداد بوده است:
- قرارداد عمومی(General Treaty پس از سرکوب شیوخی که اقدام به دزدی دریایی و راههای آبی تجاری میکردند، انگلستان رؤسای قبایل ساحل جنوبی خلیج فارس را ملزم به امضای اولین قرارداد تحتالحمایگی در سال 1820 کرد. بر اساس قرارداد مذکور، ساکنان این مناطق میبایست دزدی دریایی را کنار میگذاشتند، غارت و تجاوز و حتی جنگ با یکدیگر را موقوف میساختند، تجارت خود را منحصراً با انگلستان انجام میدادند، ارتباطشان با ایران را قطع میکردند و به افتخار انعقاد «قرارداد عمومی» که اولین گام برای شناسایی اعراب خلیج فارس است، ساحل دزدان دریایی به «سواحل متصالحه» تغییر نام یافت.
- قرارداد صلح دائمی Perpetual Peace Treaty مطابق این قرارداد که در سال 1853 منعقد شد، شیوخ سواحل متصالحه تحتالحمایگی انگلستان را به رسمیت شناختند و در داخل اقلیم خود پایگاههایی دائمی در اختیار انگلستان به منظور حسن اجرای قراردادهای مذکور واگذار کردند.
- قرارداد اختصاصی: Exclusive Treaty که شامل مجموعهای از قراردادهایی بوده که از سال 1892 تا 1916 به طور جداگانه با شیوخ عرب امضا شده است و حاکمیت انگلستان بر آنها بنا بر اصل تحتالحمایگی کامل میگردد. بر اساس «قراردادهای اختصاصی» که متون مشابهی دارند، شیوخ به طور رسمی نزد نماینده سیاسی انگلستان د رخلیج فارس تعهد میسپارند:
الف) هیچگونه مذاکراتی با هیچ دولتی صورت نگیرد، هیچ نوع قراردادی با هیچ دولتی منعقد نگردد مگر با اجازه دولت بریتانیای کبیر.
ب) به هیچ هیأت خارجی اجازه اقامت در خاک خود را ندهند مگر با اجازه دولت بریتانیای کبیر.
پ) حق واگذاری، فروش و در گرو گذاشتن خاک خود را ندارند مگر به دولت بریتانیای کبیر.
در واقع انگلستان به خوبی میدانست که برای آن که برای آن که حاکمیت و وضعیت هژمونیک خود را بر خلیج فارس کامل کند، نه تنها میبایست تهدیدهای سایر رقبای اروپایی را بر اساس ایجاد نوعی موازنه قوای بین منطقهای از بین ببرد، بلکه مهمتر از آن، میبایست خطرات بازگشت حاکمیت مالک اصلی و کهن این آبراه یعنی دولت ایران را که از ابتدای تاریخ نام و نظم خود را بر آن گذاشته بود، از طریق خلق نوعی موازنه قوای درون منطقهای، ولو به صورت مجازی و مصنوعی برای همیشه حذف کند.
اگر چه موازنه بین منطقهای با توجه به جایگاه مداخلهگر (Intrusive sector) انگلستان در زیر سیستم منطقهای و نقش موازنهگر (Balancer) انگلستان نظام بینالمللی و با استفاده از سیاست مهار بر اساس استراتژی قدرت دریایی برتر و دیپلماسی انعقاد قراردادهای مختلف با رقبای اروپایی ایجاد شد، اما به منظور ایجاد موازنه درون منطقهای، این کشور بازی ماهرانهای را آغاز کرد که اعراب جنوب خلیج فارس ابزارهای اجرایی آن بودند.
در آن زمان، هدف از انعقاد قراردادهای تحتالحمایگی، شناسایی و هویت دادن به اعراب و در نتیجه، قراردادن آنها در مقابل ایران بود. در واقع، انگلستان سعی میکرد از طریق گروههای کوچک و پراکنده قبایل عرب جنوب خلیج فارس واحدهای منطقهای در مقابل ایران ایجاد کند. به طور سنتی، اگر سیاست قدیمی انگلستان، تفرقه بینداز و حکومت کن (Divide and Rule) بوده است، اما شاهد آن هستیم که دولت انگلستان به دنبال اتحاد و وحدت قبایل عرب جنوب خلیج فارس بوده است. نمایندگان سیاسی انگلستان، ساعتها و روزهای بیشمار در گرمای طاقتفرسای منطقه، اقدام به میانجیگری میان شیوخ و حل دعواهای بیپایان قبایل رقیب و متخاصم میکردند؛ حتی دولت انگلستان با استناد به ماههایی که در شریعت اسلامی جنگیدن در آنها حرام است، شیوخ را به هم نزدیک میساخت. در واقع، با متحد ساختن شیوخ عرب، انگلستان می خواست آنها را در مقابل ایران قرار دهد و سیاست سنتی خود «تفرقه بیانداز و حکومت کن» را با ایجاد خصومت و رقابتی جدید میان شیوخی که به طور سنتی خراج گذار دولت ایران بودهاند، با ایرانی که به طور تاریخی حاکم و مالک منطقه بوده است، اجرا کند.
بدین ترتیب، انگلستان موفق میشود بذرهای اختلاف را میان ساکنان دو سوی خلیج فارس پراکنده سازد تا در صورت لزوم، با تأکید بر مواردی اختلافبرانگیز از جمله نام «خلیج فارس»، بر شدت آن بیافزاید.
هدف سیاسی انگلستان آن بود که با ایجاد وزنهای از شیوخ عرب در مقابل ایران مالکیت تاریخی ایران را بر آبراهی که نظم و قانون ایرانی بر آن حاکم بوده است، زائل سازد، البته از آنجا که دو کفه ترازوی موازنه قوای مصنوعی با هم برابر نبود، انگلستان از وزن خود در کنار اعراب استفاده کرد تا تعادلی در مقابل ایران ایجاد کند؛ فرآیندی که بعد از آن نیز سایر مداخلهگران نظام بینالمللی نظیر ایالات متحده آن را پیگیری کردند.
بنا بر این جدایی دو ساحل جنوبی و شمالی خلیج فارس، انگلستان موفق میشود که وحدت سیاسی این دریای کهن را از بین ببرد. بدین ترتیب، این کشور همگام با سیاست توسعهطلبی خود در خلیج فارس، سیاست ایرانزدایی را نیز در دستور کار خود قرار میدهد. انگلستان به خوبی میدانست که وجود ایرانی مقتدر، نه تنها حاکمیت انحصاری این کشور در خلیج فارس را به چالش میکشد، بلکه با توجه به تأثیر و نفوذ تاریخی زبان و فرهنگ ایرانی در دربارهای هندوستان (به مدت 800 سال) و حتی حضور سیاسی ایران در شبهقاره هند قبل از ورود استعمار انگلستان به آن منطقه، میتواند خطری بالقوه علیه منافع بریتانیای کبیر به حساب آید. ایران قدرتمند اگر خود تمایلی به هند نداشته باشد، به هر حال وسوسه رقبای انلگستان برای اتحاد با ایران با هدف تهاجم به هندوستان محتمل بود. بنا بر این سیاست انگلستان، تضعیف و انزوای دولت تاریخی ایران در مناطق تحت نفوذ سنتیاش بود. به طور مشخص، ابزارهای اجرایی سیاست برنامهریزی شده و بلندمدت انگلستان برای «ایرانزدایی» (Disiranisation) در خلیج فارس عبارت بود از:
- مانع شدن از حاکمیت مؤثر ایران بر خلیج فارس.
- جدا ساختن جزایر ایرانی در خلیج فارس در وضعیتی منزوی از کشور.
- اشغال جزایر ایرانی به نام شیوخ عرب.
- تلاش برای خرید یا اجاره 99 ساله جزایر ایرانی.
- از بین بردن و تضعیف روابط میان ساکنان دو سوی خلیج فارس.
- حذف فرهنگ ایرانی از خلیج فارس.
- ممانعت از ایجاد نیروی دریایی قدرتمند ایرانی.
به دنبال تغییرات بنیادین نظام بینالملل، متعاقب جنگ جهانی دوم و جایگزینی نظام بینالمللی جدید بر اساس موازنه دو قطبی میان دو ابرقدرت شرق و غرب، دولتهای سابق نظامساز اروپایی - از جمله انگلستان - ناچار به ایفای نقشی ثانویه و فرعی در چارچوب نظم جدید جهانی شدند. همزمان با تغییر الگوها و قواعد سنتی استعمار و آغاز عصر «استعمار نو»، روش سیطره و نفوذ قدرتهای بزرگ بر دولتهای کوچک تغییر یافت. سرانجام دولت انگلستان ناچار به تخلیه خلیج فارس شد؛ تصمیمی که تا سال 1971 به طور نهایی اجرا گردید.
بر این اساس، انگلستان به دنبال پایان دادن تعهدات حقوقی خود بر مبنای قراردادهای تحتالحمایگی و ارتقاء دادن شیخنشینها به دولتهایی مستقل برآمد. هدف انگلستان، باقی گذاردن موازنه قوای درون - منطقهای برای همیشه در خلیج فارس بود. به منظور اجرای این هدف، دولت انگلستان قصد ایجاد امارات عربی واحدی را در سراسر ساحل جنوبی خلیج فارس داشت. اجلاس فوریه 1968 در دوبی، صدور «بیانیه وحدت» و ایجاد فدراسیونی از امیرنشینهای جنوبی خلیج فارس، تأییدی بر سیاست قدیمی انگلستان است. هر چند که اعلان استقلال جداگانه شیوخ کویت، قطر و بحرین موجب شد که امارات متحدهای مرکب از هفت شیخنشین باقی مانده بوجود آید، اما پیدایش دستوری این شیخنشینها به دنبال سیاستهای انگلیس در منطقه، هویت سیاسی آنان را همواره به چالش کشیده است.