تاریخ انتشار : ۲۳ دی ۱۳۸۹ - ۰۹:۱۱  ، 
کد خبر : ۱۹۷۳۸۲

خاورمیانه بزرگ و دموکراسی آمریکایی


یوسف محمدی‌نژاد
خاورمیانه کجا است؟ بزرگش چه صیغه‌ای است؟ رابطه دموکراسی آمریکایی با آن چیست؟
خاورمیانه شامل ایران، افغانستان، عراق، ترکیه، سوریه، لبنان و کشورهای حاشیه خلیج فارس است. اما علاوه بر مناطق فوق آسیای مرکزی، قفقاز، شاخ آفریقا، شمال آن و جزیی از شبه قاره را هم در بر می‌گیرد. چه باید کرد؟ لابد همچون کتاب‌های درسی به خواست آمریکائی‌ها در اطلس‌های جغرافیا هم باید تجدیدنظر کرد! به کره جغرافیا نگاه کنید. سه چهارم آن آب است و بقیه خاک شامل: 5 قاره «اور آسیا» یعنی اروپا و آسیا چسبیده و به هم با 4 میلیارد نفر جمعیت بزرگترین قطعه‌ی خشکی دنیاست و مرکز ثقل آن خاورمیانه بزرگ است. این یک تئوری علمی در ژئوپلتیک است. تردیدی نداشته باشید که خاورمیانه گرانیگاه دنیا است و به قول پدران ما چهارراه حوادث! این منطقه زادگاه پیامبران بزرگ، خاستگاه ادیان الهی، محل برپایی و فروپاشی امپراتوری‌های اسلام کلده و آشور، آسام و جایگاه رشد بزرگترین و قدیمی‌ترین تمدن جهان یعنی تمدن مصر همزمان با تمدن سینیک است.
«هرودوت» مورخ یونانی گفته بود، هر قدرتی که آب‌های جهان و خاورمیانه را داشته باشد، آقای جهان است امپراتوری‌های ایران، روم و یونان بدون استثنا به دنبال دستیابی بدان بوده‌اند و هراز گاهی به لحاظ تسلط بر خاورمیانه با هم درگیر می‌شدند. رومیان نبوغ نظامی خاص داشتند و اروپا را از انگلستان تا شرق مدیترانه و بیزانس و شمال آفریقا در اختیار داشتند. اما، هر بار که می‌خواستند به بین‌النهرین و خاورمیانه نزدیک شوند، ایرانی‌ها سد راهشان می‌شدند. اگر روایات جنگل‌های ایران و روم صحیح باشد، شکست سرداران، بزرگی چون کراسوس، آنتونیوس و تراژان در فلات غربی ایران و تارومار شدن لژیون‌های بی‌شمار رومیان همواره بر سر تصرف خاورمیانه بزرگ بوده است یا «جنگ ماراتن» بین ایران و یونان ریشه در همین ماجرا داشته است.
اسکندر مقدونی با تعالیم استادش «ارسطو» در آغاز جهانگشایی متوجه شرق شد و پس از تصرف بین‌النهرین و ایران راهی مصرف شد؛ آنگاه به هند رفت و مرگ زودرس مجالش نداد که بر جهان مسلط شود. اما شروع کارش درست بود جنگل‌های صلیی را که سه قرن به طور انجامید در همین چهارچوب می‌توان تحلیل کرد و بالاخره با شکست مسیحیان در «قسطنطنیه» متوقف شد و از قرن پانزدهم در خاورمیانه بزرگ امپراتوری عثمانی شکل گرفت که همواره از یک طرف با روس‌ها و از طرف دیگر را امپراطوری هنگری (اتریش و مجارستان) و پروس درگیر بود. امپراتوری عثمانی پا به عرصه حیات گذاشت و با قدرت تمام مانع تسلط روس‌ها و غربی‌ها به خاورمیانه شد.
در فیلم دزیره» ناپلئون از صفحه‌ای از فیلم انگشت بر کره جغرافیا می‌گذارد و خاورمیانه را نشان می‌دهد و می‌گوید: برای آنکه امپراتوری جهانی تشکیل دهم باید این منطقه را داشته باشم و با همین نیت به مصر لشکرکشی می‌کند و وقتی در «اسکندریه» پیاده می‌شود می‌گوید حالا جهان زیر پای من است و باید راه اسکندر را ادامه دهم و از ایران به هند بروم. حمله به روسیه و سرمای زیر 45 درجه و مقاومت ملت روس، نقشه‌هایش را نقش برآب کرد. آن شب که از کاخ کرملین ناظر آتش زدن مسکو از طرف مردم بود، به سردارانش گفت اشتباه کردم و می‌بایست خاورمیانه را داشته باشیم و دیگر همه‌چیز تمام شد.
امپراتوری عثمانی مرزهای شرقی‌اش را تا مصر و مرزهای غربی‌اش را تا اتریش توسعه داد و خاورمیانه بزرگ را در اختیار داشت: اما امپریالیسم بریتانیا که از زمان ناپلئون بزرگترین نیروی دریایی جهان را ترتیب داده بود، در جنگ بین‌المللی اول، امپراتوری عثمانی را مضمحل کرد و از خاورمیانه بزرگ، آسیای مرکزی سهم روس‌ها و خاورمیانه غربی عمدتاً سهم انگلیس و اندکی نصیب فرانسه شد. هیتلر هم در شمال آفریقا نیرو پیاده کرد و از جبهه جنوبی روسیه، قصد خاورمیانه و قفقاز را داشت که از «استالینگراد» متوقف شد. بنابراین در تاریخ همواره هجوم‌ها از غرب بر شرق و آن هم بر سر تصرف خاورمیانه بزرگ بوده است. در چند سده‌ی اخیر استعمارگران پرتغالی، اسپانیایی و به خصوص بریتانیا کوشش داشتند برای حفظ مستملکات‌شان تمامی سرزمین‌های اصلی را که خاورمیانه است، در اختیار داشته باشند. تضاد اصلی بریتانیا و امپراتوری روسیه بر سر خاورمیانه بود. در 1917 تقریباً همزمان پایان جنگ جهانی اول، «بالفور» وزیر خارجه بریتانیا طی اعلامیه‌ای معروف به «اعلامیه بالفور» به قوم یهود اجازه داد کشور، مستقل خود را در فلسطین داشته باشند که بالاخره در 1948 بعد از جنگ بین‌الملل دوم منجر به تشکیل دولت غاصب اسرائیل و آوارگی ملت فلسطین شد. این شگرد امپریالیسم مکار غرب بود که در قلب کشورهای عربی مسلمان، یک دولت یهودی را علم کرد. اسرائیل بعدها به کمک آمریکا صاحب زرادخانه‌ی اتمی هم شد و به عنوان پاشنه آشیل ملل مسلمان خاورمیانه درآمد. از یکصد سال پیش نفت و از 50 سال پیش گاز در چرخه‌ی سوخت قرار گرفت و به عنوان نیروی محرکه صنایع جهان دیگر مسجل شد که خاورمیانه مرکز ثقل جهان است؛ زیرا 60 درصد نفت و گاز جهان در این منطقه نهفته و ذخیره شده است. به این ترتیب اکنون نیروی محرکه تاریخ در قلب جهان یعنی خاورمیانه می‌تپد.
بعد از جنگ دوم جهانی و تقسیم مجدد جهان، آمریکا که پیروز اصلی میدان جنگ بود میراث‌خوار استعمارگران قرون 18 و 19 شد. آمریکا با تکیه بر بنیه عظیم اقتصادی و منابع دست نخورده و سلاح هسته‌ای که به صورت ناز شصت در «هیروشیما» و «ناکازاکی» بر روی مردم ژاپن تست کرده بود، و ناوگان عظیم دریایی که در همه‌ی اقیانوس‌های جهان حضور داشت، امپراتوری بریتانیا را در سایه قرارداد. نظام استعماری پیشین فرو ریخت و بریتانیا که آفتاب در مستملکاتش غروب نمی‌کرد، به «جزیره» بازگشت و با اکره تمامی پایگاه‌های خود را یکی بعد از دیگری از دست داد و رهبری جهان غرب را به آمریکا سپرد و خود یدک‌کش سیاست آمریکا شد. تا جایی که امروزه بسیاری از دیپلمات‌ها در مایه‌ی طنر، انگلستان را ایالت پنجاه و دوم آمریکا به شمار می‌آورند. حضور پررنگ آمریکا در خاورمیانه بعد از جنگ دوم جهانی شروع شد و محور اصلی آن تصاحب چاه‌های نفت بود. به قول «کسینجر» ـ باهوش‌ترین وزیر خارجه‌ای که آمریکا به خود دیده است گفت بسیاری با ارزش‌تر از آنست که اختیارش به دست اعراب باشد. از این رو روز به روز اسرائیل را در قلب دنیای عرب و خاورمیانه تقویت کرد. اسرائیل صاحب زرادخانه اتمی شد؛ اما این کافی نبود، می‌بایست خاورمیانه بزرگ را تصرف کرد. تنها نیرویی که در مقابل آمریکا قرار داشت، اتحاد شوروی، نهضت‌های آزادی‌بخش و کشورهای نوخاسته (نهضت عدم تعهد) بودند. نظریه‌پردازان، پژوهشگران و صاحبنظرانی چون نیکسون، کیسنجر، برژینسکی و این اواخر «هانتینگتون» و «فوکویاما» 45 سال کار کردند، اتحاد شوروی را به یک مسابقه نابرابر تسلیحاتی کشاندند و در 1990 بدون شلیک یک گلوله استخوان‌های مارکیسم خرد شد و دنیا با چشمانی ناباور فروپاشی اتحاد شوروی و دنیای سوسیالیسم را به نظاره نشست همزمان با آن «جرج بوش اول» به بهانه‌ی آزادسازی کویت، در «جنگ خلیج فارس» به عراق حمله کرد و گلوگاه شریان حیاتی دنیای غرب و خاور دور یعنی مرکز ثقل انرژی جهان را در اختیار گرفت. دیگر آمریکا به قول معروف کدخدای دهکده جهانی شد و با صراحت اعلام کرد که دنیا وارد عرصه‌ی نظام نوین جهانی شده و این آمریکا است که مقدرات جهانیان را رقم می‌زند. محوریت اسرائیل در خاورمیانه هم در «دکترین نیکسون» هم در نظریه‌پردازی‌های «کیسنجر» و هم در رهبریت معنوی «برژینسکی» ابراز شد و این آخری‌ها «هانتینگتون» و «فوکویاما» هم بر آن مهر تائید زدند.
آمریکا با ایجاد شبکه عظیم امپرالیسم خبری، رسانه‌های جهان را در اختیار گرفت و «بوش» در تشریح نظم نوین جهانی اعلام کرد که در این نظام رهبری غرب و در نتیجه جهان با آمریکا است. پس از بوش، «کلینتون» نخستین زمزمه‌های مبارزه با تروریسم را آغاز کرد. هانتینگتون جنگ تمدن‌ها را به وزارت خارجه ابلاغ کرد و فوکویاما «دمکراسی آمریکائی» را پایان تاریخ بشر عنوان نمود. کلینتون در همین راستا به سومالی لشکر کشید و به بهانه‌ی انجام یکی دو عملیات انفجاری در سفارتخانه‌های آمریکا در کشورهای آفریقائی سودان را بمباران کرد. به این ترتیب جنگ پیشگیرانه، از مشخصه‌های سیاست خارجی آمریکا شد. یعنی تجاوز و تهاجم، مقدمه‌ی جلوگیری از ترورسیم (جمله به منافع آمریکا در هر کجای جهان)
و اما مشخصات «خاورمیانه بزرگ»
60% انرژی جهان در این ناحیه قرار داد. مردم آن مسلمانند. جزئی از 1360 میلیون نفر مسلمان جهان. با آمار سال 2000 پنجاه درصد آنان زیر خط فقر زندگی می‌کنند. فقط 15% درآمد جهان به مسلمانان تعلق می‌گیرد. دنیای غرب با 930 میلیون نفر جمعیت از سال 1990 تا سال 2000 یعنی در یک دهه درآمدش 45 درصد رشد داشته حال آنکه رشد درآمد مسلمان‌ها در این دهه فقط 10 درصد بوده است. میزان کل صادرات مسلمانان 6 درصد صادرات جهان و میزان سرمایه‌گذاری خارجی‌ها در کشورهای مسلمان 3 درصد کل سرمایه‌گذاری در جهان است. فقط در کشورهای عرب 30 میلیون نفر بیکار داریم (از میان 300 میلیون نفر جمعیت) درآمد یک مسلمان 5 برابر کمتر از میانگین جهانی و 27 برابر کمتر از کشورهای پیشرفته است. بودجه تحقیقات علمی در دنیای پیشرفته 5 درصد درآمد ناخالص ملی و در کشورهای اسلامی فقط 4% درصد از درآمد ناخالص ملی است. با اینکه در آیات قرآن کریم 880 بار واژه «علم» و مشتقات آن به کار رفته است کشورهای مسلمان روز به روز از لحاظ علمی فقیرتر می‌شوند. فرار مغزها به ویژه به ایالات متحده آمریکا بالاترین رشد را دارد. مثلاً 85 درصد برندگان المپیادهای علمی کشور ما ایران فعلاً در آمریکا هستند! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! اقتصاد کشورهای خاورمیانه که اقتصاد تک محصولی وابسته به نفت است و صادرات غیرنفتی در ایران تقریباً صفر و در دیگر کشورهای خاورمیانه که اقتصاد تک‌محصولی وابسته به نفت دارند، این وابستگی تقریباً 75% است.
مسلمانان با 5/22 درصد جمعیت جهان فقط 4/4 درصد تولید ناخالص جهان را دارند حال آنکه سهم کشورهای غربی و ژاپن در این زمینه 80 درصد است.
«اورآسیا»ی مرکزی و خاورمیانه بزرگ پس از جنگ سرد، قطب سیاسی و اقتصادی جهان شده‌اند و آمریکا چون همه جای دنیا در این منطقه سیاست‌های استعماری قرون 18 و 19 را با فرمول‌های جدید پیاده می‌کند و در عراق، افغانستان، آسیای مرکزی، قفقاز و .. با توسل به نیروی نظامی دست‌اندرکار پیش برد این سیاست‌ها است.
اکنون برای نخستین بار در سال‌های پس از جنگ دوم جهانی، کشور قدرتمندی با صدای بلند، صریح و بی‌پرده با گستاخی و مبتکرانه فریاد می‌کشد که درصدد است با استفاده از نیروی نظامی برای همیشه بر جهان حکومت کند و آن را خیلی شفاف پایان تاریخ اعلام می‌دارد و می‌گوید که هر مخالفتی را با قوه قهریه در هم خواهد شکست. در این استراتژی، مهار مخالف کافی نیست، بلکه جنگ اولیه مهم است. دکترین جنگ پیشدستانه بر این اساس است که بهترین شیوه دفاع توان تهاجمی است. در دولت امروز آمریکا، بمب جای دیپلمات‌های زیرک را گرفته است و هیچ‌کس از ضربات این بمب‌ها در امان نیست. حتی در پناهگاه‌ها! تبعات این دیپلماسی عبارتند از: رشد تفکر میلیتاریستی، افزایش مداخله‌گری و تجاوز، یکجانبه‌نگری، جهانی‌سازی برای تسلط اقتصادی آمریکا و غرب بر جهان، تغییر رژیم‌های مخالف با روز، افزایش مسابقه تسلیحاتی، انتقال جنگ‌ها به خاورمیانه و بهره‌برداری از این جنگ‌ها برای غارت منابع انرژی این منطقه. نتیجه اینکه آمریکا خود را قدرت بلامنازع جهان می‌داند و سیاست خود را به جهان دیکته می‌کند. چالش‌های این دکترین، پس از حادثه‌ی «11 سپتامبر» مرکز ثقل نظام بین‌المللی به خاورمیانه منتقل شد. بزرگترین چالش برای سیاست‌های آمریکا، تعارض بین ارزش‌های تمدن غرب و به خصوص تمدن آمریکائی، با اعتقادات مسلمانان است. اسلام با ارزش‌های غربی در تضاد آشکار است و فرهنگ آمریکائی را مخالف دین، سنن و آئین زندگی خود می‌داند.
آمریکا برای تثبیت هژمونی «سرکردگی» جهان خود در گام اول باید این هژمونی را در خاورمیانه بزرگ که مردم آن یکپارچه مسلمانند، پیاده کند. به همین دلیل جنگ صلیبی را با حمله به عراق و افغانستان آغاز کرد. درست روز بعد از «11 سپتامبر» بوش، این جنگ صلیبی را اعلام کرد. پیشبرد صلح از طریق جنگ، شعار سیاست خارجی آمریکا است. بوش معتقد است با حملات غافلگیرانه به جای دفاع باید تروریسم یعنی مخالفت مسلمان‌ها با سیاست آمریکا را بی‌اثر کرد. او می‌گوید: تمامی کشورهایی را که در خاورمیانه به دنبال سلاح‌های کشتار جمعی هستند و یا آن را دارند، (به جز اسرائیل) باید مهار کرد. سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه به دست گرفتن اقتصاد و سیاست خاورمیانه با محوریت اسرائیل و با زعامت آمریکاست. در این تردیدی نیست که در آغاز هزاره‌ی سوم، آمریکا قدرت برتر جهان است. استراتژی امنیت ملی آمریکا یک دهه پیش، پس از پیروزی در جنگ خلیج فارس تدوین شد و امروز «بوش دوم» و تیم نو محافظه‌کاران کاخ سفید مشغول اجرای آنند. این استراتژی ابزار جدید می‌خواهد. ابزار کهنه‌ی استعماری قرون 18 و 19 برای پیشبرد هدف‌های جدید آمریکا کارآیی ندارد.
«هانتینگتون» می‌گوید: دمکراسی در کشورهای مسلمان و عرب می‌تواند به معارض خود یعنی تمدن غربی کمک کند. این بسیار کم‌هزینه‌تر است و دیگر رژیم‌های غیر دمکراتیک نمی‌توانند مانند قرون 18 و 19 در راستای تامین منافع آمریکا و غرب باشند. بوش در گزارش خود در سال 2003 به «کنگره» می‌گوید: حاکمیت‌های غیردمکراتیک در کشورهای عربی و خاورمیانه سد راه صلح هستند. این تعبیر، همان جمله معروق کیسنجر است که گفته بود: «نفت کالایی بسیار با ارزش‌تر از آنست که در اختیار حکام مستبد عرب باشد. سیاستمداران خودکامه و مستبد دیگر جوابگوی نیازهای استراتژی امنیت ملی آمریکا نیستند».
رئوس برنامه‌های آمریکا برای استقرار دمکراسی آمریکائی در خاورمیانه عبارتند از: بازار آزاد، حقوق بشر، برکناری دولت‌های غیردمکراتیک و برپایی رژیم‌های پارلمانی به شیوه دمکراسی لیبرال غرب یعنی همان نتیجه‌ی بدل شیوه‌های به کار گرفته در اروپای شرقی. این سیاست می‌گوید: «آمریکائی فکر کن آنگاه آمریکائی هستی» نقش رسانه‌ها اعم از جراید، رادیو و تلویزیون در ترویج این دمکراسی بسیار پررنگ شده است. جعبه جادویی «مک‌لوهان» به کمک ماهواره‌ها، ابزار اصلی این پیام‌رسانی است.
تغییر برنامه‌ی کتاب‌های درسی در تمامی کشورهای خاورمیانه، تربیت یکصد هزار معلم تا سال 2008 اختصاص هزینه‌ی یک میلیارد دلاری برای فقرزدایی حداقل برای 100 هزار نفر و با همین مقیاس برای کل خاورمیانه، پیشنهاد استقرار مناطق آزاد مبادله کالا بین آمریکا و کشورهای خاورمیانه برای قبضه کردن بازارهای پرمصرف این منطقه، ایجاد بانک بزرگ آمریکا و خاورمیانه برای بررسی و پیاده کردن طرح‌های توسعه (یادآور بانک ایران و انگلیس و بانک پادشاهی در بیش از یک قرن پیش در ایران) عملاً برای رهبری بازارهای پولی منطقه، ایجاد بازارهای بورس با مشارکت آمریکا و کشورهای غربی (که ماه پیش دبیر کل بورس اوراق بهادار در ایران مژده آن را اعلام کرد)، آموزش زبان انگلیسی در مقیاس وسیع با جلوه دادن نیازهای علمی و اقتصادی آن، جذب زنان به کلاس‌های آموزشی و سوادآموزی زنان، کمک به برگزاری انتخابات آزاد در تمامی کشورهای خاورمیانه و نظارت بر این انتخابات از طریق ارگان‌های بین‌المللی زیر نفوذ آمریکا.
خلاصه آنکه، اهداف امپراتوری آمریکا همان اهداف استعماری قرون 18 و 19 استعمارگران اروپایی است منتهی ابزار جدید برای پیشبرد این اهداف عبارتند از: بازار آزاد، حقوق بشر و انتخابات آزاد در پناه نیروی نظامی و با حمایه قوه قهریه، درست همان نسخه‌ای که در عراق پیاده می‌شود.
تردید نداشته باشید تا یکی دو دهه دیگر، اثری از حکومت‌های خودکامه و مستبد در خاورمیانه بزرگ نخواهید دید و مانند اروپای شرقی حکومت‌های توتالیتر، تمامیت‌گرا و دیکتاتور مآب برچیده خواهند شد.
خاورمیانه دیگر جای «حسنی مبارک» 98 درصدی، «صدام» صد در صدی، «بشار اسد» و «عبدالله» موروثی و حکام ریز و درشت مستبد و حتی آنها که ادای دمکراسی را در می‌آورند. نخواهد بود. نه به این دلیل که آمریکا نمی‌خواهد، این تنها دلیل آن نیست. مردم خاورمیانه، این داوران اصلی و انتخاب‌کنندگان نهایی دمکراسی می‌خواهند. منتهی دمکراسی که با آداب و سنن و آئین و دین آنها منطبق باشد. نه دمکراسی آمریکایی که از لوله توپ بیرون می‌آید.
بدون ملاحظه باید گفت: از آن زمان که واژه «دمکراسی» در یونان قدیم بر زبان‌های جاری شد و «دموسس» یا «سیرون» آن را از بالکن‌ها برای مردم اعلام می‌کردند، شرق، دمکراسی را تجربه نکرده است. شرقی‌ها، واقعاً شاید حکومت دمکراسی (حکومت مردم بر مردم و به خاطر مردم) نبوده‌اند. دمکراسی یعنی انتخابات آزاد بدون عبور از فیلترها. یعنی آزادی مطبوعات، نه آنکه یک روزنامه‌نگار به خاطر نگارش یک مقاله در زندان بپوسد. آزادی بیان، نه آنکه به خاطر یک سخنرانی، خطر مرگ در کمین سخنران باشد. دمکراسی یعنی حق تشکیل آزادانه نهادهای مدنی، اتحادیه‌های کارگری، حق اعتصاب، حق برگزاری اجتماعات و تظاهرات، نه آنکه هر جا که حاکمیت تشخیص دهد اعلام کنند که از خط قرمز عبور کرده‌ای!
در این مورد هدوستان استثنا بوده است. روزی «برتراندراسل» فیلسوف نامدار انگلیسی گفت: اگر بخواهم ترک تابعیت کنم، به هند می‌روم، چون هند بزرگترین دمکراسی دنیا است.
روز که «نهرو» رهبری هند را به دست داشت، آزادی احزاب محقق شد حز کمونیست نه تنها آزاد بود، بلکه حکومت ایالت 50 میلیونی «آسام» را بیش از یک دهه در دست داشت. امروز که «سونیا گاندی» رهبر حزب کنگره که حزب حاکم هند است، دبیر کل حزب کمونیست به ریاست پارلمان هند انتخاب شده و رئیس جمهور هند یک مسلمان است.
به طور کلی حاکمیت دمکراسی باید حساب خود را با ایدئولوژی جدا کند. چون ایدئولوژی بالاخره به دیکتاتوری منجر می‌شود نمونه آن در اتحاد شوروی و کشورهای کمونیستی تجربه شده است. ایدئولوژی یعنی «دگماتیست»! کوچه بن‌بستی که انتهای آن دیکتاتوری است. اما دمکراسی آمریکایی، یک بام و دو هوا است. «گوانتانامو» و «ابوغریب» را هم به نمایش گذاشته است. دمکراسی آمریکائی مفهومش اینست که «آمریکائی بیندیش و مثل من فکر کن و آمریکائی باش در غیر این صورت داغ و درفش دمکراسی بر بدنت فرو خواهد رفت»! جنازه‌های زندانیت «ابوغریب» و پیکرهای مثله شده زندانیان «گوانتانامو» مصداق این دمکراسی است. در خود آمریکا هم تدوین‌کنندگان دمکراسی آمریکایی، مجتمع‌های صنعتی نظامی هستند، و اختلافات حزبی نمایشی است.
در خاورمیانه هم، بعضی‌ها که لباس دمکراسی دروغین به تن کرده‌اند و ادای مکراسی را در می‌آورند فرمولشان این است که مثل ما بیندیش و ایدئولوژی ما را بپذیر در غیر این صورت هر زبانی بسته و هر دهانی دوخته خواهد شد. فقط به کمک مردم و با رعایت حقوق قانونی مردم می‌توان با دمکراسی آمریکائی مقابله کرد.
آنها که تحت تأثیر القائات رسانه‌های غربی چشم به آن سوی آبها دارند بر حذر باشند که از چاله در نیامده به چاه نیفتند. دمکراسی دروغین آمریکایی یک سراب است و تشنگان دمکراسی واقعی را می‌فریبد. همان‌طوری که گفته شد یک دمکراسی ویترینی است و اداره‌کنندگان واقعی جامعه آمریکا مجتمع‌های نظامی صنعتی هستند. زمانی آیزن‌هاور ریاست جمهوری اسبق آمریکا هشدار داده بود که این مجتمع‌ها تبدیل به تصمیم‌گیرندگان اصلی شده‌اند به خصوص در ریاست جمهوری جرج بوش دوم که خود وابسته به کمپانی‌های نفتی است و معاونش «دیک چنی» از سهامداران عمده و از شرکای رئیس جمهور است یا رامسفلد وزیر دفاع منتخب شرکت‌های بزرگ سازنده تسلیحات است و بودجه عظیم گودزیلایی پنتاگون را در جهت منافع این شرکت‌ها هزینه می‌کند و بازسازی عراق را هم به همین مجتمع‌ها واگذار کرده است. اینها که برشمردیم از بدیهیات جامعه آمریکا است. این کشور با این ساختار نمی‌توان نهادی دمکراسی برای مردم خاورمیانه باشد. بعد از 11 سپتامبر به بهانه دفاع از جامعه آمریکا در مقابل خطر تروریسم انواع و اقسام قوانین و محدودیت‌ها در خلاف جهت دمکراسی در آمریکا وضع شد. روزنامه‌ای که عکس‌هایی از تابوت‌های سربازان کشته شده در عراق را چاپ کرده بود، دچار مشکل شد. شبکه‌های تلویزیونی از طرف سیا و اف. بی آب و پنتاگون کنترل می‌شوند. برای کمرنگ کردن جاذبه دمکراسی دروغین آمریکایی نزد مردم خاورمیانه، باید به این مردم آزادی واقعی داد. در آن صورت سیاست اصلاحات خاورمیانه‌ای آمریکا بدون شک شکست خواهد خورد. تجربه عراق نشان داد که خاورمیانه، لقمه‌ای راحت‌الحلقوم نیست که آمریکا آن را به آسانی بتواند ببلعد. یک راه اصلی مبارزه با دمکراسی آمریکائی، افشاگری دروغین بودن آن در نزد ملت آمریکا است. باید مبارزه را به داخل آمریکا کشاند. همچنان که در جنگ ویتنام این‌چنین شد.
اینک آمریکا قدرت برتر جهان است تردیدی نیست ولی نمی‌تواند این قدرت را افسار گسیخته و مطابق دلخواه خود به کار برد. آمریکا یک غول است، ولی تجربه ویتنام نشان داد که این غول در بسیاری موارد عاجز است. مو سپیدها به یاد دارند که در جنگ کره پیشنهاد استفاده از سلاح هسته‌ای را مطرح کردند و «کلارک» رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا در زمان جنگ ویتنام نیز همین پیشنهاد را به کاخ سفید داد. چه نیرویی مانع از کاربرد سلاح‌های هسته‌ای در جنگ کره و جنگ ویتنام شد؟! در درجه اول مخالفت مردم آمریکا.
افکار عمومی آمریکا در مورد اهداف امپراتوری آمریکا روز به روز بیدارتر و هشیارتر می‌شود و به عنوان ترمزی در مقابل این سیاست‌ها عمل خواهد کرد.
ما مردم خاورمیانه باید هر روز بیشتر و شفاف‌تر از روز پیش سیاست‌های آمریکا را بشناسیم و با آن مقابله کنیم. سیاست روز آمریکا که در گروه 8G نیز مطرح شد و مورد تصویب قرار گرفت صدور دمکراسی و انجام اصلاحات در خاورمیانه است آنها در وهله اول به فکر انقلاب مخملی مدل گرجستان هستند و اگر نشد تلاش خواهند کرد با زور و قوه قهریه به پیاده کردن این برنامه متوسل شوند.
«گوانتامانو» و «ابوغریب» تابلوهای آشکار و گویای دمکراسی آمریکایی برای خاورمیانه هستند و حکومتی که در 30 ژوئن حاکمیت را در عراق تحویل خواهد گرفت یک حاکمیت تمام عیار آمریکایی است. آمریکا در تلاش است در بقیه کشورهای خاورمیانه نیز همین الگوی عراق را پیاده کند که با دمکراسی واقعی و خواست ملل خاورمیانه هماهنگی و تطابق ندارد. دمکراسی در خاورمیانه باید از دین و آئین و سنن و آداب مردم خاورمیانه مایه بگیرد. این حرف آخر مردم خاورمیانه است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات