شانزدهم آذر در سراسر عمر حکومت محمدرضا پهلوی و دوره پس از کودتای 28 مرداد 1332 چیزی بیش از یک روز در تقویم بود. این روز و یاد و خاطره حماسیای که آن را احاطه میکرد در آن دوره 25 ساله به نمادی هویتساز و بخشی از فرهنگ مبارزه و مقاومت علیه فرهنگ رسمی سیاسی و ایدئولوژی حاکم تبدیل شد.
درباره آنچه در آن روز اتفاق افتاد و معنایی که نظریهپردازان سیاسی و مردم عادی در سالهای پس از وقوع واقعه به آن نسبت دادهاند مطالب بسیاری انتشار یافته است. سرویس تاریخ ایسنا، گزارشی از واقعه 16 آذر در سال 1332 را که در 16 آذر 1341 از سوی شهید دکتر مصطفی چمران منتشر شد. را بر خروجی خود قرار داده است. دکتر چمران در آن زمان دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران و شاهد عینی کشتار دانشجویان بوده است. این گزارش قبلا در نشریات دانشجویی خارج از کشور و نشریه آفتاب انتشار یافته است. از آن روز یعنی 16 آذر 1332 نه سال میگذرد ولی وقایع آن روز چنان در نظرم مجسم است که گویی همه را به چشم میبینم؛ صدای رگبار مسلسل در گوشم طنین میاندازد. سکوت موحش بعد از رگبار بدنم را میلرزاند، آه بلند و ناله جانگداز مجروحان را در میان این سکوت دردناک میشنوم. دانشکده فنی خونآلود را در آن روز و روزهای بعد به رای العین میبینم.
آن روز ساکتترین روزها بود و چون شواهد و آثار احتمال وقوع حادثهای را نشان میداد. دانشجویان بیاندازه آرام و هوشیار بودند که به هیچ وجه بهانهای به دست کودتاچیان حادثهساز ندهند. پس چرا و چگونه دانشگاه گلولهباران شد؟ و چطور سه نفر از بهترین دوستان ما، بزرگنیا، قندچی و رضوی به شهادت رسیدند؟
جواب به این سوال مستلزم بررسی شرایط آن زمان و حوادث پی در پی آن روزها است. وقایع آن ایام چون حلقههای زنجیر به هم مرتبط بوده یکی پس از دیگری پیش میآمد. دولت کودتا هر روز قدم تازهای برخلاف ایدهها و آرزوهای مردم برمیداشت. در محاکمه فرمایشی مصدق، پستترین و منفورترین افراد به ساحت پاک رهبر ارجمند ملت ایران اهانتها میکردند و دشنامها میدادند.
دنیس رایت نماینده استعمار بازمیگردد سفارت انگلیس دوباره افتتاح میشد و دنیس رایت کاردار سفارت قرار بود که به ایران بیاید کمپانیهای نفتی برای تصرف مجدد نفت ایران نقشه میکشیدند. نیکسون معاون رئیسجمهور آمریکا را ببینید. ناراحتی و نارضایتی مردم هر روز بیشتر اوج میگرفت. آتش خشم و کینه مردم هر لحظه بیشتر زبانه میکشید. فریاد اعتراض از هر گوشه و کناری به گوش میرسید. دولت کودتا و استعمار خارجی نیز برای انتقام از مردم مبارز ایران، به خصوص دانشجویان دانشگاه تهران، دندان تیز کرده بودند که فاجعه 16 آذر بروز کرد...
دکتر مصدق در دوران حکومت 27 ماهه خود سیر تاریخ ایران را تغییر داد. پیش از او اداره امور کشور در جهت منافع دول استعمارگر خارجی و به صلاحدید یا فرمان آنان صورت میگرفت. نفت ایران به نفع انگلستان جریان داشت و حتی حدود 16 درصد که به موجب قرارداد ظالمانه تحمیلی 1933 به دولت ایران میرسید. به عناوین مختلفه دوباره به کیسه آنان برمیگشت.
سیاست خارجی ایران بردگی و دنبالهروی از سیاست آنان بود. امپراتوری انگلستان با یک قرن و نیمسیطره وحشتآور خود چنان رعب و وحشتی در دلها ایجاد کرده بود که احدی را جرات مخالفت با آنان نبود. انگلستان شکستناپذیر تلقی میشد و پنجه درافکندن با او باعث نابودی میگشت. ولی مصدق این مجسمه هیولایی را که در ذهن عدهای جنبه نیمهخدایی داشت شکست و چنان جان تازهای به مردم داد که نه تنها مردم ایران، بلکه مردم اکثر ممالک خاورمیانه یکی پس از دیگری در برابر استعمار انگلستان و دستنشاندگان آنها قیام کردند و خورشید اقبال شیر پیر انگلستان در شرق غروب کرد.
دکتر مصدق نفت را ملی نمود و اولتیماتومها و کشتیهای جنگی و محاصره نظامی انگلستان کوچکترین وحشتی در دل مردم ایجاد نکرد.
محاصره اقتصادی و قطع کمکهای خارجی نیز نه تنها توانست مصدق را شکست دهد بلکه مصدق با اقتصاد بدون نفت برای اولینبار توانست بودجه ایران را متعادل کند و این خود یکی از افتخارات برزگ حکومت اوست.
انگلستان و سایر دول استعمار دول استعماری پس از یاس مبارزه اقتصادی، شاه و هیات حاکمه ایران را بر ضدمصدق برانگیخت ولی تلاش این عوامل شناخته شده استعمار نیز طی قیام 30 تیر و حوادث 9 اسفند و 28 مرداد مفتضحانه شکست خورد.
کودتای 21 میلیون دلاری منافع سرشار نفت در دل صاحبان کمپانیهای نفتی که در اداره حکومت انگلستان و آمریکا نفوذ داشتند وسوسه میکرد به خصوص که موقعیت سوقالجیشی ایران نیز برای سیاست آمریکا اهمیت فوقالعادهای داشت و سیاست غیرمتعهد مصدق برای آنان ناگوار بود. سرانجام دولت آمریکا نیز به کمک انگلستان وارد معرکه شد و پس از یک سلسله توطئه چینی اداره جاسوسی آمریکا، اشراف خواهر شاه، جنرال شوارتذکف و هندرسن سفیر آمریکا در ایران کودتای 28 مرداد با صرف 21 میلیون دلار عملی شد. دکتر مصدق و یاران باوفای وی به زندان افتادند. آزادی مردم سلب شد و به جای آن حکومت نظامی و دیکتاتوری مردم آزاده را تحت فشار گذاشت. آزادیخواهان و وطنپرستان در مخوفترین شکنجهگاهها زجر میدیدند و به دورترین و بد آبوهواترین نقاط تعبید میشدند.
راه مصدق و نهضت مقاومت ملی روزنامهها همه توقیف شدند و مدیران آنها به زندان افتادند و فقط ورق پارههای کثیف مزدوران هیات حاکمه انتشار مییافت ولی مردم نیز ساکت ننشستند. مردمی که برای حفظ حکومت ملی خود سی تیر به پا کرده بودند. مردمی که افتخار ملی شدن نفت و پیروزی بر امپراطوری انگلستان نصیبشان شده بود. مردمی که برای اولینبار پس از مدتهای دراز بر پای خود ایستاده لذت آزادی و استقلال را درک کرده بودند. مردمی که پس از قرنها اسارت و ذلت کسب شرافت و حیثیت کرده بودند. حاضر نبودند که این آسانی دوباره تن به ذلت داده زیربار بیگانگان روند. نهضت مقاومت ملی ایران از احزاب و نیروهای ملی تشکیلات شد و مسئولیت و مسئولیت مبارزه بر علیه کودتاچیان ملی تشکیل و مسئولیت مبارزه بر علیه کودتاچیان بر عهدهاش واگذار شد. را مصدق ارگان نهضت مرتبا پخش میشد و اگر چه هر چند روزی دولت چایخانهای از نهضت میگرفت ولی انتشار راه مصدق قطع نمیشد. علاوه بر تظاهرات موضعی کوچک و پراکنده اولین تظاهرات یکپارچه مردم در روز 16 مهرماه یعنی تقریبا یک ماه و نیم بعد از کودتا به رهبری نهضت مقاومت ملی انجام شد. دانشگاه و بازار به طرفداری از مصدق اعتصاب کردند و تظاهرات پرشوری به وقوع پیوست و مخالفت و مبارزه مردم علیه دستگاه به گوش همه رسید. اگر چه دولت از یکپارچگی و جسارت مردم به وحشت افتاده عده زیادی را گرفت و سران بازار را دستگیر کرد ولی این فشارها در مردم اثری ننمود.
دادگاه حکیم فرمود ماه بعد 17 آبان اولین روز محاکمه دکتر مصدق بود. محاکمهای که عدهای عمال چشم و گوش بسته و دل سیاه آن را اداره میکردند و اعضای آن بختیارها و آزمودهها بودند. محاکمهای که به قول خود مصدق قاضی و دادستان و مدعی همه شخص شاه بودند جوش و خروش مردم به شدت درجه رسید و به عنوان اعتراض به دادگاه قلابی بلخ تظاهرات 21 آبان به رهبری نهضت مقاومت ملی در سراسر کشور به وقوع پیوست. دهها هزار مردم در این تظاهرات شرکت کردند و مخصوصاًدانشجویان و بازاریان پیشقدمان آن به شمار میرفتند. دولت کودتا سخت به تلاش افتاد و فشار خود را به منتها درجه رسانید. طاق بازار را بر سر بازاریان مبارز و وطنخواه خراب کرد و دکانهای رهبران فداکار بازار را به وسیله گماشتگان خود غارت نمود و هزارها مردم مبارز را گرفتار غل و زنجیر کرد. زندانها پر شد حتی سربازخانهها را نیز زندان کردند و هر روز صدها نفر را به بنادر جنوب میفرستادند. مرحوم حاج حسن شمشیری بین تبعیدشدگان به جزیره خارک بود دستگیرشدگان به شدیدترین و دردناکترین وجه شکنجه میشدند که قلم از شرح آن شرم دارد... چه ستمها که نکردند و چه جنایتها که مرتکب نشدند...این لکههای ننگ و وحشیگری چقدر بر صفحات تاریخ ایران غمانگیز و شرمآور است... فقط فداکاری و بلندنظری مردم ایران که در مقابل این همه وحشیگری و زجر و شکنجه مقاومت کرده دست از مبارزه برنمیداشتند و خون شهدایی که مرگ شرافتآمیز را بر زندگی ذلتبار ترجیح داده جان سپردند شاید این لکههای ننگ را از تاریخ ایران بشوید.
برای بازگشت به دوران سیاه گذشته دولت کودتا درصدد برآمد که آثار حکومت مصدق را به کلی محو کند و مخصوصا روحیه و اراده مردم را بکشد. از اینرو قانون ملی شدن صنعت نفت را کان لم یکن تلقی کردند و کارتل بینالمللی نفت برای بلع منافع نفت ایران دست به کار شد. دکتر امینی وزیر دارایی حکومت کودتا مامور و مسئول قرارداد کذایی کنسرسیوم شد. برای تسریع در کار نفت درصدد افتتاح فوری لانه جاسوسی انگلستان که در زمان مصدق بسته شده بود، برآمدند. در تاریخ 16 آبان سران حکومت کودتا و دولت انگلستان برای تجدید روابط مخفیانه شروع به مذاکره کردند و زاهدی در تاریخ 14 آذر تجدید رابطه با انگلستان را اعلام کرد و قرار بود که دنیس رایت کاردار سفارت انگلستان چند روز بعد به ایران بیاید. اعمال خائنانه دولت کودتا هر روز بر بغض و کینه مردم میافزود و بر آتش خشم و غضب آنان دامن میزد. از روز 14 آذر در تظاهراتی که در گوشه و کنار به وقوع میپیوست وسعت گرفت و در بازار و دانشگاه عدهای دستگیر شدند. روز 15 آذر مجددا تظاهرات بیسابقهای در دانشگاه و بازار علوم دندانپزشکی، تظاهرات موضعی بود و جلوی هر دانشکده مستقلا انجام میگرفت و سرانجام با یورش سربازان خاتمه مییافت و عدهای دستگیر شدند. در بازار نیز همزمان با تظاهرات دانشجویان، مردم دست به اعتصاب زده شروع به تظاهرات کردند و عدهای به وسیله ماموران نظامی گرفتار شدند. در این تظاهرات مردم و دانشجویان ضمن پشتیبانی از راه مصدق برای دادگاه قلابی سلطنتآباد و افتتاح مجدد لانه جاسوسی انگلستان ابراز نفرت و انزجار میکردند. دانشگاه سنگر تسخیرناپذیر ضمنا در تاریخ 24 آبان اعلام شده بود که نیکسون معاون رئیسجمهور آمریکا از طرف آیزنهاور به ایران میآید. نیکسون به ایران میآمد تا نتایج پیروزی سیاسی امیدبخشی که در ایران نصیب قوای طرفدار تثبیت اوضاع و قوای آزادی شده است (نقل از نطق آیزنهاور در کنگره آمریکا بعد از کودتای 28 مرداد) را بیند. دانشجویان مبارز دانشگاه نیز تصمیم گرفتند که هنگام ورود نیکسون، ضمن دمونستراسیون عظیمی، نفرت و انزجار خود را به دستگاه کودتا و طرفداری خود را از مصدق نشان دهند. تظاهرات بر علیه افتتاح مجدد سفارت و اظهار تنفر به دادگاه حکیم فرموده همه جا به چشم میخورد و وقوع تظاهرات هنگام ورود نیکسون حتمی مینمود.
ولی این تظاهرات برای دولتیان خیلی گران تمام میشد زیرا تاروپود وجود آنها بستگی به کمک سرشار آمریکا داشت این بود که دستگاه برای خفه کردن مردم و جلوگیری از تظاهرات از ارتکاب هیچ جنایتی ابا نداشت. روز 15 آذر یکی از دربانان دانشگاه شنیده بود که تلفنی به یکی از افسران گارد دانشگاه دستور میرسد که باید دانشجویی را شقه کرد و جلوی در بزرگ دانشگاه آویخت که عبرت همه شود و هنگام ورود نیکسون صداها خفه گردد و جنبندهای نجنبد. دولت بغض و کینه شدیدی به دانشگاه داشت زیرا دانشجویان پرچمدار مبارزات ملی بوده و با فعالیت مداوم و موثر خود هیات حاکمه را به خطر نسبی و سقوط تهدید میکردند. دولت با خراب کردن سقف بازار و غارت اموال رهبران آن، بازاریان را کم و بیش مجبور به سکوت کرد ولی دانشگاه همچنان خاری در چشم دستگاه میخلید و دست از مبارزه برنمیداشت و دستگاه همچون درنده خونخواری به کمین نشسته دندان تیز کرده بود که از دانشجویان مبارز دانشگاه انتقام بگیرد. انتقامی که عبرت همگان گردد. یورش به دانشگاه این بود که به خاطر انتقام از دانشجویان و بهانه تظاهرات بر علیه تجدید رابطه با انگلستان و برای جلوگیری از تظاهرات در مقابل نیکسون جنایت بزرگ هیات حاکمه ایران در صبح روز دوشنبه شانزده 16 آذرماه 1332 در صحن مقدس دانشگاه به وقوع پیوست. صبح شانزدهم آذر هنگام ورود به دانشگاه، دانشجویان متوجه تجهیزات فوقالعاده سربازان و اوضاع غیرعادی اطراف دانشگاه شده وقوع حادثهای را پیشبینی میکردند. نقشه پلید هیات حاکمه بر همه واضح بود و دانشجویان حتی الامکان سعی میکردند که به هیچوجه بهانهای به دست بهانهجویان ندهند. از اینرو دانشجویان با کمال خونسردی و احتیاط به کلاسها رفتند و سربازان به راهنمایی عدهای کارآگاه به راه افتادند. ساعت اول بدون حادثه مهمی گذشت و چون بهانهای به دست آنان نیامد به داخل دانشکدهها هجوم آوردند. از پزشکی، داروسازی، حقوق و علوم عده زیادی را دستگیر کردند. بین دستگیرشدگان چند استاد نیز دیده میشد که به جای دانشجو مورد حمله قرار گرفته و پس از مضروب شدن به داخل کامیون کشیده شدند. همچنین بین زنگ اول و دوم هنگام تفریح سربازان به محوطه دانشکده فنی آمده چند نفری را به عناوین مختلف و بهانههای مجهول و مسخره گرفته، زدند و بردند. در تمام این جریانات دانشجویان سکوت و خونسردی خود را حفظ کرده با موقعشناسی واقعبینانهای از دادن هرگونه بهانهای خودداری میکردند. ولی زدن و گرفتن دانشجویان اشتهای خونخوار دستگاه را اقناع نمیکرد. آنها نقشه کشتن و شقه کردن دانشجویان را کشیده بودند و این دستور از مقامات بالاتری به آنها داده شده بود. سرکردگان اجرای این دستور کشتار ناجوانمردانه عدهای از گروهبانان و سربازان دستهای جانباز بودند که اختصارا برای اجرای آن ماموریت و استثنائا آن روز به دانشگاه اعزام شده بودند. این سربازان که به مسلسلهای سب مجهز بودند بیشتر به جلادان قدیم شباهت داشتند. کشتار و حملههای اصلی توسط این سربازان انجام گرفت و سربازان عادی فقط دنبالهرو و محافظ سربازان دسته "جانباز" بودند.
جانیان جانباز حدود ساعت 10 صبح موقعی که دانشجویان در کلاسها بودند، چندین نفر از سربازان دسته"جانباز" به معیت عده زیادی سرباز معمولی رهسپار دانشکده فنی شدند. ما در کلاس دوم دانشکده فنی که در حدود 160 دانشجو داشت، مشغول درس بودیم. آقای مهندس شمس استاد نقشهبرداری تدریس میکرد. صدای چکمه سربازان از راهرو پشت در به گوش میرسید. اضطراب و ناراحتی بر همه مستولی شده بود و کسی به درس توجه نمیکرد. در این هنگام پیشخدمت دانشکده مخفیانه وارد کلاس شده به دانشجویان گفت: بسیار مواظب باشید، چون سربازان میخواهند به کلاس حمله کنند اگر اعلامیه یا روزنامهای دارید از خود دور کنید (آن روز "راه مصدق" و اعلامیههای نهضت مقاومت ملی به وفور در دانشگاه پخش میشد.) مهندس خلیلی به شدت عصبانی است و تلاش میکند که از ورود سربازان به کلاس جلوگیری کند ولی معلوم نیست که قادر به این کار باشد و از کلاس خارج شد. در خلال این احوال مهندس خلیلی و دکتر عابدی رئیس و معاون دانشکده فنی با تمام قوا میکوشیدند که از ورود سربازان به کلاس جلوگیری کنند ولی سربازان نه تنها به حرف آنها اهمیتی ندادند بلکه آنها را تهدید به مرگ کردند. لذا مهندس خلیلی به رئیس دانشگاه (دکتر سیاسی)، رئیس گارد دانشگاه و بالاخره مقامات "عالیه" متوسل شد. آنها نیز به علت این که این سربازان از دسته "جانباز" هستند و برای ماموریت به خصوص از طرف از ما بهتران آمدهاند، قادر به هیچ اقدامات مثبتی نشدند. وخامت اوضاع به حداعلا رسیده بود. شلوغی بیرون کلاس و صدای شدید چکمههای سربازان از نزدیک شدن حادثهای حکایت میکرد... تا بالاخره در کلاس به شدت به هم خورد و پنج سرباز "جانباز" با مسلسل سبک وارد کلاس شدند. یکی از آنها لوله مسلسل را به طرف شاگردان عقب کلاس گرفته آماده تیراندازی شد و دیگری به همین نحو مامور قسمت جلوی کلاس گردید. سرباز دیگری پیشخدمت دانشگاه را به داخل کلاس میکشید. سرخی و کبودی صورت و بدن او از ضرب و شکنجه سربازان حکایت میکرد. در این هنگام استاد کلاس آقای مهندس شمس به منظور جلوگیری از دخول سربازان به کلاس پیش آمده، گفت: کلاس مقدس است و من به شما اجازه دخول نمیدهم. در این هنگام سرباز دیگری مسلسل خود را به سینه او نزدیک کرده او را به طرف دیگر کلاس راند. مهندس شمس گفت: فرمانده شما کیست؟ بدون وجود افسر فرمانده به چه حقی وارد کلاس میشوید؟ سربازی که او را به عقب میراند به گروهبانی که وسط کلاس ایستاده بود، اشاره کرده گفت؛ "او فرمانده ماست" مسلسل خود را بر سینه استاد گذاشته با تهدید به مرگ او را مجبور به سکوت کرد. گروهبان فرمانده لوله را به سینه پیشخدمت کلاس گذاشت و گفت: کی به ما خندید؟ زود بگو وگرنه تو را میکشم". او مدعی بود که عدهای از دانشجویان به آنها خندیدهاند!!!! و به همین علت میخواست انتقام بگیرد. پیشخدمت به خدا و پیغمبر قسم میخورد که روحم خبر ندارد. میگفت: من بیرون بودم آخر چطور بفهمم چه کسی به شما خندید؟" ولی بهانه گروهبان به بهانه گرگ خونخواری شبیه بود که از میش مظلومی که در پایین نهر آب میخورد ایراد میگرفت که چرا آب را گلآلود کرده است. سخنان پیشخدمت بیچاره نیز کوچکترین اثری نداشت، گروهبان سنگدل عصبانی شده بود و به شدت فریاد میزد و لوله مسلسل را به قلب او فشار میداد و بالاخره گفت؛ تا سه میشمارم و اگر کسی را نشان ندهی آتشش میکنم". کلاس ساکت بود فقط صدای چکمه؛ فریاد گروهبان و ضجه پیشخدمت بلند بود. دانشجویان در بهت و حیرت فرو رفته بودند و این منظره بیشتر به خواب خیال مینمود. وحشت همه را فرا گرفته بود که قرعه فال به نام چه کسی زده خواهد شد. شکی نبود که این بهانه مسخره برای تحریک دانشجویان و آنگاه اقدام به یک حمله سبعانه عمومی پیشبینی شده و مسلم بود که کوچکترین جنبش با مقاومت از طرف دانشجویان باعث مرگ حتمی اکثریت کلاس میشد.
زنگی مست گروهبان شمارههای یک و دو را اعلام کرد و انگشت خود را به ماشه مسلسل میفشرد که در آخرین لحظه پیشخدمت بیچاره از روی لاعلاجی دست خود را به یک طرف کلاس تکان داد. اشاره مبهم او شامل 50 دانشجو میشد و خدا عالم است که این سربازان لاشعور چگونه میتوانستند گناهی به گردن کسی بگذارند! سربازان همچون گرگان گرسنه به شاگردان آن طرف کلاس نزدیک شدند و پس از لحظهای مکث و جستجو یقه دانشجویان را از پشت میز سه ردیف دورتر گرفته از روی میزها کشان کشان به وسط کلاس کشیدند و با قنداق مسلسل و لگد از کلاس بیرون انداختند و سربازان خارج که چون گرگان گرسنه دیگری به انتظار ایستاده بودند. به جان طعمه افتادند. به دانشجویان از مشاهده این عمل وقیح وحشیانه قلبشان جریحهدار شده با عصبانیت و ناراحتی به آرامش اجباری خود ادامه میدادند.
گروهبان فرمانده! دوباره به سراغ پیشخدمت رفت و لوله مسلسل را روی سینه او گذاشته گفت؛ دیگر که بود؟ و به همان ترتیب اول سربازان دانشجوی بیگناه دیگری را از وسط دانشجویان کشان کشان به میان کلاس کشید. گروهبان سه بار به سراغ پیشخدمت رفت ولی او دیگر چیزی نگفت لذا آنها پس از تکمیل وحشیگری خود در این کلاس برای شکارهای بیشتری بیرون رفتند.
لحظهای پس از خروج سربازان، کلاس از شدت جوش و خروش دانشجویان چون بمب منفجر شد. سینههای پرسوزی که تحت فشار و وحشت خفته شده بود و قلبهای پرگدازی که در اثر حیرت و اضطراب از طپش افتاده بود، یکباره چون آتشفشانی شروع به فوران کرد... دانشجویی از عقب کلاس روی میز پرید و کتاب خود را بر زمین زد. در حالی که بغض گلویش را گرفته و گریه میکرد، میگفت؛ این چه درسی است؟ این چه کلاسی است؟ این چه زندگی است؟ و رهسپار خارج شد. دانشجویان با صورتهای برافروخته و عصبانی به هیات حاکمه ستمگر و عمال سیهدل آن لعنت و نفرین میکردند. همهمه و غوغا به شدت رسیده بود. مهندس شمس سعی میکرد که از خروج دانشجویان از کلاس جلوگیری کند ولی موفق نمیشد و دانشجویان چون جرقههای آتش به بیرون پراکنده شدند. رئیس و معاون دانشکده فنی که با تمام کوشش و فداکاری خود قادر به جلوگیری از ورود سربازان نشده و ناظر این همه وحشیگری بودند، به ناچار اعلام اعتصاب کردند و گفتند؛ "تا هنگامی که دست نظامیان از دانشگاه کوتاه نشود، دانشگده فنی به اعتصاب خود ادامه خواهد داد" و چون احتمال وقوع حوادث وخیمتری میرفت، لذا برای حفظ جان دانشجویان دانشکده را تعطیل کردند و به آنها دستور دادند به خانههای خود بروند و تا اطلاع ثانوی در خانه بمانند. حمله به دانشکده فنی دانشجویان نیز به پیروی از تصمیم اولیای دانشکده محوطه دانشکده را ترک کردند ولی هنوز نیمی از دانشجویان در حال خروج بودند که ناگاه آن سربازان به همراه عده زیادی سرباز عادی به دانشکده فنی حمله کردند. چند کارآگاه بدنام شناخته شده و افسر سیهدل گوشه و کنار دیده میشدند و شکی نبود که درصدد توطئه و در انتظار نتیجه وحشتناک توطئه هستند. ادامه دارد...