* به عنوان مقدمه خوب است پرسشی مطرح بشود که در واقع از مبادی تصدیقی این بحث است: آیا اصولاً اقتصاد اسلامی داریم؟
** جهان، دو اقتصاد متعارف و معروف را در یکی ـ دو قرن گذشته تجربه کرده است: اقتصاد لیبرالیستی و اقتصاد سوسیالیستی. این دو اقتصاد از نظر مبانی و اهداف در دو سوی مقابل هستند و ابعادشان کاملاً مشخص و شناخته شده است. اسلام قطعاً نه با لیبرالیسم و نه با سوسیالیسم سازگاری ندارد.
دقت در مبانی دینی اسلام نشان میدهد که در هر یک از مسایلی که این دو نظام اقتصادی مطرح کردهاند، اسلام دارای دیدگاههای متفاوتی است. در اقتصاد سرمایهداری انسان محور است و به جای خدا نشسته است. این گروه به دئیسم معتقدند؛ یعنی اندیشهای که در آن خدا نقش معمار بازنشسته را دارد و جهان را آفریده و دیگر کاری به آن ندارد و انسان هم موجودی است که به خودش واگذار شده است. طبعاً موضع لیبرالیسم به موضع اسلامی نزدیکتر است؛ چرا که سوسیالیسم مارکس اصلاً با نفی خدا شروع میشود، ولی در عین حال میبینیم که تقابلی جدی با مبانی معرفت دینی ما دارد.
ما معتقد به محوریت خداوند هستیم و انسان، اگرچه موجود برتر آفرینش است، اما به جای خدا نمینشیند و در هیچ لحظه و هیچ جا مدیریت ربوبی و احاطه و ساماندهی از دست خدا خارج نیست. اقتصاد لیبرالیستی معتقد به آزادی فعالیتهای اقتصادی فردی است و فرد در اقتصاد لیبرالیستی اصالت دارد؛ جامعه چیزی جز محصول گرد هم آمدن افراد نیست. نقطه مقابل این اندیشه، تفکر سوسیالیستی است که در آن، جامعه اصالت دارد و فرد در جامعه ذوب شده است و نقش مستقلی ایفا نمیکند.
دیدگاه اسلام نه این است و نه آن، بلکه هم برای فرد اصالت قائل است و هم برای جامعه. شهید مطهری در کتاب «جامعه و تاریخ» به خوبی این مسأله را بیان کرده است. آزادی فردی به طور مطلق پذیرفته نیست و در اثر ارتباط با جامعه محدود میشود. علاوه بر این، یکی از مبانی انسانشناسی اسلامی، که در بحث اقتصاد هم جلوه دارد، این نکته است که انسان فقط برای دنیا ساخته نشده است، بلکه دنیا مقدمهای است برای رسیدن به کمال نهایی که در آخرت تحقق پیدا میکند.
از نظر اسلام حضور اخلاق میپردازد و فرض را بر این گذاشته است که انسان اقتصادی در فعالیتهای تولیدی صرفاً در پی حداکثر کردن منفعت خود، و در مصرف هم در پی حداکثر کردن لذّت است.
اقتصاد اسلامی در اهداف هم با اقتصاد سوسیالیستی و لیبرالیستی متفاوت است. اقتصاد لیبرالیستی درصدد حداکثر کردن رفاه جامعه است، ولی اسلام، علاوه بر پیگیری تحقق رفاه، توزیع عادلانه رفاه را هم پیگیری میکند. آنچه امروزه ما با آن چالش داریم، اقتصاد لیبرالی است وگرنه اقتصاد سوسیالیستی حالت تاریخی پیدا کرده است و خیلی لازم نیست به آن بپردازیم.
* منظور از «اسلام «در ترکیب» اقتصاد اسلامی» چیست؟ آیا به معنای فقه و شریعت رسمی و دستورالعملهای اجرایی مضبوط و معلوم است، یا روح کلی اسلام است که حتی در کلام و حکمت و عرفان هم یافت میشود؟
** ما اسلام را به فقه یا شریعت منحصر نمیکنیم، بلکه همه ابعاد و جوانب اسلام مدّنظر است؛ مبانی حکمی، عرفانی، اخلاقی و نیز شریعت اسلامی. در حوزه شریعت هم، برای فهم و درک اقتصاد اسلامی، قرآن، سنت و سیره پیامبر و اهل بیتش باید به طور جامع مبنا قرار بگیرد. در این صورت است که میتوانیم از اقتصاد اسلامی سخن بگوییم.
* با این وجود آیا میتوانیم بگوییم دستکم بالقوه اقتصاد اسلامی داریم؛ یعنی اگر به شکل سامانیافته و طبقهبندی شده، موجود نیست،حداقل منابع و مرادش موجود است.
** امروزه دیگر نمیشود گفت بالقوه اقتصاد اسلامی داریم، بلکه بخشهایی از اقتصاد اسلامی به صورت بالفعل در جهان واقع تحقق پیدا کرده است، اولاً از نظر تاریخی در صدر اسلام، در زمان پیامبر و جانشینان او، با تجربه اقتصادی اسلام مواجهیم که تجربه موفقی بوده است؛ علاوه بر این، بخشهایی از اقتصاد اسلامی در حال حاضر در کشورهای مختلف اجرا میشود؛ مثلاً در بعضی کشورها حدود پنجاه سال تجربه بانکداری اسلامی داریم که از جهت نظری خوب رشد کرده است و از جهت علمی هم موفقیت خود را اثبات کرده است. صندوق بینالمللی پول در مجله رسمیاش به موفقیت این نوع بانکداری اشاره کرده است و به کشورهای سرمایهداری توصیه کرده است که از این نوع بانکداری استفاده کنند.
* به بانکداری خاصی اشاره شده است؟
** نه، به صورت کلی اشاره کرده است.
* فکر میکنید این تز در جمهوری اسلامی چقدر پیاده شده و چقدر موفق بوده است؟
** مبنای انقلاب اسلامی از جهت نظری اجرای اسلام بوده است. خبرگانی که قانون اساسی را تدوین کردهاند نیز همین مسیر را طی کردهاند و درصدد تحقق اقتصاد اسلامی بودهاند. ما در مقابل عمل، بخشی از مسایل اقتصاد اسلامی را دنبال کردهایم و بخشهای دیگری نیز در تجربه بیست و پنج سالۀ ما رها شده است؛ مثلاً در زمینه حمایت از طبقات محروم و ضعیف، قدمهای خوبی در کشور ما برداشته شده است، ولی، در مقابل، برخی سیاستهای اقتصادی به کار برده شده است که احیاناً به عدد فقرا افزوده است.
میخواهم اینطور بگویم که ما از جهت نظری ما اقتصاد اسلامی به صورت قانون اساسی و احیاناً قوانین مدنی و عادی داریم. ولی سیاستگذاران و مجریان اقتصادی ما خط دیگری را دنبال کردهاند و نتایج شیرینی که میتوانست از اجرای اقتصاد اسلامی گرفته شود، محقق نشده است.
* منظورتان این است که نقایص به عملکردها برمیگردد نه به ذات این مبانی.
** قطعاً به عملکردها برمیگردد.
*کارآمدی یا ناکارآمدی دولت بیشتر در اقتصاد تجلی میکند. اقتصاد لیبرالیستی، علیرغم این که ممکن است معایب بیشمار داشته باشد، توانسته است، در تئوری و عمل، رفاه و امنیت عمومی را دستکم در حد نسبیاش پیاده کند. این شاید محکمترین پاسخی است که اقتصاد لیبرالیستی توانسته به مخالفت بدهد. این اقتصاد ثابت کرده است که هم عملکردهای دستاندرکاران اقتصادی به این سمت بوده است و هم اهداف، آنها را به این سمت سوق میداده است؛ بنابراین اگر نقصانی هم مشاهده شود، به دشواری بتوان یکی از دو طرف را مقصر دانست. در حالی که ما در این بست و پنج سال، تزی را دنبال کردهایم که رفاه و امنیت اقتصادی، که رکن هر مکتب اقتصادی است، در مقام عمل محقق نشده است. این تأیید حرف شماست که گفتید برخی از سیاستهای اقتصادی به شمار فقرا افزوده است.
** من با این گفته شما که اقتصاد لیبرالیستی موفقیت خود را اثبات کرده است موافق نیستم. اولاً از نظر تئوری درصدد برقراری عدالت وتوزیع رفاه نیست، بکله معتقد است که توسعه اقتصادی با اغماض از توزیع عادلانه ثروت، قابلیت تحقق دارد؛ یعنی برای دست یافتن به توسعه سرمایهها باید به سمت سرمایهگذاران و سرمایهداران جهتگیری بشود.
این نظام اقتصادی میپذیرد که در کوتاهمدت فقرا و نیازمندان تهی دستتر باشند؛ چرا که معتقد است میل مصرفی طبقات فقیر بالا است و پسانداز ندارند، و در مقابل میل مصرفی طبقات ثروتمند نزولی است و هر چه گیر بیاورند سرمایهگذاری میکنند و توسعه نیازمند سرمایهگذاری است.
از جهت عملی هم اگر قرن نوزده و نیمه اول قرن بیستم را مدّنظر قرار بدهید، میبینید که وضعیت وحشتناکی بر کشورهای سرمایهداری از این منظر حاکم شده است؛ یعنی کارگران، معدنچیان و کشاورزان در شرایط بسیار سخت به سر میبرند. گزارشهای بسیاری از وضعیت وخیم کارگران و معدنچیان در کشور انگلستان که کشور پیشرفته سرمایهداری بوده است، وجود دارد.
در واقع باید گفت که اقتصاد سرمایهداری از مواضع اصلی خود عدول کرد که به تأمین اجتماعی توجه کرد و حداقل دستمزد را مطابق با نیازمندیهای خانواده در نظر گرفت و حداکثر ساعات کار را مدّنظر قرار داد. این تغییرات در اثر مبارزات بسیار طولانی کارگران و اتحادیههای کارگری ایجاد شد و اینطور نبود که اقتصاد لیبرال ذاتاً چنین هدفی را دنبال کرده باشد.
در شرایط حاضر در ایالات متحده و دیگر کشورهای سرمایهداری نمیتوان گفت که فقر ریشهکن شده است و هنوز هم فقرا در رنج هستند و توزیع ثروت به صورت بسیار ناعادلانهای حاکم است. ثروتمندان اندکی هستند که بخش اعظمی از منابع مالی کشور را به خودشان اختصاص دادهاند. سهم آنها از GMP درصد بسیار بالایی است و هنوز کارتنخوابها هستند؛ بنابراین نمیتوان گفت نظام لیبرالیسم اقتصادی توانسته مشکلات توزیع عادلانه ثروت را حل بکند.
اما این که ما در بیست و پنج سال گذشته نتوانستهایم به نتایجی که میخواستیم برسیم، بنده معتقدم در اثر فاصله گرفتن از اقتصاد اسلامی بوده است. متصدیان اقتصادی ما دانشآموختگان اقتصاد لیبرالی بودهاند و همان را که خواندهاند پیاده کردهاند. طبعاً نمیتوان از آنان انتظار داشت که پیادهکنندۀ اقتصاد اسلامی باشند. ما هر چه رنج میکشیم، از جدا شدن از تعالیم دینی است.
* اقتصاد یک علم اجتماعی است و رفتار انسانها را در حوزه اقتصاد مطالعه میکند. اقتصاد اسلامی را به دو صورت میتوان بررسی کرد: یکی بررسی رفتارهای اقتصادی. این که نتوانستهایم به اهداف اقتصاد اسلامی برسیم به کدام یک از این دو بخش مربوط بوده است؟ شاید هم هر دوی اینها در عمل وجود داشته است، ولی به دلیل موانع دیگری محقق نشده است.
** من تصور میکنم که ریشه عدم تحقق اقتصاد اسلامی، اندیشه حاکم بر صاحبنظران و سیاستگذاران و مدیران ارشد اقتصادی ما است. این عامل موجب شده است که اگر در قانون اساسی یا قوانین عادی ما مفاهیمی از اقتصاد اسلامی مطرح شده، عملاً به چیز دیگری تبدیل شده است؛ چرا که آن اندیشۀ حاکم بر اقتصاد، فرهنگ مناسب خودش را در جامعه اشاعه داده است؛ مثلاً الان ما در بانکداری یکی از راهکارهای جذب منابع مالی را حساب پسانداز قرضالحسنه قرار دادهایم، آیا واقعاً این حساب با روح قرضالحسنه در اسلام سازگاری دارد؟ به نظر من ندارد.
چرا چنین شده است؟ پاسخ آن روشن است: کسانی که اقتصاد را ساماندهی میکردند به قرضالحسنه باور نداشتهاند و دنبال این بودهاند که منابع مالی بدون هزینهای جذب شود؛ بنابراین سراغ تبلیغات بسیار وسیع که با روح قرضالحسنه هیچ سازگاری ندارد. یا مثلاً تحت عنوان عقود معاملاتی یا مشارکتی بنا بوده است تسهیلاتی به متقاضیان داده شود ولی آنچه محقق شده است این است که دریافتی و پرداختی مقطوعی میان بانک و متقاضیان رد و بدل شود.
میبینید که روح بانکداری ربوی اینجا همچنان حاکم است. یا مثلاً اصل 43 قانون اساسی میگوید باید به تمام کسانی که کار ندارند، ولی توانایی کار دارند، به شکل تعاونی، وجوهی به صورت قرض بدون بهره داده شود که ابزار کار تهیه کنند و شغل داشته باشند. آیا چنین چیزی محقق شد؟
بنابراین میبینیم که ادارهکنندگان اقتصاد کشور، چون از آبشخور دیگری سیراب شدند، نتوانستند اقتصاد اسلامی را، که در قانون اساسی و قوانین عادی پیگیری و مطرح شده است، بپذیرند و در مقام عمل خود را با آن سازگار کنند. بازار ما هم تحت همین شرایط، بسیار نزدیک به اقتصاد لیبرالیستی عمل میکند. وقتی بانکداری ما شبیه بانکداری ربوی با نرخ بهره بالا عمل میکند و بازار هم واکنش به همین رویکرد است، بنابراین فرهنگ عمومی اقتصادی حاکم بر جامعه هم تحت تأثیر آن قرار میگیرد و رفتارهای اقتصادی افراد را شکل میدهد.
* اگر کسی مبلغ مقطوعی از بانک وام بگیرد و بخواهد عین همان مبلغ را در زمان مقطوع به بانک برگرداند، بدون پرداخت هیچگونه وجهی به بانک به ازای ارائه خدمات، آیا این ظالمانه نیست؟
ما نمیگوییم که بانک چیزی نگیرد، چرا باید آن را به صورت مقطوع بگیرد؟ بانک میتواند آن مبلغ را به صورت مشارکتی بگیرد و ریسک را هم بپذیرد. اگر بانک بخواهد بنا را براین بگذارد که سود کند، باید ریسک را هم قبول کند. این احتمال را هم بدهید که سرمایهگذار سود کلان بکند یا این که فرد اتفاقاً نتواند به سود برسد. بانک باید این ریسک را بپذیرد که بخشی از زیانها شامل حالش بشود. اگر بانک چنین رفتاری داشته باشد، با بحرانی به نام «بحران بدهیها به بانک» مواجه خواهیم بود.
* نمیتوان از دستاندرکاران اقتصادی انتظار داشت که مفاهیم اقتصاد اسلامی را بشناسند و آنقدر ریزهکاریهایش را بدانند که بتوانند در عمل آنها را محقق کنند. از طرف دیگر مفهوم اقتصاد اسلامی توسط علمای اسلامی آنچنان تبیین نشده است که اینها بتوانند آن را در مقام عمل محقق کند و به همین دلیل میروند سراغ چیزی که پیش از این رایج و شایع بوده است. الان در بحث تثبیت قیمتها میبینیم که پیشنهاددهندگان، که عمدتاً از اصولگرایان هستند، با همان مفاهیم اقتصاد لیبرالیستی این مطلب را مطرح میکنند. این نشاندهنده این است که مفاهیم اقتصادی اسلام خوب تثبیت نشده است.
** در مورد تبیین مفاهیم اقتصادی اسلامی هیچگونه کوتاهی صورت نگرفته است. آثار شهید آیتالله سیدمحمدباقر صدر، شهید مطهری، شهید بهشتی و مرحوم آیتالله طالقانی و بسیاری از تحقیقات دانشگاهی در داخل و خارج از کشور، ادبیات بسیار غنی و وسیعی را در زمینه اقتصاد اسلامی به وجود آورده است. کار مکتوب کم نشده است. اما این کار مکتوب فقط مبنای آموزش و تدریس قرار گرفته است، نه سیاستگذاریها در تدوین آییننامهها و مقررات و ساماندهی اقتصاد به این ادبیات اعتنا شده است. مشکل در این نیست که در اقتصاد اسلامی نظریهپردازی نداریم.
همین جا بگویم در عرصه اقتصاد اسلامی یک نظریهپردزای پسینی داریم و یک ارائه اقتصاد اسلامی پیشینی هیچ مشکلی نداریم و این کار صورت گرفته است، هم به صورت توصیفی و هم به صورت تشریحی و تقنینی.
مشکل ما به علم اقتصاد مربوط است که پسینی است. اقتصاد اسلامی باید به صورت مکتب اقتصادی تحقق پیدا بکند و بازخوردش موضوع مکالمه علم اقتصاد پسینی قرار بگیرد که همان علم اقتصاد است، ما نمیتوانیم پیشاپیش علم اقتصاد را نظریهپردازی کنیم. چیزی که معمولاً به آن اشکال میگیرند، و به جا هم هست، این است که ما علم اقتصاد به صورت تئوریک، با نظر به دیدگاههای اسلامی، نداریم. البته این طور نیست که داشته باشیم. این مفاهیم به صورت مفروضات مدنظر قرار گرفته است و نظریهپردازیهایی شده است، ولی طبعاً تا اقتصاد پیاده نشود، نمیتوانند علم اقتصاد را ساماندهی بکنند.
* پس میتوانیم بگوییم اقتصاد اسلامی به یک مدرسه تبدیل شده است؟
** بله، به یک مدرسه تبدیل شده است. بنابراین ما هیچگونه نقصی در زمینه مسایل پیشینی اقتصاد اسلامی نداریم. نکته دیگر این است که حتی همین مبانی نظری و حقوقی اقتصاد اسلامی وقتی رشد پیدا میکند که در مقام عمل تحقق پیدا بکند و مشکلاتش به دست بیاید تا در تجدیدنظر و رشد به کار بیابد؛ یعنی اگر میخواهیم اقتصاد اسلامی، بیش از آنچه که رشد یافته، رشد یابد، اول باید آن را پیاده کنیم و نگوییم که چون نداریم پس هیچ. باید بنا را بر این بگذاریم که آن مقداری را که داریم عمل بکنیم. این عملی شدن، مشکلات را روشن میکند. اگر بنا باشد بانکداری اسلامی را پیاده نکنیم، مشکلاتش را هم نمیتوانیم بفهمیم تا آن را اصلاح بکنیم. بنابراین، معتقدم آنچه مهم است، باور به اقتصاد اسلامی و پیاده کردن اقتصاد اسلامی و ضرورت آن است.
* با این وجود انقلاب، در حوزهای که جزء دلمشغولیهای شما است، دستاورد اقتصادی نداشته است.
** نمیتوانیم بگوییم مطلقاً نداشته است. بنده معتقدم در حد مطلوب و مورد نظر، نتایجی حاصل نشده است. شما فرض را بر این بگیرید که اگر دیدگاههای اقتصاد اسلامی در کشور ما نمیبود و مثلاً اقتصاد لیبرال یکهتاز میدان بود، قطعاً مشکلاتی که جامعه ما از آن رنج میبرد، به صورت شدیدتر وجود میداشت. ما الان پدیدههایی مانند کمیته امداد امام خمینی، بنیادهای خیریه، صندوقهای قرضالحسنهای و تعاونیها را داریم. مسئولان ما دغدغه اقتصاد اسلامی دارند، اگرچه احیاناً ممکن است در مقام عمل تحقق پیدا نکرده باشد. میخواهم بگویم اگر همان مقدار از نقش و تأثیر اقتصاد اسلامی که تحقق پیدا کرده است نمیبود، شکاف ثروت و فقر بیش از این بود که هست.
* چرا بخش پسینی اقتصاد در گونه شایسته و بایسته آن محقق نشده است؟
** بخش پسینی، چنان که از اسم آن هم پیداست، زمانی میتواند مطرح بشود که اقتصاد در جامعه محقق شود. باید دیدگاه اقتصادی را در جامعه به صورت عینی درآورد تا اقتصاددانان شروع به بررسی آثار و نتایج آن بکند؛ مثلاً اگر اقتصاد اسلامی پیاده شود، آن وقت میتوانیم بگوییم اثرش تقارب سطوح برخورداری است یا شکاف ثروت و فقر. مدلهای اقتصادی وقتی میتواند استخراج شود که چیزی به نام اقتصاد اسلامی پیاده بشود و بعداً اقتصاددانان بیایند از اینها مدل استخراج بکند.
* گفتید در حوزه پیشینی، علیرغم این که بعضی مبانی معلوم است،ولی در حوزه اجرا آن مفاهیم محقق نمیشود.
** به این دلیل است که باور و عزم لازم برای پیاده کردن آن وجود ندارد. دانشآموختگان اقتصاد ما آنچه خواندهاند به طور عمده اقتصاد لیبرال بوده است و طبیعی است آنها آنچه را خواندهاید پیاده میکنند.
* شهید مطهری در موضوع اقتصاد اسلامی کتابی دارند که چاپ اول آن با تردیدهای فراوانی روبه رشد و چاپ دوم آن گویا از استناد بیشتری برخوردار بود. درباره این کتاب هم قدری صحبت کنید.
کتاب منسوب به شهید مطهری در واقع تألیف خود ایشان نبود و شاید نکته اصلی اشکال همینجا بود. این کتاب در واقع مجموعه یادداشتهای دستنویس و پراکنده ایشان بود. شهید مطهری بحثهایی در محافل علمی در مورد اقتصاد مطرح کرده بودند و به سوالاتی پاسخ داده بودند که به صورت دستنویس درآمده بود.
بعد از شهادت، بعضی از منسوبین به ایشان زحمت کشیدند و اینها را تدوین کردند و توضیحاتی را بر آنها افزودند و چاپ کردند. هر محقق صاحبنظر مطالبی به ذهنش میآید و آنها را ثبت میکند تا با تدبیر و تامل به آنها عمق ببخشد. دوستانی که این مجموعه را چاپ کردند، فرضشان بر این بود که گویی این یادداشتها نظر نهایی شهید مطهری در مورد مسایل اقتصادی است.
نقطه اصلی اشکال در این بود که مطالب آن کتاب با مجموعه پارادایم ذهنی شهید مطهری خیلی سازگار نبود. یکی از مورد اشکال، پذیرش نوعی سوسیالیسم در اسلام در باب مالکیت اشتراکی زمین بود. در این کتاب در مورد خلق و ابداع و برخی ابتکارات جدید، حرفهای نوینی را مطرح کردند که قابل توجه است. در نظر شهید مطهری دانشها و فنآوریها محصول تفکر جمعی بشر از گذشته تا حال است، و به همین دلیل نمیتواند موضوع مالکیت فردی باشد، بلکه مالکیتش عمومی و اجتماعی است.
شهید مطهری در اینباره به ماشین و ماشینیزم اشاره کرده بودند که محصول اندیشه روی هم انباشته دورانهای مختلف زندگی بشری است و نمیتوان گفت که این ماشین و سرمایهداری ماشینی قابلیت تملک فردی را دارد. این مسأله شاید هشت ـ نه بار در مجموعه اثر مطرح شده است و حرفی است قابل تأمل، ولی انتشار آن، خصوصاً در آغاز انقلاب، که تفکرات سوسیالیستی در جامعه مطرح بود، امکان سوءاستفاده از آن وجود داشت و به این دلیل جلوی انتشار آن را گرفتند.
* ولی این کتاب حادثهای در تحقیقات مربوط به اقتصاد اسلامی نبود.
** نخیر نبود.
* آیا در این 7-8 سال اخیر اثر مکتوب قابل توجهی در موضوع اقتصاد اسلامی منتشر شده است.
** من ندیدهام.
* استنباط بعضی، که به صورت عینی با رفتار اقتصادی در جوامع لیبرالیسم سروکار داشتند، این است که رفتارهای آنها با روح اقتصاد اسلامی هماهنگتر است، مثلاً در آنها غش در معاملات را نمیبینیم و یا خیارات را قبول میکنند و نرخ بهره بانکی آنها بسیار پایین است. به صفر رساندن این بهره، در مقایسه با بهره و یا سه درصدی، امکانپذیرتر است. ما در معاملات خودمان بسیار میبینیم و میشنویم. «بعد از فروش پس گرفته نمیشود» که به زعم من مغایر با تمام مباحث مربوط به معامله در اسلام است که با شرایط مختلف میشود معامله را فسخ کرد. شما با این نظر که رفتار افراد در جوامعی که تحت اقتصاد لیبرالیسم سامان گرفتهاند با روح اقتصاد اسلامی نزدیکتر است چقدر مخالف یا موافقید؟ دیگر این که اگر بخواهیم به نظرات اقتصادی اسلام برسیم، اولویتها و راهکارها در سطح اجتماع و هم در سطح سیاستگذاری چیست؟
** در مورد بخش اول سؤال شما باید بگویم که اقتصاد اسلامی کاملاً با فطرت بشری منطبق است و اگر ببینیم جوامع دیگر، در مقام عمل، به آن گرایش پیدا کردهاند نباید عجیب باشد؛ چرا که انبیا آنچه را از طریق وحی به بشر گفته اند ممکن است بشر از طریق تجربه از راه آزمون و خطا به آن رسیده باشد.
همین جا بگویم که هم اقتصاد سوسیالیستی و هم سرمایهداری از نقطهای شروع کردند ولی در آن نقطه نماندند، بلکه هر دو از مواضع اصولی خودشان عدول کردند و کمکم به سمت وسط گرایش پیدا کردند که اگر آن وسط را، با همه دقایقش، در نظر بگیریم همان اقتصاد اسلامی است؛ یعنی نظام اقتصادی لیبرالیستی و سوسیالیستی از نوع حاد عدول کرده است و در حال گرایش به سمت تعادلاند. اقتصاد اسلامی نه سوسیالیسم است و نه لیبرالیسم.
نمیخواهم بگویم آنچه را که آنها دنبال کردهاند همان اقتصاد اسلامی است، ولی بالاخره به اقتصاد اسلامی نزدیک است. تجربه آنها نشان داده است اگر بنا را بر غش و دروغ و فریب بگذارند، موقعیت خودشان را در بازار از دست میدهند؛ بنابراین ترجیح دادند که دست از غش بردارند تا اعتبار کسب کنند. اسلام بر نبود غش و دروغ و فریب تأکید کرده و خیارات را هم پذیرفته است؛ چرا که اقتصاد اسلامی انطباق کامل با فطرت بشری دارند و آنها هم با آزمون و خطا دارند به این فطرت نزدیک میشوند. باید گفت بدا به حال ما که با وجود این منبع غنی برای راهنمایی رفتار، از آن غفلت میکنیم و تجربههای شکسته خورده دیگران را تجربه می کنیم.
در پاسخ بخش دوم سؤال شما باید بگویم که اگر آموزههای اقتصاد اسلامی را به صورت فرهنگ دربیاوریم و آنها در آموزشهای رسمی و عمومی به کار بگیریم، آنگاه میتوان در آن فرهنگ حاکم، مشکلات اقتصادی را مطرح و حل کرد.
به عبارت دیگر لیبرالیستها از منظر خودشان به این نتیجه میرسند که غش و فریب را کنار بگذارند، چرا که احساس میکنند از این طریق میتوانند به منافع خودشان دست پیدا بکنند، ولی اقتصاد اسلامی از منظر اخلاقی به قضیه نگاه میکند، جالب است که اقتصاد لیبرالی از یک نقطه انفصال از اخلاق آغاز کرد، ولی در دو دهه اخیر به سمت اخلاق حرکت کرده است.