تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۰:۱۱  ، 
کد خبر : ۱۹۸۸۷۸

شش بارور ز مهد نهاوند سرفراز


سه‌شنبه 30 بهمن 1352 روزنامه‌ها خبر از تیرباران 6 نفر از شهروندان نهاوند دادند و مدعی شدند این تیرباران شدگان در تخریب و آتش زدن سینما تاج و خانه سازمان زنان نهاوند و اتومبیل‌های ژاندارمری و سازمان اصلاحات ارضی و مجروح کردن دو پاسبان دست داشتند.
روزنامه کیهان که به مدیریت سناتور مصباح‌زاده منتشر می‌شد، نوشت: «اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی گزارش داد: عبادالله خدارحمی، بهمن منشط، حجت‌الله عبدلی، ماشاءالله‌ سیف،‌ ولی‌الله سیف، روح‌الله سیف،‌ ولی‌الله کشفی و محمد طالبیان به اتهام اقدام علیه امنیت کشور و خرابکاری،‌ پس از انجام تحقیقات لازم و سیر مراحل قانونی پرونده و رای صادره اداره تجدیدنظر، 6 نفر اول به اعدام و هر یک از دو نفر آخر به مجازات حبس از 5 تا 15 سال محکوم شده‌اند و حکم اعدام سحرگاه امروز به مورد اجرا گذاشته شده است.»
کشف این گروه نشان می‌داد در کنار سازمان‌های چریکی اسم و رسم‌دار که تمام هم و غم ساواک شاه مصروف متلاشی کردن آنها بود، در شهرستان‌های کوچک دور از مرکز نیز گروه‌های خودجوش و خودساخته مسلح در حال شکل‌گیری است. موجی که اگر گسترش می‌یافت، مقابله با آن برای ساواک و حاکمیت چه بسا غیرممکن می‌شد.
ابوذر نامی بود که جمعی از جوانان متدین و انقلابی شهرستان نهاوند برای گروه خود انتخاب کرده بودند. همگرایی و اجماع بین آنها،‌ از طریق مجالس دینی و خصوصاً انجمن‌های دینی ضدبهائیت حاصل می‌شد و مهمترین دغدغه آنان مبارزه با فقر و فساد بود.
افراد این گروه اکثراً جوان و دانش‌آموز دبیرستانی بودند اما در اثر ارتباط با انجمن‌های دینی و سیاسی همدان و به ویژه ارتباط با آیت‌الله ربانی شیرازی به استحکام فکری و سیاسی دست یافتند و توانستند امور تشکیلات را به خوبی پیش برند. این گروه، در تداوم فعالیت‌هایشان، با برخی از روحانیون، از جمله با مرحوم آیت‌الله ربانی شیرازی، مرحوم حجت‌الاسلام موحدی ساوجی و حجت‌الاسلام فاکر ارتباط برقرار کردند و همزمان تحت تاثیر اندیشه‌های شهید مطهری و دکتر شریعتی قرار گرفتند.
اعضای موسس گروه ابوذر برای آشنا شدن هر چه بیشتر افراد با یکدیگر، جلسات مذهبی و هیات‌های قرآنی تشکیل می‌دادند. این جلسات عمدتاً در مساجد و گاه نیز در منازل اعضای گروه برگزار می‌شد. در این جلسات اعضای گروه هر چند شب یا هفته‌ای یک بار گرد هم می‌آمدند و علاوه بر آشنایی بیشتر با قرآن، با شیوه‌های مبارزه با ظلم و وظایفشان در مقابل یکدیگر و نیز با وظایفشان در ارتباط با توده‌های مردم آشنا می‌شدند.
در همین جلسات بود که آنها با رساله امام خمینی‌(ره) آشنایی یافتند. مسجد، علاوه بر آنکه امکان تشکیل جلسه‌های مختلف مذهبی را میسر می‌ساخت، از جنبه دیگری نیز حائز اهمیت بود و آن سخنرانی وعاظ مذهبی و روحانیون انقلابی در آنجا بود که باعث آشنایی هر چه بیشتر اعضای گروه با اوضاع سیاسی روز می‌شد.
بیشتر اعضای گروه ابوذر، دانش‌آموزان دبیرستانی بودند و ارتباط آنها با معلمان مذهبی، به ویژه ارتباطشان با محمد طالبیان در تسریع حرکت مبارزانی آنها موثر بود. مدرسه یکی از جایگاه‌های مهم فعالیت‌های این گروه به شمار می‌رفت. درس انشا و ادبیات، یکی از بسترهای اعلام نارضایتی‌ها از مسائل سیاسی و اجتماعی تلقی می‌شد. آنان در سال 1351 با افتتاح کلوپ دینی دبیرستان «ابن‌سینا»ی نهاوند،‌ فرصتی یافتند تا با مطرح کردن نقطه‌نظراتشان در آنجا، همدیگر را هر چه بهتر بشناسند.
مسئولیت این کلوپ بر عهده محمد طالبیان بود، مسجد، مدرسه، هیات‌های قرآنی و انجمن ضدبهائیت اصلی‌ترین عوامل زمینه‌ساز تشکیل گروه بودند. لذا اکثراً اهداف آنها نیز به نحوی به مذهب و تعالیم مذهبی بر می‌گشت به طوری که در همان اولین شب شکل‌گیری،‌ «وظیفه دینی» اصلی‌ترین انگیزه شروع فعالیت آنها معرفی می‌شود. اعضای گروه برای رسیدن به هدف خود مبنی بر تغییر وضع موجود، از جانشان مایه گذاشتند؛ چنانکه در همان جلسه اول، با آگاهی از سرانجام کار خود،‌ به همه اعضا اتمام حجت کردند که شما باید در این راه از جان خود بگذرید.
یکی دیگر از اهداف گروه، تلاش برای از بین بردن فقر و بدبختی و مبارزه با رژیم حاکم – به عنوان عامل اصلی این فقر و بدبختی – بود. آنها که از دیدن فقرا و ستمدیدگان در پیرامون خود بسیار رنج می‌بردند، تصمیم گرفتند با به وجود آمدن گروه مذکور و ضربه زدن به رژیم، انتقام ستمدیدگان را بگیرند و از این طریق،‌ خاطر خود را تسلی بخشند. در این رابطه، اعضا تا جایی که در توان داشتند، مستمندان را مدنظر قرار داده و به آنها کمک می‌کردند.
قتل دُخامحمود
(محمود مومنی) معروف به دخا، فردی رباخوار بود. بنا به اظهارات افراد مطلع، او موجب فروپاشی بنیه مالی خانواده‌‌های بسیاری شده بود، تخریب «خانه زنان» نهاوند، آتش زدن سینمای نهاوند، آتش زدن اتومبیل‌های دولتی،‌ نقشه برای ترور سرهنگ عباسی،‌ تخریب کارخانه برق ملایر و خلع سلاح پاسبان شهربانی قم از دیگر اقدامات گروه بود که این عملیات به کشف و دستگیری اعضای گروه منجر شد.
در زندان به رغم شکنجه‌های بسیار توسط ساواک، بعضی از اعضای گروه مقاومت سرسختانه‌ای از خود نشان دادند؛ چنانکه بهمن منشط، از اعضای اصلی گروه، تا آخرین لحظه حیات خود به رژیم پهلوی می‌تاخت و کوچکترین مماشاتی از خود نشان نمی‌داد.
او حتی لیوان آب را به سوی قاضی دادگاه پرت کرده و گفته بود: «این کاخ‌نشینان، مردم را بدبخت کرده‌اند. مردم از گرسنگی می‌میرند.» و در مقابل اظهار نگرانی وکیلش گفته بود: «من فقط از خدا می‌ترسم و اینها کسی نیستند که من از آنها بترسم.»
به هر صورت سرانجام در آبان‌‌ماه 1352،‌ پس از بازجویی‌های مکرر و تکمیل پرونده‌ها، نخستین دادگاه اعضای گروه تشکیل شد. پس از اتمام کار دادگاه، شش نفر از اعضای گروه به اعدام و بقیه به زندان محکوم گردیدند. پس از اعلام رای دادگاه، جز خدارحمی و منشط بقیه افراد تقاضای فرجام‌خواهی دادند. تقاضای فرجام آنان تحویل شاه شد، اما شاه معتقد بود «اینها کسانی‌اند که باید از بین بروند.» و طبعاً احکام صادره قطعیت یافت.
سرانجام در روز سی‌ام بهمن 1352 حکم اعدام شش نفر از آنها (عبدالله خدارحمی، بهمن منشط، حجت‌الله عبدلی، ماشاالله سیف، روح‌الله سیف و ولی‌الله سیف) به اجرا در آمد. آنها راس ساعت پنج و نیم صبح روز مذکور به پادگان جمشیدیه برده شدند. ابتدا پزشکی قانونی آنها را معاینه کرد و سپس توسط محمد‌صادق منفی – نماینده مذهبی – آداب و رسوم مذهبی اجرای حکم به جا آورده شد. آنگاه آنها را به میدان تیر دژبان مرکز فرستادند و پس از قرائت رای دادگاه، دستور اعدام از طرف نماینده دادستان ارتش، به اجرا گذارده شد.
رژیم شاه تا جایی که توانست سعی نمود، جریان دستگیری، محاکمات و شهادت گروه ابوذر را بی‌سر و صدا و پنهانی صورت دهد، زیرا از اقرار به گسترش مبارزات ضدرژیمی در میان توده‌های مردم بیم داشت. به همین خاطر، از جریان دادگاه‌ها و محاکمات آنها هیچ خبری در رسانه‌ها منعکس نشد و تنها برخی روزنامه‌های دولتی از «اعدام شش خرابکار» خبر دادند.
اما همین خبر کوتاه واکنش‌های مختلفی را در جامعه – به ویژه در بین اقشار دانشگاهی – برانگیخت، چنانکه دانشجویان کوی دانشگاه تبریز، قطعه روزنامه‌ای را که این خبر در آن چاپ شده بود، بریده و به شیشه خوابگاه خود چسباندند و روی آن با ماژیک قرمز نوشته بودند: «ما انتقام می‌گیریم.» همچنین گروه‌های مبارز خارج از کشور، سعی کردند حقیقت ماجرا را در سطح جهانی مطرح سازند.
گروه‌های مذکور در این راستا یک اطلاعیه خبری برای مطبوعات و محافل بین‌المللی ارسال کردند. به دنبال این گونه اقدامات بود که روزنامه «لوموند فرانسه» خبر شهادت اعضای گروه و نام آنها را اعلام کرد و نیز رادیو بی‌بی‌سی در اخبار شب اول اسفند 1352 به این موضوع اشاره کرد.
روی آوردن اعضای گروه ابوذر به اقدامات مسلحانه،‌ به عنوان یک تصمیم، مستقیماً توسط خودشان اتخاذ شده بود و مورد همراهی و سفارش شخصیت‌های معتبر دینی و سیاسی قرار نگرفت. البته اقدامات گروه ابوذر محدود و محلی بود و صرفاً در حد انجام برخی عملیات‌های ضد تبعیض و فساد در شهرستان نهاوند محدود می‌شد، اما دستگیری و اعدام رهبران گروه، به یک موضوع ملی و یک خبر جهانی تبدیل شد، به گونه‌ای که اخبار مربوط به آن، حتی در سطح رادیو‌ها و خبرگزاری‌های معتبر خارجی انعکاس یافت.
پس از به شهادت رسیدن اعضای این گروه موج حمایت‌های داخلی و محافل ایرانیان خارج از کشور نسبت به این افراد آغاز شد. حمایت‌هایی که با بزرگنمایی‌هایی هم همراه بود. چند وقت بعد هم گروهی عمدتاً متشکل از جوانان نهاوندی تحت عنوان گروه انقلابی ابوذر شماره 2 شکل گرفت و فعالیت‌هایی نیز انجام دادند که با دستگیری آنها تا روزهای انقلاب دیگر خبری از فعالیت سازمان‌یافته‌ای به این نام شنیده نشده است.
پس از انقلاب نام این گروه به عنوان یکی از گروه‌های تشکیل دهنده سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی مطرح شد. اعضای باقی مانده از این گروه در جریا‌ن‌های مختلف سیاسی هضم و جذب شدند. بخشی وارد نظام جمهوری اسلامی شده و بخشی به مجاهدین خلق پیوستند.
نگاه
اینک که 32 سال از شهادت اعضای این گروه گذشته و فضایی کاملاً متفاوت با آن زمان بر جامعه حکمفرماست، توجه به چند نکته ضروری است: اعضای این گروه که برای مهمترین مسئله سرنوشت‌ساز یک کشور یعنی تغییر نظام سیاسی تصمیم گرفتند دانش‌آموزان دبیرستانی بودند که به دلیل شرایط خاص امنیتی حتی معلم مسن‌تر خود را هم چندان در جریان تصمیم‌های خود نمی‌گذاشتند و راساً اقدام کردند. این شیوه کار در شرایط حاضر چه بسا مورد تایید نباشد.
یکی به این دلیل که عمق و اهمیت مسئله مورد عمل آنها ایجاب می‌کند که افراد عامل از پختگی و مطالعه بیشتری برخوردار باشند. در حالی که آنها طبعاً به دلیل کمی سن و فقدان ارتباطات کافی نمی‌توانستند چنین توانایی را داشته باشند. دوم این که برای تصمیم و عمل در مورد چیزی که موثر بر سرنوشت بقیه افراد است باید به نوعی از آنها نیز کسب نظر بشود در حالی که چنین چیزی انجام نشد.
تفاوت شرایط می‌تواند یکی از علل چنین رویکردی باشد، اما تفاوت نگاه‌ها هم در این مسئله مهم است. آن زمان نگاه امروزین رایج نبود. برای تغییر شرایط کسان اندکی پیشقدم می‌شدند و تئوریشان هم همین رویه را توجیه می‌کرد. سی سال است که از منطق حرکت پیشتاز دور شده‌ایم، حال و هوا تغییر یافته هر چند بررسی و نقد بنیادینی از آن تئوری نشده و ممکن است چندی بعد مجدداً منطق غالب در مبارزه بشود.
رویکرد این گروه چه بسا در شرایط حاضر نماد مخالفت با ترقی شمرده شود. چرا که سازمان زنانی که آنها در پی تخریبش بودند، یک نهاد مدنی دولتی است. سینما هم در شهری مثل نهاوند تنها رسانه تصویری و ارتباط با تمدن‌های دیگر بود. به گمانم که در تاریخ شروع فعالیت این گروه هنوز تلویزیون به این شهر نیامده بود. آتش زدن ماشین‌های دولتی پارک شده در کنار خیابان، تخریب اموال عمومی است.
کارخانه برق نیز از مقدمات رفاهی یک جامعه است. اما منطق مبارزه علیه این نهادها مبارزه با فساد بود و به تخریب شیوه‌های نوینی برای آن کشف می‌شد. این منطق هنوز هم وجود دارد. اما اکنون جامعه به این سئوال رسیده است که آیا برای مبارزه با فساد موجود در این نهادها باید کل نهاد را حذف کرد یا آن را اصلاح کرد؟
از یاد نبریم که رژیم شاه راه را بر هر حرکت اصلاحی حتی در درون خود نیز بسته بود و تلاش برای اصلاح تدریجی عبث می‌نمود. اما امروز این پرسش نیز مطرح می‌شود که اگر نظامی راه را بر اصلاح در درون خود بسته باشد، آیا واقعاً راه بسته است یا آدم‌ها قابل تغییرند، حتی اگر نظام سیاسی متبوعشان نخواهد.
پرسش‌های امروز از آن امروز است، اما در رسیدن آن جوانان به آن جمع‌بندی و قاطعیت در عمل، هم گفتمان غالب موثر بوده است و هم فضای دیکتاتوری شاه که اجازه برخورد آرا را نمی‌داد که اگر تضارب‌آرایی بود این حرکت‌ها به این شکل صورت نمی‌پذیرفت. حرکت‌هایی که نهایتاً دودمان پهلوی را برانداخت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات