انتفاضه دوم فلسطینیها ـ از چندین جهت ـ نقطه عطفی مهم در کلیت مناسبات اسراییلی و فلسطینی شمرده میشود. از یکسو انتفاضه دوم،مهر پایانی بود بر روند سیاسی که از آغاز دهه 90 میلادی شکل گرفته که در ذیل توافقنامه اصول در اسلو صورتبندی شده بود. از سوی دیگر تحولات رخ داده در طی انتفاضه فلسطینیها، آنچه را که اساس طرحها و توافقات صلح را در طی دهه 90 شکل میداد زیر سوال برده است. در اینجا مشخصاً منظور "تشکیل دو کشور فلسطینی و اسراییلی" در کنار یکدیگر است که تاکنون منطق اصلی شکلگیری طرحهای صلح در خاورمیانه بوده است. برای فهم این که چرا روند کنونی و انتفاضهای که از سال 2000 آغاز شده، این نظریه محوری در بحث صلح خاورمیانه را به مفهومی بیمعنا و تهی مبدل ساخته است، لازم است آن را در متن مناسبات فلسطینی ـ اسراییلی در طی سالهای گذشته و پیش از این انتفاضه، نگریسته و تحلیل نماییم.
ایده ابتدایی تشکیل دو کشور فلسطینی و اسراییلی در طرحهایی قرار داشت که پس از جنگ شش روزه 1967 توسط اسراییل مطرح شد. در ژوئن سال 1967، اعراب در جنگی خفتبار با ارتش اسراییل در مدت 6 روز یکی از مهمترین شهرهای تاریخی یعنی بیتالمقدس را به همراه کرانه باختری، نوار غزه، ارتفاعات جولان و صحرای سینا از دست دادند. کرانه باختری و باریکه غزه، 22 درصد سرزمین اصلی فلسطین را تشکیل میداد. مهمترین دغدغه دولتهایی که پس از اشغال کرانه باختری و نوار غزه در اسراییل بر سر کار آمدند این بود که چگونه میتوان در عین شانه خالی کردن از بار مسئولیت اداره و ساماندهی زندگی فلسطینیهای ساکن این مناطق، سلسله موثر بر سرزمینهای تازه اشغال شده و منابع آن را حفظ کرده و تداوم داد. راهحلی که آنها بدان متمسک شدند عبارت از این بود که برخی اختیارات به فلسطینیها اعطا شود و در عین حال کنترل زمینها، منابع و اقتصاد این مناطق در دست اسراییل قرار داشته باشد. این منطقی بوده که از آن زمان تاکنون ابتکارات و طرحهای صلح اسراییلی و آمریکایی از آن پیروی کرده است. دولتهایی که از 1967 به بعد در اسراییل بر سر کار آمدهاند همگی طرحهای استراتژیک مختلفی ارائه داده و پیاده کردهاند که مضمونشان از منطق فوق پیروی میکرده است. در این راستا "بر اساس طرحهای آلون (Allon) در 1967 و شارون در 1977 و همچنین طرحی که در 1978 سازمان جهانی صهیونیسم ارائه داد، اسراییل دست به شهرکسازی در مناطق اشغالی زده است. شهرکهای احداث شده و راههایی که در زمینهای فلسطینیها برای متصل کردن آنها به یکدیگر کشیدهاند، چنان طراحی شده است تا نقاط پرجمعیت فلسطینی را محاصره و ایزوله ساخته و در نتیجه مانع از رشد و گسترش آنها شود و در عین حال تضمینکننده تسلط اسراییل بر سرزمینهای فلسطینی برای همیشه باشد."(1) طرح نهایی شده ایگال آلون در 1967 به دولت اسراییل توصیه میکرد تا تقریباً در 50 درصد کرانه باختری، یک تشکیلات فلسطینی یا عربی استقرار یابد. در واقع مرکزیت طرح آلون این بود که "اسراییل باید خود را از مشکل مراکز پرجمعیت عرب آزاد کرده و درصدد اشغال مراکز کمجمعیت برآید تا به این وسیله اسراییل از مزایای اشغال سرزمینها بهرهمند شود؛ بدون اینکه از ناحیه جمعیت بومی آن دچار مشکل گردد." (2) "در 1977، کنست ( پارلمان اسراییل) طرح بگین را به تصویب رساند. هنگامی که مناخیم بگین در 1977 به نخستوزیری اسراییل رسید، طرح صلح خود را برای منطقه و دیدگاههایش را در مورد چگونگی واگذاری خودمختاری در ساحل غربی رود اردن و نوار غزه ارائه داد. این طرح خواستار خودگردانی(Autonomy) برای فلسطینیها در سرزمینهای اشغالی، در قالب یک شورای ادارهکننده بود. این شورا میبایست مسئول امور داخلی فلسطینیها بوده و اداره امور سیاست خارجی، اقتصاد و مرزها در دست اسراییلیها قرار داشته باشد."(3)
با آغاز دهه 90 که شرایط منطقهای و جهانی به شدت فلسطینیها را از استراتژی جنگ مسلحانه ناامید کرده بود، آنها به مذاکرات علنی با اسراییل روآوردند و نهایتاً در سال 1993 با امضای موافقتنامه اصول در اسلو، پذیرفتند که یک کشور فسطینی در کنار اسراییل و تنها در این 22 درصد از سرزمین اصلی فلسطین (یعنی نوار غزه و کرانه باختری) تشکیل شود.
این مصالحه در آن روی سکه به معنای نادیده گرفتن شعار محو اسراییل و چشمپوشی از بقیه خاک فلسطین بود. با این همه از همین 22 درصد، کل "مساحت منطقه الف که پس از صلح اسلو به طور کامل در اختیار دولت عرفات قرار گرفت، هیچگاه از 16 درصد مساحت کرانه غربی و غزه فراتر نرفت." (4)
برمبنای قرارداد اسلو، تعریف این قلمرو که به دولت خودگردان واگذار میشد به این ترتیب بود که اراضی خودگردان به سه منطقه "الف"، "ب" و "ج" تقسیم میشد که منطقه "الف" به طور کامل در سیطره پلیس دولت خودگردان قرار میگرفت. منطقه "ب" به طور مشترک با اسراییل اداره میشد و منطقه، "ج" که شهرکهای یهودینشین در آن قرار دارند، زیر کنترل ارتش اسراییل قرار داشت. بر این مبنا ارتش اسراییل اجازه ورود به منطقه "الف" را نداشت و برای ورود به منطقه "ب" باید با نیروهای امنیتی فلسطینی هماهنگی مینمود. منطقه "ج" که در واقع 24 درصد اراضی کرانه باختری را در برمیگرفت، در مورد مسائل مدنی زیر نظر دولت خودگردان و در مسائل امنیتی تحت کنترل اسراییل قرار داشت. اساساً باید گفت که عدم عقبنشینی از تمامی کرانه غربی و تداوم حضور ارتش در بخشهایی از آن برای اسراییل ضرورتی حیاتی بوده است. از این لحاظ برخلاف خوشبینیهای رهبران فلسطینی مبنی بر اینکه طرح خودمختاری در ساحل غربی رود اردن و نوار غزه به عنوان یک مرحله انتقالی برای تأسیس دولت فلسطینی باشد، "رهبران رژیم صهیونیستی در مورد این دیدگاه اتفاقنظر دارند که طرح خودمختاری فلسطینیان در نوار غزه و ساحل غربی، طرحی نهایی و تغییرناپذیر است. به عبارت دیگر، این مناطق هرگز از حیطه اعمال حاکمیت اسراییل خارج نمیشود."(5) برخی تحلیلگران بر این باورند "چنانچه قرار باشد اسراییل به مرزهای سال 1967 خود بازگردد، یعنی از تمامی ساحل غربی، غزه و بیتالمقدس شرقی عقب نشیند، به لحاظ استراتژیک وضعیتی ضعف پیدا کرده و تنها شعاعی سی مایلی را دربر خواهد گرفت." (6) به عبارت دیگر "به دلیل محدودیتهای استراتژیک و سرزمینی و احاطه شدن این کشور در منطقهای متخاصم، باز پس دادن تمام مناطق اشغالی 1967 به فلسطینیها امکانپذیر نیست؛ خصوصاً اگر بحرانی امنیتی همزمان رخ دهد، پیامدهای آن دامنگیر این رژیم خواهد شد."(7)
بر این مبناست که از سال 1967 تاکنون اسراییل با هدف تثبیت موقعیت خود در این مناطق، دست به ساخت و احداث گسترده شهرکهایی زده است که بسیاری از آنها یا خالی از سکنه هستند، یا این که خانوارهای اندکی در آن ساکناند. این روند پس از امضای توافقنامه اسلو نه تنها متوقف نشد، که به شدت آن نیز افزوده شد.
در این مقطع دولت اسراییل براساس طرحی که شارون در 1991 پیاده کرده بود، شروع به گسترش شهرکها در مقیاسی وسیع نمود و با استفاده از مشوقهای مالی و اقتصادی، تعداد بسیاری شهرکنشین را در کرانه باختری و غزه مستقر نمود. بدین ترتیب در فاصله سالهای 1994 تا 2000 تعداد شهرکنشینان دو برابر گردید.
"به طور کلی میتوان گفت که بعد از توافقنامه اسلو در 1993، اسراییلیها سیاست "سلطه از دور" را در پیش گرفتند. پس از اعطای خودگردانی به فلسطینیها، ارتش اسراییل اختیارات محدودی را به تشکیلات تازه تأسیس خودگردان اعطا و نیروهایش را از شهرهای فلسطینی خارج کرد و در نتیجه توانست بدون این که جان سربازانش به خطر افتاده یا متحمل هزینهای شود، به اشغال سرزمینهای فلسطینی از طریق یک رشته موانع ایست و بازرسی، راهبندانها و اجازهنامههای عبور و مرور که برای مسافرت بین مناطق فلسطینی و خارج از آن بود، ادامه دهد." (8)
این روند وضعیتی را ایجاد کرده است که بسیاری از منتقدان آن را ذیل مفهوم "اشغال دولوکس" (Deluxe Occupation) تعریف میکنند. این بحث را در انتهای مقاله توضیح داده و جمعبندی خواهیم نمود. اما ابتدا لازم است برای فهم دقیقتر این روند، نگاهی به دور نهایی مذاکرات و همچنین طرحهایی که پس از آن مطرح گردید داشته باشیم.
کمپ دیوید دوم
و دور نهایی مذاکرات
براساس توافقنامه اسلو، طرفین متعهد شده بودند تا تاریخ چهارم ماه مه سال 1999 به رفع نهایی اختلافات خود در تمام زمینهها دست یابند. مذاکرات کمپ دیوید دوم در مریلند آمریکا میان باراک، نخستوزیر وقت اسراییل و عرفات با محوریت مسائل بنیادین مورد اختلاف و برای حل و فصل نهایی همین اختلافات برگزار گردید. در این دور مذاکرات که از یازدهم تا بیست و چهارم ماه جولای 2000 در کمپ دیوید برگزار شد و بعدها در ژانویه 2001 در طابای مصر پیگیری شد، اختلافات عمدهای میان مذاکرهکنندگان اسراییلی و فلسطینی بر سر تمام مسائل کلیدی چون آوارگان، بیتالمقدس و موضوع شهرکها بروز پیدا کرد.
در این قسمت سعی خواهیم کرد دستاوردهای هیئت مذاکرهکننده فلسطینی در دور نهایی مذاکرات در کمپ دیوید، پیشنهادهایی که از جانب آمریکا و اسراییل به عرفات شد، مواضع و پایداری دو طرف بر اصول و خطوط قرمزشان و در مجموع، امتیازهایی که اسراییل در نشست کمپ دیوید حاضر شد در محورهای مختلف به طرف فلسطینی بدهد را بررسی و ارزیابی نماییم. اما نخست برای ترسیم فضای سیاسی شروع مذاکرات نهایی، لازم است کمی به عقب بازگردیم.
هنگامی که باراک بر مسند قدرت قرار گرفت، همه تحلیلگران، چشمانداز صلح در خاورمیانه را بسیار روشنتر از دوره نخستوزیری سلف وی، بنیامین نتانیاهو میدیدند، چرا که نخستوزیر اینبار از حزب کارگر بود و عمیقاً اعتقاد داشت که روند مذاکرات را میبایست دوباره به جریان انداخت.
باراک همانند اسحاق رابین معتقد بود نبایستی وقت را تلف کرد، "خصوصاً که برای هر دوی آنها مانند روز روشن بود که گسترش بنیادگرایی در منطقه، اتمی شدن کشورهای منطقه و دست آخر روند جمعیتی نشان میدهد که لزوماً گذر زمان به سود اسراییل نخواهد بود." (9) با این وجود در دوره نخستوزیری باراک او نه تنها راه سلف دست راستی خود را در ساخت شهرکهای یهودینشین ادامه داد، بلکه بر شدت آن نیز افزود و حاضر نشد هیچکدام از فلسطینیهایی را که به جرم عملیات ضداسراییلی که پیش از امضای توافقنامه اسلو مرتکب شده بودند و در زندانهای اسراییل بهسر میبردند، آزاد کند. او پیش از این که به پیشواز مذاکرات سران در کمپ دیوید برود، مذاکرات با فلسطینیها را رها نموده بود تا بر حلقه سوری ـ اسراییلی مذاکرات متمرکز گردد. پس از برگزاری چند دور مذاکره و رد و بدل پیام میان سوریها و اسراییلیها، علیرغم پادرمیانیهای آمریکا و تلاشهای شخص کلینتون، باراک که با برخورد سرد حافظ اسد رو به رو شده بود، دریافت که نمیتواند به رسیدن توافقی با سوریها امیدوار باشد.
در نتیجه در این زمان که مذاکرات با سوریها به بنبست رسیده بود، بار دیگر نگاهها در هیئت حاکمه اسراییل متوجه فلسطینیها گردید. این در حالی بود که پیش از آن رهبران فلسطینی درخواست کرده بودند مذاکرات برای رسیدن به یک توافق جامع و نهایی میان دو طرف تا پاییز 1999 انجام شود. آنها خواستار آن شده بودند که نخست یک دور از مذاکرات پشت درهای بسته میان مقامات غیررسمی اسراییلی و فلسطینی برگزار شود تا زمینه نشست اصلی فراهم شود. در هر صورت با چنین زمینهای دور نهایی مذاکرات در تابستان 2000 با اصرار باراک برای رفتن به کمپ دیوید آغاز شد.
ماهیت دور نهایی مذاکرات رهبران به علت موضوعاتی که در دستور کار جلسات قرار داشت، بسیار ویژه و متفاوت بود. این موضوعات که دارای دلالتهای استراتژیک و ایدئولوژیک برای دو طرف بود، عبارت بودند از: "قلمرو آینده کشور فلسطینی، شهرکهای یهودینشین، وضعیت بیتالمقدس و سرنوشت آوارگان فلسطینی." شاید این نخستین باری بود که دو طرف به طور جدی، رسمی و جامع به بررسی این مسائل میپرداختند. بحث پیرامون این مسائل دو هفته تمام در کمپ دیوید طول کشید، بدون این که تا آخرین روز توافق روشنی بر سر هیچ کدام حاصل شود.
قلمرو کشور فلسطین
و شهرکهای یهودینشین
"اسر اییل تاکنون بیش از 400 هزار شهرکنشین را در کرانه باختری و بیتالمقدس شرقی اسکان داده است. تمام این مناطق ـ مانند غزه و بلندیهای جولان ـ مطابق قوانین بینالمللی "مناطق اشغالی" به شمار رفته و کنوانسیون ژنو به صراحت قوای اشغالگر (اسراییل) را از انتقال شهروندانش به مناطق اشغالی برحذر داشته و آن را غیر قانونی میداند.(10)
موضوع شهرکها، همانگونه که همیشه از محورهای منازعه در گفتوگوهای فلسطینیها با اسراییل شمرده میشده، در دوره نهایی مذاکرات نیز به علت لجاجت اسراییلیها به صورت گره کوری باقی ماند.
از همان ابتدا، پیش از آغاز گفتوگوها در کمپ دیوید، باراک با اعلام این که به هیچ وجه از حاکمیت اسراییل بر شهرکهای یهودینشین ساحل غربی و مناطق دیگر چشمپوشی نخواهد کرد و اسراییل به مرزهای پیش از سال 1967 باز نخواهد گشت، بر سر میز مذاکره حاضر شد. در نخستین دور از مذاکرات، اسراییلیها طرحی ارائه کردند که براساس آن "اسراییل برای همیشه شهرکهای خود را [در کرانه باختری] حفظ کرده و همراه با آن بر 12 درصد دیگر از کرانه باختری "کنترل موقتی" اعمال مینمود. این مناطق، تمام مرز "خط سبز" با اسراییل و همچنین منطقه مرزی کشور فلسطینی با اردن را دربر میگرفت."(11) (شکل شماره 1)
کاملاً روشن بود که برداشت فلسطینیها از طرح تیم باراک برای کشور آیندهشان چه بود. "شهرکها و جادههای احداث شده برای آنها، سلطه اسراییل را بر قلمرو فلسطینیها تداوم میبخشید و این منطقاً تداوم حضور نظامی اسراییل و اشغال خاک فلسطینیها را توجیه مینمود. این طرح همچنین به این معنی بود که اسراییل کنترل خود را بر مرزهای خارجی فلسطین حفظ کرده و ادامه میداد."(12) (نگاه کنید به شکلهای شماره 2 و 3)
در مورد نوار غزه به ظاهر اسراییلیها هیچ نقشهای در جلسه ارائه ندادند و در واگذاری تمام آن به فلسطینیها مخالفتی نداشتند. به هر صورت مذاکرهکنندگان ارشد فلسطینی، بیدرنگ طرح اسراییل را رد کرده و حاضر به پذیرش آن نشدند. در حالی که مذاکرات در محورهای دیگر نیز کم و بیش دچار بنبست شده بود، کلینتون ـ رئیسجمهور وقت آمریکا ـ که با نگرانی مذاکرات را از نزدیک پیگیری میکرد، وارد عمل شد و طرح پیشنهادی خود را روی میز مذاکره قرار داد. اینجا بود که فلسطینیها حاضر شدند در راستای هماهنگی و همراهی با مسئله شهرکها، از بخشی از مناطق 1967 هم در کرانه غربی و هم در بیتالمقدس شرقی براساس نوعی فرمول مبادله با اسراییل، چشمپوشی کنند و بدینترتیب بخشی از کرانه غربی به خاک اسراییل بپیوندد. ولی هیئت مذاکرهکنندگان فلسطینی اصرار داشت که هر نوع مبادله زمین بایستی بر مبنای یکی در برابر دیگری باشد؛ یعنی زمینهای مبادله شده میان اسراییلیها و فلسطینیها هم اندازه و دارای ارزش برابر باشند. فلسطینیها استدلال میکردند که زمینهای ضمیمه شده [به خاک اسراییل] نبایستی بر یکپارچگی سرزمین آنها تأثیر گذارده و از سوی دیگر موجب استحاله و ترکیب جمعیت فلسطینی در اسراییل شود.(13)
براساس گفتههای رابرت مالی (Robert Malley)، مشاور رئیسجمهور وقت آمریکا و از اعضای هیئت آمریکایی حاضر در مذاکرات کمپ دیوید، طرحها و پیشنهادهایی که کلینتون ارائه داد به هیچ وجه این خواستههای فلسطینیها را برآورده نمیکرد. کلینتون به منظور نزدیک ساختن دیدگاههای دو طرف و حل مسئله شهرکهای اسراییل راهحلی را پیشنهاد کرد که براساس آن "اسراییل 9 درصد کرانه غربی را در ازای واگذاری بخشهایی از زمینهای پیش از 1967 خود به فلسطینیها دریافت مینمود و آنچه اسراییل به فلسطینیها میداد برابر یک درصد از کرانه غربی میشد. این پیشنهاد در واقع متضمن ترکیب و ورود دهها هزار تن از فلسطینیها در قلمرو اسراییل در نزدیکی شهرکهای پیوسته به خاک آن و به معنای دستاندازی گستردهای به عمق خاک کشور فلسطین بود."(14)
بنابر روایت مبهم باراک در کل ایده کلینتون این بود که در ازای پایان دادن به کشمکش و جنگ و پذیرفتن برخی تقاضاها و خواستههای امنیتی اسراییل و قرار دادن 80 درصد شهرکها، تحت قلمرو حاکمیت اسراییل، عرفات یک کشور مستقل فلسطینی به دست خواهد آورد که فاقد نیروی نظامی بوده و قلمرو آن که شامل چیزی حدود 90 درصد کرانه غربی و صد در صد نوار غزه میشد پیوسته و یکپارچه باشد. این ایده شامل نقاط خروج به کشورهای همسایه (کشور فلسطینی)، کنترل بر بیتالمقدس شرقی و حق بازگشت آوارگان به کشور فلسطینی، اما نه به اسراییل بود. اسراییل تعداد مشخصی از آوارگان را نیز بر یک مبنای انسانی میپذیرفت، اما نه حتی یک تن آواره را بر مبنای پذیرش حق بازگشت."(15) عرفات برخلاف انتظار کلینتون و نماینده ویژه او دنیس راس، طرح را با غضب رد کرد و به قول باراک در را محکم به هم کوبید و رفت. در این میان زمان به سرعت میگذشت و بیش از همه کلینتون و باراک که هر دو به واپسین روزهای مسندنشینی نزدیک میشدند از سرنوشت مذاکرات نگران بودند و میدانستند شکست مذاکرات پیامدهای وخیمی در سونوشت سیاسی آن دو و آینده احزابشان در دوران انتخابات خواهد داشت.
در 23 دسامبر 2000 کلینتون طرح تعدیل یافتهتری را برای شکست بنبست مذاکرات ارائه نمود که در مقایسه با طرح نخست، برای فلسطینیها حکم "تب" را در برابر "مرگ" داشت. اساس ایده کلینتون در این طرح این بود که اسراییل 4 تا 6 درصد کرانه باختری را به خاک خود ضمیمه نماید و در عوض 1 تا 3 درصد از زمینهای خود را به فلسطینیها واگذار نماید."(16) این طرح که به "پارامترهای کلینتون" معروف شد، بلافاصله توسط کابینه اسراییل تصویب و رسماً به عنوان مبنایی برای ادامه مذاکرات پذیرفته شد. در مقابل، همان گونه که رابرت مالی که خود از نزدیک شاهد ماجرا بود، میگوید عرفات آنقدر معطل کرد که نهایتا 30 روز بیشتر به پایان دوره ریاست جمهوری کلینتون باقی نماند. هنگامی که دست آخر عرفات با کلینتون ملاقات کرد (دوم ژانویه 2001) به رئیسجمهور آمریکا گفت که طرح وی را با تغییرات و اصلاحاتی میپذیرد و [کلینتون] میتواند حالا به باراک بگوید "من پارامترهای شما [کلینتون] را پذیرفتهام و نظراتی دارم که میبایست تصریح نمایم. در عین حال ما میدانیم اسراییلیها هم نقطه نظراتی دارند که ما نیز لازم است به آنها احترام بگذاریم." اساساً نظر عرفات این بود که پارامترهای کلینتون دارای عناصر جالب توجهی برای فلسطینیهاست که بایستی تنها به عنوان چارچوب راهنمایی برای ادامه مذاکرات و نه الزام و نقطه پایانی بر آن تلقی گردد."(17)
به این ترتیب، عرفات برخلاف ادعای باراک و مقامات آمریکایی، سعی کرد حسن نیت بیشتری از خود نشان دهد و یک گام از هیئت مذاکرهکننده فلسطینی در کمپ دیوید که معتقد بود با "قبول اصل مبادله زمین و عدول از تعریف دقیق حدود و خطوط مرزی سال 1967، به قدر کافی حسن نیت نشان داده"(18)، فراتر رود.
ماه بعد در طابای مصر، فلسطینیها نقشه پیشنهادی خودشان را روی میز مذاکره پهن کردند. در آن نقشه تقریبا 1/3 درصد کرانه غربی تحت حاکمیت اسراییل نشان داده میشد و از سوی دیگر به طور برابر [به همان مساحت] فلسطینیها زمینهایی در مجاورت کرانه غربی و غزه دریافت میکردند."(19) با این وجود هنوز اسراییلیها چیز بیشتری میخواستند. آنها به هیئت فلسطینی گفتند که 6 درصد از کرانه غربی در حاکمیت اسراییل باشد و در عوض از دیگر مناطق که پیشتر خواهان حفظ آن بودیم چشم میپوشیم. بعدها حنان عشراوی به طعنه در اینباره به خبرنگاران گفت آنها در نهایت پذیرفتند که زمینهای خودمان را با خودمان مبادله کنند!
بیتالمقدس؛ توافقات
اندک و اختلافات بسیار
همان طور که در بحث موضوع مرزها و شهرکها شرح داده شد، اساساً مبنایی که فلسطینیها در مذاکرات با اسراییل برای کشور آینده خود پذیرفتهاند، مرزهای چهارم ژوئن 1967 است که قطعنامههای سازمان ملل بر آن صحه گذاشته و از لحاظ بینالمللی حق مشروع فلسطینیها تلقی میگردد. مسئله بیتالمقدس شرقی نیز (به عنوان قسمتی از خاک فلسطین که در جنگ شش روزه به اشغال اسراییل درآمد) اساساً در داخل این معادله قرار میگیرد. جایگاه بیتالمقدس (برای دو طرف) آنچنان برجسته و مهم است که برخی تحلیلگران بر این اعتقادند که اهمیت نمادین آن به عنوان پایتخت کشور آینده فلسطینی، بسیار بیشتر از اهمیت بازگشت آوارگان فلسطینی به موطن خودشان است.
در طول مذاکرات کمپ دیوید، مشخصاً بیتالمقدس خط قرمزی برای دو طرف شمرده میشد و در نتیجه از جانب آمریکاییها تلاش میگردید با توسل به یک راهحل میانه شکاف عمیق میان دو طرف پر شود. بنابر گزارش رابرت مالی، فلسطینیها علیرغم تمام مانورها و حرکات زیگزاگی در جلسات، نهایتاً به شدت بر این اصرار داشتند که همه بیتالمقدس شرقی باید در دست فلسطینیها باشد او مینوسد که "فلسطینیها در کمپ دیوید اساس حاکمیت اسراییل بر دیوار ندبه (Waling Wall)، منطقه یهودینشین بخش قدیمی شهر و مناطق یهودینشین بیتالمقدس را (که پیش از جنگ 6 روزه، در حاکمیت اسراییل قرار نداشتند) پذیرفتند."(20) هنگامی که طرح کلینتون در کمپ دیوید مطرح شد، درباره بیتالمقدس نیز پیشنهاداتی ارائه شده بود. بنابر نوشته روزنامه اسراییلی هاآرتص، در آنجا" توافق شد که اورشلیم شرقی، که القدس نامیده خواهد شد، پایتخت فلسطینیها گردد. همچنین دو طرف درباره تقسیم محلههای اورشلیم (بیتالمقدس) شرقی، به ترتیبی که محلههای یهودی ( غیر از Homa Har که به تازگی نخستین خانوادههای یهودی و در حال انتقال به آن هستند و رأس العمود) در حاکمیت اسراییل باقی مانده و محلههای عربنشین به حاکمیت فلسطینی واگذار شود به تفاهماتی رسیدند. افزون بر اینها موافقت شد که بخشهایی از قسمت قدیمی شهر [بیتالمقدس]، ناحیه مسلماننشین آن، ناحیه شمالی و قسمتی از ناحیه ارمنیها به فلسطینیها واگذار شود. اما طرح پیشنهادی کلینتون هیچ کمکی برای ترسیم یک مرز قابل پذیرش برای دو طرف در وسط قسمت آزاد شهر (Open City) و مناطق فلسطینی مجاور در یک سمت و مناطق اسراییلی در سمت دیگر نمیکرد. "شهر آزاد" (Open City) اشاره به منطقهای دارد که شهروندان هر دو کشور میتوانند به آن رفتوآمد داشته باشند؛ بدون این که لازم باشد از پستهای ایست و بازرسی عبور نمایند. فلسطینیها خواستار آن بودند که این [منطقه] شامل تمام اورشلیم باشد، در حالی که اسراییلیها میخواستند تنها به شهر قدیمی محدود باشد. درباره حساسترین مسئله مذاکرات یعنی دیوار غربی، باید گفت که طرح کلینتون تنها بر پیچیدگی مسئله و گفتوگوها افزود. کلینتون به "بخشهای مقدس" اشاره نموده بود و بدینسان به این ادعای فلسطینیها که تنها این قسمت دیوار که در معرض دید قرار دارد (یعنی دیوار ندبه) برای یهودیان مقدس تلقی میگردد و بنابراین تنها این قسمت باید در حاکمیت اسراییل قرار داده شود، میدان داده بود. فلسطینیها ادعا میکردند که تونلهای دیوار غربی، بخشی از حرم شریف (The Temple mount) هستند."(21) بعداً که هیئت اسراییلی در برابر خبرنگاران قرار گرفتند گفتند که باراک به عرفات نوعی حضور سیاسی فلسطینیها در شرق بیتالمقدس را پیشنهاد داده که به معنای حاکمیت بر بیتالمقدس شرقی بود، اما "عرفات احمقانه آن را رد کرده است". این در حالی بود که فلسطینیها میگفتند آنچه پیشنهاد شد 20 درصد بیتالمقدس شرقی بود که فلسطینیها نمیتوانستند بپذیرند. خود عرفات در دفاع از این عمل به یک روزنامه اسراییلی گفت: "من در حضور کلینتون گفتم این کاملاً برای باراک روشن است که همه آن تحت کنترل اسراییل است؛ کنترل کامل اسراییل، همراه با منطقه یهودینشین و گذرگاه منتهی به حرم شریف. [من گفتم] این متعلق به من نیست. من از کمیته قدس در مراکش درخواست کردم و خواستم از آنها که نظر خود را پیرامون آنچه به من پیشنهاد شده بدهند و گفتم اگر شما این پیشنهاد را میپذیرید من حاضرم امضا کنم."(22)
بنابراین به نظر میرسد درباره بیتالمقدس و مکانهای مقدس آن نه تیم باراک پیشنهاد قابل توجهی به فلسطینیها داده بود و نه آنگونه که باراک ادعا میکند عرفات یکایک پیشنهادهای کلینتون را رد کرده؛ بلکه مشخصاً عرفات سعی کرد با طرحهای آمریکا و خواستههای اسراییل همراهی کند. او "حاکمیت اسراییل بر دیوار ندبه را رد نکرد ولی تسلط اسراییل بر بخش بزرگتری از دیوار غربی (که دیوار ندبه قسمتی از آن است) و منجر به دستاندازی بر منطقه مسلماننشین شهر قدیمی میشد را نپذیرفت."(23)
آوارگان فلسطینی
اگر امروز پس از نیم قرن هنوز مسئله فلسطین، اشغالگری و جنایات اسراییل در یادها زنده است، باید گفت به اعتبار وجود صدها هزار پناهنده فلسطینی در سراسر منطقه میباشد؛ به گونهای که وجود این پناهندگان ادعای جنبش صهیونیسم مبنی بر "سرزمین بدون ملت برای ملت بدون سرزمین" را بیاعتبار ساخته است.
براساس آمار سازمان ملل متحد علاوه بر 3/1 میلیون آواره فلسطینی ساکن در اردوگاههای کرانه باختری و نوار غزه، 370 هزار فلسطینی در سوریه، 368 هزار نفر در لبنان و 5/1 میلیون نفر دیگر در اردن هاشمی به سر میبرند. در کنار اینها تعداد بسیاری نیز در دیگر کشورهای منطقه یا در اروپا، امریکا و کانادا به سر میبرند.
در درون حاکمیت اسراییل، تمام جناحها و طیفهای داخلی در این امر متفقالقول هستند که بازگشت آوارگان فلسطینی به اسراییل به معنای پذیرش نابودی اسراییل بوده و بنابراین به هیچوجه نباید سخن از بازگشت دسته جمعی آوارگان به میان آورده شود. در این راستا شرکای استراتژیک اسراییل، همچون آمریکا، با تهدید و تطمیع به شکلهای گوناگون تلاش کردهاند کشورهای عربی را به پذیرش پناهندگان فلسطینی و اعطای تابعیت به آنها وادار سازند. به عنوان نمونه چندی پیش طرحی از جانب امیل لحود، رئیسجمهوری لبنان به رسانهها درز کرد که براساس آن "چند کشور غربی به لبنان پیشنهاد کرده بودند با دریافت 20 میلیارد دلار، با اسکان دائمی پناهندگان فلسطینی ساکن در لبنان موافقت کند."(24) هرچند این پیشنهاد برای لبنان که دوران پس از جنگ را طی میکند و همین مقدار (20 میلیارد دلار) بدهی خارجی دارد بسیار وسوسهکننده است، دولت این کشور آن را رد کرد.(25) در این راستا سیاستهای گوناگونی برای تشویق پناهندگان فلسطینی به عدم بازگشت یا مهاجرت به نقاط دیگری غیر از اسراییل، با استفاده از محرکهای مطلوب (مانند اسکان در کشورهایی چون کانادا و استرالیا) طرحریزی شده است.
بنابر گفتههای رابرت مالی، مشاور وقت رئیسجمهور کلینتون و از اعضای امریکایی حاضر در جلسات (که اظهاراتش مورد تأیید یاسر عرفات هم بوده است) به طور کلی موضوع آوارگان کمتر در دستور جلسه مذاکرات کمپ دیوید قرار گرفت و در طرح کلینتون تنها به طور گذرا به آن اشاره شد.
هیئت فلسطینی در مذاکرات کمپ دیوید، طرح مشخص و دقیق و عملی درباره چگونگی حل و فصل مسئله آوارگان ارائه نداد، با این حال این بدان معنا نبود که آنها هیچ ملاک و مبنایی در این مورد نداشتند. در جریان مذاکرات، فلسطینیها اصرار داشتند که اسراییل تصدیق و اعتراف نماید که مسئول به وجود آوردن مسئله آوارگان است و بایستی "حق بازگشت" آوارگان فلسطینی را به وطن اصلی آنها پذیرفته و به رسمیت شناسد. در عین حال برای نشان دادن حسننیت خود، مذاکرهکنندگان فلسطینی تصدیق میکردند که منافع جمعیتی اسراییل پذیرفته شده و در نظر گرفته شود. "در جریان گفتوگوها" برخی مذاکرهکنندگان فلسطینی تعداد سالانه آوارگانی که به موطن باز خواهند گشت را پیشنهاد کردند.(26) (هرچند تعداد پیشنهادی بسیار بیشتر از تعدادی بود که همتایان اسراییلی آنها میتوانستند بپذیرند)؛ همچنین استفاده از محرکهای تشویقکننده برای آوارگان برای سکونت در جایی دیگر و محرکهای بازدارنده برای آنها که اصرار دارند به مناطق 1948 بازگردند مطرح شد، اما همگی تصدیق داشتند که بازگشت نامحدود و "کلان" آوارگان فلسطینی به اسراییل امکانپذیر نیست."(27)
هیئت اسراییلی به هیچ وجه حاضر نشد زیر بار دو خواسته اصلی مطرح شده توسط هیئت فلسطینی (پذیرش مسئولیت آواره ساختن و حق بازگشت آوارگان) برود؛ چرا که همه بر این باور بودند که پذیرش این دو به معنای پذیرش نابودی تدریجی کیان صهیونیستی اسرائیل خواهد بود. در اینباره ایهود باراک، نخستوزیر سابق اسرائیل، در پاسخ به رابرت مالی مینویسد که "درخواست برای حق بازگشت در لایههای عمیق آن، یک مکانیزم جمعیتشناختی برای حصول به هدف نابودی اسراییل است."(28)
بنابراین به طور کلی "عدم پذیرش حق بازگشت آوارگان" نکتهای بوده است که تمام جناحها در اسراییل بر سر آن اتفاق نظر داشتهاند. حتی فرد میانهرویی چون یوسی بیلین Yossi Beilin)) ضمن این که آن را اصلی مسلم و غیرقابل عدول میداند، معتقد است یک طرح عملیاتی که در آن پرداخت غرامت و محرکهای تشویقی به عدم بازگشت در نظر گرفته شده و در کنار آن "اجازه بازگشت تعداد محدودی از آوارگان به داخل اسراییل پیشبینی شده باشد، میتواند بخشی از یک راه حل برای رفع این زخم چرکین [مسئله آوارگان] باشد."(29) به گمان او پذیرش عده معدودی از آوارگان فلسطینی در خاک اسراییل که بر سر آن در مذاکرات توافق شده باشد، با "به رسمیت نشناختن" حق بازگشت آوارگان ]که اسراییلیها بر آن اصرار دارند] تناقض نخواهد داشت.
به طور کلی باید گفت که تلاشها و طرحهای اسراییل برای بیاهمیت جلوه دادن حق بازگشت آوارگان، قرین موفقیتهای بسیاری بوده است. قطعنامه 242 شورای امنیت که اساس تمام طرحهای صلح فلسطینی ـ اسراییلی را پس از 1967 تشکیل میدهد، "تنها از یک" راه حل عادلانه" برای مسئله آوارگان سخن به میان آورده است. طرحهای صلح بعدی در کنفرانس 1991 مادرید و 1993 اسلو اشاره اندکی به مسئله آوارگان داشتهاند و حل نهایی آن را همانند دیگر مسائل پیچیده به مرحله نهایی مذاکرات که هیچگاه عملی نشد واگذاشتند. با این که بسیاری از سازمانهای بینالمللی بر بازگشت آوارگان فلسطینی به خانههایشان و دریافت غرامت به خاطر 55 سال آوارگی تأکید داشتهاند، ایالات متحده و اتحادیه اروپا ادعا میکنند که آوارگان فلسطینی مشمول این قوانین بینالمللی نمیشوند. ایالاتمتحده از 1993 به این سو، تمام قطعنامههایی را که بر حق بازگشت آوارگان تصریح داشتهاند وتو کرده است. در سال 2002 شورای اتحادیه اروپا اعلام کرد موضوع آوارگان بایستی با پرداخت غرامت و اسکان مجدد آنها و بازگشت آنها به مناطقی که جزیی از کشور فلسطینی آینده خواهند بود، حل و فصل گردد.
"این مواضع در تضاد کامل با راهحلی قرار دارد که برای بحران بوسنی ارائه گردید (توافقنامه 1995 دیتون) که براساس آن آوارگان بایستی به خانه و کاشانه خود بازگشته و خسارات وارده به اموال و داراییهایشان جبران میشد. همچنین این مواضع در تضاد کامل با اصول و روح قوانین بینالمللی در مورد آوارگان قرار دارد که تأکید اصلیشان بر بازگشت و پرداخت غرامت قرار دارد.
در این راستا، سازمانهای کمککننده غربی برای عملی ساختن بازگشت آوارگان به غزه و کرانه باختری و توانایی جذب آنها توسط کشورهای عربی و غربی (از جمله کشورهای اسکاندیناوی، کانادا و آمریکا) شروع به فعالیت کردهاند. اما مشکلی که بر سر راه سیاستگذاران غربی قرار دارد این است که چگونه میتواند میان جنبه انسانی حق انتخاب آوارگان برای آیندهشان و اطمینان خاطر به اسراییلیها که بازگشتی به خاک اسراییل در میان نخواهد بود سازش به وجود آورند. این مسئله نیز وجود دارد که بایستی دولتهای عرب را راضی به اعطای حق شهروندی به آوارگان فلسطینی کرد. عملیشدن این راهحل مستلزم ارائه تشویقهای مالی برای آوارگان و کشورهای میزبانشان است. اما این امر مستلزم آن خواهد بود که آوارگان داوطلبانه از حق بازگشت به سرزمینهایشان چشمپوشی نمایند."(30)
به علاوه هنوز پرسشهای جدی دیگری نیز مطرح خواهد بود؛ "پرسشهایی که شاید بیش از آن که جنبههای اخلاقی و انسانی داشته باشند، دارای دلالتهای عینی و عملی باشند. باید از کسانی که بر کارآمدی و صحیح بودن نظریه تشکیل دو کشور به عنوان راهحلی برای صلح خاورمیانه جانبداری میکنند و در عین حال مخالف بازگشت آوارگان به اسراییل هستند، پرسید که چگونه میتوان انتظار داشت حق بازگشت به کشوری پاره پاره که از چهار تا شش منطقه جدا از یکدیگر تشکیل شده و از منابع و ذخایر زیرزمینی تهی است، تحقق یابد؟ بسیاری از اسراییلیها، حتی آن دسته که خود را جزیی از جناح صلحطلب قلمداد میکنند، شهرک معالیم ادومیم (Maaleh Adumim) را به علت موقعیت آن و تعداد یهودیان شهرکنشین ساکن در آن، جزیی جداییناپذیر از خاک اسراییل قلمداد میکنند. این در حالی است که این شهرک، کشور آینده فلسطینی را به دو تکیه تقسیم کرده و مانع از رشد و گسترش بخش فلسطینی بیتالمقدس است و باید پرسید که این افراد چه موضعی در قبال مناطق در دست ساخت در قلب کرانه باختری و راههای متصلکننده شهرکهای جدا افتاده از یکدیگر که از هر سو رامالله و بیتاللحم را محاصره کردهاند، دارند؟"(31)
مذاکرات طابا
با شکست مذاکرات برای حصول به یک توافق جامع و نهایی در همه زمینهها، سرانجام پس از دو هفته، رئیسجمهور کلینتون مغبون و دلشکسته رسماً شکست مذاکرات کمپ دیوید دوم را اعلام کرد و از دو طرف خواست از دستزدن به اقدامات یکجانبه پرهیز کنند. در عین حال او فلسطینیها را تهدید کرد که اگر دست به اعلام یکجانبه "کشور مستقل فلسطینی" بزنند، در مورد کمک خارجی 400 میلیون دلاری به آنها تجدید نظر خواهد کرد و با انتقال سفارت آمریکا از تلآویو به بیتالمقدس تلافی خواهد نمود. با این حال مذاکرات مخفیانه در کانالهای غیررسمی، میان اسراییلیها و فلسطینیها هنوز جریان داشت تا این که در ژانویه 2001 مذاکرات در شهر طابای مصر بار دیگر از سر گرفته شد. در طول شش روز گفتوگوهای فشرده، در مجموع، دو طرف توافقات عمدهای کردند، به طوری که باراک که در این زمان از نخستوزیری استعفا داده بود گفت "اسراییل هرگز تا این اندازه به صلح نزدیک نشده است."(32)
نکته عجیبی که وجود داشت این بود که مذاکرات در طابا در زمینهای آکنده از خشم و ماتم عمومی و در حالی که خشونتها و برخوردها به اوج خود رسیده بود، جریان داشت و در خلال آن دو طرف به بیشترین توافقات در ترسیم چارچوبهای یک صلح جامع و کامل دست پیدا کردند. در پایان مذاکرات طابا، اعلام کردند که هر دو طرف معتقدند باقی اختلافات در دور آتی مذاکرات که پس از برگزاری انتخابات در اسراییل از سر گرفته خواهد شد، حل و فصل خواهد گردید. از آنجا که در پایان گفتوگوهای طابا، هیئتهای اسراییلی و فلسطینی توافق کردند از انتشار جزییات توافقات خودداری نمایند، اطلاعات دقیق و جامعی از آنچه در آن جلسات گذشت نمیتوان در دست داشت. با این وجود، سند غیررسمیای که اتحادیه اروپا درباره دستاوردهای گفتوگوهای طابا ارائه داده است میتواند در روشن کردن بخشی از جزییات و موارد اختلاف و نزدیکی دیدگاههای دو طرف راهگشا باشد که در ادامه این قسمت مورد استناد قرار گرفته است.(33) این سند غیررسمی توسط نماینده ویژه اتحادیه اروپا در امور خاورمیانه و تیم همراه وی پس از گفتوگو با طرفهای اسراییلی و فلسطینی حاضر در مذاکرات طابا تهیه شده و بنابراین مورد تأیید دو طرف نیز بوده است.
در نشست طابا، در مورد کرانه غربی، دو طرف تفسیرهای متفاوتی از پارامترهای کلینتون، به عنوان یک مبنای کلی برای گفتوگوها داشتند؛ به طوری که هیئت اسرائیلی معتقد بود برمبنای آن امکان پیوستن شهرکهای ساخته شده در کرانه باختری به خاک خود را پیدا کرده و حق دارد در درون و میان شهرکها دست به ساخت جاده و راههای ارتباطی زده و در آینده آنها را گسترش دهد. در عین حال به نظر میرسید در نقشههایی که هیئت اسراییلی ارائه دادند از شهرکهای واقع در دره اردن صرفنظر شده است. به طور کلی نقشههای اسراییلیها در حدود 80 درصد شهرکنشینان را دربر میگرفت و اساساً برمبنایی امنیتی از شهرکها طراحی شده بودند و در آن پیوستن 6 درصد از زمینهای فلسطینیها (در واقع حد بالای طرح پیشنهادی کلینتون) به خاک اسراییل پیشبینی شده بود. فلسطینیها با رد تفسیر اسراییلیها از پیشنهادهای کلینتون، نقشهای ارائه کردند که ضمن بحث از چگونگی و کیفیت مبادله زمین، الحاق 1/3 درصد زمینهایشان مطرح شده بود. در مورد نوار غزه هیچکدام از دو طرف نقشهای ارائه ندادند که تلویحاً به این معنا بود که نوار غزه در حاکمیت کامل فلسطینی قرار خواهد گرفت. طرف فلسطینی مدعی بود که ظرف شش ماه اسراییل میتواند شهرکهایش را در نوار غزه تخلیه و عقبنشینی نماید که طرف اسراییلی این برنامه زمانی را نپذیرفت. در ادامه، دو طرف بر سر گذرگاه امنی از بیت حانون در شمال غزه به الخلیل در کرانه باختری به توافقاتی دست یافتند. با این حال بر سر ماهیت رژیم حاکم بر منطقه ارتباطی و نوع حاکمیت این گذرگاه توافقی دست نداد.
در مورد مسئله محوری وضعیت بیتالمقدس، دو طرف اساس پیشنهادی کلینتون را مبنی بر حاکمیت فلسطینیها بر مناطق عربنشین و حاکمیت اسراییل بر مناطق یهودی بیتالمقدس را پذیرفتند. اسراییل حاکمیت فلسطینیها بر منطقه عربی بیتالمقدس شرقی را که بخشی از شهر قدیمی بیتالمقدس را شامل میشود، تأیید نمود. فلسطینیها نیز با تأیید حاکمیت اسراییل بر قسمت یهودینشین شهر قدیمی، تقاضای اسراییل مبنی بر حاکمیت بر شهرکهای یهودینشین واقع در قدس شرقی که پس از 1967 احداث شدهاند را پذیرفت؛ اما اعلام کرد که این موارد شامل جبل ابوغنیم و رأسالعمود نخواهد بود. به علاوه طرف فلسطینی حاکمیت اسراییل بر شهرکهای معالیم ادومیم و جفعات زئیف را رد کرد.
در مورد اماکن مقدس، هر دو طرف اساس کنترل مربوط به خود را بر اماکن مقدس مخصوص خود (کنترل مذهبی و مدیریت آن) پذیرفتند. براین اساس، حاکمیت اسراییل بر دیوار غربی به رسمیت شناخته میشود؛ هرچند که مناقشه بر سر توصیف و ترسیم منطقهای که دیوار غربی را دربر میگیرد و خصوصاً بر سر آنچه در طرح کلینتون به عنوان منطقه مقدس یهودیان بدان اشاره شده است و این دیوار غربی بخشی از آن به شمار میرود وجود داشت. فلسطینیها بر تفکیک قائل شدن میان دیوار غربی و قسمت دیوار ندبه متعلق به آن تأکید داشتند. بحث در مورد حرم شریف نیز بینتیجه ماند.
در مورد اصلیترین موضوع، یعنی سرنوشت آوارگان فلسطینی، دو طرف بر توافق بر سر "راه حلی عادلانه، مطابق با قطعنامه 242 شورای امنیت سازمان ملل که منجر به اجرای قطعنامه 194 مجمع عمومی سازمان ملل متحد گردد، تأکید داشتند. مذاکرهکنندگان فلسطینی در طابا یک چارچوب راهبردی برای حل مسئله آوارگان ارائه دادند. نقطه عزیمت طرح هیئت فلسطینی عبارت بود از "خواست و انتخاب یکایک آوارگان فلسطینی" برای بازگشت. این طرح بر حق بازگشت آوارگان به آنچه امروز "اسراییل" نامیده میشود تأکید داشت و همچنین بر ویژگی داوطلبانه بازگشت، حفظ و تداوم واحد خانواده و اساساً استرداد دارایی و جبران خسارت مالی آوارگان و وارثان قانونی آنها و هرگونه صدمهای که متحمل شدهاند پای میفشرد. اما هیئت اسراییلی هرچند اندکی نسبت به مواضع پیشین خود کوتاه آمده بود؛ اما هنوز دیدگاههایش بسیار با آنچه فلسطینیها مطرح کرده بودند فاصله داشت."(34)
یوسی بیلین که در طابا مسئول مذاکره درباره سرنوشت آوارگان بود، با رد هرگونه پذیرش حق بازگشت، به پیشرفتهایی اشاره میکند که بر مبنای طرح کلینتون در زمینه حل و فصل مسئله به دست آمد و به گمان وی میتوانست برای اسراییل قابل پذیرش باشد. چارچوب طرح کلینتون که در آن قید شده بود، "دو طرف توافق میکنند که این امر اجرای قطعنامه 194 مجمع سازمان ملل بوده... و اسراییل در توافقنامه میتواند خاطر نشان سازد که قصد دارد سیاستی را در پیش گیرد که برمبنای آن تعدادی از آوارگان را در خاک اسراییل بپذیرد:(35)توسط کابینه اسراییل در 28 دسامبر 2000 مورد پذیرش قرار گرفت و در واقع چونان حکم دولت این کشور به هیئت مذاکرهکننده، مبنای مذاکرات در طابا قرار گرفت. اما تفسیر یوسی بیلین از قطعنامه 194 بدین شرح بود: "نخست این که قطعنامه 194 مجمع عمومی سازمان ملل که در دسامبر 1948 منتشر شد، به آوارگان فلسطینیای اشاره میکند که "خواهان بازگشتند" نه به حق آنها برای انجام آن. به همین علت بود که در آن زمان همه اعراب و فلسطینیها مخالف آن بودند."[...]" توافقی میان دو طرف برمبنای قطعنامه 194 میتواند به طرز موثری پرونده آوارگان را برای همیشه ببندد. این توافقی است که مورد علاقه اسراییل نیز بوده و هم از سوی دیگر بدون این که نیازی به شناسایی حق بازگشت آوارگان باشد، به نیاز فلسطینیها برای حل مسئله آوارگان پاسخ خواهد داد."(36)
در مذاکرات طابا نیز بسیاری از محورهای مورد مناقشه حل ناشده و مبهم باقی ماند و زمان نیز دیگر فرصتی را برای حفظ پیشرفتهای حاصل شده باقی نگذاشته بود. طابا، نوزادی بود که مرده به دنیا آمد. در این زمان باراک از مقام خود استعفا داده و حاکمیت در اسراییل در حال منتقل شدن به دست راستیها بود تا بتوانند نقش خود را برای سرکوب فلسطینیها به بهترین وجه ایفا نمایند.
توافقنامه ژنو
شاید بتوان گفت هفده ماده مندرج در توافقنامه ژنو، نماد حداکثری چیزی بود که اسراییلیها حاضر خواهند شد در چارچوب راهحل دو کشور مستقل، به فلسطینیها اعطا نمایند. از این جهت هر چند که توافقنامه ژنو، توافقنامهای رسمی و دولتی نبود و بسیاری اساساً عملی بودن بندهای آن را ناممکن میدانستند.(37) به نظر میرسد محتوای آن میتواند نشاندهنده حداکثر منافع و امتیازاتی باشد که هرگونه توافقی براساس راهحل دو کشور برای فلسطینیها در خوشبینانهترین حالت به همراه داشته باشد. طراح اسراییلی این توافقنامه، یوسی بیلین، رهبر حزب مریتز و وزیر سابق دادگستری اسراییل براین باور است که تا حدود سال 2010 یهودیان اکثریت را از دست داده و اگر هر چه زودتر اسراییل کاری برای ایجاد و تثبیت مرز با فلسطینیها انجام ندهد، به زودی رویای صهیونیسم به تاریخ خواهد پیوست.
بندهای توافقنامه ژنو را وی و یاسر عبدربه، وزیر سابق فرهنگ تشکیلات خودگردان و رئیس تیم مذاکرهکننده فلسطینی، در مدت زمان یک سال و با همکاری چندین مشاور خبره و به منظور "دستیابی به یک توافق صلح جامع و نهایی" برای پایان بخشیدن به دشمنی دیرین اسراییل و فلسطینیها تهیه کرده بودند. "وضعیت بیتالمقدس شرقی عربی، مرزها، آوارگان فلسطینی و شهرکهای یهودینشین کلیدیترین مسائلی بودند که در دستور کار قرار داشتند. اساس محورهای توافقنامه ژنو را توافقهایی که در آخرین روزهای نخستوزیری باراک در طابا حاصل شده بود"(38) تشکیل میداد.
توافقنامه ژنو واکنشهای بسیاری در میان اسراییلیها و فلسطینیها برانگیخت. در اسراییل، در حالی که امرام میتزنا، نماینده کنست از حزب کارگر و دو وزیر پیشین از همین حزب در مراسم امضای قرارداد حضور یافتند، دست راستیها و خصوصاً حزب لیکود به شدت برآشفته شدند، به گونهای که دولت شارون از آن تعبیر به خنجری از پشت نمود. عرفات که در طول مذاکرات پشتیبانی خود را از گفتوگوها اعلام داشته بود، در روز امضای نهایی آن، توافقنامه ژنو را طرحی شجاعانه نامیده و در نامهاش خطاب به نویسندگان طرح خواسته بود درهای صلح را بگشایند. با این حال او سعی کرد بیش از حد خود را به آن نزدیک نکند تا از موج واکنشهای منفی در اسراییل که توافقنامه برانگیخته بود، در امان باشد. بعدها عرفات تأکید کرد که "نه او و نه ساف، هیچکدام رسماً طرح را نپذیرفتهاند و (بنابر گفتههای دست راستیهای منتقد طرح در اسراییل) خواستار اجرای قطعنامه 194 سازمان ملل شده بود که از بازگشت فلسطینیها به خاک اسراییل سخن به میان میآورد. احمد قریع نیز اعلام کرد که نویسندگان آن نه نمایندگان ساف و نه تشکیلات خودگردان هستند."(39) سرانجام شیخ یاسین، رهبر پیشین حماس، با گفتن اینکه طرح ژنو از توافقنامه اسلو بدتر است ( به دلیل چشمپوشی از حق بازگشت آوارگان)، نویسندگان طرح را بیش از پیش منزوی ساخت.(40) در واکنش، برخی طراحان توافقنامه آن را صرفاً الگویی برای توافقی نهایی دانستند.
بنابر گفتههای امرام میتزنا (Mitnaz Amram ) در چارچوب توافق ژنو "فلسطینیها برای نخستین بار رسماً و علناً کشور اسراییل را به عنوان کشوری همیشه یهودی به رسمیت شناختند و دست از پافشاری بر حق بازگشت آوارگان به کشور اسراییل برداشته و بدینترتیب ضمانت آشکاری برای وجود همیشگی یک اکثریت استوار و پا برجای یهودی ارائه دادند. فلسطینیها پذیرفتند که دیوار غربی، برج داوود (Davids Tower) و بخش یهودینشین در دست ما باقی بماند... و لازم نخواهد بود که هیچ یک از شهرکنشینهای ساکن شهرکهای غوشعتسیون(Gush Etionz)، معالیم ادومیم، نفی یاکو (Neve Yaacov)، جفعات زئیف، راموت (Ramot)، بسغات زئیف (Pisgat Zeev)، تپه فرانسوی، گیلو (Gilo)، آرمون هاناتزیو (Armon Hanatziv) و جفون جدید و قدیم (Old and new Givon) شهرکهای خود را ترک نمایند."(41) (نکته جالب گفتههای میتزنا در این است که او تعداد شهرکهای بیشتری را از آنچه مدنظر شارون است اسم میبرد). به نظر او دو ویژگی مهم در توافقنامه ژنو عبارت بودند از این که "در هیچ موضوعی نقطه ابهامی باقی نگذاشته و جزء به جزء مسائل حل و فصل شده است" و "هیچ کدام از دو طرف خواستهای بیشتری ندارند." این برداشت میتزنا از توافقنامه را بعدها یوسی بیلین نیز در مقالهای در روزنامه معاریو تأیید کرد.
"فلسطینیها براساس این طرح محله عربنشین بیتالمقدس شرقی را به دست آورده و حرم شریف را تحت نظارت یک نیروی امنیتی همیشگی، در اختیار خواهند داشت و البته دسترسی کامل یهودیان به آن تضمین شده است. اسراییل شهرکهایی را که در آنها حدود 300 هزار از 400 هزار یهودی اسکان داده شده در کرانه باختری به سر میبرند، حفظ مینماید و در عوض آن، همان مقدار زمین به فلسطینیها خواهد داد. این شهرکها عملاً تمامی محلههای جدید یهودینشین احداث شده در بخش عربی بیتالمقدس را دربر خواهد داشت. حدود 30 هزار آواره فلسطینی خواهند توانست به خانههایشان در اسراییل بازگردند و بهعلاوه به تمامی آوارگان غرامت پرداخت خواهد شد."(42)
در زمینه مسئله آوارگان، متن توافقنامه اشارهای به حق بازگشت نکرده است و اسراییل نیز هیچ مسئولیتی در قبال آواره شدن فلسطینیها برعهده نمیگیرد. در آخرین بخش از توافقنامه، توافق شده است که سازمان ملل بایستی با پذیرش کامل این توافقنامه، قطعنامه ویژهای را به تصویب رساند که جایگزین قطعنامههای پیشین در مورد درگیری اسراییل و فلسطینیها گردد. به این ترتیب قطعنامه 194 مجمع عمومی سازمان ملل نیز در کنار دیگر قطعنامهها ملغا خواهد شد.(43) "روث لاپیدوت (Ruth Lapidot)، کارشناس در حقوق بینالملل و مشاور وزات خارجه اسراییل که متن موافقتنامه را بررسی کرده معتقد است که توافقنامه ژنو هیچ راه دیگری برای فلسطینیها برای بازگشت به اسراییل برمبنای حق بازگشت باقی نگذاشته است."(44) ادامه دارد...