سخن گفتن از حسین(ع) برای من همواره با دو مشکل مواجه بوده است. مشکل اول این است که متأسفانه آنچه که ما درباره واقعه کربلا میدانیم غالباً با موازین درست تاریخنگاری به دست نیامده است، در واقع چیزی به دست ما رسیده است که برخی خوش داشتهاند ما آنها را به یاد داشته باشیم، بنابراین آنها بیان کردهاند و ما آنها را باور کردهایم. به همین دلیل کسانی که به جد بخواهند در ارتباط با این واقعه سخن بگویند، بیشترین اهتمام آنها باید در انکار این شنیدهها باشد. بنابراین حاصل کار این افراد بیشتر از اینکه جنبه ایجابی داشته باشد، جنبه سلبی خواهد داشت، چون دائم باید بگویند در کربلا این طور نشده است، این رخ نداده است، حسین بن علی چنین کاری نکرده است و...
مورد دیگر این است که در طول تاریخ تشیع، بالاخص در 400 سال اخیر، از نام علی و فرزندانش، بالاخص حسین بن علی(ع) سوءاستفادههای بسیار شده است به حدی که وقتی کسی قصد سخن گفتن در ارتباط با آنها را دارد بین خود و مخاطبان حائلهای عاطفی زیادی حس میکند. در صورتی که شرط اول یک گفتوگو و رابطه درست از بین رفتن حایلهای عاطفی است، یعنی طرفین حس کنند هیچ مانعی وجود ندارد، در صورتی که هماکنون این موانع کم نیست و متأسفانه پس از پیروزی انقلاب به گمان بنده این موانع بیشتر هم شده است.
علاوه بر مسائل فوقالذکر چون اساساً من در حوزه تاریخنگاری و تاریخنگاری کربلا کار نمیکنم در این ارتباط امشب سخن نخواهم گفت. بلکه معتقدم با همین تصور اجمالی و البته بسیار قطعه قطعهای هم که در اذهان ما در ارتباط با نهضت امام حسین(ع) وجود دارد، میتوان سخن گفت. من امشب از نظرگاه اخلاقی – معنوی در ارتباط با عاشورا سخن خواهم گفت و فرض میکنم آنچه در ذهنهای ما از عاشورا جریان دارد، پر بیراهه و غیرواقعی نیست. متأسفانه کسانی که در چند دهه اخیر سعی کردهاند با رویکردی واقعیتر به کربلا نگاه کنند متهم شدهاند که نتوانستهاند با دید شیعی به مسأله بنگرند. به همین دلیل متهم به فساد عقیده شدهاند. البته بنده قصد ورود تاریخی به این مسائل را ندارم.
من میخواهم بگویم که حسین بن علی(ع) قدیس و قهرمان است. برای روشن شدن بحث ابتدا لازم است به معنی این دو واژه بپردازم. کلمه قدیس در تمام مذاهب چه غربی و چه شرقی دارای مفهوم است. از مسیحیت و یهودیت گرفته تا هندو، بودا، شینتو و... و در تمام مذاهب برای قدیس مصادیقی وجود دارد، یعنی تمام آنها دارای نمونههایی از افراد قدیس هستند. مثلاً در آیین شیعی ائمه معصومین قدیس محسوب میشوند. طبق نظر اهل تسنن بسیاری از صحابه پیامبر قدیس محسوب میشوند. در بحثی که قصد ارائه آن را دارم، اصلاً به این معنای مذهبی قدیس کاری ندارم. بنابراین در ابتدای بحث لازم است معنی رایجی در فرهنگ شیعی که براساس آن حسین بن علی(ع) قدیس است را کنار بگذاریم، قدیس را از معنی مذهبی آن خارج کنیم و دقیقاً به معنایی که عالمان اخلاقی برای آن تعریف کردهاند، استناد کنیم.
در ارتباط با قهرمان نیز تعابیر مختلفی شامل آنچه عالمان اخلاق و سایرین تعریف کردهاند وجود دارد و در بحث جاری من با صرفنظر از معنای هنری قهرمان تنها به معنای اخلاقی آن کار دارم و از سایر معانی آن صرفنظر میکنم.
خلاصه بحث این است که از نگاه عالمان اخلاق میتوان حسین بن علی را هم قهرمان و هم قدیس اخلاقی محسوب کرد.
در فلسفه اخلاق و بالاخص در میان علمای اخلاقی که مشرب تحلیلی دارند، مثل واتسون، لفظ قدیس در مواردی به کار میرود که عامل مهم مهر و محبت وجود دارد. لفظ قهرمان نیز در مواردی مصداق دارد که عامل ترس و خوف تعیینکننده باشد.
شما به لحاظ اخلاقی وقتی قدیس هستید که محبت و خوف مانع راه شما نشوند. ما از وقتی که چشم بر جهان میگشاییم، برای اینکه اصول اخلاقی را رعایت کنیم و مانع از بین رفتن آنها شویم با دو مسأله رو به رو هستیم. یکی چیزهایی است که آنها را دوست داریم و میتوانند مانع اخلاقی زیستن ما شوند و دیگری آن چیزهایی که ما را میترسانند و میتوانند مانع اخلاقی زیستن ما شوند. حال اگر مسائلی که با محبت و دوست داشتن مرتبط است نتواند مانع اخلاقی زیستن کسی بشود این فرد از لحاظ اخلاقی قدیس است. یعنی از لحاظ اخلاقی قدیس کسی است که دوست داشتن نتواند مانع اخلاقی زیستن او شود.
از آن سو اگر ترس نیز مانع اخلاقی زیستن کسی نشود از لحاظ علم اخلاق به او «قهرمان» میگوییم. بنابراین قدیس کسی است که همه دوست داشتنیهای خود را برای اخلاقی زیستن فدا میکند و قهرمان کسی است که همه ترسهای خود را برای اخلاقی زیستن رها میکند. یعنی هیچیک از عوامل مهرانگیز یا ترسانگیز نمیتوانند مانع راه او شوند. به تعبیر دیگر قدیسان برای رسیدن به قله اخلاق فوق مهر ایستادهاند و قهرمانان برای رسیدن به آن فوق قهر ایستادهاند.
در همین جا باید تأکید کنم که اگر نگوییم مهر ورزیدن متعالیترین اصل اخلاق است ولی با صراحت میتوان گفت یکی از متعالیترین اصول آن است ولی مهر ورزیدنی که قدیسان برای رسیدن به قله اخلاق باید آن را پشت سر بگذارند با این محبت که ذکر شد تفاوت دارد. به همین ترتیب انسانهای اخلاقی ترسهایی هم دارند، ترسهایی که نمیتوانند مانع اخلاقی زیستن آنها شود.
با اتکا به همین تعاریف و حتی بدون در نظر داشتن هیچ علقه مذهبی میتوان امیرالمؤمنین و حسین بن علی(ع) را دو قهرمان و قدیس اخلاقی برشمرد.
با تعریف اجمالی که از قهرمان و قدیس ارائه شد، میتوان گفت که سه مصداق از هریک از آنها در علم اخلاق وجود دارد.
معنای اول:
طبق اصول اخلاقی کسی در معنای اول قدیس است که علایق و محبتهایی که مانع انجام وظیفه عموم مردم میشود، مانع انجام وظیفه او نشود و او به رغم تمام مشکلات انجام وظیفه کند. اگر هرکدام از ما در وضعیتی قرار بگیریم که سایرین به دلیل شرایط محبتی آن وظیفه اخلاقی را فراموش کرده باشند و ما فراموش نکرده باشیم، ما به معنایی قدیس محسوب میشویم.
مثل دختر جوانی که ایام جوانی خود را با صرفنظر از ازدواج صرف مراقبت از پدرش میکند قدیس اخلاقی است. زیرا دختران در این شرایط سنی به دلیل جاذبههای فراوانی که محبت شریک زندگی، داشتن فرزند و... برایشان دارد کمتر میتوانند بپذیرند که جوانی خود را صرف پدر پیرشان کنند. در غالب موارد دختران جوان مراقبت پدر را فروگذار میکنند و ازدواج میکنند. حال در این شرایط وقتی دختری با اشراف به اینکه بیماری پدرش طوری است که تمام ایام جوانیاش صرف آن خواهد شد و فرصتهای ازدواج و یا حداقل ازدواج موفق را از او سلب خواهد کرد، به مراقبت پدر بپردازد او را قدیس اخلاقی مینامیم.
عامل مهم در معنای اول قدیس این است که فرد به رغم تمایلات درونی خود این کار را میکند. یعنی این دختر در درون خود میل به ازدواج، زندگی مشترک و مادر شدن را دارد ولی در عین فعال بودن تمام این امیال، آنها را کنار میگذارد و از پدرش مراقبت میکند.
نظیر این قدیس اخلاقی در معنای اول، قهرمان اخلاقی نیز وجود دارد. قهرمان اخلاقی در نوع اول کسی است که به رغم نادیده انگاشتن یک سری وظایف توسط مردم به دلیل ترس و خوف فردی، وظایف خود را فراموش نکنند و به رغم تمام این مشکلات از وظیفه اخلاقی خود عدول ننماید. همان گونه که در ارتباط با قدیس نوع اول گفته شد، در این حالت نیز فرد در تمام مدتی که مشغول ادای وظیفه اخلاقی است، تمام ترسها در او زنده، فعال و بیدار است. به عنوان نمونه ممکن است بداند که انجام یا عدم انجام کاری باعث زندان، شکنجه و... میشود. او به خوبی میداند که زندان رفتن و شکنجه شدن ترس زیادی دارد ولی این ترس زیاد مانع انجام وظیفه اخلاقی او نمیشود.
به این ترتیب تأکید میکنم که معنای اول قدیس و قهرمان اخلاقی یکسان است تنها با این تفاوت که مانع پیشروی قدیس محبت بوده است و مانع مسیر قهرمان ترس بوده است. ولی قدیس و قهرمان نگذاشته است که هیچیک از این حالات، مانع انجام وظایف اخلاقی او شود. عامل مشترک دیگر در این دو معنا فعال بودن و در جریان بودن مداوم این محرکهاست. یعنی در تمام مدت محبت در درون فرد قدیس به معنای اول جریان دارد ولی اجازه نمیدهد که این محبت مانع راه او شود. در مورد قهرمان نیز فرد هنوز هم از شکنچه و زندان رفتن و از دست رفتن دوستان میترسد ولی به رغم همه اینها وظایف خود را انجام میدهد.
رمان طاعوت آلبر کامو نمونهای از همین قهرمان اخلاقی است. در این رمان پزشک شهر طاعونزده به رغم اینکه از طاعون میترسد به خود اجازه نمیدهد که از شهر خارج شود.
معنای دوم:
معنای دوم قدیس اخلاقی نیز همانند معنای اول این است که فردی به رغم اینکه مردمی کاری اخلاقی را ترک کردهاند او ترک نمیکند، با این تفاوت که قدیس اخلاقی دوم برخلاف قدیس اخلاقی اول مانع تداوم فعالیت آن حسهای درونی محبت یا خوف شده است. در قدیس نوع اول همچنان محبتها فعال بوده است ولی در این نوع دوم او کاری کرده است که همه این محبتها آهسته آهسته در وجودش خاموش شوند.
بین این دو خیلی فرق است. در نوع اول آن محبت جریان مداوم دارد ولی در این نوع دوم فرد فکر میکند که تداوم این جریان محبت میتواند مانع تداوم مسیر او شود، بنابراین با یک کنترل و عزم درونی کاری میکند که این حس را آرام آرام از بین ببرد. در معنای اول محبت همچنان سیطره دارد ولی در دومی فرد، آن عامل محبت را دائم کم میکند تا جایی که دیگر مانعی در راه اخلاقی زیستن او وجود نداشته باشد.
در این معنا، قهرمان اخلاقی نیز کسی است که به رغم ترک وظایف اخلاقی توسط عموم مردم به دلیل ترس حاکم بر دلهایشان او از اخلاقی زیستن خود عدول نمیکند، ضمن اینکه او آرام آرام با نوعی ریاضت درونی سعی در از بین بردن ترسهایی که بر او مستولی است دارد. او معتقد است که ترسها باید از دل او رخت بربندند و به جایی برسد که ترس در درونش نباشد و او با آرامش به وظایف اخلاقیاش عمل کند.
به نظر شما قدیس اول اخلاقی ارزشمندتر است یا قدیس دوم؟ قهرمان اول ارزشمندتر است یا قهرمان دوم؟ بسیاری از فیلسوفان و علمای اخلاق قرنهاست که بر سر این مسأله با یکدیگر بحث میکنند. برخی معتقدند که قدیس اول ارزشمندتر است و برخی دیگر میگویند قدیس دوم و همین بحث در ارتباط با قهرمان اول و دوم نیز وجود دارد.
من لازم است در اینجا مثالی ارائه کنم. فرض کنید شما با دوست خود در حال قدم زدن هستید که یک فقیر جلوی شما میآید، شما به راحتی بدون اینکه کمترین ترس یا خوفی در درونتان وجود داشته باشد به او 1000 تومان میدهید ولی دوست شما با هزاران جد و جهد موفق میشود که بر نفس خود غلبه کند و به فقیر پول بدهد، البته فرض میکنیم سایر شرایط افراد مساوی است. حال کار فرد اول که بدون هیچ دغدغهای پول به سائل میدهد ارزشمندتر است یا کسی که به رغم مبارزه بسیار زیاد با نفسش موفق میشود بر آن غلبه کند و به گدا پول بدهد. پاسخگویی به این سؤال پاسخگویی به ارزشمندی قدیس اول یا قدیس دوم را نیز ساده میکند.
ارسطو به عنوان نخستین فیلسوف اخلاقی معتقد است آنکه بدون مبارزه با نفس پول میدهد کارش ارزشمندتر از کسی است که با مبارزه با نفس پول میدهد. به این لحاظ او معتقد بود که کار قدیس و قهرمان دوم از کار قدیس و قهرمان او ارزشمندتر است، اما بسیاری از فیلسوفان اخلاق پس از او با او مخالفت کردهاند و معتقدند کسانی که با جد و جهد فراوان موفق به غلبه بر نفسشان میشوند کارشان ارزشمندتر از سایرین است. من در اینجا قصد قضاوت ندارم، ارسطو میگوید کسانی که کار اخلاقی را با هزاران جد و جهد انجام میدهند، کار اخلاقی انجام دادهاند ولی هنوز دارای فضیلت اخلاقی نیستند. فضیلت اخلاقی مختص کسانی است که کارهای اخلاقی را با سهولت هرچه تمامتر انجام میدهند و انسان باید به سمتی برود که کارهای اخلاقی را بدون کمترین جد و جهدی انجام دهد. من قصد قضاوت بین این دو نظر را ندارم، ولی قطعاً بین این دو فرق وجود دارد. این مسائل در ارتباط با قهرمانان اول و دوم نیز مصداق دارد. یعنی قهرمان اول به رغم آن خوفی که در دل دارد کار انجام میدهد ولی قهرمان دوم آرام آرام خوفها برایش کمرنگ میشود و او به سهولت کار انجام میدهد.
معنای سوم:
در این معنا قدیس کسی است که افزون و اضافه بر وظیفه اخلاقی خود عمل میکند و محبتها نمیتوانند او را به جایی برسانند که او تنها به وظیفهاش عمل کند بلکه او معتقد است که باید فوق وظیفه عمل کند.
به این ترتیب در این معنا قهرمان اخلاقی نیز کسی است که فوق وظیفه عمل میکند و ترسها حتی نمیتواند او را در حد انجام وظیفه محصور کند و او برای خود در حد مافوق وظیفه رسالت قائل است. او میگوید من نه تنها باید وظیفهام را انجام دهم بلکه باید مافوق آن را نیز ادا کنم. به عنوان مثال اگر در میدان جنگ گروهی ببینند که نارنجکی در حال انفجار است و همه در خطر هستند و کسی به رغم خطری که نارنجک دارد خود را روی آن پرت کند تا سایرین از خطر مصون بمانند، این فرد فوق وظیفه انجام داده است. این کار به این دلیل فوق وظیفه است که ما دیگران را به دلیل اینکه این کار را انجام ندادهاند و خود را روی نارنجک پرت نکردهاند توبیخ نمیکنیم. خود را به روی نارنجک انداختن وظیفه نیست و کسانی که این کار را نمیکنند نمیتوان گفت که وظیفهشان را انجام ندادهاند.
این معنای سوم قدیس و قهرمان از معنای اول و دوم آن کاملاً ارزشمندتر است. اگر بپذیریم که علمای اخلاق بین برتری معنای اول و دوم قدیس و قهرمان با یکدیگر اختلاف نظر دارند، ولی در همین جا باید پذیرفت که در برتری این معنای سوم نسبت به معنای اول و دوم هیچ شکی وجود ندارد. یعنی فوق وظیفه انجام دادن اصلاً قابل مقایسه با انجام وظیفه نیست. بسیاری از کارهایی که حضرت امیر انجام میدادهاند مصداق مافوق وظیفه بوده است. به عنوان نمونه حضرت زمانی که میشنود عثمان بن حنیف در میهمانی اغنیا شرکت کرده است در آن نامه توبیخی به عثمان مواردی را مطرح میکند که به هیچ وجه نمیتوان گفت که جزو وظیفه ایشان بوده است. در این نامه دقیقاً چهره یک قهرمان و قدیس ترسیم شده است. ایشان میگوید همه میدانید اگر میخواستم میتوانستم نوشابهای جز عسل مصفی ننوشم و هیچ نانی جز از مغز گندم پوست کنده برای خود فراهم نکنم و هیچ لباسی جز ابریشم خالص برای خود تمهید نکنم ولی محال است که هوای نفسم بر من غلبه کند. ایشان تأکید میکند تا این حد هوای نفس بر من غلبه نمیکند که من هیچگاه بر سر هیچ سفرهای نگاهم بر غذای لذیذتر آن نیست، چون احتمال میدهم که در حجاز و یمامه کسانی باشند که هیچگاه سیری به یادشان نیاید (همیشه گرسنه باشند) و احتمال میدهم کسانی باشند که امید شب بازگشتن با قرص نان به خانه را ندارند. حضرت تأکید مینماید من چگونه میتوانم سیر بخوابم در صورتی که احتمال میدهم نزدیک من کسانی باشند که جگرشان از تشنگی یا معدهشان از گرسنگی میسوزد. چگونه من میتوانم از یک شاعر جاهلی کمتر باشم که او میگوید این ننگ است که کسی احتمال میدهد همسایهاش گرسنه بخوابد و او سیر بخوابد. من نمیتوانم قانع به این باشم که وقتی در خیابان راه میروم مردم اشاره بکنند که این فرمانده ماست. اگر دقت کنید اینها فوق وظیفه هستند. اینها تصویری از فوق عمل کردنهاست.
امیرالمؤمنین قدیس و قهرمان از نوع سوم است. همانطور که در نهجالبلاغه چیزهایی که جلویشان بوده است را ترسیم میکند و تأکید میکند که من به آنها عمل نکردم.
با دقت در واقعه کربلا موارد فراوانی را در این واقعه میتوان دید که حسین بن علی هم قدیس و هم قهرمانی اخلاقی است.
چگونه میتوان بر این دو عاملی که مانع اخلاقی زیستن ماست غلبه کرد. این نوع غلبه کردنها با هیچ استدلالی قابل دست یافتن نیست، مگر اینکه معنویت به کمک آن بیاید. به نظر من ما نیازمند معنویت با رکنی هستیم که این رکن با استدلال عقلانی قابل دستیابی نیست. آن رکن این است که ما باید باور داشته باشیم نظام جهان، نظام اخلاقی است. یعنی اولاً جهان هستی چنان ساخته شده است که در این نظام هر عملی که از ما صادر شود – بسته به اینکه از لحاظ اخلاقی درست یا نادرست باشد – جهان هستی این درستی یا نادرستی اخلاقی کار ما را درک میکند و متناسب با درستی یا نادرستی کار جهان واکنش نشان میدهد. از این دو گزاره نتیجه میگیریم که نظام جهان اخلاقی است. یعنی جهان چنان است که نوعی ادراک یا شعور نسبت به حسن و قبح یکان یکان رفتار ما دارد، بنابراین نظام جهان نسبت به اینکه، سخنی دروغ یا راست گفته میشود بیتفاوت نیست. نظام جهان خیانت یا خدمت، صداقت یا ریا، تواضع و تکبر را کاملاً ادراک میکند. این واکنش در مذاهب مختلف به صورت مختلف نشان داده شده است. در برخی از مذاهب در زندگی بعد از مرگ نشان داده شده است و در برخی در زندگی همین دنیا قبل و بعد آن نشان داده شده است ولی مهم نیست که این واکنش در چه زمانی نشان داده میشود، مهم این است که بالاخره این واکنش نشان داده شده است.
یکی از سه مؤلفه مشترک تمام مذاهب این است که نظام جهان، نظام اخلاقی است. به عنوان نمونه این اصل که نظام جهان نظام اخلاقی است در قرآن ما به صور مختلف نشان داده شده است که آیه فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره یکی از مصادیق آن است. یعنی قرآن میگوید به اندازه گرد و غبار هوا نیکی و بدی کنید آن را میبینید، یا در جای دیگری تصریح میکند که هر نیکی و هر بدی که میکنید به خودتا کردهاید.
اول اعتقادی که میتواند انسان را قدیس یا قهرمان کند باور همین اصل است که نظام جهان، نظام اخلاقی است ولی این باور با استدلال فراهم نمیآید به همین دلیل بنده معتقدم که در اینجا عقلانیت قاصر است. به گمان بنده تاکنون هیچ استدلال عقلانی در این ارتباط که نظام جهانی نظام اخلاقی است ارائه نشده است. این فرآیند با یک ورزه درونی قابل حصول است ولی با استفاده از استدلال عقلانی قابل انتقال به دیگری نیست، هرکسی خودش باید به این مرتبه برسد. مولوی میگوید: پرسید یکی که عاشقی چیست / گفتم که چو ما شوی بدانی. نمیتوان برای کسی که عاشقی نکرده با استدلال توضیح داد که عاشقی چگونه چیزی است ولی وقتی که عاشق شد خودش بدون استدلال میفهمد که چیست. کسانی که به قداست یا قهرمانی اخلاقی میرسند باورزهدرونی رسیدهاند و قابل انتقال عقلایی نیست و معنویت باید به کمک بیاید و در اینجاست که میتوان گفت به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. این تعبیر را میتوان در زندگی امیرالمؤمنین و حسین بن علی(ع) مشاهده کرد.