تاریخ انتشار : ۳۰ دی ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۰  ، 
کد خبر : ۱۹۹۸۸۰

حلقه تکرار


محمد خندان
چندی پیش برحسب اتفاق به رساله «اسرار هزار ساله» نوشته «علی‌اکبر حکمی‌زاده» برخوردم. می‌دانیم که حکمی‌زاده این رساله را در سال 1322 به صورت ضمیمه هفته‌نامه «پرچم» منتشر کرده بود. همچنین این را نیز می‌دانیم که امام خمینی(رحمت‎الله) در پاسخ به این رساله بود که کتاب «کشف‌الاسرار» را نوشت. به هر حال، وقتی‎که به مطالعه این اثر اقدام کردم، حس کردم طنین آشنایی دارد. به‎عنوان مثال به فراز‎هایی از آن، درباره «خدا» و «امامت» توجه کنید:
«دین امروز ما می‌گوید خدا یکی است، ولی در عمل پا را از شرک هم بالاتر نهاده. اسم خدایی را به او داده، ولی اختیارات آن را میان امامان و امام‌زادگان به نسبت شهرت تقسیم کرده.»
«در زیارت جامعه کبیره که به گفته مجلسی بهترینِ زیارات جامعه است از جهت متن و سند و فصاحت، و معجزات هم برای آن نقل کرده‌اند، شما می‌خوانید مَن أرادَ الله بَدَأ بِکُم و مَن قَصَدَهُ تَوَجَّه إلَیکُم، بِکُم فَتَحَ الله و بِکُم یختمَ الله، بِکُم ینَزِّلُ الله الغَیثَ مِنَ السَّماء الخ. اگر این شرک نیست، پس دیگر شرکی در دنیا نخواهد بود.»
«دین امروز ما امامت را پس از نبوت می‌شمارد، ولی در عمل آن را خیلی بالاتر می‌شمارد... این مسلم است که امام هرچه باشد از پیغمبر پایین‌تر است، پس چه شده است که برای فضائل ائمه و سادات این همه مجلس‌‎ها برپا و کتاب‌‎ها نوشته شده، ولی درباره پیغمبر معمول نیست؟»
«آبِ یک جو اگر از یک سرچشمه باشد، هرچه پایین‌تر آید اگر کمتر نشود زیادتر نخواهد شد. حال شما کتاب‌‎هایی را که درباره امامت نوشته شده به ترتیب تاریخ با هم بسنجید و یا یک کتاب از پیش از دوره صفویه و یک کتاب هم از بعد از پهلوی بگذارید، آن‎گاه می‌بینید که هرچه پایین‌تر می‌آید، غلو آن‎‎ها بیشتر و حجم‎شان بزرگ‌تر می‌شود.»
«امامت که به‎جای خود، خود نبوت را هم نباید جزءِ دین شمرد، زیرا آنان راهنمای دین‌اند نه جزءِ دین.»
شما هم قدری فکر کنید که آیا این جملات برایتان آشنا نیست. اگر پاسخ مثبت است، شاید جملات مشابهی را در سال 1384 از زبان عبدالکریم سروش شنیده‌اید. به این جملاتِ منتخب از سخنرانی سروش در جمع دانشجویان ایرانی در پاریس و نیز از مناظره مکتوبِ وی با حجت‌الاسلام بهمن‌پور، توجه کنید:
«این درکی که شیعیان خصوصاً الان در این شیعه غلوآمیزی که در ایران هست، این درکی که از ولایت دارند واقعاً نفی‌کننده خاتمیت است. در ایران، ما یک شیعه غالی، یعنی اهل غلو داریم؛ همان‎که مرحوم شریعتی می‌گفت شیعه صفوی، و یک تفکر اخباری که [گرچه] اسم اجتهاد برده می‌شود، اما چیزی جز تقلید در حوزه‎‎های علمیه به چشم نمی‌خورد.»
«روایتی از امامانِ شیعه رسیده است که: در مورد ما هرچه می‌خواهید بگویید، فقط ما را به مرتبه الوهیت نرسانید (نَزّلونا عَن الرُّبوبی و قولوا فینا ما شِئتُم)... در این روایت چنان‎که می‌بینید، فقط اجتناب از ربوبیت خواسته شده است و از نبوت سخن نرفته است. اگر غلط نکنم این روایت با آن‎که ظاهری ضد غلو دارد، باید پرداخته غالیان شیعه باشد. دقیق‌تر آن است که آنان را نه به مرتبه خدایی باید رساند نه به مرتبه پیامبری. هر منزلت دیگری برای آنان و دیگر سالکان متصور است.»
من با ذکر این نمونه‎‎ها می‌خواهم بگویم که دعوی نوگرایی و نواندیشی و درانداختنِ طرح تازه از جانب روشنفکری دینی را نباید جدی گرفت. نوآوری در گسست از گذشته رخ نمی‌دهد، بلکه نوآوری زمانی می‌تواند معنی محصّلی داشته باشد که دستی در گذشته و چشمی به آینده داشته باشد. کسی که پیوند خود را با شصت سال قبل از خود گسسته و نمی‌داند که در «فضای آگاهی» ما چه رخ داده و چه مسائل و مباحثی مطرح بوده، چگونه می‌تواند دعوی نوآوری و نواندیشی داشته باشد، در حالی‌که آثار و افکارش جز یک تکرار خسته‌کننده و درجازدنِ محض نیست؟
اگر نظراتِ حکمی‌زاده و سروش را با هم مقایسه کنیم، درمی‌یابیم که ما در طرح مسأله‎ای مانند «امامت»، در نسبتی که با سیاستِ جدید دارد، شصت سال است که داریم درجا می‌زنیم. و بدا به حالِ آن کسانی که در پاریس عنوان دانشجویی را یدک می‌کشند و دم نزدند که این‎‎ها چیز تازه‎ای نیست و گره‎ای از کار فروبسته ما نمی‌گشاید، بلکه حساس‌شدنِ طبقه‎ای از مؤمنان را در پی دارد و از این رهگذر، فضای آگاهی را به جدال‌‎ها و مخاصماتِ بیهوده می‌آلاید. حتی می‌توانم حدس بزنم که آن‎‎ها از این‎که در محضر «سرشناس‌ترین روشنفکر دینی» نشسته و بدیع‌ترین نظرات او را می‌نیوشند، بسیار هم احساس شعف کرده‌اند؛ بی‌توجه به این‎که حکمی‌زاده از سروش خیلی جلوتر بود، چراکه امامت را نه تنها منافی خاتمیت، بلکه منافی توحید نیز می‌دانست.
آنچه به‎عنوان نمونه ذکر شد، صرفاً در حوزه بحث «امامت» و نسبت آن با «خاتمیت» بود. اگر در بسیاری دیگر از مقولات وارد شویم، مشاهده خواهیم کرد که روشنفکری دینی و کسانی که داعیه نواندیشی و ارائه طرح جدید برای اداره امورِ این‌جهانی دارد، حتی قادر به طرح صحیح مسئله و خلاقیت در طرح آن نیست؛ مقولاتی ‎که بیش از نیم قرن است تحولی در پیشرفت آن‎ها، حادث نشده است. حتی نگاه کلیشه‎ای به عصر صفوی نیز تغییر نکرده است؛ صفویه را مسئول وضع موجود دانستن، اوج ناتوانی در درک وضع تاریخی‌ای است که پس از مواجهه ما با تجدد آغاز شد.
این تکرارِ مکررات، نمایش‌‎های مضحکی را در صحنه روشنفکری معاصر ما رقم زده است. مثلاً کسی نظریه ‎ای مطرح می‌کند و مدعی «قبض و بسط» معارف دینی به تبع قبض و بسط معارف بشری می‌شود و فکر هم می‌کند که شاهکاری نظری عرضه کرده است، و در مقابل، کسان دیگری هم می‌پندارند که اتفاق مهمی رخ داده و با نظریه قبض و بسط، در ایمان مردم نیز قبض و بسط خواهد افتاد و تمام هم خود را مصروفِ نقد و بلکه پرخاش علیه آن روشنفکر دینی می‌کنند و کتاب و مقاله می‌نویسند و از موضعی پدرسالارانه، برای واکسینه‌کردن دانشجویان، برنامه‎‎های «طرح ولایت» می‌چینند. اما کسی از همان طایفه «روشنفکران دینی» می‌گوید که علی شریعتی سال‌‎ها پیش، از تمایز بین دین و معرفت دینی سخن گفته و آن‎چه آن نظریه‌پرداز آورده، اصلا متاعی نیست و آن‌گونه هم که ادعا می‌شود، سخنِ تازه‎ای در آن یافت نمی‌شود. این همه بحث و جدل، و این همه هزینه و وقت، مصروفِ «تکرار مکررات» شد و معلوم نیست که حاصلِ آن‎چه بود؟ چه گرهی از کار ما باز کرد؟ و کدام مسأله ما را عمق و وضوح بخشید و احیانا در حل آن گام‌‎هایی برداشت؟
اگر تاریخ روشنفکری دینی و غیردینی ما را نگاه کنید، می‎بینید که هر فردی یک «حیات خلوت» برای خود ساخته که در آن فریاد می‌کشد و می‌پندارد هرچه صدایش را بالاتر ببرد، مشکلات را بهتر و بیشتر حل خواهد کرد. در مورد آثار «تفکرِ حیات خلوتی» بسیار می‌توان گفت، مثلا تبدیل عرصه نقد و نظر که عرصه‎ای عمومی است، به حیات خلوت که عرصه‎ای خصوصی است، مانع از شکل‌گیری فضای مفاهمه می‌شود و از مشروطه به این طرف، شاهدیم که فضای عمومی ما فضای پرخاش است، نه مفاهمه. اما تفکر حیات خلوتی نشانه چیست و از چه حکایت می‌کند؟ چه چیزی در کار است که تفکر حیات خلوتی (که البته مسامحتا می‌توان آن را «تفکر» نامید و در اصل «بی‌فکری تفکرنام» است) شکل می‌گیرد؟
مشخصه بارزِ فضای آگاهی در جوامعِ جای‌گرفته در حاشیه تمدن جدیدِ غرب، «گسست» است. اشاره‌ام به آن چیزی نیست که «گسستِ نسلی» نامیده می‌شود. در عالَم بی‌عالمی جوامع توسعه نیافته، نسل قدیم و جدید، نسل پیر و جوان، نسل گذشته و حال، سر و ته یک کرباسند؛ نسل‌‎های بی‌حمیت، بی‌فکر، عجول و فاقد مبنای اصولی در نظر و عمل؛ همان‎چیزی که آل‌احمد «هرهری مذهبی» می‌نامیدش. «گسست» در نظر من، اصالتاً مربوط به جنبه‎‎های رفتاری آدمیان نیست، بلکه امری تاریخی است. ما با یک گسست و شکنجِ تاریخی مواجهیم. این گسست، در درجه اول با «عدم تداوم» مشخص می‌شود. بسیار شنیده‌ایم که تاریخ جدیدِ ما، در گفت‎وگو با گذشته شکل نگرفته، بلکه با گسست از مآثر گذشته آغاز شده است. این سخن صحیح است و من نیز آن را تصدیق می‌کنم. اما باید اضافه کرد که خودِ این تاریخ هم، در درون خود، فاقد تداوم است و می‌توان آن را مجموعه فِرِیم‌‎های تصویری منقطعی دانست که از هم جدا و فاقد پیوستگی‌اند. «تفکر حیات خلوتی»، از مظاهر این تاریخِ گسسته و منفصل است.
در تاریخ جدید، اگر اصولاً بتوانیم برای وضعِ فعلی‌مان قائل به «تاریخ» باشیم، کمتر می‌بینیم که صاحب‎نظری آمده و کارِ خود را در تکمیلِ کارِ صاحب‎نظران پیش از خود عرضه کرده باشد؛ تداومی در سیر اندیشه‎‎ها ملاحظه نمی‌شود. هرکس که خواسته است نظریه‌پردازی کند، بدون رجوع به آثار پیشینیان، کار خود را انجام داده و توجهی نداشته است که 50 سال یا 100 سال قبل از او، آیا این مسئله طرح شده یا نه و اگر طرح شده، طرحِ آن به چه شکل بوده و چه نقائصی داشته و آثار و نتایجِ احتمالی آن‎چه بوده و برای پیشبردِ بحث، بیشتر به کدام جوانبِ آن باید توجه کرد؟ در غیابِ دیالوگ با افکارِ ربع‌قرن یا نیم‌قرن پیش از خود، شاهد تکرار مکرراتِ ملال‌آور، به‌ویژه در دو دهه اخیر، بوده‌ایم. من گاهی از خود می‌پرسم که چرا چیزی به نام «نقد» در فضای آگاهی ما غایب است؟ وقتی آثار پیشینیان را می‌خوانیم، ملاحظه می‌کنیم که مثلاً ابن‌سینا گرچه به دیده عظمت در فارابی می‌نگرد، اما بی‌مجامله او را نقد می‌کند؛ همین‎طور سهروردی ابن‌‌سینا را و ملاصدرا این هر سه را. وقتی «تاریخ»، قوام خود را از دست نداده باشد، سنت‌‎های فکری در دیالوگ با سنن پیشین شکل می‌گیرند و نشو و نما می‌یابند.متفکران از صفر شروع نمی‌کنند، بلکه چون کاروانی از پی یکدیگر می‌آیند و سررشته را گم نمی‌کنند و هر یک در معماری بنای آینده، بر مبنایی که پیشینیان بنا نهاده‌اند، بنایی می‌کنند.
«نقد» در چنین شرایطی، متصف به صفتِ «سازنده» می‌شود؛ در معنایی تاریخی - وجودشناختی، نه در معنایی اخلاقی. این را مقایسه کنید با وضع کنونی‌مان: هرکس خود را محور جهان می‌داند و گمان می‌کند با چند سخنرانی و مقاله و کتابِ نیم‌بند، می‌تواند سرشت و سرنوشتِ تاریخ و جامعه را تغییر دهد و با بیانِ انتزاعیاتی چند، مسئله نسبتِ ما با تجدد را حل کند و به سرمنزلِ مقصود برساند. او کاری ندارد که همین سه چهار دهه قبل از او، با مسائل مشابه چگونه مواجه شده و برای حل آن‎ها، چه راه‎‎هایی پیشنهاد کرده بودند. او در «حلقه تکرار» اسیر شده، اما در این توهم است که آن‎چه می‌گوید ابداع و نوآوری است؛ نسخه‎ای است نو برای درمان دردی کهن. حال آن‎که نه درد را درست شناخته و نه نسخه‎ای نو برای آن پیچیده، بلکه تنها کاری که کرده، این است که نسخه‎ای دیگر به نسخه‎‎های مشابهِ پیشین افزوده است. آنچه امروز از هرچیز دیگر مهمتر و ضروری‌تر است، خروج از این «حلقه تکرار» است. با خروج از این وضع، شاید افق‌‎های جدیدی پیشِ روی ما باز شود که مبشر آزادی و تفکر باشد. با پای فشردن بر کلیشه‎‎های فکری، تنها افق دید و نظر محدود می‌شود و ما از طرح درست مسائل بازمی‌مانیم و تار‎های محکم ایدئولوژی و بی‌فکری را به دور خود می‌تنیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات