من مدتی است که با مساله عدالت دست به گریبان هستم و به آن میاندیشم و آرای متفکران قدیم و جدید را در این مورد میخوانم. مدتی است با خود به این نتیجه رسیدهام که تأکید یک جانبه ما بر مسأله آزادی [تاکنون] سودمند نبوده و از نوعی نقصان برخوردار بوده است و آن نقصان را با طرح مساله جامع عدالت باید جبران کرد. آزادی هر چه بشاد حسنهای از حسنات عدالت است و وقتی که عدالت به مفهوم جامع آن گسترش یابد و سایه بگسترد. آزادی را هم در گستره خود خواهد داشت؛ چرا که شما با هر تعریفی از عدالت، نهایتاً به قصه آزادی خواهید رسید. اگر موافق رأی قدما، عدالت را ایفا و استیفای حقوق تعریف کنیم. در آن صورت آزادی هم یکی از حقوق آدمیان است و در دل عدالت جای میگیرد. اگر آزادی را با برابری تعریف کنیم یا دست کم یکی از لوازم عدالت و برابری بدانیم، آن گاه برابری در آزادیها و در فرصتهای مساوی، باز هم از اجزا و مؤلفههای عدالت خواهد بود. بنابراین حداقل از منظر تئوریک شاید تکلیف این دو مفهوم در کنار هم، نسبتاً روشن باشد یعنی به هیچ وجه نمیتوان که عدالت از آزادی میکاهد یا آزادی تیغ عدالت را کند میکند، یکی علیه دیگری قیام میکند و یا فتوا میدهد... به عکس، این دو در آغوش یکدیگرند و همزیستی بسیار مسالمتآمیزی دارند. حتی میتوانم بگویم نسبت آنها نسبت میان گل و جزء است؛ یعنی عدالت یک گل است که آزادی یکی از اجزای آن محسوب میشود و یک حاکم عادل، حاکمی است که به حکم عدالت باید آزادی هم بدهد. عدالت در صورتی که آزادی نباشد، ناقص است. در این باب من پیش از این هم سخن گفتهام و نوشتهام و دوستان محترم ـ آنها که علاقمند هستند ـ میتوانند در نوشتههای من آن را بیابند. بنابراین اکنون در این مقام بسط کلام نمیدهم و بیشتر سخن خود را معطوف میکنم به آنچه عنوان این جلسه به آن اشاره میکند؛ یعنی سخن من در باب «امکان عدالت» است. ما به عدالت بسیار علاقهمند هستیم آدمی به حکم آدمی بودن نمیتواند به این امر زیبا و شریف بیاعتنا باشد و مشتاق و محتاج آن نباشد؛ اما همین امر زیبا و همین مقولهای که همه ما به آن محتاج و مشتاقیم حقیقتاً در مقام تعریف، از تعریف میگریزد و در مقام عمل، از عمل. یعنی هم تعریف آن صعب است و هم اجرای آن، و به همین سبب است که من میخواهم بگویم، کسانی که با عدالت گلاویز میشوند و گشودن قفل آن را طالبند، بدانند که با چه امر سهمگین و مهیبی روبهرو هستند؛ البته آزادی هم چنین است. پارهای از حاکمان در کشور ما در مقام عمل نشان دادند که گرچه از آزادی سخن میگویند ـ و میگفتند ـ اما همین که سر و کله آزادی پیدا شود احوالشان مصداق آن شعر حافظ خواهد بود که «چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود؛ نداشتم که این دریاچه موج خون شفان دارد» آزادی، چنین امر مهیب و سهمگینی است. سخن گفتن از او زیبا، دلنشین و دلانگیز است اما عمل به آن روبهرو شدن با آن چندان آسان نیست و عدالت به مراتب از آن[آزادی] سهمگینتر است. میخواهم در باب اینکه چرا عدالت مشکل و یا حتی ناممکن است که به طور کامل تحقق پیدا کند، سخن بگویم.
ابتدا باید اشاره کنم. آنچنان که صحنه معرفت نشان میدهد ما چهار مطلوب مهم در عرصه معرفت داریم که از قضا این چهار مراد و مطلوب مهم، همه در عین عزیز بودن، بینشان هتند. عالمان سیاست و اخلاق به دنبال فهم مقوله عدالت و اجرای عدالتند. فیلسوفان، خصوصاً فیلسوفان ما بعدالطبیعه و متافیزیسینها، به دنبال کشف ماهیت اشیا هستند. عالمان قوانین عالم به دنبال کشف هستند و اهل معنا و کسانی که با فهم متن سر و کار دارند، به دنبال کشف معنا هستند و عالمان اخلاق نیز به دنبال عدالت.
چهار مقوله مهم «عدالت»، «ماهیت»، «حقیقت» و «معنا». در اینجا مدنظر هستند. وقتی شما داستان شکست فیلسوفان بزرگ و پیامبران بزرگ را میخوانید، حقیقتاً معنای آن را میخواهید کشف کنید. وقتی که با پدیدارهای جهان روبهرو هستید و از منظر فیلسوفانه در آنها نظر میکنید. به دنبال کشف ماهیت هستید وقتی که عالم هستید، به دنبال کشف قوانین عالم و کشف حقیقت هستید و اگر سیاستگذار و یا عالم اخلاقید به دنبال کشف عدالت. اما [بحث این است که] اینها هیچ کدام نشانی ندارند. طنز عجیب معرفت و قوه ادراکی آدمیان این است که تاکنون نشانهای برای حقیقت پیدا نکردهاند. اگر ما حتی به حقیقت هم برسیم، نمیدانیم که آیا این همان حقیقتی است که ما به دنبالش میگشتیم و گم شده بوده و یا چیز دیگری است؟ ولی شما هم میدانید که ما نشانه قطعی برای حقیقت نداریم. عالمان ما در گذشته بیشتر بر بداهت تکیه میکردند و میگفتند. «بداهت نشانه حقیقت است». اگر چیز بدیهی است میگفتند که آن حقیقی است و حق است. ولی پنبه این سخن قرنهاست که زده شده است. کثیری از امور بود که برای گذشتگان بدیهی مینمود. اما حقیقتی در بر نداشت. فرانسیس بیکن میگفت: «بدیهی است که زمین ساکن است.» ولی اینها هم از بداهت افتادند. ما به دنبال حقیقت هستیم اما حقیقت نشانی ندارد. عین این مطلب را در باب معنا نیز میتوانیم بگوئیم زمانی که تکستی [یک متن] را میخوانیم. قرآن را میخوانیم، حافظ را میخوانیم، متون مربوط به افلاطون و ارسطو را میخوانیم؛ میخواهیم معنای حقیقی متن را کشف کنیم. اولاً آیا متن معنای حقیقی دارد؛ ثانیاً آیا اگر چنین معنایی حقیقتاً در دل متن نهفته است نشانهای دارد که ما از روی آن نشانه بدانیم که به معنای حقیقی رسیدهایم. طبعاً چنین چیزی وجود خارجی ندارد، که اگر بود این همه اختلاف نبود. این همه جدال همواره بر سر یافتن معنا بوده است. در باب «ماهیت» نیز غبارآلود بودن فضا به مراتب بیشتر بوده است. در «عدالت» هم ماجرا همینطور است. شما نگاهی به آرای فیلسوفان از گذشته تا امروز بکنید، خواهید دید که استقرائی است که به خوبی حکایت خواهد کرد از اینکه «ما در این وادی بینشان هستیم، راه میرویم و خطاهایمان را تصحیح میکنیم». حال میپردازیم به اینکه «چرا قصد عدالت این همه مشکل است و امکانپذیر و یا امکانناپذیر بودن آن این همه مسالهانگیز است.» میخواهم قدری به گذشته برگردم؛ وقتی که مجله کیان منتشر میشد و دوستانی در آن مجله گردهم میآمدند و به تناسب احوال، سؤالاتی مطرح و پاسخهایی برای آنها جستوجو میشد، به یاد دارم که طی چند جلسه بحثی مطرح شد تحت این عنوان که «آیا فقه ممکن است به منزله یک علم مطرح شود؟» آیا چنین چیزی امکان وجود دارد یا نه؟ سؤال چنانکه میبینید یک نسبنامه کانتی دارد. میدانید که کانت سؤالش این بود که «چگونه امکان دارد که ما جهان را بشناسیم و تحت چه شرایطی این کار امکانپذیر است؟» فیلسوفان پیش از کانت تقریباً مفروض گرفته بودند که جهان برایشان شناختنی نیست تا برویم و آن را بشناسیم[] اما این سؤال برای کانت پاسخی چنین آسان نداشت و لذا سؤال او این بود که چگونه میتوان نسبت به عالم خارج، آگاهی حاصل کرد و تحت چه شرایطی این آگاهی پدید میآید و چه محدودیتهایی دارد؟ مرحوم اقبال در مقوله متن و حقیقت اشاره میکند که ما از جهت سلبی میتوانیم تعیین تکلیف کنیم، ولی فاصله زیادی است میان سلب و ایجاب. ما میتوانیم بگوئیم که حتی اگر نشانه حقیقت را نداشته باشیم میدانیم که اگر چیزی واجد تناقض بود، حقیقت نیست. یعنی نشانههای سلبی در اختیار ماست، اما نشانههای ایجابی، نه. اگر چیزی یاوه و بیمعنی بود، این را نمیتوان معنای متن محسوب کرد اما این که «معنای متن چیست» به لحاظ ایجابی برای ما مشکل است. بله، اگر چیزی متغیر بود ماهیت نمیتواند باشد، چون ماهیت به حکم تعریف، امری است که واجد ثبات است. به همین ترتیب، اگر چیزی واجد تبعیض هم بود نمیتواند عدالت باشد. ما از جهات سلبی قدری میتوانیم پیش برویم و به نتایج نسبتاً روشنی دست پیدا کنیم. اما اگر بخواهیم به شیوه اثباتی و ایجابی قدم برداریم و معنا و تعریف این مقولاتی را که گفتم ـ و خصوصاً نشانههای آنها را ـ پیدا کنیم. البته متأسفانه عاجز هستیم و یا تاکنون عاجز بودهایم و دستگاه ادراکی ما از پردهبرداری از این مفاهیم ناتوان مانده است. این اولین هشدار است برای اینکه در عالم معرفت به طور کلی فروتن باشیم، چه آنجا که فیلسوفی میکنیم و چه آنجا که کار علمی و تجربی میکنیم و چه آنجا که به منزله عالم سیاست یا اخلاق به کاوش و تحقیق میپردازیم و چه آنجا که متنی میخوانیم و به دنبال کشف معنای نهایی و واقعی آن هستیم. در هر صورت باید کمال فروتنی را داشته باشیم؛ این جزو اخلاق علم و اخلاق تحقیق است. بازسازی فکر دینی در اسلام یک فصلی دارد تحت این عنوان که «آیا دین ممکن است؟» این سؤال مهم و فربهی است. اینکه آیا اساساً ممکن است یا نه، سؤالی است که یک فیلسوف میکند. فیلسوف همیشه سؤالش از ضرورت و امکان است. خصوصاً آن چنان که هگل میگوید، فیلسوف دنبال ضرورتها و امکانها میگردد، چه ممکن باشد و چه ضروری و واجب و اجتنابناپذیر. در مقوله دین هم همین سؤال را میتوان مطرح کرد؛ به نوشته مرحوم اقبال لاهوری مراجعه کنید و ببینید که چگونه از عهده پاسخ این سؤال بر میآید و سؤال را چگونه تشریح میکند و چه پاسخی برای آن تدارک میبیند. بر همین قیاس و بر همین نهج و در همین ترازو میتوان «فقه» را نهاد و سؤال کرد که آیا عملی به نام علم فقه ممکن است پدید بیاید یا نه؟
این پرسش را البته در مورد علم اخلاق و کثیری از مقولات دیگر نیز میتوان مطرح کرد من برگردم به مفهوم علم فقه که با اخلاق نزدیکی دارد و میتوان پارهای از سؤالات را به نحو مشترک برای آنها مطرح کرد و در مقابل آنها نهاد. اینکه آیا فقه «ممکن» است، شاید سؤال مبهمی باشد و از این روی باید شکافته شود؛ شکافتن آن نیز به این صورت است که آیا «ممکن» است فقه به منزله یک علم، هم سعادت دنیوی و هم سعادت اهروی ما را فراهم کند؟ آیا چنین چیزی ممکن است یا ممکن نیست؟ پاسخ من در آن جا این بود که ممکن نیست؛ چرا که چنین علمی تحقق یافتنی و پدیدآمدنی نیست. چون یک مشکل و یک بنبست داخلی و درونی دارد. روشنتر این است که بگویم یا علم فقه دنیوی دنیوی است یا اخروی اخروی است و یا وجود ندارد. یعنی علمی که در آن واحد یک جا و در عرض هم بخواهد هم تکلیف آبادانی و سعادت آخرت شما را و هم تکلیف سعادت دنیوی شما را معین کند، در عمل و در مقام تحقق به بنبستهایی برخورد خواهد کرد که آن علم را از علم بودن و از موجود بودن میاندازد و منتفی میکند و باب تحقق را بر او میبندد. چرا اینطور است؟ آیا این یک دعوای گزاف است؟ نه؛ به اختصار میگویم چنین استدلالی به کار بحث بعدی ما در باب عدالت هم میآید. ملاحظه کنیم اگر دانش متکفل تعیین تکلیف شما در این جهان و حل مشکلات شما در این جهان است، علم فقه نیز در پارهای از موارد مدعی است که میخواهد مشکلات اجتماعی را در کنار مسائل اخروی حل کند.
فقه برای تجارت، برای ارث و .. قانون دارد. این قوانین هم به گزاف نیست یعنی این چنین نیست که این کارها را بکنید تا ثواب اخروی ببرید، بلکه برای حل مشکلات اجتماعی و بشری است. برای این است که به تعبیر غزالی، فصل خصومت بکند. مهمترین نقش فقه، فصل خصومت است. مردم تا با یکدیگیر با صلح و صلاح و به عدالت زندگی میکنند حاجت به فقه ندارند، حاجت به قانون ندارند، از وقتی که نزاع در میگیرد یا حتی وقتی که احتمال نزاع در میان میآید، ما حاجت به این علوم داریم تا در صورت نزاع مراجعه کنیم تا برای ما داوری کند. خب، داوری این قوانین که در این علوم است چنانکه گفتم برای حل مشکلات دنیو است اما اگر یک علمی به شما بگوید که این مشکل را به خوبی نمیتوان حل کرد و چون ما ملاحظاتی اخروی داریم که «اگر شما اینچنین عمل کنید و قفل مشکل را از این طریق بخواهید بگشائید ممکن است موجب عقوبت شما در جهان دیگر شود و...» شما دچار مشکل میشوید. بگذارید یک مثال ساده بزنم تا سخن از این شکل انتزاعی خود بیرون بیاید. امروز عموم فقهای ما اتفاق دارند بر اینکه «آنچه تحت عنوان مصادیق زکات در فقه گفته شده است، گره مشکلات اقتصادی را باز نمیکند.» همه فقهای ما و حتی برخی از غیرفقها که بعداً به این کاروان پیوستند، همه تقریباً همصدا هستند که زکات موردنظر با این مقداری که بر آن موارد 9گانه بسته شده است مشکلات اقتصادی را حل نمیکند.» حالا شما در اینجا به منزله یک فقیه چه کار باید بکنید؟ یا باید بگوئید که ما باید اینگونه عمل بکنیم، ولو مشکلات ما گشوده نشود ولی در عوض آخرت ما آباد خواهد شد یا اینکه باید یک فکری بکنید برای این دنیای خودتان؛ یعنی بگوئید که فقه دنیوی، دنیوی است و ما به ملاحظات اخروی هیچ کاری نداریم و مسائلی چون زکات و خمس را هم باید طوری سمان بدهیم که مشکلات اقتصادی ما را حل کند. ما هر مقصدی داشته باشیم، در هر حال باید چارهای برای مشکلات اقتصادیمان بیندیشیم.
فقه یا دنیوی است و به دنبال گشودن گرههای دنیای ماست و یا به دنبال مقاصد دیگر است که در این صورت اصلاً نباید نام علم گرهگشا بر آن نهاد. یا علمی است صددرصد اخروی که اصلاً کاری به دنیای ما ندارد؛ میگوید، شما یک نظام دنیوی برای خودتان درست کنید و به این دستورات فقه هم عمل کنید، فقط برای اینکه در جهان دیگر به شما ثواب بدهند و به بهشت بروید، اما این جهانتان را درست مثل یک نظام سکولار باید اداره بکنید و هیچ کاری هم نه به فقه نه به فقها و نه به هیچکس دیگر نداشته باشید. به عبارتی، یا این است یا آن اما جمع این دو. ابتدا به نظر میرسد که نوعی زیرکی و یک امر نشدنی است، با چنین اتفاقی، زندگی انسانی تقریباً مختل و منتفی میشود. چنانکه میدانیم جایی که قانون به پایان میرسد، نقش اخلاق آغاز میشود، پس این قانون در حقیقت متضمن اخلاقی است که ما در جامعه به آن احتیاج داریم؛ به طوری که به کمتر از آن «کار بر نمیآید» و ما آن مقدارش را «الزامآور» میکنیم و صورت قانونی به آن میدهیم و برایش مجازات و امثال آن تعیین می کنیم، ولی اخلاق در قانون خلاصه نمیشود و دامنه بسیار فراختری دارد که البته جامعه به آنها حاجتمند است. علمای اخلاق هم استدلال کردهاند که تمام اخلاق را در چارچوب قانون نمیتوان تحلیل کرد یعنی اگر روزی روزگاری کسی در سرش این هوس را بپروراند که همه ارزشهای اخلاقی را قانونی بکند، آنگاه هم قانون از میان رفته است و هم اخلاق قانون نوعی اجبار با خودش میآورد که با عمل اختیاری اخلاقی منافات دارد. در این باره اجمالاً باید بگویم که ما با داشتن قانون از اخلاق بینیاز نیستیم و اخلاق، به نوبه خود، سهمی را در اداره و سلامت جامعه به عهده دارد و ایفا میکند که قانون از پس آن بر نمیآید و درست همانطور که در باب قانون، در باب فقه و در باب حقوق گفتیم که یا دنیوی تام است یا اخروی تام. از این روی، در باب اخلاق هم همین را میتوانیم بگوئیم. اصلاً یکی از معانی سکولاریسم در جهان جدید نیز همین است.
میخواهم ادعا کنم، احکامی هم که در علم اخلاق جاریست، یا دنیوی دنیوی است یا اخروی اخروی. یک علم اخلاقی که جامع هر دو وجه باشد نمیتواند شکل بگیرد. این مساله نه تنها هیچ مشکلی برای علم اخلاق ایجاد نمیکند بلکه آن را تواناتر و چالاکرتر میکند و پارهای از غل و زنجیرهای نابهجا را از دست و پای او برمیدارد.
علم اخلاق دنیوی یعنی علم اخلاقی که خادم نیازهای اخلاقی زندگی این جهانی ماست. به هر حال اخلاق نقش بزرگی در جوامع دارد؛ چه اسمش را بیاوریم، چه نیاوریم. اگر اخلاق، حذف و سکولاریته به گوش شما میخورد، یکی از محصولات فرعی این امر است. یعنی یکی از معانی دقیقش این است که تعیین بشود که حد دنیا تا کجاست و امور چگونه باید به قالب زندگی دنیا درآیند تا تحققپذیر باشند و از توانایی و کارآیی لازم برخوردار شوند؛ حال میخواهد علم حقوق یا علم اخلاق باشد.
علم حقوقی که در آن واحد به دو دنیا ناظر است و میخواهد در آن واحد آنها را اداره بکند، هیچ کدام را اداره نخواهد کرد. مگر در صورتی که دومی را تابع اولی کند.
لذا سؤالی که من مطرح کردم مبنی بر این که «آیا فقه ممکن است». جوابش چنانکه گفتم این است که بله فقه ممکن است، به شرط این که دنیوی دنیوی باشد. بله فقه ممکن است، به شرط این که اخروی باشد. اما ناممکن است وقتی که بخواهد هر دو را در عرض یکدیگر جمع کند. به همین قرار اگر این پرسش را مطرح کنیم که «آیا اخلاق ممکن است». باز پاسخ من این است، آری ممکن است، به شرط این که کاملاً اخروی باشد و ناممکن است اگر بخواهد این هر دو را با هم داشته باشد و آنها را در عرض هم قرار دهد.
اگر یکی را تابع دیگری بکند، باز هم ممکن است برای این که دیگر در آن صورت ما دو چیز نداریم، و یکی از دل دیگری بیرون میآید و شما میتوانیم تکلیف هر کدام را معین کنید. در واقع تکلیف آن امر تبعی را هم روشن کردهاید. در آنجا با یک دنیا، یک منظومه و یک مجموعه یک پارچه رو به رو هستید که حکم از اولی به دومی سرایت میکند و شما دیگر غم آن امر تبعی را به نحو مستقل نمیخورید. همان امر اولی و اصلی را اداره و آباد میکنید و تنظیم مینمائید و مطمئن هم هستید که نظم اولی به دومی هم انتقال خواهد یافت و شما به مراد و مقصودتان خواهید رسید. آنچه آوردم بر سبیل مقدمه بود و حالا میتوانیم وارد بحث اصلی شویم: «آیا عدالت ممکن است»؟ پاسخ به این سؤال در گرو این است که ما از ما عدالت چه تعریفی داریم و آن را متعلق به چه فنی میدانی. پارهای از علمای عدالتشناس روزگار ما معتقدند که عدالت از [جنس] اخلاق و متعلق به علم اخلاق نیست. یک مساله خیلی جدی و البته بغرنجی است که باید روی آن تأمل کرد و من هم متمایل به همین رأی هستم.
عدالتخواهی البته یک ارزش اخلاقی نیست، اما این دو چیز را باید از یکدیگر جدا کنیم. شما به منزله یک انسان، چه انسان دیندار، چه غیر دیندار، با دلایل و مبانیای که خودتان دارید، از منظر اخلاقی باید عدالتخواه باشید، باید ظلمستیز باشید]و ...] اما این که خود عدالت چیست و آیا ارزشی از ارزشهای اخلاقی است یا نه، محل اختلاف کثیری از علمای اخلاق فیلسوفان اخلاق است. فیلسوفان سیاست امروزه معتقدند که عدالت یک ارزش اخلاقی محسوب نمیشود. من در مقالهای که تحت عنوان «اخلاق خدایان» نوشتهام. از راه خاصی در این امر استدلال کردهام.
دو مقوله دیگر به گمان من به لحاظ تئوریک مشکلی ندارد، یا حداقل بنبستی تناقضی ندارد و به نفی خودش نمیانجامد. عدالت، دادن نظم و سامان به زندگیای است که ما در این جهان داریم تا این زندگی مطلوبتر، عادلانهتر، انسانیتر شود و وجدان ما و طبع ما آن را بهتر بپسندد و بر آن صحه بگذارد. اجمالاً معنایش این است که آدمیان به حقوق خود برسند. اگر شما به خاطر یک ملاحظه اخروی، کسی را در این عالم از حقی محروم کردید و گفتید، از این حق [در این دنیا] بگذارید، در عوض آنجا [در آن دنیا] به حق خودت خواهی رسید. این همان عدالت ناممکن است. این همان عدالتنشدنی است. اگر ما عدالت را تعریف میکنیم فقط و فقط باید مصالح دنیوی حقوق این جهان را در نظر بگیریم، چرا که آن جهان، حکایت دیگر دارد. توجه بکنید ما در اینجا مثل مولانا نیستیم که به محبوب خودش خطاب میکرد و میگفت: «این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است؛ این جهان بیمن مباش و آن جهان بیمن مرو» این یک مفهوم لطیف در خطاب به محبوب مولاناست، ولی محبوب ما به نام عدالت امری نیست که هر دو جهان با او خوش باشد. «خوش خرامان میروی بیمن مرو؛ ای حیات دوستان در بوستان بیمن مرو / ای فلک بی من مگرد وای قمر بیمن مهتا؛ ای زمین بیمن رو ای زمان بیمن رو» در آنجا ]اخلاق خدایان] آوردهام که اخلاق فضیلی از فضائل اخلاقی برای من نیست. فضیلتی به نام عدالت امر زائدی است و ما با داشتن علم اخلاق، فضائل اخلاقی عدالت را هم داریم. یعنی مجموعه فضائل اخلاقی همان عدالت است نه اینکه علاوه بر فضائل اخلاقی و در بالای سرشان یک فضیلت دیگر [عدالت] هم داریم وقتی کسی آراسته به فضائل اخلاقی بود این، شخص را شما میتوانید عادل بخوانید. وقتی که جامعهای متخلق به فضائل اخلاقی بود میتوانید آن جامعه را عادل بخوانید؛ چیز دیگری بالای سر آنها و در کنار آنها و علاوه بر آنها به نام عدالت وجود ندارد. عدالت یک نام اخلاقی است در انتزاعیترین ارتفاع ممکن. توجه میکنید عدالت نام طبیعی هیچ فعلی نیست یعنی شما هر کاری را میتوانید بکنید و نامش را عادلانه و یا غیرعادلانه بگذارید. در واقع، نام طبیعی افعال انسانی، بلکه یک عنوان اخلاقی است که این عنوان اخلاقی کاربردهای مختلف دارد و با معیارهای متفاوتی در مصادیق مختلف به کار میرود. باری سؤال از اینکه «آیا عدالت ممکن است یا نه» دوباره به همین جا برمیگردد که آیا عدالت اولاً میتواند مفهومی باشد که برای هر دو دنیای مار کار کند، یا عدالت را هم مثل آن مقولات قبلی اخلاقی و فقهی باید به عدالتی که به کار این جهان میآید. عدالتی که به کار آن جهان میآید و عدالتی که به خیال بعضیها به کار هر دو جهان میآید دستهبندی کرد. طبعاً اگر این سومی باشد ناممکن است. چنین چیزی در تحلیل دقیق تاب تحلیل را نمیآورد و فرو میپاشد و فرو میریزد. ما این جهان را تحت این مقولات حقوقی باید چنان اداره کنیم که گویی فقط در این جهان زندگی میکنیم و گویی جهان دیگری نیست. البته برای جهان دیگر هم برنامه میریزیم. فکر آن هم هستیم، اما نباید حسابها را با هم قاطی کنیم، اگر قاطی کنیم هر دو را از دست میدهیم این نکته فوقالعاده مهمی است. لذا سؤال اول را مبنی بر اینکه «آیا عدالت ممکن است» و «آیا عدالتی که هر چه از این جهان کم آورد از آن دیگری مایه بگذارد، آیا چنین عدالتی ممکن است؟» در پاسخ باید بگوئیم، خیر، ممکن نیست. این نه تنها عدالت نیست بلکه عین بیعدالتی است و با هیچ تعریفی از عدالت نمیخواند. اما عدالتی که فقط این جهان را مدنظر قرار بدهد و برای آبادانی و مطبوع شدن زندگی در این جهان بکوشد و تئوری بدهد، چنین چیزی البته ممکن است و حکیمان هم در طول تاریخ به دنبال تئوریپردازی در این باب بودهاند و توفیقهای نسبی هم به دست آوردهاند. اگرچه قصه اینکه عدالت نشانی ندارد مثل حقیقت، ماهیت و معنا باید مدنظر شما باشد و رسیدن به نهایت مسیر ظاهراً قسمت ما نیست.
لب کلام اینکه برای همهچیز، عدالت یا این جهانی است یا آن جهانی، هر دو جهانی نیست. فقر یا ین جهانی است یا آن جهانی، هر دو جهانی نیست. اخلاق یا این جهانی است یا آن جهانی هر دو جهانی نیست. بنابراین اگر تعریف عدالت، ایفا و اتسیفای حقوق آدمیان حقوق باشد، باید آن را در این جهان چنان تعریف کنید که هیچ ملاحظه غیر این جهانی آن حقوق را از میدان به در نکند، هیچ ملاحظه اخروی به هیچ عنوان جلوی این برابریها نایستد و به اعتبار اینکه این نابرابری در جای دیگر و وقت دیگر جبران خواهد شد، تحمیل نابرابری نکند. چنین چیزی مطلقاً بیعدالتی است و این همان عدالت ناممکن است. این مسأله به لحاظ تئوریک، مخصوصاً در عالم دینداران فوقالعاده مهم است. دینداران به خاطر اینکه دغدغه هر دو زندگی را دارند و میخواهند این جهان و آن جهانشان آباد باشد گاهی به ورطه این مغالطه و این اشتباه میافتند. این همه طالب او هستند، جام میدهند، آبرو میدهند، راحتی و رفاه خودشان را میدهند مغز و فکر و ادراک خودشان را میسوزانند برای اینکه به او نزدیکتر بشوند و او این طور روی میپوشاند و از پیدا شدن میگریزد و ما را محروم میگذارد، «گفت هیچ نقاشی نمیبیند که نقشت برکشد؛ و آنکه دید از حیرتش کلک از بنان برکنده است» چند دلیل در اینجا گفته شده است و من این دلایل را برای شما ذکر میکنم. اولاً در باب عدالت اجتماعی، شما منطق لیبرالها را میدانید و در صدرشان یک اقتصاددان به نام آقای فونهایک (که با آرای ایشان آشنا هستید) معتقد است که عدالت اجتماعی یک افسانه و یک یاوه است، هیچ مغز و معنایی ندارد. هایک از اقتصاددانان نظریهپرداز فیلسوف مشرب بود و سخنان او تأثیر زیادی در مغرب زمین داشته است، به خاطر این که ورای علم اقتصاد را هم میدید و از پارهای پایگاههای فلسفی حرکت میکرد تا آرای اقتصادی خودش را به کرسی بنشاند. ایشان مقالهای دارد تحت عنوان «چرا سوسیالیسم ناممکن است؟» در همان جا است که در واقع او عدالت اجتماعی را نفی میکند و به زعم خود بر محال بودن آن برهان میآورد و توضیح میدهد که چرا این امر ناممکن است و به دنبال آن نباید دوید، چون به دنبال سراب دویدن است.
حالا چرا اجرای عدالت صعب است و چرا تحقق آن، چنانکه آسان مینماید، نیست؟ حقیقتاً این سؤال مهمی است. اگر عدالت امر غیرمطلوبی بود و عاشقانه و مشتاقان بسیار نداشت، میگفتیم که متاعی است مهجور؛ کسی در پی او نیست و لذااگر از او نشانی دیده نمیشود، چندان مایه شگفتی نیست ولی همه مردم عالم عاشق عدالتند. فقط نظریهپردازان و عالمان و حکیمان مشتاق آن نیستند. شما از تکتک مردم این جهان بپرسید؛ کیست که از عدالت بدش بیاید، کیست که به این مفهوم نیندیشیده و خواهان آن نباشد؛ خوب چنین چیزی که این همه خواهان دارد و همه به زبان از او سخن میگویند و در دل خواستار او هستند، چرا باید اینقدر در این عالم کم باشد؟ گفتم، یک وقت است چیزی نه خواهانی دارد نه کسی آشنایی با او دارد، خوب تکلیف او روشن است ولی وقتی عدالت چیزی است که این همه آدم به دنبالش میدوند، چرا چنین دور از دسترس است؟ فون هایک معتقد است، عدالت اجتماعی مخصوصاً اگر بنا باشد از بالا به وجود بیاید و به جامعه تزریق بشود، نتیجهایش «بیعدالتی» خواهد بود. او با توضیحات مفصلی که میدهد نتیجه میگیرد که سانترالیسم و مرکزیتی که از آن اینگونه نظمها در جامعه فرو بریزد، منتشر و توزیع بشود، چنین چیزی به ضد خود بدل خواهد شد. از نظر ایشان بیعدالتی اجتماعی به این سبب است، لذا نظم لیبرال در جامعه مبتنی بر بازار اقتصادی لیبرال را وضع طبیعی جامعه انسانی و نظام اقتصادی میداند که نتیجه هرگونه دخالتی را که در آن شود، بر ضد خود عدالت میداند و برقرار کردن عدالت اجتماعی را با عزم و تدبیر و برنامهریزی یک کار محال میداند او میگوید، نمیشود بریا عدالت اجتماعی برنامهریزی کرد. باید ساز و کار روابط اقتصادی، اجتماعی را اجازه داد که پروبال باز کنند تا خودشان این نظم و سامان را پدید آورند، این رأی ایشان است و لذا اگر از ایشان بپرسید که «با وجود این همه برنامهریزی برای ایجاد عدالت اجتماعی چرا عدالت اجتماعی پدید نیاید. اگر وجود دارند که خودشان وجود دارند ولی اگر بخواهیم آنها را ایجاد بکنیم میگریزند و محو میشوند لذا یا تحول و تولد طبیعی پیدا میکنند یا در اثر سزارین میمیرند. این خلاصه رأی ایشان است که این طفل و جنینی است که از مادر به طور طبیعی متولد میشود. اگر شما میخواهید در این پروسه تولد تصرف کنید و در نحوه زایش دخالت بکنید آنگاه طفل از دنیا خواهد رفت. پس تنها راهش این است که شما اصلاً کنار بروید و تماشاگر محض باشد. هیچ دخالت و تصرفی در امور نکنید و بگذارید این طفل خودش به دنیا بیاید و خودش رشد کند. مثال سادهتر این قضیه همین سایه است. ببینید من که اینجا نشستهام سایهای پشت سرم است و اگر رویم را برگردانم که سایهام را ببینم، سایهام برمیگردد. تا من به او توجه نمیکنم و به سوی او رو نمیکنم او وجود دارد، اما همین رو کنم ببینم آیا هست یا نه، میگریزد. مولانا غزل بسیار لطیفی در همین باره دارد: «بر آسمانش بجویی چومه در آب بتابد، به آب چون که درآیی به آسمان بگریزد.»
ایشان معتقد است که عدالت اجتماعی یک نظم خودجوش است. او نظمهای خودجوشی همچون زبان و فرهنگ را که خودشان پیدا شده باشند به کرات مورد مطالعه قرار داده است.
در ایدههای هایک بر روی «دادهها» و اطلاعات تأکید زیادی شده و این نکته خیلی مهمی است.
استدلال ایشان چه درست باشد، چه نادرست، اما از آنجا که بر عنصر مهمی چون عنصر اطلاعات موجود در بازار تکیه کرده، به گمان من قابل تأمل است ...
بگذارید عین استدلال آقای هایک را هم بگویم، چون با سخن بعدی من هم مناسبت دارد. ایشان معتقد است که در یک بازار و در یک نظام اقتصادی فاعلان اقتصادی با دادهها کار میکنند و بازار را اداره مینمایند.
ایشان میگوید، اداره سانترالیزه بازار از یک نقطه مرکزی محال است. چرا که جمع این همه اطلاعات در یک نقطه محال است و هیچ مرکزیتی نمیتواند این همه اطلاعات اقتصادی را جمع کند. از این روی، فاعلان اقتصادی ناچار پنچر میشوند و در اداره این مجموعه دخالت ناقص و ناروا می کنند و رشد و روند طبیعی آن را دچار اختلال مینمایند. اگر فرض کنیم اطلاعات ما خیلی بالا برود، اصولاً این حسن راستی و قبح دروغگویی رفته رفته بلاموضوع خواهد شد. شما دروغ بگوئید، بد نیست، چون زیانی به کسی نمیرسد. یا مثلاً درباره رازپوشی که یکی از فضایل اخلاقی است؛ شما اگر راز کسی را میدانید نباید فاش کنید و این باز به دلیل جهل مردم است چون دیگران در این باره چیزی نمیدانند، شما هم نباید درباره آن راز سخنی بگوئید. اما اگر دسترسی به همه مسائل برای ما خیلی آسان باشد، رازپوش و رازنپوش با هم ارزش مساوی پیدا خواهند کرد. دقت میکنید، همه این ارزشها و فضیلتها و رذیلتها اخلاقی را نمیتوانیم اینطور مطلق فرض کنیم. وضعیت آدمیان (در وضعیت معرفتی عرض میکنم به چیزهای دیگر کار ندارم) نسبت به دادههای اطلاعاتی که دارند، کاملاً دگرگون میشود و ارزشهای آنها بلاموضوع میگردد و گاهی حتی ارزششان با همدیگر مساوی میشود؛ مثل راست گفتن، دروغ گفتن، راز پوشیدن، راز نپوشیدن و .. زندگی آدمی نه تنها به قامت علم اوست، بلکه بیشتر از آن به قامت جهل اوست. من مثالهای ساده برایتان میزنم که این معنا روشن شود. اولاً اینکه اطلاعات ما واقعاً در عکسالعملها، داوریها و رفتارهای ما تأثیر قطعی دارند و در این مورد نیز جای هیچ تردیدی نیست. حتماً این را شنیدهاید که میگویند، خداوند نه میخندند نه میگرید، برای اینکه همه چیز را میداند. کسی که همه چیز را میداند دیگر خندهاش هم نمیگیرد. من و شما دقیقاً به دلیل جهلمان است که خندهمان میگیرد چون خیلی چیزها را نمیدانیم. برای اولین بار که چیزی را میگویند تعجبمان برانگیخته میشود، یا خندهمان میگیرد. در مورد غم و اندوه هم چنین است. باز شما اگر همه چیز را بدانید دچار غم و اندوه هم نمیشوید. از یک خبر ناگهانی و بد که اطلاع ندارید و انتظارش را هم ندارید وقتی به شما میرسد خب البته شما را اندوهگین میکند و بسیاری مسائل دیگر. شما ببینید همین میزان علم و جهل ما چقدر در رفتارهای ما تأثیر دارد. یک ذره فراتر برویم و به مسائل اخلاقی برسیم راست گفتن خوب است. دروغ گفتن بد است. دست کم در اکثر موارد راست گفتن خوب است و در اکثر موارد دروغ گفتن بد است. بسیار خوب، باز فرض کنید ما همهچیز را بدانیم. بنده مطلب را میدانیم چه شما به من راستش را بگویی و چه روغ بگویی چون پارهای چیزها را میدانیم و بس؛ بیشتر از آنچه میدانیم. نمیدانیم و لذا زندگی ما این شکل و صورت را گرفته است. خب مثال سادهاش تحول زندگی است. به نظر من، دو دوره بزرگ تاریخی برای بشر داشتهایم. یک دوره ماقبل علم تجربی، یک دوره هم بعد از علم تجربی، و شما اگر تمام تاریخ را نگاه بکنید، خیلی راحت میتوانید ببینید که چگونه دادههای بشر و دانستههای او بر وضعیت زندگیاش تأثیر گذاشته است. وقتی هم که من میگویم بر وضعیت زندگی او توجه داشته باشید نه اینکه خانههایشان را جور دیگری میسازند نه اینکه رخت و لباسشان فرق کرده، عینک و کفششان با یکدیگر فرق کرده است. تفاوت خیلی بیشتر از این است، اخلاقشان هم عوض شده است. با همین توضیحی که گفتم، دینشان هم عوض شده است. در واقع من دارمتز «قبض و بسط» را بسط میدهم، یعنی نه فقط معلومان برون دینی ما در دین سرریز میکند، بلکه معلومات برون اخلاقی ما نیز در اخلاق سرریز میکند. اینها همه با یکدیگر ارتباطی بسیار دقیق و معرفتشناسانه دارند. مسأله فوقالعاده عمیق است. حالا شما در جغرافیای بزرگی که من برای شما تصویر کردم، چطور میتوانید بگوئید عدالت جزیره تک افتادهای است که هیچ چیزی در او تأثیر نمیگذارد و ازلاً و ابداً بر یک منوال باقی میماند. اصلاً اینطوری نیست. این اطلاعات دیگری که شما به دست میآورید در هر زمینه حتی در عمل تجربی، در شناخت طبیعت، در فلسفه، در دین و جاهای دیگر اینها میآید و مفهوم موردنظر شما از عدالت و امکان تحقق عملی عدالت را تحت تأثیر قرار میدهد؛ لذا حقیقتاً اجرای عدالت صعب میشود. همیشه ما باید اینجوری فکر کنیم که مفهوم عدالت در چه زمینهای از آگاهیهای ما شکل میگیرد این خیلی مهم است. ما چقدر «میدانیم» که میخواهیم عدالت را اجرا کنیم؟ اعم از عدالت توزیعی و اجتماعی و یا عدالت قضایی، فرقی نمیکند. ما چقدر میدانیم و چه دادههایی در اختیار ما هست؟ همیشه این اجرای عدالت ما با دیگر دادههایی که ما در اختیار داریم، نسبتی دارد؛ لذا یک کاروان در حال حرکت است. کاروانی که دائماً به منزلهای تازهای میرسد و موقعیت جدیدی پیدا میکند و مقصد هم که البته بسیار دور یا ناپیداست. بنابراین شما چه استدلالها را بپذیرید و چه نپذیرید، در این مسأله ما نمیتوانیم تردید بکنیم که امکان عدالت تا حدود زیادی منوط و مربوط میشود به دادههای علمی و فلسفی دیگر ما هیچوقت ما نمیتوانیم حقیقتاً مطمئن بشویم از اینکه ما در یک موردی داریم حق عدالت را وقا کنیم و به جا میآوریم یا اینکه همچنان عقب هستیم. یک شعر دیگر از حافظ بخوانیم و سخنم را ختم کنم. «صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند / این است حریف ای دل تا باد نپیمایی». خب با همه صعبی، ما مشتاق این عدالتیم با همه این دشواری که در این مسیر است و با همه این جفا و بیوفایی که عدالت میکند هم نظر از ما میگریزد، هم عملاً و امکان تحقق خود را این همه دشوار میکند اما باز هم ما نمیتوانیم از دامنش دست برداریم. برای اینکه همانطور که مولا علی گفت، اگر عدالت تنگ است، بیعدالتی از او تنگتر است. اگر عرصه عدالت تنگ است جای دیگری فرختر از آن پیدا نمیشود؛ فراتر از عدالت ما را به تنگنای بیشتری خواهد کشاند لذا به هر حال نصیب ما و قسمت ما همین است و در همین حوزه باید بایستیم و روشنگری بیشتری بکنیم. من اینجا یک راهنمایی از شما در زمینه مشکلی که بسیاری از جوانان و حتی همنسلان و هم کیشان و همسن و سالان من با آن مواجه هستند. میخواهم، ببینید، دنیای معاصر ما و عصری که در آن زندگی میکنیم عصر اطلاعات نام گرفته و جهانی است متکثر که در عرض چند ثانیه میشود با نقاط مختلف جهان ارتباط برقرار کرد. در این شرایط بسیاری از جوانان ما واقعاً نمیدانند، که در مشکلات و مسائل ذهنی خودشان چگونه باید برخورد بکنند این پدیده را من میخواهم اسمش را بگذارم «بحران معنا».
یعنی در بسیاری از مسائل، ما نمیدانیم که چگونه باید جلو برویم و چه مسیری را باید انتخاب کنیم. مثلاً اینکه نقش دین چیست، یا اخلاق پسندیده کدام است و ... انسان باید قدم به قدم جلو برود یعنی اگر خودش را ناگهانی مواجه بکند یا یک مجموعه خیلی بزرگی که انواع مسائل در او هست و بخواهد همه اینها را حل بکند و از این بحران معنا رهایی پیدا بکند، بیجهت قصه را بغرنجتر کرده است. باید مسائل را تقسیم و تار و پود را از همدیگر جدا کرد و به حساب هر کدام رسید. من به شما عرض بکنم که فکر نمیکنم که هیچ فردی، هیچ متفکری، مگر شخص بیفکری را شما در این عالم پیدا کنید که دچار کشمکش یا به تعبیر شما دچار بحران نباشد. همه برای خودشان مسألهای دارند و درباره آن میاندیشند. همگان با مسأله رفت و آمدهای ذهنی مواجه هستند و از این روی نباید واهمه کرد مشکلی نیست که انسان فکر بکند که نشانه تاریکی عاقبت ماست. هرگز چنین چیزی نیست. در همه ادوار این چنین بوده و در دوران ما البته شتاب ببیشتری گرفته است. به همین سبب، نباید دچار توهم و واهمه شد. مسائل را باید از کوچکها شروع کرد و دانه دانه با مشورت دیگران قدم به قدم جلو رفت؛ یک پاسخ واحد هم در این باب نمیتوان داد، هرکس عالم خودش و مواجهه خودش را با این دنیا دارد و دریافتها و دادههای ذهنی خاص خودش را دارد. من توصیهام این است که آنچه را که میخوانید خیلی خوب بخوانید.
آدم در این دنیا یک لنگرگاه باید داشته باشد، یک جا باید صاحبخانه باشد و بعد از آن میتواند به میمهمانی دیگران برود. اگر شما یک خانه و پناهگاه و لنگرگاهی نداشته باشید، هر جا که میهمانی بروید، آن دیگر میهمانی نیست، دربهدری و آوارگی است. یک منزل بسازید برای خودتان، ده تا هم نه یک منزل و جایگاه نسبتاً ثابتی داشته باشید، بعد میتوانید سوار مرکبی شوید، این سو بروید، آن سو بروید و .. به این ترتیب میتوانید سرزمینهای تازه را فتح کنید و چشماندازهای تازهای را بیابید و گیج هم نشوید. بعد هم البته یادمان باشد، یاد همهمان باشد که ما در این عالم نیامدیم تا مشکلات عالم را حل بکنیم. هرکس باید مشکلات خودش را حل بکند، «هر کاسبی اندر دکان بهر خود کوشد نه اصلاح جهان» و البته جهان اصلاح خواهد شد چون هر کاسبی که برای خودش کاسبی میکند و سودی میبرد و به اعتدال و درستی و به حق معامله میکند و کمفروشی نمیکند، همین جوری خردهخرده همه دنیا درست میشود. مسئولیت تاریخ، مسئولیت کره زمین و .. این چیزها هم که برعهده هیچکدام ما نیست. آدمی محدود خودش را هم باید مشخص بکند و کم و بیش در همان محدوده، کار خودش به اندازهای که توانایی دارد و زورش میرسد و قدرت فکری و عملی دارد گام بردارد، بعد جهان اصلاح میشود یا نمیشود، دیگر مسئولیت ما نیست. حوزه کوچکی را هم اگر ما بتوانیم در حد توانمان درست بکنیم خودش آبادانی است. یک حکم کلی که میشود کرد همین است. من فراتر از این دیگر نمیتوانم بروم، بعد از آن هرکس با ویژگیهای خودش است که باید ببیند، چگونه میتواند عمل کند. اگر شما در حال ساختن آن خانه هستید، خیلی خودتان را به سرگردانی نزنید یا به این سرگردانیها اعتنا نکنید، یک فن، یک دانش، یک رشته از معرفت و هر چه را که مورد علاقهتان است و با او سر و کار دارید، آن را عمیق و پخته کنید، تأسیس کنید، تأمین کنید؛ این میشود خانه و پناهگاه فکری شما. از اینجا میتوانید راه بیفتد و بروید به جاهای دیگر سر بزنید با دست خالی و بدون سرمایه و سود نمیتوان مشکلی را حل کرد. راه این است ، از اینجا باید شروع کرد. لذا شروع کنید به ساختن خانه خود و بر این اساس حرکت بکنید پیهای این خانه را محکم بکنید و البته این خانه میتواند بزرگ باشد و اتاقهای متعددی نیز داشته باشد. این را خیلی جدی بگیرید. برگردیم به بحث خود؛ حالا میتوانید این سؤال را مطرح کنید که «آیا فقه علم است». آنگاه دلایل، تعاریف و مضامین موردنظر خود را درباره علم و فقه بپرسید: «آیا جنابعالی همان تقدم و تأخری را که برای دنیوی یا اخروی بودن علوم به لحاظ کاربردی قائل هستید، همانها را برای آزادی و عدالت به لحاظ تقدم و تأخر قاتل هستید؟» ببینید علم البته چند تا تعبیر دارد که با همه تعاریف نمیخواند، اما از علم و فقه یک تعریف مشترک میتوان به دست داد، اینکه هر علمی و هر رشته علمی پاسخهای روشمندی است به صورت سؤالات خویشاوند. یعنی شما اگر به تاریخ علم و به گذشته بشر مراجعه کنید، میبینید که اصناف سؤالها در ذهن جامعه آدمی روییده است. این سؤالها بسیار گوناگون بودهاند اما بعد دستهبندی شدهاند و رفته رفته این دستهبندی همانی شده است که من اسمش را میگذارم «سئوالات خویشاوند»؛ بعد ما پاسخهای روشمندی را برای سؤالات خویشاوند فراهم آوردهایم. این سؤالات خویشاوند را کنار آن سؤالات روشمند که بگذارید این میشود رشته علمی هندسه، همینطور است فیزیک، همینطور است ریاضی و همینطور است فقه. البته برنابراین تعریف، علم یک معرفت سیستماتیزه و یک رشته از معارف است که بیجهت و به گزاف دور هم جمع نشدهاند و یک سیستم مشخص و یک خویشاوندی با هم دارند و تحت روشی کار میکنند که آن روش در واقع همچون یک ترازو عمل میکند. این علم گاهی تجربی است، گاهی علم فلسفی است. علم فلسفی اگر ترازویش بدیهیات باشد، فقه هم به این معنا علم است. یعنی یک رشته سؤالات که برای آدمیان دیندار مطرح بوده و درباره آن سؤالات خویشاوند مطرح شده و چنانچه گفتم پاسخهای روشمندی هم به آن داده شده است. البته در طول تاریخ تکامل هم پیدا کرده [از اول که این چنین نبوده] و بعداً هم تکامل بیشتری پیدا خواهد کرد باز هم مثل هر علم دیگری به این معنا، «فقه» یک علم است و چیزی کمتر از علم ندارد. اما روشن است که فقه یک علم تجربی نیست و مشابهی با علوم تجربی و فلسفه ندارد، مثل علوم اعتباری و جزو علوم مصرفکننده است و احکام بسیاری دارد که در جای خودش باید گفته شود.
معمولاً مطرح میشود که اسلام یک دین همهجانبه و فراگیر است. این گفته چطور با یک بعدی بودن فقه و اخلاق معنا مییابد؟ چرا فقه یک بعدی بررسی میشود؟ ببینید اینکه اسلام دین همهجانبهای است، این «همهجانبه بودن» را شما باید در «عطف به هدف شارع» بودن در نظر بگیرید ما هیچچیز همهجانبه نداریم شما اگر یک تاب طب را در نظر بگیرید که کتاب طب کاملی باشد، این کتاب در هدفی که علم طب دارد مفهوم پیدا میکند. این هدف عبارت است از تأمین سلامت بدن؛ والا نمیشود گفت یک کتاب جامع همه چیز را دارد. بنابراین آورده دین و فرستنده دین هر یک از ادیانی که میشناسید. هدفهای مشخص داشتهاند هدفشان این نبوده است که همه چیز را تعلیم مردم بکنند، همه علوم فنون را به مردم بیاموزند، همه مشکلاتشان را حل بکنند؛ چنین چیزی نبوده است. ابن خلدون در همین مقدمهای که در تاریخ خودش نگاشته به صراحت میگوید، روایاتی از پیامبر رسیده است اینها هیچ دخلی به دین ندارد ولو اینکه [شخص] پیامبر گفته باشد میآمدند گاهی از ایشان سؤال میکردند و پاسخی میگرفتند اتفاقاً ابن خلدون میگوید که ایشان هم بر طبق معلومات طبی اعراب بادیهنشین جواب میدادند. پیامبر که دیگر بیوشیمی، بافتشناسی و چیزهای جدیدی را نمیگفت. پاسخهایش داوریهایی در سطح اطلاعات آن دوره بود، یعنی مطابق همان اطلاعات طبق آن زمان پاسخ میداد و این اصلاً داخلی به دین ندارد. این چنین نیست که هر چه پیامبر کرده باشد و هر چه پیامبر گفته باشد، به دین مربوط باشد. مردم همه میفهمیدند چه سؤالاتی از ایشان بکنند یا نکنند اصلاً خود قرآن صریحاً میگوید، خیلی سؤالها را نکنید، به ضررتان است. ولی خب بعضیها میپرسند به همین دلیل «همهجانبه بودن در رابطه با هدف است نه چیزهایی که بیرون هدف یک مؤسس قرار میگیرد». به این معنا ما هم در پی توضیح همین مسأله هستیم و میخواهیم بگوئیم که ما نیز در مورد علم فقه و اهداف علم فقه باید مداقه تازهای بکنیم و ببینیم هدفش چیست و در رابطه با آن هدف، تکلیفش را معین بکنیم. هدف یک علم نمیتواند یک امر نشدنی باشد، به عبارتی، خواستن محال و راهی را پیش کشیدن که به بن بست برسد، نمیتواند یک علم باشد.
هر طرح کردن «مسائل ممکن» از سوی آدم عالم، این است که نمیرود دنبال چیزهای ناممکن. «نگر تا حلقه اقبال ناممکن نگردانی نجنبانی». در باز نشدنی رازدن که هنری نیست. شما باید دری را بزنید که امکان باز شدنش میشود مسألهای را جلویتان بگذاید که میشود حلش کرد نه اینکه از پیش بدانید که حل نشدنی است[] این هنری نیست که ما به علم فقه، هدفی بدهیم که این هدف نارسیدنی و در ذات خودش متناقض باشد. البته «فقه» اهدافی دارد و آنچنان که گفتم، این اهداف را باید به دنیوی و اخروی تقسیم کرد.