تاریخ انتشار : ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۳:۱۸  ، 
کد خبر : ۱۹۹۹۴۶

فقدان آرمانگرایی؛ ضعف جنبش زنان ایران


دکتر محمدرفیع محمودیان
در این که در چند سال اخیر جنب و جوشی در صفوف زنان شکل گرفته شکی نیست. حضور هر چه فزون‌تر دختران و زنان در مجامع آموزشی، افزایش تعداد فعالان زن در عرصه‌های گوناگون، پیدایش انواع تشکل‌های داوطلبانه و برپایی گردهمایی‌های مستقل (به طور نمونه برای 8 مارس، روز جهانی زن) همه مؤید این امر هستند. همزمان نیز نوعی حرکت اعتراضی، گاه شخصی و گاه عمومی، نسبت به تضییقاتی که در زمینه زندگی شخصی و اجتماعی بر یکایک زنان اعمال می‌شود در سطح جامعه به چشم می‌خورد. این اعتراض یا نارضایتی استوار بر آن، به نوبه خود، در عرصه هنر و فرهنگ، در آثاری متمرکز بر مسائل و مشکلات زنان، انعکاس و فرازش یافته است. در زمینه ذهنی و نظری نیز توجه آشکاری به طرح و بررسی مسائل زنان جامعه و آموزش نظریه‌های مطرح فمینیستی از راه ترجمه و تحقیق دیده می‌شود.
با این همه، جنب و جوش زنان هنوز شکل جنبش اجتماعی را پیدا نکرده است، اعتراضات و حرکت آنان کماکان جسته و گریخته است، خواست‌های کلی زنان مشخص نیست، تعداد فعالان اجتماعی زن انگشت‌شمار است و کار نظری چندانی در مورد مسائل زنان، اعم از مسائل اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی، انجام نشده است. حضور زنان در مجامع آموزشی یا در دیگر حوزه‌ها نیز آنها را به عناصر فعال جنبش‌هایی همانند جنبش دانشجویی تبدیل نکرده است. تشکل‌های مستقل زنان نیز حضور فعال و موثری در جامعه ندارند و نتوانسته‌اند به سرپل ارتباطی بین زنان و فعالان اجتماعی و سیاسی زن تبدیل شوند. به این سبب زنان کمتر حول مسئله‌ای مرتبط با امور خود بسیج می‌شوند. در زمینه کار نظری هم هنوز نه کار چندانی انجام شده و نه نظریه یا نظریه‌هایی برای پیشبرد کارهای عملی تدوین شده است. جنب و جوش زنان، عملاً، بدون درک نظری معینی از شرایط و بدون توجه به خواست‌های معین به پیش می‌رود. گاه به نظر می‌رسد تساوی حقوق زن و مرد در خانواده و تغییر قوانین مربوط بدان مهم‌ترین مسئله و خواست زنان است. ولی در این زمینه هم نه تنها حرکت عمومی و جنبش‌واری وجود ندارد، بلکه کار نظری چندانی نیز انجام نشده است.
ضعف‌های حرکت زنان مختص خود آنها نیست. دیگر گروه‌های اجتماعی نیز دارای جنبش اجتماعی فعال و سرزنده‌ای نیستند. فقط دانشجویان در این مورد استثنائند. کارگران، طبقه متوسط، جوانان و دهقانان، هیچ یک نتوانسته‌اند در تاریخ معاصر ایران، جز در دوره‌هایی کوتاه، فعال و متحد در صحنه حاضر شوند، مشکلاتی که زنان در راه برپایی جنبش اجتماعی با آنها روبه‌رو هستند جدا از مشکلات تمامی این گروه‌ها نیست. زنان عملاً در دهه اخیر از بسیاری گروه‌های دیگر فعال‌تر بوده‌اند و به موفقیت‌های بیشتری در زمینه تشکل یافتن، بررسی مشکلات خود و کار نظری دست یافته‌اند؛ ولی خود نه تنها همان مشکلات دیگران را داشته‌اند بلکه از شکل نگرفتن گروه‌های دیگر نیز لطمه دیده‌اند. در غیاب دیگر جنبش‌های پویایی اجتماعی، آنها عرصه مناسبی برای آموزش و تجربه در اختیار نداشته‌اند.
به طور کلی، عوامل بازدارنده شکل‌گیری جنبش اجتماعی زنان را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: الف) عوامل خاص خود آنها و ب) عوامل مشترک با دیگر گروه‌های اجتماعی.
الف) عوامل خاص خود زنان: زنان بیشتر از دیگر گروه‌های اجتماعی از تجمع و دسترسی به عرصه عمومی جامعه محروم هستند. بخش عمده‌ای از زنان، خانه‌دار و محروم از ارتباط با دیگر زنان هستند و از آن حد از استقلال اقتصادی و اجتماعی برخوردار نیستند که بتوانند خود سامان عمل کنند. عرصه عمومی نیز بر بسیاری از زنان بسته است. جامعه به آنها اجازه نمی‌دهد در بحث‌ها و فعالیت‌های عمومی شرکت جویند و ذهنیت و توانمندی‌های خود را بپروراند. بی‌تردید ورود هر چه بیشتر زنان به مجامع آموزشی و بازار کار این دو مانع را تا حد زیادی برطرف خواهد کرد. اما باید توجه داشت که حضور صرف در عرصه عمومی و در مجاورت همنوعان خود مشکل را به شکل نهایی حل نمی‌کند. حضور صرف با حضور فعال یکی نیست. پویایی و سرزندگی، تجمع و حضور در عرصه عمومی را به عوامل شکل‌گیری روحیه رویکرد اعتراضی و آرمان‌خواهی تبدیل می‌کند.
زنان ایرانی فرا می‌گیرند که به خود همچون تابعی از متغیر خانواده، همسر و جامعه بنگرند. بدو کمتر اجازه داده می‌شود تا فردیت و هویت مستقل خویش را بپروراند. احساسات و تمایلات او باید انعکاسی از علایق و منافع نیروهای خارج از وجود او و «مافوق» او باشند. این امر کم و بیش در مورد سایر اعضای جوامع سنتی هم صدق می‌کند، اما در ایران ما با این امر نیز مواجه هستیم که در چارچوب فرهنگ موجود، زنانگی زن به رسمیت شناخته می‌شود. او نیازی به کتمان هویت زنانه خود برای ورود به عرصه‌های عمومی ندارد. او بسان همسر مرد، جنس مخالف به رسمیت شناخته می‌شود. حق ارث دارد و می‌تواند با دیگران وارد داد و ستد شود. بر جنسیت او و «جذابیت» جنسیت او تاکید هم می‌شود. مسئله اما این است که این جنیسیت، با آن که از سوی دیگران، مرد، فرا افکنده می‌شود، زنان را با وجود خود آشتی می‌دهد. زن ایرانی مجبور نیست برای احراز هویت، برای صحه گذاشتن بر وجود زنانه خود حرکت و مبارزه کند. او از چنین هویتی برخوردار است. اما همین هویت باعث و بانی بندگی اوست و او را در وابستگی به ارکان و نهادهای قدرت جامعه تعریف می‌کند.
به این دلیل، تاکید بر هویت زنانه زنان مشکل عمده‌ای را در جنبش زنان حل نمی‌کند. آنچه بیش از هر چیز دیگر ضروری است تاکید بر حقوق مساوی زنان با مردان و تنوع هویت زنان یا، به طور کلی‌تر، تنوع هویت انسان است. فمینیسم در ایران وظایف زیادی را باید به عهده گیرد و این هنوز پیش از پیدایش آن است. اما آنچه در میان این وظایف مهم‌تر از همه است طرح وجود و ارزش انسانی زن است. در مقابل باور و ایدئولوژی حاکم که بر ارزش زنانه زن بسان همسر و مادر تاکید می‌نهد، باید وجود انسانی برابر، متنوع و انعطاف‌پذیر زن را تصریح کرد. فمینیسم ایرانی باید به زنان نشان دهد که آنها می‌توانند بسان شهروندان و اعضای فعال جامعه در تمامی ارکان آن ـ و نه در حوزه‌های مختص زنانگی خود ـ فعال و نقش‌آفرین باشند.
پیش از انقلاب 57، چپ و اکنون اصلاح‌طلبان از زنان می‌خواستند و می‌خواهند که، در هماهنگی با خواست عمومی، خواست‌ها و آمال خاص خود را مطرح نکنند و در همراهی با جنبش عمومی مردم حرکت کنند. نیروهای دیگر سیاسی نیز اصلاً از زنان می‌خواهند فقط نقش پشت جبهه مبارزة آنها را ایفا کنند. گویی زنان یا باید دارای خواستی نباشد یا باید صبر کنند تا شرایط مناسب برای همه شکل گیرد و آنگاه خواست‌های خود را مطرح کنند. خواست‌های خاص، خواست‌های زنان عامل افتراق و شکست جنبش حی و حاضر معرفی می‌شود و همه، به خصوص زنان، به در نظر گرفتن ارائه عمومی فرا خوانده می‌شوند. یکی از پیش‌فرض‌های اصلی شکل‌گیری جنبش اجتماعی زنان این است که همین باور و فراخوان نقد و به آن اعتراض شود. زنان هویت و خواست‌های مستقل خود را دارند. آنها تنها با حفظ هویت مستقل خود می‌توانند در هر جنبش عمومی اجتماعی فعال باشند. اصلاً آنها، بدون آن که به صورت موجوداتی کامل و برابر با مردان در نظر گرفته شوند، نمی‌توانند همپای آنان در هیچ جنبشی شرکت کنند. از این لحاظ ضروری است که تمامیت وجود آنها، با تمام ویژگی‌های و خواست‌های توام با آن، به رسمیت شناخته شود. خواست زنان چیزی جدا از وجود و هویت آنان نیست. اگر آنها نتوانند این خواست‌ها را بیان کنند، دیگر وجودی ندارند که بسان نیرو یا عاملی در خدمت اقتدار و شکوفایی جنبشی قرار گیرد. خود زنان نیز باید فرا گیرند که بسان شهروندان زن، با حفظ هویت مستقل خود، در جنبش‌های عمومی شرکت جویند. هم خواسته‌های خود را مطرح کنند و در راه تحقق آنها بکوشند و هم تحقق خواست‌های دیگران را، تا آنجا که در خدمت خواست‌های خود می‌بینند، در دستور کار خود قرار دهند.
ب) عوامل مشترک با دیگر گروه‌های اجتماعی: شکل‌گیری هر نوع جنبش اجتماعی را می‌توان بر مبنای وجود سه عامل توضیح داد: کوشندگی یا شور فعالیت و جنب و جوش گروه مشخصی از مردم، وحدت اجتماعی یا شور همبستگی این گروه از افراد و در نهایت غایت یا آرمانخواهی همین افراد. عامل اول افراد را به میدان فعالیت و مبارزه می‌کشاند؛ عامل دوم آنها را به اتحاد و همبستگی و بنیان‌گذاری یک جنبش سازمان یافته سوق می‌دهد؛ و عامل سوم هدفی را برای حرکت و کل جنبش فرا می‌افکند و به آن برنامه و نظم می‌بخشد. بدون شور حرکت و مبارزه اساساً جنبشی نمی‌تواند شکل گیرد؛ بدون شور همبستگی ـ و نه صرفاً احساس همبستگی ـ افراد در کنار یکدیگر برای پیشبرد مبارزه قرار نمی‌گیرند و با برخورد به اولین مانع یکدیگر را رها می‌کنند؛ و بدون آرذمانخواهی، هدفی کلی و غایی برای حرکت خود و افراد گردهم آمده در جنبش و شور ایستادگی و برنامه‌ریزی برای پیشبرد فعالیت و مبارزه را نخواهند داشت.
حال ضعف یا شکل نگرفتن جنبش‌های اجتماعی را نیز می‌توان بر مبنای همین سه عامل یا، به بیان دقیق‌تر، ضعف یا فقدان آنها توضیح داد. در نبود شور قوی کوشندگی و فعالیت، تعداد کمی راه فعالیت، اعتراض و مبارزه را در پیش می‌گیرند؛ افراد از خود ایستادگی نشان نمی‌دهند و در جهت بررسی و حل مسائل و مشکلات چندان نمی‌کوشند. شور کوشندگی باید قائم به ذات نزد افراد وجود داشته باشد اما، به شکلی، عاملی مسری نیز هست. در بستر وجود جنبش‌ها و حرکت‌ها، تب مبارزه مردم را به عرصه می‌کشاند. همچنین هنگامی که افراد در کنار یکدیگر و در عرصه عمومی به کار و فعالیت مشغول‌اند، آسان‌تر به حرکت در می‌آیند ـ امری که در مورد جنبش کارگری اروپا و جنبش دانشجویان ایران صدق می‌کند. در مورد ایران به جرأت می‌توان گفت که شور کوشندگی نظام‌مندی به شکلی قوی نزد همه افراد وجود ندارد. این مشکل یا مسئله تا حدی به نبود اخلاق کاری و حس انضباط و خویشتنداری قوی برمی‌گردد. در اروپا جنبش‌های اجتماعی و امدار اخلاق پروتستاتی و روحیه مدرن تحرک و رقابت‌جویی هستند. این اخلاق و روحیه افراد را به عرصه فعالیت و مبارزه می‌کشاند. در ایران اما، در غیاب چنین اخلاق و روحیه‌ای، روح اعتراضی، افراد را به پرخاش و ابراز خشم و نه اعتراض و مبارزه نظام‌مند سوق می‌دهد. چرا که روحیه اعتراضی به نوعی نزد همه در جامعه شکل می‌گیرد، اما این روحیه خود به خود به حرکت نظام‌مند منجر نمی‌شود. عقل حسابگر، فرصت‌طلبی و روحیه آرامش‌طلبی افراد را از درگیر ساختن خود در حرکت مبارزاتی ممتد باز می‌دارد، در این میان فقط دانشجویان به دلیل سن، وضعیت اجتماعی و جایگاه فرهنگی خود رویکردی استثنایی دارند.
زنان از یک سو، به سبب محرومیت و در حاشیه قرار گرفتن، شاید کمتر از دیگر گروه‌های اجتماعی دارای شور مبارزاتی و تمایل به روی‌آوری به جنبش‌های اجتماعی باشند. اما از سوی دیگر ممکن است، به دلیل آن که از هنجارهای عمومی جامعه همچون حسابگری و فرصت‌طلبی دور بوده‌اند و در اداره امور خانواده فرا گرفته‌اند که منضبط عمل کنند، کوشا و نظام‌مند در امور اجتماعی شرکت جویند. تاکنون به هر حال مهم‌ترین مشکل زنان دسترسی نداشتن به عرصه عمومی جامعه و بهره‌مند نبودن از استقلال اقتصادی و اجتماعی بوده است. زنان نباید، با برطرف شدن تدریجی این محدودیت‌ها، رویکرد دیگری جز دیگر اجزای جامعه از خود نشان دهند، هر چند که نمی‌توان انتظار داشت آنها اخلاق و روحیه دیگری جز آنچه بر آحاد جامعه حاکم است از خود نشان دهند. در درازمدت، تا زمانی که اخلاق و روحیه آحاد جامعه، در تحولی فرهنگی و ارزشی، به طور بنیان تغییر نکند، نمی‌توان امید داشت که رویکرد افراد به وضعیت خود و امکان تغییر آن تحول یابد. این به معنای آن نیست که تحولی در امور به وقوع نخواهد پیوست، بلکه فقط به معنای آن است که ارادة مردم در شکل جنبش‌های اجتماعی نقش جدی در تعیین سیر تحولات نخواهد داشت.
شور همبستگی پدیده‌ای نادر در جامعه ایران است. شکل نگرفتن جنبش‌های اجتماعی، احزاب و اتحادیه‌های صنفی، همه را می‌توان بر این اساس توضیح داد. افراد به حرکت در جهت تحقق و برآورده ساختن اهداف و غایت‌های معین تمایل دارند و گاه تعداد این‌گونه افراد نیز کم نیست، آنها حتی حاضر هستند در این راه فداکاری به خرج دهند. اما همین افراد به سختی حاضرند کنش‌ها و اعمال خود را با یکدیگر هماهنگ و همراه سازند و حرکتی مشترک را بنیان نهند. آنها با ظن و بدبینی به یکدیگر می‌نگرند. اگر در متن شورا اولیه و در گرمای جنبشی ناگهانی در کنار یکدیگر قرار گیرند، باز به سرعت، با مواجه شدن با اولین مشکلات، از کنار یکدیگر پراکنده می‌شوند. مشکل فردیت پیشرفته و تکامل یافته انسان ایرانی نیست. مشکل این نیست که کسی حاضر نیست فردیت خود را فدای حرکت با جمع سازد. فردیت انسان ایرانی در وابستگی به جمع‌های سنتی از پیش داده شده، زندگی و فعالیت می‌کند و در چارچوب باورهایی پیشاپیش شکل گرفته می‌اندیشد. او شهامت مواجهه با جهان بر مبنای وجود خویشتن، بدون اتکا به اصول و مبانی از پیش داده شده، را ندارد. از این لحاظ او علاقه ندارد در وضعیتی قرار گیرد که مجبور باشد پی در پی در مورد حرکت و فعالیت خویش و همراهانش تصمیم بگیرد.
همزمان، همبستگی اجتماعی در ورای مرزهای جمع خرد به هم پیوسته خانواده، حلقه دوستان و آشنایان برای ما ایرانیان موضوعیت پیدا نکرده که هرکس بتواند بر مبنای منافع یا علایق مشترکی با دیگران همراه و هم حرکت شود و شور همبستگی، دیگری بیگانه را، دیگری دارای منافع و علایق مشترک با ما را در برنمی‌گیرد. نوعی ترس از او، ترس از تسلط‌جویی و فرصت‌طلبی او ما را از همراهی و هماهنگی با او باز می‌دارد. دیگری، یا منافع و علایق مشترک با او، آن‌قدر عزیز، معتبر و مهم نیست که حاضر باشیم از غنا و آرامش شخصی بگذریم. دیگری، با تمام سرفصل‌ها و منافع و علایق مشترک، بیش از آن بیگانه می‌نماید که همراه و شریک ارزشمندی در زمینه فعالیت و حرکت اجتماعی باشد. هراس‌مند از خود، از حفظ قوام شخصی خویش و درگیری با مشکلات گوناگون، دیگری را با ظن و بدبینی می‌نگریم و می‌کوشیم فاصله خود را با او و هر حرکتی که همراهی و هماهنگی مداوم را می‌طلبد حفظ کنیم.
در مورد زنان، ضعف یا فقدان شور همبستگی را می‌توان در زمینه شکل نگرفتن اتحادیه‌های زنان یا اقدامات جمعی آنها، به جز در مواردی معدود، مشاهده کرد. زنان نیز شور همبستگی پویایی نسبت به همنوعان خود، که ظاهراً در درد و رنج و محرومیت دارای سرفصل‌های مشترک زیادی با یکدیگر هستند، نشان نمی‌دهند. بخشی از این مسئله به میزان پائین تعامل اجتماعی آنها با یکدیگر برمی‌گردد. زنان در گسترة جامعه تماس و برخورد کمی با یکدیگر دارند. بخش مهم‌تری از مسئله همان مشکل گریبانگیر گروه‌های دیگر اجتماعی است. زنان نیز، در غیاب زندگی اجتماعی و عمومی پویا، نتوانسته‌اند به فردیت تکامل یافته یا شور همبستگی شکوفایی دست یابند. شاید حضور هر چه بیشتر و فعال‌تر در عرصه‌های گوناگون زندگی اجتماعی به آنها کمک کند تا بر این موانع فائق آیند. شاید هم فعالیت هر چه بیشتر فعالان زن و فمینیست‌ها آنها را با خصوصیات و تجربیات مشترک خویش آشنا سازد و در آنها احساس و شور همدلی (نسبت به یکدیگر) بیافریند. چه بسا تا زمانی که دشمن معینی ـ مردان، فرهنگ و نهادهای مردسالار یا سازمان‌های معین اجتماعی ـ به عنوان نیروی اصلی تضییق حقوق فراافکنده نشود، نه زنان بسان یک گروه واحد اجتماعی در نظر گرفته شوند و نه شور همبستگی در بین آنها شکل گیرد.
به این سبب آرمانخواهی می‌تواند عامل مهمی در رشد و شکوفایی شور همبستگی و همچنین شور فعالیت و مبارزه باشد. آرمانخواهی به نارضایتی انسان توان و نظم می‌بخشد. انسان را از روزمرگی، سازش یا کوشش‌های نابسامان و ناگهانی می‌رهاند و به راه فعالیت نظام‌مند سوق می‌دهد. در خدمت و برای یک آرمان می‌توان دیگران را همراه و متحد خود دید و با آنها هماهنگ عمل کرد. در ایران آرمانخواهی جز در بعد سنتی آن موضوعیت چندانی نداشته است. دو اندیشه اصلی آرمانی دوران معاصر، لیبرالیسم و سوسیالیسم، هیچ‌کدام، نتوانسته‌اند در میان اقشار و گروه‌های اجتماعی جایگاهی به دست آورند. آرمان سنتی، آرمان جهانی عاری از شتاب و تحول مدرنیته، فساد و دغدغه‌های بی‌شمار زندگی اجتماعی، چشم‌انداز حرکت برخی جنبش‌های اعتراضی و انقلابی بوده؛ اما همین آرمان، بیش از آن که ساخته و پرورده خودکنشگران باشد، فراافکنده شده از سوی رهبرانی فرهمند برای آنها بوده است. اهرم اصلی حرکت همان شور اعتراض و مبارزه فردی تا بالاترین حد بوده است. شکی نیست که عواملی مانند انحطاط تفکر سیاسی، ضعف و فقدان شور کوشندگی و همبستگی و تسلط تفکر سنتی بر اذهان در دوران جدید مانع عروج و شکوفایی آرمانگرایی شده است.
در دوران معاصر نه اندیشه آرمانی سامان یافته‌ای در جامعه مطرح شده و نه جنبشی با آرمان‌هایی والا (هر چند در حد و وسعتی خرد) شکل گرفته است. جنبش‌های اعتراضی بیشتر با هدف بازآفرینی نظمی کهنه با ترکیبی نوبنیان گرفته‌اند و بیشتر اوقات نابودی یک نظم را تا بازسازی آرمانی آن دنبال کرده‌اند. روشنفکران و فعالان سیاسی و اجتماعی نیز، بیش از آن که طراحی آرمان‌هایی معین را در سر داشته باشند، بسان فریاد اعتراض و خشم جامعه عمل کرده‌اند.
در فقدان آرمان‌های سیاسی و اجتماعی پیچیده و تکامل یافته، حرکت‌ها و جنبش‌های اعتراضی معمولاً به سرعت تحلیل می‌روند و غایت و هدف فعالان و کنشگران را به فعالیت و مبارزه‌ای ممتد و نظام‌مند برمی‌انگیزد. به همین دلیل کنشگران و فعالان به سرعت پراکنده می‌شوند و به زندگی روزمره خود برمی‌گردند. همزمان، چون آرمانی کنش‌های افراد را سمت و سویی نمی‌بخشد، همبستگی اهمیت پیدا نمی‌کند. در غیاب آرمانی والا، افراد حاضر نمی‌شوند یکدیگر را همچون همراه و برادر یا خواهری در جبهه مبارزه ببینند و هماهنگ مبارزه‌ای را به پیش ببرند. بروز خشم و اعتراض همه وجود و غایت حرکت آنها می‌شود و در این رابطه همبستگی و مبارزه نظام‌مند موضوعیت پیدا نمی‌کنند.
در زمینه جنبش زنان، ضعف یا حتی شهرت منفی فمینیسم نماد بارز فقدان آرمانگرایی است. تا قبل از دو دهه اخیر، آرمانی مانند رهایی زن یا برابری زنان با مردان پژواکی در جامعه، چه به طور کلی و چه در میان زنان، پیدا نمی‌کرد. مسئله زنان به طور عمده بخشی از مشکلی نداشته می‌شد که جامعه در کلیت خود با آن مواجه بود. این مشکل هم چیزی جز استبداد، وابستگی حکومت و سیر انحطاط یافته تجدد نبود، گویی زنان خود اصلاً مسئله و مشکلی در جامعه نداشتند. تنگ نظری آرمانی، تنگ نظری بینشی و ادراکی را به همراه داشت. چون آینده‌ای یکسره متفاوت قابل فراافکنی نبود، وضعیت موجود، «حال» نیز به درستی ادراک نمی‌شد و کژی‌های آن به چشم نمی‌آمد.
تحولات روی داده در سال‌های اخیر نگرش به فمینیسم را حداقل میان فعالان زن و برخی فعالان اجتماعی دیگر متحول ساخته است. تضییق حقوق زنان، تحول جدی وضعیت آنها را به موضوعی مطرح و عملی تبدیل کرده است. با این همه، فمینیسم اعتبار لازم عمومی را به دست نیاورده است. نقد جامعه و فرهنگ بر مبنای اصولی آرمانگرایانه هنوز مشکوک جلوه می‌کند. اصلاح موردی وضع به خصوص اصلاح قوانین تازه وضع شده، بهترین و مناسب‌ترین راهکرد شمرده می‌شود. آرمانگرایی، رادیکالیسم گسست یکسره از وضع موجود و مدافعان آن هنوز برای اعتبار و مشروعیت خود را اثبات کند تا مورد توجه قرار گیرند.
ضعف و در مواردی غیاب فمینیسم، حرکت زنان را از یک ستاد و مرکزیت نظری محروم ساخته است: مسائل و مشکلات زنان تا حد زیادی ناشناخته باقی مانده‌اند؛ اهدافی معین برای جنبش زنان، اعم از تحرکات روزمره و حرکت کلی، تدوین نشده؛ معلوم نیست هدف غایی چه باید باشد و چه بدیل‌هایی در این عرصه وجود دارند؛ و سرپل‌هایی برای مرتبط ساختن بخش‌های مختلف حرکت زنان با یکدیگر وجود ندارد. فمینیست‌ها، اعم از فمینیست‌های عملگرای درگیر حرکت‌های عملی یا فمینیست‌های محقق دانشگاهی، می‌توانستند در تمامی این زمینه‌ها، با بحث‌ها و فعالیت‌های عملی خود، مثمرثمر باشند. حرکت تکروانه اولیه آنها می‌توانست پژواکی در گستره جمعیت زنان جامعه بیابد و آنها را حول محورها، بینش‌ها و خواست‌های متمرکز سازد.
در مجموع، موانع قرار گرفته بر سر راه شکوفایی جنبش زنان کم نیستند. جمعیت زن کشور، در بستر تحولات روی داده در دو دهه اخیر، مجبور شده با واقعیت مادی وجود خویش، با نیرویی که تمامی هویت و اقتدار خویش را در گرو حفظ و تثبیت زنانگی او می‌بیند رو به رو شود. زنان راهی جز مبارزه برای احقاق حقوق خود ندارند. هیچ گروه اجتماعی دیگری دارای مازاد سرمایه آزادی و حق نیست تا بخشی از آن را به آنها واگذارد و گروه‌هایی نیز منافع خویش را در پی حقوق محض آنها می‌بینند. اما پیمودن فاصله مابین این نقطه و تاسیس یک جنبش بالفعل اجتماعی امر ساده‌ای نیست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات