در ارتباط با افغانستان حرف های بسیاری گفته می شود؛ خیلی ها مردم این سرزمین را مشتی فلک زده و بدبخت می دانند که بیش از 30سال است با جنگ دست و پنجه نرم می کنند و به خاطر جنگ های قبیله ای و خست طبیعت، همیشه با قحطی و گرسنگی و مرگ و آوارگی دست به گریبان بوده اند و خلاصه اینکه از نگاه افراد طیف بالا، افغانستان با فعل «ندارد» بیشتر عجین است تا فعل «دارد» و آنچه خوبان این روزگار از توسعه و صنعت و نیروهای متخصص و منابع زیرزمینی و کشاورزی و موقعیت ژئوپولیتیک و بنادر و... دارند، یا هیچ ندارد و یا بهره اش از این مواهب طبیعی و انسانی اندک است. البته، آنچه که «بدان» دارند، متأسفانه افغانستان همه را یکجا دارد! مثل مواد مخدر و شمار زیادی جنگ سالار و قبیله های رقیب و خیل فقیران و بیکاران و کشوری محاط در خشکی و سرزمینی زلزله خیز و تا چشم کار می کند، پوشیده از کوه و بیابان بی آب و علف و فاقد زیرساخت های اولیه توسعه و حتی راه آهنی که مناطق این کشور را به هم وصل کند. نتیجه اینکه افغانستان با یک توسعه همه جانبه و مناسب سال ها فاصله دارد.
شماری از کارشناسان اما نظر دیگری دارند؛ آنها می گویند جامعه افغان شاید خیلی از مؤلفه های توسعه را نداشته باشد، اما چیزی دارد که می تواند همه کاستی های دیگر را جبران بکند و آن، «فرهنگ کار کردن و سخت کوشی» است. این بازوی کارگر اگر در طبق اخلاص گذاشته شود، معجزه می کند. همانطور که در ژاپن و آلمان ویران شده پس از جنگ جهانی دوم کرد و در این کشور دوم به جای طلا، پشتوانه «مارک» شد.
طی همین 30سال اخیر که کشور ما پناهگاه میلیون ها آواره از دو کشور عراق و افغانستان بوده است، با چشمان خودمان فرق این دو ملت را از نزدیک دیده ایم و شاهد بوده ایم (و البته، هنوز هم هستیم) که چگونه افغانی جماعت از کار هر چند طاقت فرسا هم که باشد، هراس ندارند و بر سر کار، با جان معامله می کنند! اما، این جوهره را در عراقی ها سراغ نداشته ایم و حداکثر کاری که از آنها دیده ایم، تجارت و حجره نشینی بوده است و شماری از آنها هم در ادارات جذب شده بودند.
وقتی پای «کار» در میان باشد، امید به توسعه و سرزندگی و امیدواری هم هست، ولی اگر تنبلی و تن آسایی و مصرف جای کار را بگیرند و در ملتی تبدیل به فرهنگ شوند، آن وقت باید فاتحه همه چیز را خواند. لذا، شایسته و از لحاظ علمی درست نیست که بگوئیم فعل «ندارد» برازنده ترین فعل و مناسب قامت کشور افغانستان است. خوشبختانه هنوز هیچ چاه نفتی در خاک این کشور فوران نکرده است تا این ماده لجن و بدبو را به هیکل جامعه افغانستان بپاشد و این ملت را نیز مثل امت عرب از هرچه فضایل مثبت تهی و در مقابل دشمنان قسم خورده، خوار و خفیف و متواضع کند و به جای کار در کارخانه ها و مزارع، آنها را تا کاباره ها و قمارخانه های اروپا و «لاس وگاس» آمریکا بکشاند! بگذریم. اما تعدادی از مورخان و دانشمندان علوم سیاسی به افغانستان اهمیتی استراتژیکی می دهند که به بحث ما مربوط است و جایگاه تاریخی این کشور را تا آنجا بالا می برند که به اسطوره و افسانه بیشتر نزدیک می شود تا علم. دانشمندان می گویند افغانستان کشوری است که در آن، سرنوشت ابرقدرت ها رقم می خورد؛ درست مثل بیت المقدس فلسطین، که تاریخ ثابت کرده است هر قدرتی که بر آن مسلط شود، بر جهان نیز مسلط خواهد شد.
پشتون های افغانی و پاکستانی خود را تنها قومی می دانند که جلوی پیشروی لشکریان «اسکندر مقدونی» در دوران باستان (حدود 325 پیش از میلاد) ایستاده و ابرقدرتی که می خواست جهان را فتح کند، به عقب رانده اند.
در عصر جدید نیز انگلیس که خود را «بریتانیای کبیر» می نامیده و ملکه اش مدعی بوده آفتاب هیچ گاه در قلمرو امپراتوری وی غروب نمی کند، در خاک افغانستان به طرز عبرت آمیزی گوشمالی دید؛ نیروهای انگلیسی 1838م. تا سال 1921م. (1300هـ .ش.) دائم در افغانستان درحال نبرد بودند و سه جنگ بزرگ را با جنگجویان افغان تجربه کردند و بالآخره در سال 1921 طی قراردادی در راولپندی (پاکستان)، مجبور شدند که استقلال افغانستان را به رسمیت بشناسند. این اولین شکست نیروهای انگلیسی در شرق بود و دهه ها پس از آن گذشت تا هندوستان نیز از یوغ استعمار انگلیس خارج شد. در هرحال این افغانستان بود که شاخ امپراتوری بریتانیا را شکست و اسطوره شکست ناپذیری آنرا باطل کرد. نقل است که در ژانویه 1857م. وقتی ستون نیروهای انگلیسی مرکب از 4500 مرد جنگی، 12هزار و 500خدمه و سایر همراهان لشکر (و البته، عده ای زن و کودک) با آرامش خاطر از کابل روانه دهلی شده بودند، در میانه راه افغانی های خشمگین با آنها درافتادند و همه را کشتند و تنها یک انگلیسی را زنده نگه داشتند تا به دهلی برود و خبر مرگ همقطاران خود را به حاکم انگلیسی هند برساند!
اما تزار روس که طی قرون 18و 19 رقیب اصلی بریتانیا در شرق به حساب می آمد، با اینکه به ثروت هندوستان و آب های گرم خلیج فارس و دریای عمان نظر داشت، چون شاهد تجارب تلخ و ناکام پی درپی انگلیس در آنجا بود، هیچ گاه هوس نکرد که به افغانستان لشکرکشی کند، و رهبران مسکو در آن زمان نشان دادند که این قدر هوش و فراست دارند که با پای خود وارد گرداب و مهلکه نشوند، هرچند انضمام سرزمین های مجاور یک استراتژی همیشگی برای روس ها بود و همین استراتژی آنها را تا شرق دور برد و با ژاپن همسایه کرد.
کوهستان آرام در کمین نیروهای شوروی
همین زیرکی و فراستی که تاریخ به ما می گوید در رهبران تزاری بوده و مانع ورود آنها به افغانستان شده است، را رهبران شوروی نداشتند. اینها که افغانستان را یک خطه کوهستانی آرام با مردمانی فقیر می دیدند، ارتش سرخ را در سال 1358 روانه این کشور کردند و با این اقدام نابخردانه و نسنجیده خود، سر سبز اتحاد جماهیر شوروی را هم سرانجام بر باد دادند! داستان درگیری مداوم نیروهای شوروی با مجاهدین افغان، که بیش از 9سال طول کشید، را کم و بیش می دانیم و احتمالا در جایی خوانده ایم و یا از زبان کارشناسان شنیده ایم که همین مردم فقیر افغانستان نه تنها همه توان های بالقوه و بالفعل شوروی را بلعیدند و رهبران مسکو را از رؤیای کشورگشایی و سلطه بر جهان بیرون آوردند، بلکه چنان این ابرقدرت را فرسودند که اتحاد جماهیر شوروی با آن همه عظمتش، تنها دو سال پس از عقب نشینی ذلیلانه از افغانستان (1991)، از هم فروپاشید.
البته، بسیاری از تحلیلگران عوامل دیگری مثل فشار هزینه های تسلیحاتی بر زندگی شهروندان شوروی، توطئه های آمریکا و اروپا، نارضایتی داخلی و بروزشکاف میان حاکمان و مردم، بروز یک انقلاب دینی در ایران و... را در فروپاشی شوروی برجسته می کنند، ولی همین طیف از کارشناسان نیز به هر حال، نقشی را هم برای ماجرای شکست ارتش سرخ در افغانستان در این فروپاشی قائل می شوند.
آمریکا؛ تحلیل های متفاوت
در مورد علل ورود ایالات متحده به خاک افغانستان در سال 2001 م. تحلیل های مختلف و جورواجوری ارائه و حتی گفته می شود که واقعه 11سپتامبر سال 2001 یک سناریوی ساختگی و بهانه ای برای لشکرکشی آمریکا و ناتو به افغانستان و خاورمیانه بود.
در اینجا نمی خواهیم به این مباحث تکراری و خسته کننده بپردازیم و فقط می خواهیم روی این نکته متمرکز شویم که ایالات متحده نیز از بخت بدش، پا به سرزمینی گذاشته است که به قتلگاه ابرقدرت ها شهرت دارد!
اما، اینکه این بار افغانستان قتلگاه چه کسی است، آمریکا یا طالبان یاجریان اسلام گرایی؛ سخن ها بسیار است. گروهی مرددند چه بگویند و شاید هنوز پس از گذشت 9سال حضور بی حاصل در افغانستان، از نظر آنها زود است که در مورد فرجام کار قضاوت کرد.
برخی از کارشناسان سیاسی به صرافت افتاده اند که نکند این پایان کار آمریکا باشد! همین تردیدها و گمانه زنی ها دستمایه صدها و بلکه هزاران تحلیل و تفسیر و مقاله در پنج قاره عالم است و این طیف نیز از ظن و گمان خود، آخر معمای حضور در افغانستان را برای خود حدس می زنند.
طیفی از کارشناسان نیز این اشغال را پایان یکجانبه گرایی و ابرقدرتی آمریکا و آن را آغاز زوال ایالات متحده درنظر می گیرند که در جای خود به این طیف تحلیلی آخر بیشتر توجه می کنیم.
پایان اسلامگرایی
«اولیویه روا»، دانشمند علوم سیاسی فرانسوی، که سال های زیادی از عمرش را به مطالعه تحولات معاصر افغانستان، خصوصاً پس از اشغال این کشور توسط شوروی در سال 1358 تاکنون، اختصاص داده است، از جمله اندیشمندانی است که برای افغانستان نقش استراتژیک منطقه ای قائل و معتقد است که تحولات افغانستان به طور قطع و یقین بر جهان اسلام تأثیر می گذارد. این محقق فرانسوی که به شیوه شرق شناسی، مسائل جهان اسلام را تحلیل می کند، به مخاطبان غربی خود نوید می دهد که «اسلام سیاسی» پدیده ای گذرا و در حال شکست خوردن است. البته، توجه به چرایی این استدلال برای ما مهم است؛ وی می گوید چون، اسلام سیاسی در افغانستان شکست خورده است، طرفداران اسلام سیاسی در افغانستان نتوانستند یک نظم نوین سیاسی در این کشور به وجود بیاورند و نهایتاً این نژادگرایی و قبیله گرایی بود که جریانات اسلامی در این کشور را تحت الشعاع قرار داد.
هر چند اظهارات الیویه روا تناقضات زیادی دارد و در اینجا نمی خواهیم آنها را مورد توجه قرار دهیم، ولی چیزی که برای ما در اینجا مهم است، این نکته است که در ناخودآگاه و یا خودآگاه این کارشناس فرانسوی، افغانستان یک کانون برای تحولات استراتژیک است؛ منتها وی این تحولات را به جهان اسلام محدود می کند.
همانطور که روا در تألیفات خود می گوید جامعه افغانستان متفکران بزرگ اسلامی نداشته است و جریانات اسلامی این کشور بیشتر از خارج (مثل اخوان المسلمین، وهابی ها و جماعت اسلامی هند) الهام گرفته است و لذا، طبق منطقی که خود روا ارائه می دهد، تأثیرگذاری افغانستان برجهان اسلام تا آن درجه ای که این متفکر فرانسوی می گوید، عملا منتفی است. اما، تاریخ می گوید که افغانستان مکان مناسبی برای به گل نشستن ماشین جنگی یک ابرقدرت است.
شکست رکورد حضور شوروی
ایالات متحده آمریکا که در سال 2001 آمده بود تا مطابق یک مدل کره ای و یا ژاپنی و با احداث چند پایگاه و استقرار در آنها، بقیه نیروهای رزمی را از افغانستان خارج کند، نه تنها این رخصت را پس از 9سال نیافت، بر تعداد نیروهایش هم افزود. این حضور طولانی مدت همانطور که گفته شد، محافل سیاسی و رسانه ای آمریکا را نگران کرده است و باعث شد که تحلیلگران بیشتری حضور آمریکا را با شوروی مقایسه بکنند.
روزنامه «لس آنجلس تایمز» جمعه 26 نوامبر (6/9/89) نوشت: نظامیان اتحاد جماهیر شوروی به مدت 9سال و 50 روز در افغانستان حضور داشتند، اما اکنون رکورد این حضور به مدت 9سال و 51روز در اختیار نظامیان آمریکایی است. به نوشته این روزنامه، جنگ شوروی با ورود نیروهای ارتش سرخ در هفتم اوت 1978 (17مرداد 1357) شروع شد و با خروج آخرین سرباز شوروی از افغانستان در پانزدهم ژانویه 1989 (25 دی 1367) پایان یافت. هر چند تاریخ رسمی آغاز حمله ارتش سرخ به افغانستان را معمولا کریسمس سال 1979 (دی 1358) می دانند.
طی مدت فوق تلفات نیروهای شوروی در افغانستان 1500 نفر بود، ولی آمریکایی ها و ناتو در همین مدت، بیش از 2000 نفر در افغانستان کشته داده اند.
نشریه «گلوبال ریسرچ» نیز طی مقاله ای به قلم «هاروی ویسرمن» به تحلیل این جنگ پرداخت و نوشت: ادامه جنگ در افغانستان به مثابه سنگ قبری برای «باراک اوباما» رئیس جمهور آمریکا خواهد بود و او با این کار، گور ریاست جمهوری خود را (برای دور دوم) می کند.
جالب تر از همه اینکه، وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) هفته گذشته طی گزارشی به کنگره این کشور، بدون هرگونه پرده پوشی اعلام کرد که نتوانسته است موفقیت چندانی در افغانستان کسب کند. طبق این گزارش، در شرایط کنونی خشونت در افغانستان به بالاترین حد خود رسیده به طوری که از سال 2007 تا الان 300 درصد افزایش یافته است (سه برابر شده است)! آمریکا در حوزه امنیت و اداره کشور هیچ دستاورد محسوسی نداشته و شرایط امنیتی افغانستان علی رغم حضور حدود 150 هزار نیروی آمریکایی و ناتو در آن کشور، بهتر نشده است.
همین اظهارات و اعترافات سران واشنگتن درباره آنچه که در افغانستان می گذرد، برای ما کافی است که حدس بزنیم چه وضعیتی در انتظار آمریکا است.
مثلث خردکننده
اگر جنگ به همین صورت در افغانستان ادامه یابد، ماشین جنگی آمریکا با همه توانی که دارد، تحت فشار مثلثی که یک ضلع آن هزینه های سرسام آور، ضلع دیگر آن جنگ فرسایشی و فشار افکار عمومی و ضلع سوم نیز استراتژی متناقض است، فرو می پاشد.
هم اکنون بیش از 50درصد مالیات پرداخت شده توسط مردم آمریکا صرف هزینه های نظامی این کشور در خاورمیانه و سایر مناطق می شود و براساس برآوردی که انجام گرفته است، پنتاگون هر ثانیه 20هزار دلار هزینه جنگی را بر مردم آمریکا تحمیل می کند. محققان بی طرف آمریکایی، کل هزینه های نظامی آمریکا طی 9سال اخیر در خاورمیانه را بیش از سه تریلیون دلار برآورد می کنند. این روند سرسام آور، بحران و رکود اقتصادی بی سابقه ای را بر آمریکا و کشورهای وابسته به آن تحمیل کرده و بانک بزرگ و شرکت هایی مثل «جنرال موتورز» را به ورشکستگی کشانده است.
هم اکنون 15 میلیون بیکار روی دست دولت ایالات متحده مانده است و مردم این کشور آرامش اقتصادی و معیشتی خود را از دست داده اند. منازل بسیاری از شهروندان در رهن بانک و نهادهای مالی است و کابوس بی خانمان شدن و از دست دادن سرپناه، صدها هزار آمریکایی را آزار می دهد. شکاف طبقاتی در این کشور نیز بیشتر شده است.
دولت اوباما ماه گذشته با امضای قراردادهای تسلیحاتی کلان 123 میلیارد دلاری با رژیم های مرتجع عربی (عربستان، بحرین، امارات، قطر، عمان و کویت)، بخش بسیار ناچیزی از کسری نقدینگی آمریکا را زنده کرد که البته تاثیری در مقابل این سیل بنیان کن رکود اقتصادی و هزینه های جنگی ندارد.
بنابراین، می بینیم که افغانستان برای واشنگتن تبدیل به همان ورطه و گردابی شد که از قبل حدس زده می شد.
جنگ فرسایشی
آمریکایی ها که عادت کرده بودند به اهداف ملموس حمله کنند و آنها را با آتش دقیق و دارای ضریب خطای بسیار پایین هدف قرار دهند و با بمب ها و موشک های هوشمند و بسیار مخرب ویران سازند، در افغانستان با پدیده عجیب و تازه ای مواجه شدند؛ دشمن نامرئی، ولی در همه جا حاضر!
فرماندهان آمریکایی و ناتو سال گذشته از یک عملیات بسیار بزرگ و گسترده در ولایت «زابل» واقع در جنوب افغانستان، خبر داده و این را نیز اعلام کرده بودند که پس از زابل، نوبت ولایت قندهار است. اما چیزی نگذشت که جنگ در زابل به یک تعقیب کاملا بی حاصل تبدیل شد و در این میان شماری غیرنظامی در شهر و روستای این ولایت گرفتار تیغ خشم نظامیان آمریکایی و ناتو شدند. کم کم آن غلیان و حالت تهاجمی نیروها از حرکت ایستاد و عملیات کذایی در ولایت قندهار نیز منتفی شد!
البته، این توقف به خاطر ضعف ماشین جنگی اشغالگران و یا کمی شمار آنها نبود، هم ظرفیت و توان جنگی و هم تعداد نیروهای اشغالگر با شبه نظامیان اصلا قابل مقایسه نیست و به ده ها برابر آنها می رسد.
علت، چگونگی رزم شبه نظامیان است؛ آنها می جنگند و در همه مناطق، حتی در قلب پایتخت افغانستان، حضور دارند، اما دیده نمی شوند! بافت قبیله ای، فرهنگ ضداشغال و شرایط طبیعی افغانستان اصولا در خدمت چنین نوع مواجهه با خارجیان است و این را آمریکایی ها نمی دانستند.
این گونه ماندن در افغانستان علاوه بر هزینه هایی که تحمیل می کند، باعث بروز مسائل سیاسی و اجتماعی عدیده ای نیز در کشورهای مبداء می شود و تلفات مهاجمان را هم بالا می برد.
استراتژی متناقض
ضلع دیگر مثلث فشار، استراتژی متناقضی است که دولت آمریکا مجبور است در افغانستان اجرا کند و عوارض آن را نیز تحمل نماید؛ مشکل اصلی و واقعی ایالات متحده به خصوص پس از 11سپتامبر 2001، همین استراتژی است که عناصر متناقضی را در خود جای داده است. مشکل واقعی آمریکا، تناقضی است که میان منافع و استراتژی آن وجود دارد. منافع آمریکا اقتضاء می کند که دولت کابل از اراده خارجی پیروی کند، وظایف خود را در داخل و منطقه بداند و گوش به زنگ دستورات از کشور متروپل (مرکز) باشد. اما، استراتژی رسمی و اعلام شده واشنگتن برای خاورمیانه و سایر مناطق جهان، گسترش دموکراسی است، معنی اش در مورد افغانستان این است که حاکمان کابل باید با رای مردم به کرسی قدرت برسند و این حاکمان در سیاست داخلی و خارجی، تابع اراده مردم خود باشند و از خارج دستور نگیرند.
این تناقض آشکار در واقع، دست آمریکا را رو و جنگ علیه نیروهای آن را در هر کشور خارجی کاملا مشروع می کند. حاصل این فرآیند نیز در نهایت، تحت فشار قرار گرفتن ماشین جنگی آمریکا و ناتو در افغانستان است.
آمریکا باید قلدرمآبانه رفتار کند، در حملات روزانه و شبانه خود، غیرنظامیان را بکشد و در برابر نیروهای ضداشغال بایستد و یا اینکه، شکست را پذیرد و افغانستان را ترک کند.
انتخابهای اوباما
رئیس جمهور آمریکا از همان روز نخستی که به قدرت رسید (ژانویه 2009)، قصد نداشت از رویکرد جنگی در افغانستان فاصله بگیرد، و این را در روزهای تبلیغات انتخاباتی، با گوشه و کنایه اعلام نیز می کرد. به عبارت دیگر، آن روزها که وی دم از «تغییر» می زد، بیشتر تاکیدش پایان دادن به جنگ در عراق بود و در مورد افغانستان یا حرفی نمی زد و یا از تحول در استراتژی و نحوه مقابله با شبه نظامیان طالبان سخن می گفت. اینکه وی از عقب نشینی در عراق حرف می زد هم بیشتر به لطیفه می مانست، چرا که قبل از به قدرت رسیدن او و با امضای قرارداد امنیتی بغداد- واشنگتن، قضیه میان طرفین فیصله یافته بود!
لذا، ادامه یافتن جنگ در افغانستان، انتخاب اوباما بود. شاید وی فکر می کرد اگر پاکستان با آمریکا بیشتر همراه و حلقه محاصره شبه نظامیان از هر طرف تنگ تر شود، کار جنگ در این دو کشور یکسره خواهد شد.
رئیس جمهور آمریکا با همین اوهام، حدود یکسال جنگ را مدیریت کرد. اما در این مقطع با دو فشار مخالف هم مواجه شد؛ از یک طرف مردم آمریکا خواستار پایان جنگ بودند و دائم با راهپیمایی های خود، اوباما را تحت فشار قرار می دادند و از طرف دیگر، فرماندهان میدان نبرد به سرکردگی ژنرال «استنلی مک کریستال» در گزارشات خود به کنگره و کاخ سفید، دائماً درخواست افزایش نیرو می کردند. اوباما که میان این دو جبهه فشار قرار گرفته بود، به دنبال راه حل می گشت و بالاخره پس از چند ماه اعلام کرد که استراتژی تازه خود را به زودی به اطلاع عموم می رساند.
کارشناسان مانده بودند که اوباما چه می کند و چطور می خواهد خود را از این مخمصه خلاص کند که هم مردم و هم ژنرال ها از او نرنجند.
سرانجام، استراتژی به گونه ای اعلام شد که یک بند آن جانب مردم و بند دیگرش نیز جانب ژنرال ها را گرفت! اوباما در این استراتژی اعلام کرد که براساس استراتژی جدیدی خود، به زودی 30 تا 40 هزار نیروی جدید به افغانستان اعزام می کند و در همان حال، قول داد که همه نظامیان آمریکایی را تا 16 ماه دیگر (مرداد آینده) از افغانستان خارج کند.
این حیله رئیس جمهور در رابطه با مردم کارگر افتاد و تا حدود زیادی از اعتراضات خیابانی در آمریکا کاست، اما ژنرال ها و خصوصاً مک کریستال را قانع نکرد و او مرتباً در گزارش ها و صحبت هایش با رسانه ها و مقامات، نارضایتی خود را بروز می داد و می گفت اوباما در ارتباط با جنگ فردی مردد است و نمی تواند آن را فرماندهی کند. او انتقاداتش از رئیس جمهور در گفت وگو با مجله آمریکایی «رولینگ استون» به قدری تند و شدید بود که کار دستش داد و منجر به برکناری او از فرماندهی نیروهای آمریکایی و ناتو در افغانستان شد و ژنرال «دیوید پترائوس» با حکم اوباما، جایش را گرفت.
این تغییر فرماندهی به همراه استراتژی متناقض اوباما اوضاع را به قدری در افغانستان بدتر کرد که شمار تلفات ماهانه و سالانه نظامیان آمریکایی نسبت به ماه ها و سال های قبل از خود، رکوردشکن شد و تعداد حملات شبه نظامیان علیه اشغالگران نیز به سه برابر افزایش یافت.
بازنگریهای پیدرپی
طبق گزارش خبرگزاری فرانسه، کاخ سفید اکنون سرگرم بازنگری در استراتژی جنگ افغانستان است و قصد دارد تا اواخر ماه جاری میلادی (تا 10 دی) استراتژی تازه ای را اعلام کند.
البته این استراتژی تازه دقیقاً همان چیزی خواهد بود که دو هفته قبل سران ناتو در کنفرانس لیسبون (پایتخت پرتغال) اعلام کرده بودند؛ این استراتژی آن بند از استراتژی اوباما در مورد عقب نشینی تا مرداد آینده را علناً نقض می کند. طبق استراتژی جدید، فرایند انتقال فرماندهی نظامی و امنیتی از نیروهای آمریکایی و ناتو به نظامیان دولت کابل تا سال 2014 طول می کشد و در این سال، با توجه به شرایط، در مورد خروج از افغانستان تصمیم گرفته خواهد شد.
اکنون سؤالی که پیش می آید این است که کدام شخصیت و یا نهاد آمریکایی طی روزهای آتی استراتژی تازه که در آن، خواسته مردم نقض شده است را اعلام می کند؟ آیا اوباما شخصاً و با زبان خود این را خواهد گفت؟ آیا کنگره این کار را خواهد کرد؟ و یا اینکه «آندرس فوک راسموسن» دبیر کل ناتو این زحمت را می پذیرد؟
سؤال بعدی این است که واکنش مردم آمریکا چه خواهد بود؟ آیا آنها وعده قبلی اوباما را فراموش کرده اند؟
چیزی که رئیس جمهور آمریکا از آن هراس دارد، پشت کردن مخالفان جنگ در انتخابات آتی ریاست جمهوری به او است.
اظهارات کارتر
«جیمی کارتر»، رئیس جمهوری اسبق آمریکا، در ارتباط با شرایط بد کشورش در افغانستان، سکوت را شکست. اظهارات کارتر از آن جهت اهمیت دارد که وی یکی از حامیان اصلی اوباما در انتخابات اخیر بود.
کارتر استراتژی اوباما را مستقیماً به باد انتقاد گرفت و بی پروا از شکست نهایی آمریکا در افغانستان سخن گفت. وی تاکید کرد: هر کسی که به افغانستان حمله کرده، بازنده از آن بیرون آمده است و من جداً تردید دارم از اینکه بتوانیم به اهداف خود فائق آییم.
بهترین و بدترین سناریو
به نظر می رسد که آمریکا هیچ شانسی به جز ادامه نبرد علیه طالبان و تحمل یک جنگ فرسایشی و پذیرش عوارض آن را ندارد.
اما در عالم تئوری و نظر، بهترین وضعیتی که می تواند منافع آمریکا و غرب را در افغانستان تامین کند، استقرار یک دولت مطیع و درعین حال، قوی در کابل و عقب کشیدن بیش از 80 درصد نیروها از افغانستان حداکثر تا تابستان آینده است. اما رسیدن به چنین وضعیت ایده آل ابزاری را می طلبد که هیچکدام از آنها مهیا نیست؛ دولت واشنگتن نمی تواند هیچ شخصیت جایگزینی را به جای «حامد کرزای» در افغانستان بیابد که هم مقبولیت نسبی داشته باشد و هم منافع آمریکا و غرب را تامین کند. ولی الان اختلاف میان کرزای و آمریکا به قدری علنی شده است که همه از آن باخبر شده اند. انتشار اسناد توسط پایگاه اینترنتی «ویکی لیکس» این شکاف را بیشتر هم کرده است. در این اسناد دولت کرزای دولتی ضعیف و فاسد دانسته می شود. موضع گیری های پی درپی کرزای علیه آمریکا و ناتو نیز به قدری روتین و مکرر شده که تبدیل به ترجیع بند اخبار و گزارشات رسانه ها شده است. رئیس جمهور افغانستان تحت فشار افکارعمومی کشورش به کشتار غیرنظامیان توسط اشغالگران انتقاد می کند و علاوه بر آن، از نظامیان آمریکایی و ناتو می خواهد که قبل از دست زدن به هرگونه عملیاتی، قبلا باید با دولت کابل هماهنگ کنند. وی همچنین از آمریکایی ها می خواهد از حملات شبانه دست بردارند. این موضعگیری های کرزای چه واقعی باشد و چه به خاطر فرار از فشارهای داخلی، اثرات منفی خودش را بر روی جبهه اشغالگران گذاشته و آنها را حتی به واکنش علنی علیه کرزای کشانده است.
ستون دوم سناریوی خوشبینانه مذکور نیز پایان دادن به همه درگیری ها تاچند ماه دیگر است که این نیز به شوخی می ماند.
اما، بدترین سناریو برای آمریکا، ناتوانی از خروج از وضعیت فرسایشی کنونی است که قطعا پس از چند سال، ماجرای شکست خفت بار شوروی سابق تکرار خواهدشد و این شکست نیز پیامدهای جدی و گریزناپذیری را متوجه ایالات متحده می کند و حداقل عوارض شکست فوق برای واشنگتن خارج شدن جهان از نظام تک قطبی است.
البته سناریوهای بینابینی هم دراین میان قابل تصور است؛ از جمله اینکه مذاکرات با رهبران طالبان به سرانجام برسد و سران میانه روی طالبان در قدرت مشارکت داده شوند و از این طریق شبه نظامیان سلاح ها را زمین بگذارند و آمریکا در یک اوضاع نسبتا آرام بتواند نیروهایش را از افغانستان خارج کند.
یک سناریوی بینابینی دیگر، جنگ نیابی است؛ مثل جنگی که هم اکنون دولت اسلام آباد به نیابت از آمریکا در پاکستان انجام می دهد.
همانطور که می بینیم، اجرای این استراتژی از طرف دولت کابل کاملا منتفی است. قدرت های خارجی هم نه تنها به چنین مهلکه ای وارد نمی شوند، حتی همین الان هم از جانب مردم خود تحت فشار هستند و قصد دارند نیروها را از افغانستان خارج کنند.
اوباما که هفته گذشته به خاطر ترس از حملات موشکی طالبان، سرزده وارد افغانستان شد و چون از اعتراضات خیابانی درکابل نیز می ترسید، در پایگاه هوایی بگرام درشمال این کشور ماند و به کابل نرفت، طی دیدار چهارساعته خود در جمع نظامیان آمریکایی اعلام کرد که آنها شرایط سختی را در افغانستان پیش رو خواهند داشت؛ اما بالاخره پیروز می شوند! او نگفت که این پیروزی چگونه بدست می آید و یا اینکه پیروزی درنظر او چیست. ممکن است منظور وی از پیروزی، همان شکست باشد!
«آرتور شو پنهاور» فیلسوف آلمانی، زمانی گفت: حقیقت ابتدا مسخره می شود، سپس انکار می شود و سرانجام به عنوان چیزی از اول آشکار، پذیرفته می شود!
گفته این فیلسوف یک واقعیت تاریخی است و در مورد بسیاری از دیکتاتورها و جهان گشایان صدق می کند. انشاءالله که این قاعده در مورد ایالات متحده آمریکا نیز راست درآید.