ماه عسلی کوتاه با دکتر شریعتی
از زمستان 1348 که «موسسه دینی و ارشادی حسینیه ارشاد» حول محور کلاسهای ایدئولوژیک و تئوریک «استاد مطهری» و «دکتر شریعتی» کار خویش را آغاز کرد، مجاهدین خلق هماره به یک پای ثابت جلسات سخنرانی و آموزشی دکتر علی شریعتی بدل شدند.
مجاهدین خلق فراتر از آن دانشجویان و طلابی که به حسینیه ارشاد میآمدند در سیمای شریعتی و در کلام انقلابی و بیان سحرآمیزش سیمای یک رهبر انقلابی و یک ایدئولوگ سازمانی را میجستند و شریعتی هم در سیمای سازمان مجاهدین خلق، قامت یک اهرم موثر و نیرومند ایدئولوژیک را برای تاثیر ایدئولوژیک بر تودههای اجتماعی جستجو میکرد.
این هر دو دلیل، شریعتی و مجاهدین خلق را بسوی یک ماه عسل ایدئولوژیک دلالت میکرد. اوج این ماه عسل ایدئولوژیک هنگامی بود که شریعتی سخنرانی معروف «حسن و محبوبه» را در مدح «محبوبه متحدین» و «حسن آلادپوش» بیان کرد. همان زوج چریکی که در مقابل در اصلی دانشگاه تهران در اعتراض به رژیم پهلوی اقدام به خودسوزی نمودند. شریعتی برای این دو مجاهد خلقی، سنگ تمام گذاشت و آنان را به اسطورههایی انقلابی مبدل ساخت. غافل از آنکه آنانی که وی به تقدیر و تجلیلشان پرداخت نه مجاهدین مسلمان که مجاهدینی مارکسیست بودند و در اعداد ارتدادیون سازمان قرار داشتند. البته هنگامی که این حقیقت فاش شد شریعتی دیگر زنده نبود تا خطای ایدئولوژیک خود را تصحیح کند.
ماه عسل ایدئولوژیک شریعتی و مجاهدین خلق اگرچه محصول تفسیر ایدئولوژیک این هر دو از مذهب بود، معهذا دوام چندانی نیاورد چه اینکه این هر دو به زودی پی به تصویرسازی غلط هر یک از دیگری پی برد و تلقی خویش از دیگری را اشتباه دانستند.
تحلیل شریعتی مبتنی بر تحلیل جامعهشناختی از مذهب و گفتمان ایدئولوژیک اما مجاهدین خلق در شریعتی سیمای ایدئولوگی را میجستند که جواز جنگ چریکی را صادر نماید و فعالیتهای چریک شهری آنان را تئوریزه و ایدئولوژیزه کند و در موثرسازی جنگ چریکی آنان معطوف به سرنگونی رژیم، استراتژیها و تاکتیکهای لازم را پیشپای آنان نهد. حال آنکه شریعتی بر تقدم کار تئوریک و ایدئولوژیک بر کار چریکی وقوف داشت و پای میفشرد و اصولا ورود به حیطه جنگ چریکی را بسیار زود هنگام میدانست و از آن پرهیز داشت. مضاف بر اینکه شریعتی اساسا هیچ اعتقادی به اقدام مسلحانه و جنگ چریکی نداشت و مصرا به اصالت کار فرهنگی و ایدئولوژیک اعتقاد داشت.
در مقابل، مجاهدین خلق این استنکاف شریعتی را به روحیه محافظهکارانه و غیرمترقیانه او تحویل میبردند و این خصلت او را ارتجاعی برمیشمردند.
روش گزینشی برخورد با گفتمان شریعتی بعدها به روش غالب گروههای هم مسلک مجاهدین خلق ـ هم چون فرقان، آرمان مستضعفین و... ـ با شریعتی مبدل شد. اگر چه وجود رگههای التقاط در اندیشه شریعتی را نمیتوان نادیده انگاشت اما با این همه روش گزینشی با اندیشه شریعتی موجب شد تا چهره ناصحیحی از وی در منظر بسیاری از مومنان به انقلاب به تصویر درآید. بیآنکه ایشان بدین واقعیت توجه داشته باشند که در میان تمامی متفکرین انقلاب، ادبیات شریعتی سیطره بلامنازعی بر ادبیات انقلاب اسلامی داشته و در پیشبرد انقلاب سهم غیر قابل انکاری برعهده داشته است. اما بیشترین خیانت را در حق شریعتی همانانی کردند که مطابق با غایات براندازانه خود به گزینش گفتمان او شتافتند و با مشیای ابزارانگارانه به سراغ اندیشه او رفتند.
آغاز ارتداد
بیانیه «تغییر مواضع ایدئولوژیک» سازمان که در مهرماه سال 1354 انتشار یافت، نشان از سرباز کردن زخم چریکین ده ساله میداد. اینک تعارضات عقیدتی مستتر در ساخت ایدئولوژیک ـ تئوریک سازمان به یکباره نقاب از رخ برکشید و کار را به نفع مارکسیستها یکسره کرد.
بیانیه گفته بود: «... پس از چهار سال مبارزه مسلحانه و دو سال بحث و گفتگوی ایدئولوژیکی بدین نتیجه رسیدهایم که مارکسیسم تنها فلسفه واقعی انقلابی است... در همین اوقات است که کم کم موجهای تازهای از فشار در جهت نزدیکی فکری با فلسفه علمی و نزدیکی علمی با عناصر و گروههای مارکسیست ـ لنینیست از طرف برخی کادرهای جوانتر سازمان که مسیر حرکتهای رو به رشد اجتماعی را (هرچند به طور خود به خودی) به طور فعالتر داخل سازمان میساختند، آغاز گرفت... در آغاز گمان میکردیم میتوانیم مارکسیسم و اسلام را ترکیب دهیم و فلسفه جبر تاریخ را بدون ماتریالیسم و دیالکتیک بپذیریم. اینک دریابیم که چنینپنداری ناممکن است... ما، مارکسیسم را انتخاب کردیم زیرا راه درست و واقعی برای رها ساختن طبقه کارگر زیر سلطه است... از آنجا که اسلام بدلیل اعتقاد به خدا و نبوت و قیامت نمیتواند در ردیف نیروهای بالنده اجتماعی، مبشر پیروزی نهایی زحمتکشان و مستضعفان (کارگر ـ دهقان) بر نظامات طبقاتی استثماری بوده و جامعه تولیدی بیظلم و ستم و بیطبقات را عملا برپا سازد، پس اجتماع توحیدی و نفی کامل هرگونه بهرهکشی و ظلم و ستم، اعتقاد و باور عینی قابل حصول اسلام نیست». تدوینکنندگان بیانیه تغییر مواضع عبارت بودند از کادر جدید رهبری یعنی «حسین روحانی» و «تقی شهرام» که دیگرانی چون «تراب حقشناس»، «رحمان (وحید) افراخته»، «علیرضا سپاسی»، «محسن خاموشی» و «بهرام آرام» را نیز در کنار خود داشتند. حقیقت این است که نویسندگان «مانیفست ارتداد» سازمان در این میانه تنها به مثابه کاتالیزوری روند التقاطی سازمان را که از همان ابتدا در ساخت پنهان سازمان تزریق شده بود، تسریع کرده و با شتاب بخشیدن بدان کار را به نفع مارکسیسم در سازمان یکسره کردند.
کتاب «علمی بودن مارکسیسم» بازرگان محصول همین تغییر ایدئولوژی است. کتابی که بازرگان در آن هی بر آن وارد تا باز هم از موضعی علمگرایانه مجاهدین خلق را از درافتادن در ورطه مارکسیسم پرهیز دهد حال آنکه دیگر کار از کار گذشته بود. حسین روحانی و تراب حقشناس در سال 1351 با تدوین کتاب «شناخت» ـ که در کنار کتاب «تکامل» و «راه انبیاـ راه بشر» سهگانه اصلی ایدئولوژیک ـ تئوریک سازمان را شکل میداد و مهمترین این هر سه محسوب میشدـ ، تعلقات مارکسیستی خود را در پس نقابی از تزویر ایدئولوژیک پنهان ساخته بودند.
کتاب سخن از تقابل ایدئولوژیک دو مکتب فلسفی «ایدهآلیسم» و «رئالیسم» میگفت بیآنکه هیچ اشارهای به «فلسفه ماتریالیسم» داشته باشد و زیرکانه و مزورانه با برشمردن اصول ماتریالیسم دیالکتیک به عنوان اصول فلسفه رئالیسم اما بیاشاره به اصل اول ماتریالیسم ـ اصل مادیت و تقدم ماده بر ذهن ـ ماتریالیسم را یکسره در عدد فلسفه رئالیسم نشانده بود. بجای مفهوم «دیالکتیک» هم از واژه «دینامیک» سود جسته بود و کتاب سراسر مشحون بود از الفاظ و مفاهیم نامانوس و التقاطی چون «اسلام دینامیک و پویا»، «دگماتیسم مذهبی»، «رئالیسم دینامیک» و «اسلام انقلابی».
حذف جناح مسلمان
در مقابل جناح مارکسیستها و مرتدان سازمان، جماح مسلمان آن به رهبری «مجید شریفواقفی» و «مرتضی صمدیه لباف» دست به مقابله زدند. بناگاه دو گروه با دو کادر مرکزی و اعضای مجزا شکل یافت. مجید شریفواقفی که بر هویت اسلامی مجاهدین خلق تاکید داشت، توسط «محسن خاموشی» در 17 اردیبهشت 1354 به شهادت رسید و اندکی بعد سازمان با لو دادن قرار ملاقات صمدیه لباف، او را بدست ساواک سپرد تا او نیز به سرنوشت شریفواقفی دچار شود.
با اعلام رسمی «ارتداد» سازمان، به یکسره اعتماد عمومی از ایشان سلب شد و مجاهدین خلق به یکباره تمامی پایگاه اجتماعی خود را در میان اقشار مذهبی از دست داد. مضاف بر اینکه پس از ارتداد، سازمان به یکسره در دلهرزگی و هوسرانی و فساد جنسی رهبران مارکسیست از ادامه هرگونه حرکتی بازماند. این همه سبب شد تا نیروهایی که دیگر بدلیل فقدان ایمان مذهبی ناتوان از هرگونه مقاومت در برابر شکنجهگران بودند و براحتی لب به سخن میگشودند، همان مقاومتی که نسل اول در مقابل ساواک بخوبی آنرا به نمایش گذاردند. برای نمونه وحید افراخته پس از بازگشت به آسانی زبان به سخن گشود و بنابر اعترافات او بود که آیتالله طالقانی و آقای رفسنجانی بازداشت شدند.
موج ارتداد آن همه فراگیر شد که حتی از میان فرزندان بزرگان نهضت به یارگیری پرداخت، چنانچه «مجتبی طالقانی» فرزند آیتالله طالقانی را نیز به کام خود کشانید. امری که وی در نامه خود به پدرش در همان سال 1354 صراحتا بدان اعتراف کرد.
در زندانهای سیاسی مرزبندی روشنی در مواجهه با ارتدادیون صورت پذیرفت و با آنان همچون کفار برخورد میشد و از هرگونه اختلاط و تماس بدنی پرهیز میشد. چنانچه زندانیان مذهبی حتی در تفکیک میان ظروف، غذا و سلولهای خود با مارکسیستهای سازمان اهتمامی جدی داشتند.
ضربه بزرگ دیگر بریدن بسیاری از اعضا سازمان در زندانها و پناها آوردنشان به آغوش انقلابیون مسلمان و اختیار کردم مرام مسلمانی بود. هم اینان بودند که بعدها در تأسیس «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» سهمی عهده داشتند. کادر جدید رهبری مجاهدین خلق با حذف آیه قرآنی «فضلالله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما» تارک آرم سازمان و تبدیل نام سازمان مجاهدین خلق به «سازمان مجاهدین خلق بخش مارکسیستی ـ لنینیستی» آخرین پیوندها را با هویت مذهبی سابق خود گسست.
سازمان با این نام و هویت تازه به حیات شبه مرده خویش ادامه داد تا آنکه یکماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی «مسعود رجوی» و «موسی خیابانی» با اعلام بیانیهای با نام « مجاهدین زندانی» اعلام موجودیت کرده و خط تشکیلاتی جدیدی را گشودند. این جا بود که مارکسیستها، نام سازمان خویش را به «سازمان پیکار در راه طبقه آزادی کارگر» تغییر دادند.
بلافاصله پس از پیروزی انقلاب فصل جدید سازمان مجاهدین خلق، با رهبری «رجوی ـ خیابانی» با همان نام و آرم پیش از تغییر مواضع ایدئولوژیک حیات جدید خویش را در پرتو پیروزی انقلاب و فضای بس آزاد حاصل از آن آغاز کردند بیآنکه هیچ مرزبندی روشن ایئولوژیک و عقیدتی میان خود و دیگر گروههای مارکسیستی خاصه مارکسیستهای انشعابی سازمان یعنی «سازمان پیکار» ایجاد نمایند و تنها به انتقاد از روش و شیوه برخورد آنان تحت عنوان پر طمطراق «پاورتونیسم چپنما» بسنده کردند و آنان را «ریویزیونیست» ـ تجدید نظرطلبـ نامیدند.