دوران قاجار طبقاتی مانند پهلوانان، اصناف و هیأتها وجود داشتند که میتوان بر اساس شغل آنها را دستهبندی کرد. ولی در سطح کلان، ملت هویتی منسجم در مقابل دولت داشت. علت اصلی هم اختناق سیاسی دوران پهلوی است که تبدیل به آگاهی سیاسی نشد و افراد در مشارکت سیاسی سهم نداشتند و مسکوت ماندن فعالیتهای سیاسی این تشکلها شکل سیاسی به خود نگرفت. در مجموعه جنبشهایی که در سطح ملت ایران پدید آمده است، بزرگترین تقابل در دولت ـ ملت بوده است که بعد از انقلاب تا 10 سال وحدت دولت ـ ملت ادامه داشت اما با تئوری مدرنیزاسیون این فاصله افزایش یافت. دوم خرداد میتوانست نقطه ترمیم این فاصله باشد که متأسفانه اینطور نشد.
پس از مشروطه نوعی شکاف طبقاتی و قشربندی اجتماعی که در ساختار سیاسی کارکردی شده بود وجود داشت؛ مجلس اول از طبقه اصناف تشکیل شد. در این دوره اصناف، صندوقهای قرضالحسنه و هیأتهای مذهبی شروع به کسب استقلال از دولت کردند (بر همین ریشه و اساس، به نظر میرسد که این مؤسسات غیر دولتی، نسبت به NGOهای جدید توانایی بیشتری برای عملیاتی شدن در ایران داشته باشند). به علاوه در جریان مشروطه، اشرافیت شکسته شد و زمینه برای رشد شکلبندی طبقاتی تازهتر هموار شد. از سال 1304، با شکلگیری دانشگاه تهران، طبقه متوسط جدیدی نیز مرتبط با آن پدید آمد.
در دوران محمدرضا شاه با ورود سرمایههای خارجی به داخل ایران که خود آمریکاییها از برنامه دوم برنامههای توسعه را برنامهریزی میکردند تضاد دولت ـ ملت تشدید شد. بعد از فوت آیهالله بروجردی، شاه رهبریت دیگری مقابل خود ندید و آمریکا هم از شاه پشتیبانی کرد. مخالفت امام با انقلاب سفید، بارقه امیدی در ملت ایجاد کرد و هستههای مقاومت ملی شکل گرفت. از همین سالها گروههای سکولار در حاشیه مبارزه علیه شاه قرار گرفتند. در دهه 1340 طبقات جدید اقتصادی شکل گرفتند؛ طبقه متوسط که دانشگاهی و مدرن بود و طبقات متوسط سنتی که از بازار برخاسته بود. طبقه متوسط در این زمان همچنان فاقد هویت سیاسی بود.
تا قبل از ورود نفت به اقتصاد برنامههای اقتصادی رشد طبیعی خوبی داشته است. ولی با ورود نفت اوضاع به هم میریزد؛ با ورود نفت به درآمدهای دولت، دولت خود را از ملت مستقل میکند و در واقع با ایجاد سیستم بوروکراتیک گسترده، "ملت خود" را میسازد.
ملت در جریان انقلاب اسلامی مقابل دولت قرار گرفتند. تا حدود 10 سال که جنگ برقرار بود، دولت و ملت از هم جدا نشدند و با هم یکی بودند. در همین زمان سودجویان از دوران اقتصاد کوپنی استفاده کردند و طبقات نوکیسه افزایش یافتند و به تدریج هویت سیاسی پیدا کردند. بخصوص بعد از دوران سازندگی این هویت سیاسی تقویت شد. در نتیجه کسانی که با ارزشها مخالفت کردند همین افراد نو کیسه بودند که کارهایی مانند بدحجابی در دستور کارشان قرار میگیرد و دوم خرداد نیز برایشان مغتنم میگردد. جنبش دوم خرداد برای اصلاحگری اصیل بود، ولی جنبش همزادی برخاسته از مطالبات این نوکیسهگان پدید آمد که مشکل ایجاد کرد. بسیاری از کسانی که قایلاند از سران دوم خرداد هستند، مجریان و منفعلان گروه نوکیسه و جنبش همزاد هستند.
طبقه متوسط نفتی
بخشی از مشکل در بقایای "طبقه متوسط نفتی" است که مستقل از ملت است و بدنه بوروکراسی کشور (عایله دولت) و متصل به دولت هستند. رویکرد روشنفکری روی این طبقه تکیه دارند. این طبقه بوروکرات نفتی که گر چه دولتساز بود، اما اکنون حیات مستقلی برای خود یافته است، در درون، ارتباط به مراتب گستردهتری نسبت به سایر قشربندیهای اجتماعی دارند و سخن خود را به مجلس و دولت ونهادها به راحتی میقبولانند. طبقه متوسط دارای ارتباط بوروکراتیک در درون است و نظراتش را به طور دقیق به بالا منتقل میکند و تنها قشری است که خواستههایش ترجمه میشود و به دولت منتقل میگردد و دولت هم به مجلس داده و مجلس هم آن را تبدیل به قانون میکند (قدرت تصمیمسازی و انتقال بالایی دارند).
اینچنین، این قشر، با کمترین کارآیی بیشترین قدرت را داشتهاند. اینها توسط دولت و با پول نفت بوجود آمدهاند و دولت از آنها حمایت میکند.اینها ساخته پول نفت بودهاند و به نظر میرسد که کارآیی اندکی دارند و تا اندازه زیادی نیز پاسخگو نمیباشند. به رغم برخی شعارهای برنامه اول و دوم، حجم دولت افزایش یافته و این قشر نیز توسعهیافته و منسجمتر نشان دادهاند و در اجتماع عدم تعادل ایجاد کردهاند.
طبقه برتر در قشربندی متوسط
همانطور که گفته شد، طبقه متوسط، همگی در قدرت شریک نیستند، بلکه طبقه بالایی طبقه متوسط متصل به قدرت است و اکنون این طبقه متوسط حیات مستقلی از دولت نفتی یافته است و گرچه توسط آن پدید آمده بود، اما خود اکنون تأثیر مسلطی بر آن به جای میگذارد. پس نمیتوان به سادگی این طبقه متوسط را عامل دولت دانست، بلکه بر عکس باید به عاملیت فعال این طبقه و بهویژه یک طبقه برتر برخاسته از این طبقه (و نه لزوماً درون این طبقه) رأی داد. طبقه برخاسته از این قشربندی بوروکراتیک، توان اعمال نفوذ بر انواع جنبشها و مطالبات اجتماعی و نیروهای مدنی را یافته است، به نحوی که در جنبشهای اخیر کارگران و معلمان اعمال نفوذ مینمود و بیان مطالبات آنها را به عهده داشت. این طبقه به طور دلخواه امواج اجتماعی مطلوب را ایجاد میکند.
با این نگاه، پیمیبریم که زمام امور جامعه در واقع بر عهده این طبقه برتر و نه حتی خود قشر دموکرات است. این طبقه هنجارها و برنامههایی را ترتیب میدهد و مردم را به دنبال آن راه میاندازد. در حال حاضر مکانیسم عمل این طبقه برتر، بیشتر یک کنترل رسانهای است که از طریق آن واقعیتها به نحو مطلوبی شکل میگیرند و آنگونه که این حلقه میخواهد به مردم نموده میشود. این طبقه موفق شده است که با ایجاد یک جامعه تودهای در ایران، از طریق رسانهها و دسترسی خود به مراکز عمده امکانات اعمال تغییرات اجتماعی عملاً یک تنه تحولات اجتماعی را کنترل کند.
"سرمایه اجتماعی" از چشمانداز نظری
اگر فرض کنیم که هر جامعه دارای سرمایههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است که بر اساس وضعیت آنها میتوان موقعیت توسعهای آن جامعه را (در یک مفهوم به حد کافی جامع از توسعه) ارزیابی کرد، آنگاه سرمایه اجتماعی در یک تلقی کلی، شامل دستمایههای بنیادین ارتباطی در میان اعضای یک اجتماع است که میتواند ارتباطات این افراد را در جهت اهداف نمادین عمومی منسجم سازد. بنابراین زوال سرمایه اجتماعی به وضعیت اجتماعی اطلاق میگردد که طی آن منابع هنجاری و گاهاً مادی بقای ارتباط یک اجتماع از مردم، که در یک سیستم اجتماعی واحد به حیات اجتماعی مشغولند، دچار تزلزل گردد و به گسیختگی آن جمع از سیستم مذکور و همچنین از یکدیگر منجر گردد.
نخستین موج کلاسیک و فراگیر زوال سرمایه اجتماعی پس از انقلاب فرانسه و تحولات پس از آن در سراسر اروپا ظاهر گشت و علم جامعهشناسی در قرن نوزدهم به ویژه به انگیزه چارهاندیشی برای این نخستین موج پایهگذاری شد و دومین موج فراگیر جهانی زوال سرمایه اجتماعی در پایان قرن بیستم به دلیل گسترش آنچه به وضعیت پسامدرن موسوم گردید و حکایت از نوعی شکاکیت در مورد سازوکارهای هنجاری فراگیر ارتباطات اجتماعی داشت، روی داد و نظر جامعهشناسان را به خود جلب کرد. پس با توجه به سابقه برخوردهای نظری در حوزه جامعهشناسی میتوان دو دسته تبیین برای بررسی فرایند زوال سرمایه اجتماعی ارایه داد.
فرایندهای زوال سرمایه اجتماعی با تحمیل ویژگیهایی بر حیات اجتماعی همراهند؛ احساس اضطراب، آشفتگی، نابسامانی، پریشانی، تشویش، نگرانی، هیجان؛ گسستی عامدانه از جدیت و قاطعیت سنت و رفتن به سمت عدم قاطعیت، بیتوجهی، جدی نبودن، سرسری گرفتن، بازی، تفریح و انگیزههای ناگهانی؛ و نوعی نگرانی یا دغدغه علیالظاهر لیبرال بر ضد آنچه که شاید بتوان آن را آرمانخواهی عدالت و برابری ناامید؛ گویی که جامعه دیگر حال و حوصله هیچ حرکتی را بدون مبنای مشترکی که دیگر نیست ندارد. بدون تردید اینها از جمله عوامل و دلایل بیشماری هستند که بر اساس آن بسیاری از نویسندگان قرن نوزدهم فرهنگ مدرن را واکنشی بیروح در مقابل فرهنگ سنتی گذشته و همچنین نویسندگان دیگری در پایان قرن بیستم فرهنگ پسامدرن را عکسالعملی سرد در برابر مدرنیت تلقی کنند.
مسترویچ معتقد است که به رغم تداخل ظاهری بین روح پایان قرن و روح پسامدرن، نباید گمان شود که روح پسامدرن در مقابل روح مدرن و حلال مشکلات سردی و جمود آن است، بلکه تداوم یک انجماد شکننده است که از مدرنیت آغاز گردیده است و در فازهای بحرانی آن به اوج خود رسیده است.
پسامدرنیسم در واقع بسط و گسترش و حتی تکامل مدرنیت محسوب میشود؛ همان مدرنیت سرد و بیعاطفه عصر روشنگری که روح پایان قرن سابق علیه آن به شورش و عصیان برخاسته بود 1. از این رو، پایان قرن سابق به عنوان واکنشی اصیل و حقیقی علیه روایتهای عصر روشنگری و همینطور به مثابه جستجو و پویشی حقیقی و اصیل برای یافتن مبانی و شالودههای غیرعقلانی نظم اجتماعی، بدواً از دل مفهوم همدردی و شفقت انسانی، تلقی میشود 2. پایان قرن در حال ظهور را میتوان نوعی تلاش ناقص، مبهم، مغشوش و متناقض برای تکرار این شورش یا عصیان اصیل از قرن پیشین دانست؛
میتوان استدلال نمود که فلسفه پسامدرن هرگز حقیقتاً علیه مفهوم عقلانیت دست به شورش و عصیان نمیزند، هرگز واجد احساس همدردی و شفقت نیست، عاری از هر گونه حس همدلی و همراهی است، و همواره حامی و طرفدار وضع موجود است.
در عین حال طرح مسألهها در پایان هر دو قرن یکی است، و آن همان آشفتگی است. آشفتگی و به هم ریختنگی در قرن نوزدهم نوعی احساس همدردی را نیاز داشت که روشنفکران پایان قرن نوزدهم مجدانه در صدد بازسازی آن بودند، اما در پایان قرن بیستم تفاوتی که پدید آمد، این است که بسیاری از روشنفکران به تقویتکنندگان جدی آشفتگی و جمود و بیحالی بدل میشوند و علت عدم تقارن وحتی تضاد و تخاصم تفکر اجتماعی پایان قرن بیستم با اندیشه اجتماعی پایان قرن نوزدهم نیز در همین است.
پس به طور کلی ما با دو دسته علت و در عین حال دو دسته واکنش به شرایط اجتماعی مواجهیم؛ دو علت شایع شناخته شده در علوم اجتماعی برای فرایند زوال سرمایه اجتماعی، یکی گسترش فرایند مدرنیت و دیگری بسط اندیشههای نسبیتگرایانه و شکاکانه نسبت به ارزشها و بنیانهای اخلاقی میانجی روابط در حیات اجتماعی است. در عین حال دو نوع واکنش به این فروپاشی، یکی شامل تلاش برای بازسازی شالودههای اخلاقی روابط اجتماعی به منظور ایجاد روابط گرمتر و صمیمیتر میان اعضای جامعه است و دیگری تلاش روشنفکرانه برای تشدید نسبیتگرایی و انهدام شالودهها 3.
فرجام 4
به نظر میرسد که شرایط جامعه ایران در وضعیت کنونی از هر دو علت اجتماعی فوق متأثر است؛ از سویی با شروع دوران سازندگی، برنامههای مدرنیزاسیون جامعه ایران برخی شرایط روح پایان قرن نوزدهمی را که در غرب نیز تاکنون هر چه بیشتر و بیشتر عوارض خود را نشان داده است.
پدیدآورده و از دیگر سوی، باآغاز پروژه توسعه سیاسی دموکراتیک متساهلانه، نوعی شکاکیت از طرف روشنفکری ایران برای تحکیم این نظام لیبرال تقویت گردید که این شکاکیت مبانی اعتقاد به یک نظام هنجاری مشترک میانجی روابط را هدف قرار میدهد تا بتواند هر چه بیشتر دامنه تساهل ممکن را افزایش دهد. مجموع این دو عامل ایران را از جهات گوناگون وارد یک فاز (البته نه چندان کامل) تغییرات اجتماعی کرده است. نتیجه این وضعیت را میتوان در شاخصهای عمده زندگی اجتماعی رؤیت نمود (این شاخصها به ویژه در شهرهای بزرگ که اتفاقاً کنشگران سیاسی اصلی در ایران هستند قابل بررسی میباشد).