تاریخ انتشار : ۱۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۱۱  ، 
کد خبر : ۲۰۰۹۶۲

جنگ و خشونت در تمدن غرب


پروفسور حمید مولانا
تمدن غرب،نظامی ترین و خشن ترین تمدن در تمام تاریخ بشریت بوده است. این نتیجه گیری برپایه اسناد، آمار و شواهد تاریخی، نظامی، سیاسی و منابع خود غرب است که نشان می دهد در طول سه هزار سال گذشته در تمدن غرب، جنگ، بسیج و آمادگی نظامی، لشگرکشی، نبرد بیش از تمدن های دیگر بوده است. وقتی که سازمان گرائی و سازمان سازی حاصل از این جنگ ها را به تعداد مؤسسات، بنگاه ها و شبکه هائی که اقتصاد جنگی را حمایت و پایه گذاری می کنند اضافه کنیم و تأثیرات چنین سازمان ها را در زندگی افراد و جوامع غرب مورد مطالعه قرار دهیم، با بستر زیرساخت های مالی، صنعتی، اطلاعاتی و تجاری اروپا و روسیه و آمریکا در چند قرن اخیر بخوبی درک می شود. در جوامع غرب پیوند ناگسستنی بین جنگ و حکومت وجود دارد.
امسال روزجهانی قدس مصادف با یکی از خونین ترین ایام تاریخ در افغانستان و فلسطین و یکی از پر قساوت ترین عملیات نظامی و جنگی غرب دراین سرزمین های اسلامی است. از طلوع انقلاب اسلامی ایران و جنگ تحمیلی تا حملات انتحاری و انفجارات سه ماه گذشته در آمریکا، ماشین تبلیغات غرب از سطح دولتی و رسانه ای گرفته تا فرهنگی و شرق شناسی به طور مداوم این تصویر مخدوش را در افکار عمومی خود و جهانیان به وجود آورده اند که اسلام و تمدن اسلامی خشن ترین و ناسازگارترین پدیده گذشته و معاصر بوده و بدین ترتیب تهدید و خطری برای امنیت و صلح جهانی به شمار می روند، درحالی که حقیقت کاملاً برعکس این است. مطالعات جامعه شناسان، روان شناسان، انسان شناسان بزرگ غرب و بررسی و پژوهش های کارشناسان علوم سیاسی و نظامی و مورخان یک قرن اخیر نه تنها این ادعای پروپاگاندیست های داخلی و خارجی را باطل می کند بلکه ریشه های این فرهنگ جنگجویانه که در یک قرن به دو جنگ جهانی انجامیده و کابوس هولناک جنگ جهانی سومی را که مدت هاست براین دنیا سایه افکنده به نظام سیاسی و اقتصادی مسلط غرب مربوط می سازد.
فلسفه اجتماعی غرب نخستین بار در شرایط جنگ شروع شد و رشد کرد. این پدیده جنگ در غرب بود که برای اولین دفعه «اصلاحات یونان باستان» درسال 509 قبل از میلاد را در آتن به وجود آورد، اصلاحاتی که برای اولین بار واژه «پولیس» را به وجود آورد و دستگاه و ارتشی که زمینی و دریائی بود پرورش داد و بالاخره قدرت هخامنشی ها را در ایران باستان شکست داد. هم چنین در شرایط جنگ و شکست تحقیرانه یونانی ها توسط قشون اسپارتا در اواخر قرن پنجم قبل از میلاد بود که بزرگترین فیلسوف غرب یعنی افلاطون کتاب «جمهوریت» خود را که با ارزش های سیاسی و نظامی سروکار دارد به رشته تحریر در آورد. «قانون روم» که در حقیقت بزرگترین خدمت رومی های باستان به غرب بود در نتیجه سازمان گیری جنگی و نظامی به وجود آمد که برآن جامعه تسلط پیدا کرده بود. وقتی که تاریخ مدرن غرب را مطالعه می کنیم فیلسوف و متفکری را پیدا نمی کنیم که در آثار سیاسی، اقتصادی و فلسفی خود به ارزش های جنگ اهمیت نداده و یا از آنها دفاع نکرده باشند. این رابطه بشر دوستانه نیست که رابطه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را از نظر این اندیشمندان غربی در بررسی تغییرات اجتماعی بشری مورد توجه قرار می دهد بلکه عوامل سیاسی، نظامی و قدرت گرائی است که آثار ماکیاولی، هابز، کلاسوتینر، روسو و رهبران انقلاب فرانسه و مارکس، انگلس و لنین را در انقلاب روسیه تشکیل می دهد. اولین اجتماعات و جوامعی که درغرب به وجود آمد اجتماعات جنگی و ارتشی بود.
جنگ وسیله ای بود که افراد دور افتاده و منزوی را که در جامعه کشاورزی آن زمان کار می کردند از دهات و قصبات برای بسیج عمومی به شهرها روانه می کرد. رابطه بین جنگ و جامعه و پیوستگی این دوبا یکدیگر در تمدن غرب تا اواسط قرن نوزدهم که آثار مارکس و انگلس انتشار یافت مورد مطالعه دقیق قرار نگرفت. نوشته های جامعه شناس فرانسوی ژوژسورل در اوائل قرن بیستم، به ویژه کتاب «اندیشه های خشونت» که در 1908 میلادی منتشر شد به تحلیل و تفسیر فرهنگ جنگ پرداخت و در تبیین ایدئولوژی فاشیست ها و نازی تأثیر مهمی داشت. مطالعاتی که روانشناسان وجامعه شناسان و مردم شناسان آمریکائی و اروپائی در جنگ جهانی دوم و به ویژه در روح جنگجوئی سربازان و قشون متفقین و اسرای آلمانی وژاپنی انجام دادند تا امروز پایه های تئوریک پروپاگاند، «شستشوی مغزی» و بازاریابی سیاسی و روانی و اطلاعاتی را در دانشگاه ها و مؤسسات فرهنگی و سیاسی تشکیل می دهد.
برطبق مطالعات مفصل آماری و تجربی که پروفسور کوینسی رایت در دهه های 1930 و 1940 از پدیده جنگ انجام داد و نتایج آن در دو جلد درسال 1942 توسط دانشگاه شیکاگو منتشر شد، در چهارقرن گذشته، جنگ بیش از پیش و به طور مداوم بر زندگی غربی ها تسلط داشته است. از دیده تاریخ نویسان و جامعه شناسان غرب آنچه رابطه بین سزار و رومیها و ناپلئون و فرانسوی ها را پیوند داد چیزی جز جنگ و فرهنگ آن نبود. جهانگشائی، حس ملی گرائی و هویت را در شهروندهای این دوجامعه غرب تقویت کرد، جنگ نشانه قدرت شد و قدرت سمبل حاکمیت. مزایا و پاداشی که در دو قرن اخیر دول اروپائی و آمریکائی برای جنگجویان خود در قوانین مملکتی قائل شدند، از حقوق و بازنشستگی گرفته تا آموزش و پرورش و بهداشت رایگان، مشروعیت جنگ را در این جوامع بیشتر کرد. در قرون دهم تا سیزدهم میلادی، زمانی که شاهان و فئودال های اروپا به توصیه کلیسای مسیحی جنگ های صلیبی خود را علیه مسلمانان شروع کردند، انگیزه های مذهبی و تعصبات اعتقادی با منافع فردی و گروهی مخلوط بود. با جدائی کلیسا و دولت در قرن شانزدهم و شکاف عمیقی که توسط جریان «سکولاریسم» بین سیاست و دین به وجود آمد، نظام های سیاسی و اقتصادی غرب جهت بسیج عمومی بدنبال انگیزه های جدیدی بودند که باید بین مردم تزریق می شد. ناسیونالیسم یا ملی گرائی یکی از این انگیزه های بزرگ بود، «دموکراسی و دنیای آزاد» لوای دیگری برای فرهنگ و زیرساخت های جنگ شد. با افزایش جمعیت در شهرها و صنعتی شدن و پیچیدگی جامعه، خسارات وارده از جنگ در غرب اغلب جبران ناپذیر بود. عصبیت و همبستگی جامعه در قرن چهاردهم در تمدن اسلامی هنوز همان طوری که ما در «مقدمه» ابن خلدون می خوانیم از احساسات و اعتقادات دینی- سیاسی صورت می گرفت و مشروعیت و بنای آن بر اسلام و قرآن بود، گرچه حکمرانان سرزمین های اسلامی در آن کوتاهی می کردند. ولی در غرب جنگ و «قهرمانان ملی» می بایست این عصبیت و همبستگی را به وجود آورند. «شهادت» جای «قهرمانی» را گرفته بود و فرد «مدرن» غرب پاداش مادی و ملموس و دنیوی می خواست و نه معنوی. اگر انگیزه های جنگ و فداکاری و قهرمانی قدرت آذوقه های لازم یک جامعه متفق هستند، چگونه می توان این عوامل و معادل آن را در سطح مدنی و صلح و آرامش به وجود آورد؟
در اوائل قرن بیستم روانشناس برجسته آمریکائی ویلیام جیمز کتابی به نام «معادل اخلاقی جنگ» نوشت و در آن پیشنهاد کرد که جوامع غربی در مقابل عوامل جنگی باید بدنبال انگیزه هائی بروند که در عین حال که کاربرد همبستگی و اتفاق داشته باشد سعی کند از عواقب و خسارات مالی و جانی که در اثر اختراع و توسعه سلاح های مدرن به وجود آمده است، جلوگیری کند. به عبارت دیگر از دیده این فیلسوف و روانشناس غرب چه اصول اخلاقی و چه معادلات معنوی می تواند جایگزین احساسات و انگیزه های جنگ برای جامعه و ملت سازی باشد. امروز در بسیاری از جوامع غرب مصرف گرائی و مادیات و تفریحات ناسالم، جنگ و جدال های آزمایشی ویدیوئی، خشونت در سینما و تئاتر کوشش دارد با استفاده از این انگیزه های فردی احساسات غریزی و اجتماعی افراد و گروه ها را ارضا کند و کاربرد مالی و بازرگانی نظام ها را افزایش دهد! عوامل جامعه نظامی در غرب از تاریخ باستان تا به امروز تفاوت فاحشی نکرده است و به طور خلاصه عبارتند از: (1)خشونت، (2)جوانی، (3)فردگرائی(4)مرکزیت و فرمانبرداری، (5)رقابت و قهرمانی، (6)قراردادی، (7)سکولاریسم، (8)انضباط و(9)اجتماع گرائی و وفاداری بیکدیگر. به گفته ماکس وبر جامعه شناس قرن بیستم آلمانی، زندگی اجتماعی نظامی و ارتشی ها به زندگی اجتماع راهبان مسیحی قرون وسطی شباهت دارد. گسیختگی خویشاوندی و ترک خانواده در تمدن غرب با تشکیل جوامع نظامی همراه بوده است. سربازان، جنگجویان، ژنرال ها و همه نظامیان غرب در طول تاریخ هویت خود را در یک پارچه از زمین و خاک، دوره و خون، و آمال فردی، وجهی دنیوی پیدا کرده اند. اسلام به طور کلی این عوامل را در عصبیت و اتحاد بشر رد کرد و عوامل عالیتری را در واژه ای که ما آن را امت می شناسیم جای داد. حاکمیت ارضی، دولت مرکزی و دستگاه های سیاسی نظام های مدرن امروزی حاصل جهان بینی جنگ و زیرساخت های مربوط به آن است که در غرب به صورت جدید سازمان دهی شد.
عوامل و طبیعت جامعه نظامی غرب بدون مقایسه با الگوهای دیگری که در تمدن بشری وجود داشته و دارد قابل درک نیست. زمانی که ناپلئون در اواخر قرن هیجدهم به مصر حمله کرد و آن را تصرف کرد و موقعی که ارتش فرانسه در قرن نوزدهم به هندوچین و الجزیره و سایر نقاط دست یافت، این جامعه نظامی و جنگی فرانسوی و اروپائی بود که بر جوامع خویشاوندی و طایفه ای آسیا و جوامع مذهبی- سیاسی اسلامی شمال آفریقا حکومت می کرد. فرهنگ و تشکیلات جنگی غرب به آن صورتی که ما در اینجا اشاره کردیم در جوامع شرقی وجود نداشت و در حقیقت تعداد خیلی محدودی از تشکیلات نظامی و جنگی فرانسوی ها توانستند بر بومیان و نظام محلی و ملی غلبه پیدا کنند. یک قرن بعد، فرهنگ و تشکیلات جنگی غرب در نواحی تحت تسلط و در میان خود بومیان ریشه دوانده بود و مصری ها، الجزیره ای ها و هندوچینی ها با همان روش نظامی که از غرب یاد گرفته بودند، ارتش و نظام فرانسه و سایر اروپائی ها را شکست می دادند. تمدن جنگ غرب جهانی شده بود، روش جنگ های چریکی در دنیای سوم و جهان شرق از غربی ها گرفته و آموخته شد و هم چنین متدهای تروریسم مدرن.
از عصر فئودالیسم اروپا تا ظهور نظام های «ملت- دولت» مستقل در اروپا، پایه استقرار و ثبات سیاسی و جغرافیائی حکمرانان اروپا بر پایه پیوستگی فرد با سیستم فئودال بود و نظامیان گروه اصلی آن. کتاب «هنر جنگ» ماکیاولی که در 1521 میلادی منتشر شد نه تنها استراتژی جدید جنگ و جامعه نظامی- سیاسی آن روزغرب را ترسیم کرد بلکه از آنجائی که خود ماکیاولی از فئودال ها بود ولی تضعیف و انهدام آن را بخوبی درک و سعی کرد در آثار خود مدلولات جامعه نظامی- سیاسی قرون آینده را در جلد جدیدی که مورد قبول واقع شود نقاشی کند. از این جهت تا حدود زیادی ماکیاولی در این امر تا به امروز موفق بوده است. شکست امپراتوری عثمانی و تضعیف آن که از آغاز قرن هیجدهم شروع شده و بالاخره در جنگ جهانی اول به پایان رسید نه به علت این بود که عثمانی ها تکنولوژی جنگ اروپائی ها را نداشتند و فساد وگسیختگی داخلی عالمگیر شده بود بلکه افول امپراتوری عثمانی موقعی آغاز شد که نظام و جامعه جدید نظامی- سیاسی اروپا در مرزهای قسطنطنیه رسوخ کرد زیرا این امپراتوری نه یک نظام جهانی اسلامی شده بود و نه از جهانی سازی مدرنی که در اروپا در حال تشکل بود درک عمیق و کاملی داشت. خردگرائی مدرن اروپا در آغاز با جامعه نظامی و جنگ شروع شد. در «شاهزاده» اثر ماکیاولی می خوانیم: «قوانین خوب بدون ارتش خوب وجود نخواهد داشت، هر جا که ارتش خوب است باید قانون خوب باشد.»
اولین جامعه اسلامی برپایه دینی، معنوی و سیاسی و اقتصادی استقرار پیدا کرد و نه خویشاوندی، جنگی و فئودالی. همان طوری که می دانیم جنگ به مثابه دفاع در مراتب آخرین اصل جهاد قرار دارد و جهاد اکبر و جنگ حقیقی جنگ تهذیب نفس است. پیامبر اسلام در مدینه نه تنها اولین قانون اساسی را در تاریخ بشریت تنظیم و بدین ترتیب از جنبه قانونی و فقهی اولین نظام و حکومت اسلامی را پایه گذاری کرد بلکه اسلام برای نخستین بار جامع ترین قانون بین المللی جنگ و صلح راکه تا اواخر قرن شانزدهم در دنیای غرب از آن شنیده نشده بود، به وجود آورد. اولین قانون بین المللی جنگ و صلح در غرب توسط یک فیلسوف و متفکر هلندی به نام هوگو گروتیوس در اثرش «حقوق جنگ و صلح» در سال 1623 میلادی نوشته شد.
متفکر دیگری در غرب به نام کارل کاسوتینر در اثر مشهور خود «درباره جنگ» و مشروعیت و موفقیت آن پشتیبانی و شرکت افکار عمومی و شهروندان را در فرهنگ جنگ لازم می داند. کتاب او در غرب بدون تردید یکی از مهمترین رساله های منتشره درباره جنگ و رابطه آن با سیاست گذاری ملی است. بدین ترتیب جنگ با رمانتیسم و رؤیاهای غرب آمیزش پیدا کرد. ملت و ارتش دو طرف یک سکه شدند و از نظر کلاسوتینر «جنگ بدین ترتیب یک تصمیم و کار سیاسی نیست بلکه در حقیقت یک ابزار است، ادامه بازرگانی سیاسی یعنی رسیدن به هدف اصلی منتهی با ابزار جنگی.» وظائف نظامی در این دکترین مترادف با حقوق سیاسی می شود.
فرهنگ جنگ در آثار مارکس و لنین نیز ظاهر می شود زیرا استعمار و استثمار طبقه کارگر و زحمتکش باید از طریق جنگ و شورش، انقلاب آیده آلی را به وجود آورد. جنگ و خشونت ابزار انقلاب می گردد و این دقیقاً راهی است که مقلدین مارکس و لنین در چین و کوبا و سایر نقاط جهان در دهه های قبل از انقلاب اسلامی ایران دنبال می کنند. یکی از تفاوت های اصلی انقلاب اسلامی ایران با سایر انقلاب ها این است که جنگ و ارتش محور انقلاب را تشکیل نداد در حالی که انقلاب روسیه ارتش و جامعه آن کشور را نظامی کرد.
امروز جنگ در تمدن غرب، ابزار «صلح و امنیت جهانی» شده است و فرهنگ جنگ قسمت عمده ای از پدیده جهانی سازی.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات