حسن فتحی
در سالهایی که جنگ سرد دو ابرقدرت با شدت در جریان بود طرفین سعی داشتند به هر طریق ممکن رژیمهای وابسته به خود را تقویت کرده و سدی در مقابل طرف دیگر ایجاد کنند.
با روی کار آمدن جمهوریخواهان در آمریکا به ریاست جمهوری آیزنهاور و در شرایطی که محافظهکاران انگلیس نیز به رهبری وینستون چرچیل قدرت را در دست گرفته بودند زمینه برای ایجاد یک کمربند امنیتی به دور شوروی و کشورهای اقمار کرملین مهیا شد. در این سالها برادران "دالس" که پستهای ریاست سازمان سیا و وزارت خارجه را در آمریکا در دست داشتند عاملین مقابله با برنامههای شوروی بودند. در این مقطع 2 حادثه در کشورهای مجاور شوروی و اقمارش در شرق اروپا که دوست و متحد آمریکا هستند روی میدهد که عبارتند از:
1- ایجاد اتحادیههای نظامی با هدف تقویت بنیه دفاعی و تسلیحاتی کشورهای دوست و متحد آمریکا تا این کشورها از گزند فعالیتها و تبلیغات کمونیستی مصون بمانند. در همین راستا است که اتحادیههای نظامی ناتو، سیتو، سنتو و آنزوس شکل میگیرد. در سال 1958 جان فاستر دالس وزیر خارجه آمریکا صراحتاً اعلام میدارد "سد اصلی علیه تجاوز شوروی در منطقه خاورمیانه و خلیجفارس، قدرت بازدارنده ایالات متحده است". وی میافزاید "در سال 1958 محور اصلی سیاست خارجی آمریکا در قبال شوروی، محاصره میباشد".
اتحادیههای نظامی هم چون کمربندی، شوروی و کشورهای وابسته به ابرقدرت شرق را در بر میگرفتند و مانع تحرک آنها میشدند.
2- برکناری حکومتهای متزلزل و مسالهدار و روی کار آوردن رژیمهای کاملاً وابسته به واشنگتن تا در کمربند امنیتی – نظامی که پیرامون شوروی و متحدانش ایجاد میشد حلقه ضعیف و سستی وجود نداشته باشد. در این راستا رژیمهایی که نمیتوانستند خواستههای آمریکا را برآورده سازند، برکنار شده و جای خود را به رژیمهای دوست و همراه با واشنگتن میدادند.
در سالهای قبل از جنگ دوم جهانی که انگلستان ابرقدرت جهان بشمار میرفت نیز این کشور برای تقویت دوستان خود، دست به ایجاد اتحادیههای نظامی و سیاسی زد که در این رابطه میتوان به پیمان سعدآباد اشاره کرد که در زمان رضاشاه میان ایران، ترکیه، عراق و افغانستان با انگلیس منعقد شد. این اتحادیه به تدریج به پیمان بغداد و در نهایت با جابجاییهایی به پیمان سنتو تبدیل شد که در عمل ناموفق بود.
ایران اگرچه در زمان رضاشاه به اتحادیه نظامی انگلیس پیوست ولی پس از جنگ دوم جهانی و در شرایطی که آمریکا به عنوان قدرت برتر نظامی که دارای سلاح اتمی بوده و شعار آزادیخواهی میداد قدم به صحنه گذارد، شرایط تغییر یافت. ایران نیز که از کمکها و مساعدتهای آمریکا بهرهمند شده و امید به بهرهگیری از توانمندیهای این کشور داشت سعی کرد رابه اش را با این کشور تقویت کند به همین دلیل زمانی که کمپانیهای نفتی آمریکا، خواستار امتیاز نفت شمال شدند با وجود دخالتها و فشارهای شوروی، تمایل خود را به انعقاد قرارداد با این کمپانیها ابراز داشت. ولی آنچه بیش از همه تهران را به واشنگتن نزدیک کرد ماجرای آذربایجان بود.
ارتش سرخ شوروی زمانی که در ایران بود و بخشهایی از ایران را طبق قرارداد 1907 با انگلیس به اشغال درآورده بود درصدد تجزیه ایران برآمد در همین راستا دست به ایجاد 3 حکومت خود خوانده در آذربایجان، کردستان و گیلان زد که از طریق عوامل اطلاعاتی ـ نظامی و دیپلماتهای روسی اداره میشدند.
همان زمان حزب توده نیز که تلفیقی از افراد گوناگون بود بدون مطرح کردن شعارهای کمونیستی پا به عرصه حیات گذارده و از منافع همسایه بزرگ شمالی حمایت و دفاع میکرد. حوزه فعالیت حزب توده غیر از کردستان، آذربایجان و گیلان بود. هر چند این حزب در مناطق مزبور فعال بود ولی با شکلگیری احزاب دموکرات در گیلان، آذربایجان و کردستان و اعلام جمهوری در این منطقه،حزب توده و طرفدارانش نیز در آنها ادغام شده و به صورت سازمانهای ایالتی وابسته به دموکراتها درآمدند.
با وجود درخواستهای ایران و تعهد سران آمریکا، انگلیس و شوروی در کنفرانس تهران مبنی بر خروج ارتشهای بیگانه پس از پایان جنگ، مسکو تمایلی به خروج بیقید و شرط از ایران نداشت که همین مساله ایرانیان را علیه شوروی برانگیخت. در نهایت ارتش شوروی پس از فشارهای مردم ایران و اخطار و هشدارهای آمریکا ناگزیر به ترک ایران شده و از این سرزمین خارج شد. در پی این حادثه، جمهوریهای خودخوانده آذربایجان، گیلان و کردستان نیز یکی پس از دیگری فرو پاشیده و از بین رفتند. در صورتی که اگر هشدارها و فشارهای آمریکا نبود ایران همان زمان تجزیه شده و آذربایجان و کردستان و گیلان را از دست میداد.
ولی زمانی که جنگ سرد شدت گرفت آمریکا و انگلیس به بهانه مقابله با نفوذ کمونیسم کودتایی علیه دولت ملی دکتر مصدق راه انداختند تا منافع خود را حفظ کنند. آنها با بزرگنمایی فعالیتها و اقدامت حزب توده که نقشی در دولت و جامعه نداشت، زمینه مساعدی برای هماهنگی میان سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی انگلیس و آمریکا به وجود آوردند تا بصورت مشترک دست به کودتا بزنند و به قولی مانع به حکومت رسیدن کمونیستها بشوند.
البته عوامل بسیاری در داخل و خارج از کشور در شکلگیری کودتای 28 مرداد و موفقیت آن نقش داشتند که هدف از نگارش این مقاله پرداختن به این مسایل نیست. زیرا طی سالهایی که از کودتای مزبور در سال 1332 (1953) میگذرد دو جناحی که در کودتا نقش داشتند هریک برای مبرا داشتن خود از همراهی با کودتاچیان سعی کرده طرف مقابل را خائن قلمداد کرده و به تخطی از اصول مردمسالاری و روند نهضت ملی متهم کند به همین دلیل طرفداران کاشانی و مظفر بقایی که چند روز پس از کودتا به سراغ زاهدی نخستوزیر کودتا رفته و با او به خوش و بش کردن پرداختند مصدق و یارانش را خائن مینامند و طرفداران مصدق نیز آنها را عامل انگلیس و متحد دربار و کودتاچیان میدانند. البته به نظر میرسد هدف از این جنجالها سرپوش گذاردن بر روی حقایق باشد.
ولی آنچه در این میان مهم است و کمتر به آن پرداخته شده این مساله است که تا زمانی که مردم در صحنه حضور داشتند دربار و کودتاچیان توان پیش بردن برنامههای خود را نداشته و نمیتوانستند موفق شوند اما زمانی که مردم به دلیل اختلاف سران و کارشکنی اطرافیان آنها، پراکنده شده و از صحنه خارج شدند راه برای کودتاگران و حامیانشان هموار شده و آنها توانستند به راحتی و آسانی برنامههای خود را یکی پس از دیگری جامه عمل بپوشانند. دلیل اصلی خروج مردم از صحنه نیز اختلاف سران نهضت بود.
البته در سالهای گذشته با انتشار اسناد محرمانه آمریکا و انگلیس و کتابهایی که دستاندرکاران کودتا نوشتهاند تا حدودی پردهها به کنار رفته و حقایق آشکار گردیده اما هنوز هم اختلافافکنان و متحدان آشکار و نهان کودتاچیان با استفاده از تریبونهای مختلف و ایجاد هیاهو و جوسازی، سعی دارند خود را مبرا از خطا جلوه داده و دکتر مصدق را خائن قلمداد کنند در حالی که سرنوشت سران و افراد دو جناح پس از پیروزی کودتا میتواند افشاگر حقایق بوده و این واقعیت را آشکار سازد که چه کسانی متحد کودتاچیان بودند. در حالی که حقایق آن چیزی نیست که این افراد میگویند.
مقایسه حوادث 30 تیر سال 1331 با آنچه در 28 مرداد 1332 اتفاق افتاد به خوبی این واقعیت را آشکار میسازد که اگر مردم به هر دلیلی در صحنه حضور نداشته باشند راه برای دشمنان هموار شده و آنها میتوانند آزادانه در راه تحقق خواستههایشان قدم بردارند. در این رابطه نقل چند اظهارنظر از سوی عاملین کودتا راهگشا میباشد.
"دالس" رئیس "سیا" در جلسهای در رابطه با کودتا میگوید، "امکانات لازم را برای ایجاد هرج و مرج بدست آوردهایم که به نظر کار طرفداران مصدق خواهد بود. به خصوص که این 60 مامور تحریککننده استخدام کردهایم تا به نام مصدق به زیارتگاهها و مساجد حمله کرده و بیحرمتی و بیاحترامی کنند. منظور از این کار این است که حمایت گروههای مذهبی را از مصدق سلب کنیم."
در همین رابطه کیم روزولت عامل کودتا اعلام میکند، "ما احتیاج چندانی به افراد نداریم. اساساً این یک عملیات گولزنی است. اگر ما بتوانیم مرکز ارتباطات ارتش را بدست بیاوریم خواهیم توانست کاری کنیم که مصدق فکر کند در شیراز قیام قبیلهای شروع شده است. "هدف از این کار اعزام نیروهای طرفدار مصدق به خارج از تهران بود.
با این اقدامات و دلارهای آمریکایی بود که مردم دچار سردرگمی شده و رهبران را تنها گذاردند.
اصولاً جنگ روانی و ایجاد شکاف بین مردم و گروهها از اقدامات و برنامه کودتاگران میباشد. زیرا اگر کودتایی قرار است به پیروزی برسد و بدون خونریزی باشد نیاز به خارج کردن مردم از صحنه است. در کودتای پینوشه علیه آلنده از قابلمه بدستها استفاده شد. در ایران نیز با حمله ساختگی به خانه کاشانی و یا حمله به مجسمههای شاه و سردادن شعارهای چپگرایانه سعی کردند طرفداران مصدق و کاشانی را رویاروی هم قرار بدهند و این ذهنیت را به وجود بیاورند که کمونیستها درصدد در دست گرفتن قدرت هستند. و اگر این وضعیت ادامه یابد ایران دیر یا زود به دامن کمونیستها خواهد افتاد. در این رابطه میتوان از اتحاد و هماهنگی بقایی با ارتش و سران کودتا نام برد.
در حالی که تمامی این جوسازیها و حادثهآفرینیها ساختگی بوده و آمریکا و انگلیس فقط نفت ایران را میخواستند. لذا مشاهده میکنیم که پس از سقوط دولت ملی دکتر مصدق، کنسرسیومی از دستاندرکاران کودتا برای چپاول نفت ایران به وجود میآید.
کودتای 28 مرداد اقدام مشترک سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و انگلیس بوده و این 2 سازمان اطلاعاتی نقش به سزایی در زمینهسازی، بحرانسازی و موفقیت آن داشتند. به همین دلیل کودتای 28 مرداد را باید محصول مشترک آمریکا و انگلیس به حساب آورد. ولی اگر نگاهی به دستاوردهای آن بیندازیم این واقعیت آشکار خواهد شد که آمریکا توانست در سایه همین کودتا به قدرت برتر در ایران تبدیل شده و قدرت سنتی رقیب را که انگلیس بود به تدریج از گردونه خارج سازد. نفوذ آمریکا با نخستوزیری علی امینی و انقلاب سفید کامل شد.
آمریکا که از زمان ورود به ایران تا کودتای 28 مرداد 1332 همواره با عنوان و در نقش یک کشور تلاشگر و دوست ملتها فعالیت کرده و در برخی موارد حتی به یاری مردم و دولت ایران برخاسته بود پس از این حادثه در مسیری قرار گرفت که به خاطر منافع مادی و اقتصادی به دشمن مردم تبدیل شده و در مقابل آن قرار گرفت به این دلیل که دولت دکتر مصدق که در 28 مرداد با کودتا سرنگون شد ماهیت مردمی داشته و از حمایت و پشتیبانی مردم برخوردار بود. لذا مقابله با آن از سوی هرکسی بود اقدامی ضد انقلابی و ضد مردمی بشمار میرفت که به شکست نهضت ملی انجامید.
سرآغاز این تغییر ماهیت و تبدیل آمریکا به یک قدرت سلطهگر در ایران کودتای 28 مرداد 1332 بود. در حالی که آمریکا در ماجرای پیشهوری در آذربایجان و در شرایطی که استالین رهبر وقت شوروی تمایلی به تخلیه ایران توسط ارتش سرخ نداشت و درصدد تجزیه کردستان و آذربایجان بود به یاری تهران شتافته و با فشار و تهدید مانع تجزیه ایران شده بود و یا در جریان انقلاب مشروطه، آمریکاییها در تبریز همگام با مشروطهخواهان با عوامل استبداد مبارزه کرده و کشتهها داده بودند اما پس از 28 مرداد آمریکا در مسیری قرار گرفت که با خواسته و منافع مردم ایران در تضاد بود به همین دلیل پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز بیشترین لطمه متوجه آمریکا شد.
انگلیس که پس از جنگ دوم جهانی به یک قدرت درجه چندم تبدیل شده و آقایی و سروری خود را خصوصاً در خاورمیانه و خلیجفارس از دست داده بود، برای حفظ منافع خود ناگزیر گردید برخلاف میل باطنی، ایران را با آمریکا تقسیم کرده و در قالب کنسرسیوم نفت که پس از 28 مرداد 1332 کنترل نفت ایران را در دست گرفت به آقایی آمریکاییها تن بدهد در صورتی که اگر همکاری با سازمان سیا و تن دادن به خواستههای واشنگتن را نمیپذیرفت از ایران اخراج میشد.
کودتای 28 مرداد 1332 در شرایطی روی داد که در داخل، سیاست ملی شدن نفت توسط دولت ملی دکتر مصدق پی گرفته میشد و با وجود فشارهای داخلی و خارجی و اختلافاتی که بروز کرده بود دولت و مردم حاضر به سازش بر سر نفت نبودند. در جهان نیز دوران جنگ سرد فرا رسیده و آمریکا و شوروی رقابت سختی را آغاز کرده بودند.
در انگلستان حزب محافظهکار به رهبری وینستون چرچیل در راه اعتلای قدرت بریتانیای کبیر تلاش میکرد و به این واقعیت واقف بود که عقبنشینی و یا اخراج از ایران، موقعیت این کشور را در منطقه حساس و استراتژیک خاورمیانه و خلیجفارس به خطر میاندازد. آمریکا نیز در وضعیتی قرار داشت که جمهوریخواهان به ریاست جمهوری آیزنهاور به قدرت رسیده و برادران "دالس" جنگ سرد را هدایت کرده و مایل نبودند هیچ امتیازی خصوصاً در ایران که در مجاورت شوروی قرار داشت به ابرقدرت شرق بدهند. اصولاً در آن دوران عدم تعهد و استقلال از دو ابرقدرت معنا و مفهومی نداشت و پذیرفته نبود.
در همان مقطع برخی از عوامل دربار و جناحهایی که با مصدق و دولت او به مخالفت برخاسته بودند چنین وانمود میکردند که کشور به سوی کمونیسم رفته و عوامل شوروی عنقریب قدرت را در دست خواهند گرفت. هدف آنها از این جوسازیها و روشی که در پیش گرفته بودند در حقیقت بیاعتبار کردن تلاشهای دولت ملی در مقابله با شرکت نفت انگلیس بود. آنها همچنین سعی داشتند به آمریکا و انگلیس پیام دهند که ایران به سوی کمونیسم رفته و اگر میخواهند منافع خود را حفظ کنند و در جنگ سرد نیز امتیاز به رقیب ندهند باید در این کشور دست به کار شوند.
نگاهی به رسانههای آن زمان میتواند افشاگر حقایق بسیاری باشد. همین مساله سبب شده بود ائتلافی ناخواسته بین طرفداران آیتالله کاشانی و دربار علیه دولت دکتر مصدق به وجود بیاید. در خارج از ایران نیز آمریکا و انگلیس بیش از پیش به هم نزدیک شوند. وقتی که زمینهها کاملاً فراهم شد کودتا به اجرا درآمده و با موفقیت همراه گردید.
در پیروزی کودتای 28 مرداد بیش از این که روزولت و شوارتسکف نقش داشته باشند عوامل داخلی آنها موثر بودند. زیرا این عناصر در جدایی رهبران و ایجاد اختلاف بین مردم تلاش کرده و توانستند راه را برای وارد آوردن ضربه نهایی هموار سازند.
اگر بخواهیم منصفانه به بررسی کودتا و دلایل موفقیت آن بپردازیم باید اعتراف کنیم که تمامی گروهها و شخصیتها در پیدایش شرایط کودتا نقش داشتند و همه آنها مقصر بودند به همین دلیل نمیتوان یک گروه را خائن و گروه دیگر را خادم به حساب آورد و اعلام کرد که کاشانی و بقایی و یا مصدق به تنهایی خادم یا خائن هستند، بلکه همه آنها در پیدایش وضعیتی که به کودتا انجامید نقش داشتند.
کودتای 28 مرداد را باید نقطه اوج تقابل سنت و مدرنیته به حساب آورد که طی آن سنت و گروهها و جناحهای سنتی به موفقیت رسیده و توانستند گروهها و جناحهای مدرن و نواندیش را از صحنه خارج سازند.
هرچند چالش میان آنها تا زمان نخستوزیری دکتر امینی طول کشید ولی با سقوط علی امینی برای همیشه در دوران پهلویها به مدرنیته خاتمه داده شده و سنتگرایان دولتی قدرت را در دست گرفتند.
ممکن است عدهای بر این باور باشند که انقلاب سفید و اصلاحاتی که علی امینی آغاز کرد سپس توسط شاه ادامه یافت، نوعی مدرنیته و تقابل با سنت باشد اما از آنجا که این اقدامات روبنایی بوده و ریشهای نبودند همچنین از سوی هیات حاکمه هدایت میشدند نتوانستند تاثیرگذار باشند. ضمناً هدف از تقابل سنت و مدرنیته در نوع نگرش به حکومت بود. سنتیها بر اقتدار سلطنت و دربار تاکید داشتند ولی نواندیشها طرفدار قانون اساسی مشروطه بودند.
مصدق در دورانی که نخستوزیر بود اگرچه زمان نخستوزیریش کوتاه بود ولی دست به اقداماتی زد که نوآوری محسوب میشد و اگر حکومتش دوام میآورد میتوانست فصل جدیدی در ایران آغاز کند.
نگاهی به جناحبندیها در کودتا به خوبی این واقعیت را آشکار میسازد که سنتگرایان که حافظ نظم موجود بودند به مقابله با نوگرایان و اصلاحطلبان برخاستند که در صدد تغییر برآمده بودند.
البته تقابل سنتگرایان با اصلاحطلبان در ایران معاصر سابقهای طولانی دارد. تیری که میرزارضا کرمانی شلیک کرد و با آن ناصرالدین شاه را به قتل رساند، تیری بود که از اسلحه یک اصلاحطلب شلیک شده بود. ولی در آن مقطع زمانی، استبداد به اندازهای قدرتمند و قوی بود که توانست اوضاع را کنترل کند. اما در زمان مظفرالدین شاه که پس از ناصرالدین شاه به قدرت رسید. شرایط در حال تغییر بوده و سنتگرایان که دربار در راس آنها قرار داشت نتوانستند در مقابل نوگرایان مشروطهخواه ایستادگی کنند که در نهایت مشروطهخواهان به پیروزی رسیده و دربار و سنتیها را کنار زدند. تقابل بین سنت و مدرنیته در عصر مشروطه با به توپ بستن مجلس، در زمان محمدعلی شاه و استقرار جبهه استبدادیون در باغ شاه به اوج خود رسید.
اما دوام نیاورد. پیروزی مشروطهخواهان و سقوط محمدعلی شاه نوید یک ایران آزاد و مستقل را میداد که در این رابطه اقدامات افراطی برخی از نواندیشان و همدستی انگلیس و روسیه برای مقابله با انقلاب که به تقسیم ایران میان آنها انجامید و حوادثی که ارتش روسیه در تبریز به وجود آورد نشان داد که این دو همسایه قدرتمند تمایلی به پیروزی و موفقیت استقلالطلبان نواندیش ندارند.
زمانی که کودتای 1299 رضاخان و سیدضیاءالدین طباطبایی به پیروزی رسید و در پی آن بازداشت عوامل استبداد و شعارهایی که سیدضیاء میداد، باز هم دورنمای تحولات در ایران امیدوارکننده شد. اما از آنجا که چالش میان سنت و مدرنیته در ایران همیشه به دلیل بیسواد اقشار مردم، عدم تقویت باورهای سیاسی و فقدان احزاب قدرتمند، با ناکامی نواندیشان همراه بوده این بار نیز دولت کودتا خصوصاً پس از برکناری و تبعید سیدضیاء به استبداد گرایید.
آنچه هم که پس از روی کار آمدن رضاشاه صورت گرفت و تا شهریور 1320 که ایران به اشغال انگلیس و شوری درآمد به طول انجامید، رفرمها و اصلاحات روبنایی بود که هرچند چهره ایران را عوض کرد اما از آنجا که با توسعه سیاسی همراه نبود به شکلگیری استبداد از نوع دیگری انجامید.
کودتای 28 مرداد 1322 و سقوط دولت علی امینی نیز برای همیشه ناقوس مرگ را برای نوگرایان در ایران عصر پهلوی به صدا درآورد.
در این سالها خصوصاً در زمان دولت ملی دکتر مصدق، اختلاف میان نهادهای دمکراتیک و مردمی با نهادهای انتصابی بود که بازوهای اجرایی دربار و شاه بشمار میرفتند. این نهادهای انتصابی و درباری پس از ماجرای 30 تیر 1331 و کسب اختیارات از سوی دکتر مصدق در انزوا قرار گرفتند ولی از آنجا که ادامه سیاستهای مصدق میتوانست چهره ایران را دگرگون کرده و عقل و منطق را جایگزین استبداد نماید مخالفتها شدت گرفته و ضربه نهایی برای سقوطش نیز با کودتا بر او و دولتش وارد شد.
نوگرایان در این سالها بر این مساله تاکید داشتند که شاه باید سلطنت کند نه حکومت. آنها معتقد بودند که پادشاه مشروطه یک مقام تشریفاتی است که همچون ملکه انگلیس یا امپراتور ژاپن باید بر امور اجرایی نظارت کند. در حالی که سنتیها میگفتند شاه سایه خدا در روی زمین است.
چالش بین این دو تفکر و اندیشه مساله جدیدی نبود که در زمان دکتر مصدق و نهضت ملی روی داده و به وجود آمده باشد، بلکه با نگاهی به تاریخ 2500 ساله شاهنشاهی ایران میتوان به حقایق انکارناپذیری از تقابل سنت و مدرنیته دست یافت. در این سالها همواره مثلث زر و زور و تزویر، برای حفظ موقعیت و جایگاه خود از افراد عامی و نهادهای وابسته بهره گرفته و توانسته بود رقیب را از میدان خارج سازد.
شعار خدا، شاه، میهن و یا شاه سایه خدا در روی زمین است، شعاری نبود که در دوره پهلوی دوم ساخته شده باشد بلکه این شعار تاریخی و دیرین مستبدین بوده که در طول تاریخ با حربهی مذهب و باورهای مذهبی درصدد جلب رضایت عمومی برآمدهاند.
کسانی که گئوماتای مغ را که خود را "بردیا" نامیده بود از بین برده و داریوش را روی کار آوردند از همین شعارها و حربهها بهره گرفتند. با همین ابزار بود که مانویان و مزدکیان سرکوب شدند و انوشیروان لقب عادل گرفته و خسرو پرویز دربار را به کانون نوازندگان و عیش و نوش تبدیل کرد.
در دوران اسلامی نیز این شعار حالتی مذهبیتر به خود گرفته و علمای اسلامی با عنوان کردن "السلان ظلالله" ائتلافی بین زورمداران، زرمداران و مذهب به وجود آوردند. بطوری که در این سالها خصوصاً در عصر صفوی برای هر اقدام و عملی، مستمسک مذهبی میتراشیدند.
اگرچه به مرور زمان استبداد در سایه فشارهای نواندیشان ناگزیر به تجدیدنظر در برخی سیاستهای خود شد ولی از آنجا که سنتگرایان برخلاف طرفداران مدرنتیه توجهی به توسعه سیاسی ندارند، نتوانستند خود را با مردم همراه کرده و به نفع آنها قدم بردارند.
اصولاً چالش اصلی بین سنتگرایان و نواندیشان بر سر توسعه سیاسی میباشد. این مساله نیز هیچ ارتباطی به شکلگیری پارلمان، وجود اصول مترقی در قوانین اساس، تصویب قوانین مترقی در جامعه، شکلگیری احزاب و گروههای سنتی و در نهایت نوع حکومت ندارد. زیرا به راحتی میتوان ماهیت احزاب و پارلمانها را دگرگون کرده و یا قوانین اساسی را به فراموشی سپرده و یا بایگانی کرد. مگر در دوران پهلوی، ایران دارای قانون اساسی مترقی نبود و پارلمان و احزاب در این کشور فعالیت نمیکردند. به چه دلیل خروجی پارلمان و شوراهای مختلفی که در کشور وجود داشتند با خواستههای مردم و مردمسالاری همجهت نبود؟
دلیل اصلی پیدایش چنین وضعیتی، بیاعتنایی به توسعه سیاسی، خارج کردن مردم از صحنه و تبدیل آنها به زینتالمجالس، نادیده گرفتن قانون اساسی و سرکوبی آزاداندیشان میباشد "موریس دو ورژه" جامعهشناس فرانسوی معتقد است که "در سرتاسر جهان قوانین اساسی تصنعی فراوانی وجود دارد که در هر یک رژیم سیاسی معینی تعریف شده است. بدون این که با واقعیات یعنی با آنچه در حق مردم اجرا میشود رابطه داشته باشد. این قوانین اساسی به منزله حجابهایی هستند که میان ملتها و آنچه به آنها عمل میشود کشیده شده است.
رژیم دمکراتیک به معنی انتخاب زمامداران توسط ادارهشوندگان میباشد ولی در سیستمهای استبدادی چنین نیست. کودتای 28 مرداد نیز به ایجاد و تقویت این سیتم کمک کرد. در دیکتاتوریهای امروزی همیشه پارلمانهایی هستند که با آرای پرشور و به اتفاق آرا مامور ثبت و تدوین تصمیمات رئیس مملکت هستند.
البته این رژیمها نهادهای مدنی نیز ایجاد کرده و شعارهایی نیز در حمایت از مردم سر میدهند. زیرا استبداد جدید علاوه بر پارلمان و قانون اساسی، بر حزب واحد متکی است. حزب واحد بزرگترین اختراع قرن بیستم درباره حکومت است. حزب در دولت یک نقش رسمی بازی میکند. این حزب به جمعآوری وفادارترین افراد نسبت به حکومت که مطمئنترین تکیهگاه او هستند میپردازد. در این حزب همه کس داخل نشده و هرکس آزادانه به عضویت آن پذیرفته نمیشود.
رژیمهای سیاسی را باید به دو دسته تقسیم کرد. دسته اول، آنهایی که از تمایل به آزادی سرچشمه میگیرند. در این رژیمها از اقتدار زمامداران به نفع آزادی مردم کاسته میشود. دسته دوم، رژیمهایی هستند که به استبداد تمایل دارند و برعکس دسته اول، نتیجه آنها، تقویت اقتدار زمامداران و تضعیف آزادی مردم است.
در دوران دکتر مصدق در ایران شاهد تقابل اصلاحطلبان با تمامیتخواهان بودیم. حمایت مردمی از اصلاحطلبان که در قالب ملی شدن صنعت نفت بروز کرده بود از طریق ابزارهای معمولی امکانپذیر نبود و دکتر مصدق نیز میدانست که با کسب اختیارات میتواند جبهه تمامیتخواهان را تضعیف کرده و توسعه سیاسی را در جامعه نهادینه کند. ولی همانگونه که در دوران مشروطه و زمان روی کار آمدن رضاشاه و 30 تیر 1331 نیز شاهد بودیم پیروزی و موفقیت اصلاحطلبان موقت و کمدوام بوده و نتوانست پایدار بماند.
ولی از آنجا که دکتر مصدق توانسته بود به موفقیتهای قابل قبولی دست بیابد و مستبدین و طرفدارانشان منزوی شده بودند ناگزیر عوامل خارجی دست به کار شده و به یاری تمامیتخواهان برخاستند، زیرا به این واقعیت پی برده بودند که در صورت تداوم پیروزی اصلاحطلبان، منافع استعماری آنها نیز به خطر افتاده و از بین خواهد رفت به همین دلیل باید کودتای 28 مرداد را نتیجه ائتلاف و اتحاد تمامیتخواهان داخلی و منافعطلبان بینالمللی علیه اصلاحطلبان به حساب آورد که با پیروزی جبهه استبداد و سقوط دولت ملی دکتر مصدق همراه بود.
آنتونی ایدن نخستوزیر پیشین انگلیس درباره سقوط دکتر مصدق تعبیر زیبایی دارد که نشان از حساسیت اوضاع ایران در آن ایام و نقش دکتر مصدق در هدایت و رهبری این روند داشت. "آنتونی ایدن" در خاطرات خود صراحتاً به این مساله اعتراف میکند که "خبر سقوط مصدق، هنگامی به من رسید که دوران نقاهت را میگذراندم. آن شب با خیال راحت، شادمانه خوابیدم."
این سخنان در شرایطی عنوان میشود که 4 روز پس از کودتا آیتالله کاشانی به همراه دکتر بقایی، شمس قناتآبادی، نادعلی کریمی و حائریزاده با سپهبد زاهدی نخستوزیر کودتا ملاقات میکند و روزنامه "شاهد" ارگان حزب زحمتکشان به رهبری دکتر مظفر بقایی که متهم به دست داشتن در قتل افشار طوس رئیس پلیس دولت دکتر مصدق بود، مینویسد: قیام مردم، حکومت مصدق را سرنگون ساخت.
اردشیر زاهدی پسر سپهبد زاهدی نخستوزیر کودتا و وزیر امور خارجه ایران در زمان پهلوی دوم میگوید: "اگر بخواهم عوامل انگلستان را نام ببرم باید تقریباً همه رجال 200 سال اخیر را در این لیست قرار بدهم."