حوادث یازدهم سپتامبر و نابودی نمادهای ثروت و قدرت آمریکا (برجهای دوقلو) این موضوع را در اذهان دولتمردان کاخسفید پدید آورد که این حادثه و حوادث مشابه آن معلول نبود آزادی و یا احساس عدم آزادی در کشورهای خاورمیانه و علیالخصوص کشورهای عرب است. تئوریسینهای آمریکا چنین استدلال میکردند که جوانان عرب به دلیل سرخوردگی ناشی از سیاستهای کاخ سفید و همچنین حمایت آمریکا از دولتهای سنتی حاکم بر آن کشورها موجبات خشم و انزجار جوانان عرب از غرب را فراهم آورده است.
آمریکاییها به این نتیجه رسیدند که دوران حمایت علنی و شفاف از دولتهای کودتا، مستبد و دیکتاتور به سر آمده است. و باید تدبیری - بخوانید ترفندی - جدید به کار بست. از اینرو پروژه تغییر نظامهای سیاسی حاکم در کشورهای منطقه به عنوان یک اصل بسیار مهم در سیاستهای خاورمیانهای کاخ سفید مطرح گردید. البته این تفکر که آمریکا بایستی حمایت آشکار خود را از برخی دولتهای منطقه پایان دهد و یا آن که نوع حمایت خود را تغییر داده و در قالبی پوشیده و پنهانی روابط خود با متحدان منطقهای خود را شکل دهد نظریهای است که طرح آن به سالهای قبل از حوادث یازدهم سپتامبر باز میگردد ولیکن وقوع این حادثه ضرورت آن را دو چندان نموده و اجرایی شدن آن را شتابی مضاعف بخشید.
آمریکاییها بعد از فرو ریختن برجهای دوقلو همواره با این پرسش مواجه بودهاند که یازدهم سپتامبر محصول اندیشههای غلط هیأت حاکمه آمریکا در تقویت گروههای افراطی نسبی (وهابیت) در خاورمیانه بوده است و گروهک القاعده و اسامه بنلادن مصادیق عینی این سیاست غلط هستند. هرچند آمریکاییها در حمایت از وهابیت هدف سهگانهای را دنبال میکردند (1- مقابله با تفکر شعی 2- ؛ ایستادگی در مقابل نظام شوروی سابق و تضعیف آن 3- ؛ ارائه چهرهای تیره و زشت از اسلام سیاسی و حکومتی) و این سیاست در مقطعی تأمینکننده منافع آنان بوده و به هرم رقیب اصلی آنان در بلوک شرق نیز منتهی گردید و با استفاده از رفتارهای متحجرانه القاعده در افغانستان خوراک تبلیغاتی لازم برای هجمه شدید به اسلام سیاسی را فراهم آورد ولیکن سیاستی دیرپا بود و خیلی سریع آثار زیانبار آن آشکار گردید.
القاعده حاضر به تمکین همیشگی از کاخ سفید نبود و آنگاه که اختلافات خانواده بنلادن و بوش به حداکثر خود رسید حوادث یازدهم سپتامبر رقم خورد و دولتمردان آمریکایی البته به جرج بوش که خود رابطهای دوستانه با سرکرده اصلی القاعده داشته است و حتی همکاری تجاری با هم داشتهاند انتقادات فراوانی را وارد ساختند فرجام ناخوشایند روابط هیأت حاکمه آمریکا با یک گروه افراطی در خاورمیانه، تئوریسینهای کاخ سفید را به این واقعیت رهنمون ساخت که بایستی حمایت علنی از دولتهای مستبد و حاکم منطقه را از دستور کار خارج نمایند.
هرچند این مهم تاکنون به شکل کامل انجام نشده است ولیکن آمریکاییها در مورد متحدان سنتی خود در منطقه (مصر و عربستان) آن را مزمزه میکنند و در حال بررسی آثار و نتایج این تغییر استراتژی هستند. در مورد طرح خاورمیانه بزرگ صحبت میکنیم و براساس آنچه که ذکر آن گذشت به این نتیجه میرسیم که آمریکا تغییر رویکرد منطقهای خود در شکلدهی به نوع ارتباط با کشورهای منطقه و سرپوش نهادن برحمایت عریان از دولتهای سنتی منطقه که آن را عامل اصلی بدبینی ملتهای منطقه به آمریکا و از علل موجده حوادث تروریستی میدانند را در قالب طرح خاوریانه بزرگ که به تفضیل در مورد آن سخن خواهیم گفت دنبال میکنند.
البته نگاه آمریکا به تحولات منطقه خاورمیانه تنها در محدوده مسائل امنیتی خلاصه نمیشود، کاخ سفید به ماهیت اقتصادی و ژئواکونومیک منطقه کاملاً آشناست و از این جهت چنگانداختن بر منافع سرشار از انرژی و بهرهمندی از موقعیت بیبدیل ترانزیتی و هم بازار مصرف این منطقه برای آمریکاییها کاملاً مطلوب و ایدهآل است. تأمین این هدف نیازمند داشتن بهانهای برای حضور دائمی آمریکا در خاورمیانه است که طرح خاورمیانه بزرگ تاحدودی تأمینکننده این هدف نیز هست.
مساله دیگر این که چهار قدرت بزرگ اتمی جهان ( روسیه، پاکستان، هندوچین) در منطقه شرق قرار دارند و آمریکا غفلت از تحریکات آنان را بسیار خطرناک میداند از اینرو حضور آمریکا در خاورمیانه با هدف پیشگیری از ائتلاف همگرایی این قدرتهای هستهای نیز هست. از سوی دیگر پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 میلادی فرضیه جدیدی را در شکلدهی به نظامهای سیاسی کشورهای منطقه مطرح ساخت و آن اسلامی سیاسی و اسلام حکومتی بود که تحت اندیشههای حضرت امام(ره) صورت عینی یافت.
شواهد موجود حکایت از تأثیرپذیری بسیار زیاد جنبشهای مردمی منطقه از حرکت انقلابی مردم ایران دارد و آمریکاییها نیک میدانند که انقلاب اسلامی ایران آتش انتفاضه را به خود منافع آمریکا افزایش داده و آستانه تحملپذیری و سازش ملتهای منطقه با حکومتهای دستنشانده و وابسته را به شدت کاهش داده است و این عمل میتواند در بلندمدت منافع آمریکا در خاورمیانه را تخدیش و موقعیت قدرتهای جهانی در این منطقه حساس را تضعیف نماید و این همه محصول "اسلام سیاسی" است که خاورمیانه در پذیرش آن استعداد و قابلیت ویژهای دارد.
فلذا آمریکاییها برای مقابله با این عامل ایدئولوژیک و تهدید کننده تحرکاتی را آغاز کردهاند که علاوه بر ناکارآمد نشان دادن این نوع حکومت (مبتنی بر اسلام سیاسی) زمینههای پذیرش آن را نیز در کشورهای منطقه کاهش دهد. از اینرو شاهد گسترش ناتو به شرق و احداث پایگاههای نظامی و سیاسی آمریکا در کشورهای منطقه هستیم. البته به دلایلی که پیشتر نیز اشاره شد، کاخسفید در اجرای این اهداف زیادهخواهانه چندان هم نمیتواند عریان و شفاف عمل کند و برای حرکت خزنده در جهت برنامههای خود نیاز به نوعی پنهانکاری دارد و لذا نیازمند طراحی یک استراتژی چندمنظوره است، استراتژی که آمریکا را از منافع اقتصادی منطقه بهرهمند سازد و هم اسلام سیاسی را به عنوان خطر بالقوه برای منافع سیاسی کاخ سفید در خاورمیانه کنترل نماید.
ضمن آن که این استراتژی بایستی در کوتاهترین زمان نظامهای سیاسی منطقه را بازسازی نموده و نوعی دموکراسی کنترل شده را در کشورهای منطقه به وجود آورد، دموکراسی که کاخ سفید را از فشار ملتهای منطقه که نسبت به هیأت حاکمه آمریکا نوعی بدبینی دارند و آن کشور را عامل عقبماندگی سیاسی خود میدانند رهایی بخشد. در واقع طرح خاورمیانه بزرگ در راستای این استراتژی چندمنظوره تدوین گردیدهاست. این طرح در درجه اول منافع آمریکا و در درجه دوم منافع رژیم صهیونیستی را تأمین مینماید و به نظرم بهتر است آن را طرح صهیونیستی خاورمیانه بزرگ بدانیم. در ادامه بحث نکات بیشتری از این طرح را مورد بررسی قرار داده و درصد تحقق آن را ارزیابی خواهیم کرد.
انتشار و جزییات این طرح که آن را با "سناریوی هلسینکی" مقایسه مینمایند در زمستان سال گذشته در یک روزنامه انگلیسی (الحیات) موجی از اعتراض و نارضایتی را در کشورهای عرب منطقه خاورمیانه در پی داشت. در نشست قاهره که چند روز پس از علنی شدن جزییات این طرح برگزار گردید، 22 کشور عرب مراتب اعتراض خود را از این طرح اعلام کردند و البته مخالفت کشورهایی چون عربستان و مصر که از جمله متحدان و رفقای سنتی کاخ سفید به شمار میآیند از شداد و غلاظ بیشتری نیز برخوردار بود.
پس از این تحولات واشنگتن تصمیم گرفت این برنامه را گسترش دهد و آن را با دیگر کشورهای صنعتی که نقش تأثیرگذار در اجرایی شدن آن دارند، هماهنگ نماید. همانگونه که اشاره شد البته مشکل اصلی آمریکا در این میان مخالفت دوستان سنتی آمریکا در کشورهای عرب بود. مبارک و سران عربستان سعودی معتقد بودند این طرح "تحقیرآمیز" بوده و برای قدرتهای سیاسی حاکم در منطقه عاملی تهدیدکننده به شمار میآید. رییس جمهور مصر طرح خاورمیانه بزرگ را "توهم آمیز" خواند و علناً به مخالفت با آن برخاست. ضمن آن که مصر و عربستان در روزهای بعد با انتشار بیانیهای مشترک مراتب ناخرسندی خود را از این طرح اعلان کردند.
در خصوص اهداف طرح مواردی اشاره گردید ولیکن علاوه بر اهداف پیش گفته به نظر میرسد آمریکاییها برآنند تا در سایه اجرایی شدن این طرح زمینه و بهانه لازم جهت تعامل و گسترش همکاری کاخ سفید با کشورهای صنعتی جهان از جمله دول قدرتمند اروپایی را فراهم آورده و امکان هرگونه تحرک مخالف با منافع کاخ سفید را از دیگر بلوکهای قدرت سلب نماید. از سوی دیگر ایجاد تاکتیکی میان کشورهای صنعتی جهان (گروه دی هشت) بالاجبار آنان را به اتخاذ مواضعی معتدلتر نسبت به رژیم صهیونیستی سوق خواهد داد و این از جمله دیگر اهداف بوش در ارائه طرح خاورمیانه بزرگ است، ضمن آن که در عین حال از نقاط ضعف آن نیز به شمار میآید.
اروپاییها برای آن که در اجرایی شدن برنامههای معطوف به اهداف فوق موضعی فعال داشته باشند خود اقدام به ارائه پیشنویس طرح خاورمیانه بزرگ کردند. در این طرح آمده است: "ما سران کشورهای گروه دی هشت، حمایت خود را از اصلاحات دموکراتیک، اجتماعی و اقتصادی برخاسته از متن آن منطقه اعلام میکنیم و به عنوان رهبران کشورهای بزرگ صنعتی دموکراتیک در جهان مسئولیت ویژه خود را در حمایت از آزادی و اصلاحات درک میکنیم و متعهد میشویم برای تحقق این مأموریت بزرگ به طور مستمر تلاش کنیم".
نویسندگان این طرح به صراحت اعلام میکنند: " "مشارکت ما بر همکاری واقعی با دولتها و ملتهای منطقه و نمایندگان بخشهای سرمایه، بازرگانی و جامعه مدنی به خاطر تقویت "آزادی"، "دموکراسی" و "رفاه" برای همگان استوار است. در ضمن سران هشت کشور صنعتی خود را متعهد به مواردی دانستهاند و نکاتی را مورد تأکید قرار دادهاند که ذکر آن به درک بهتر از اهداف و نشانگاههای طرح خاورمیانه بزرگ کمک میکند. این موارد عبارتند از:
1- تلاش در پایبندی جامعه بینالملل به صلح و ثبات در منطقه خاورمیانه؛
2- حل و فصل مناقشه اسرائیل و فلسطین به عنوان یکی از عناصر اصلی پیشرفت منطقه؛
3- افزایش نقش سازمان ملل در عراق؛
4- عدم تحمیل اصلاحات از خارج به کشورهای منطقه و ابتنای آن به کشورهای خاورمیانه؛
5- تناسب فعالیتهای صورت گرفته با شرایط محلی کشورها و مشارکت داخلی مردم این کشورها؛
6- حمایت از اصلاحات به معنای مشارکت حکومتها، کارخانهداران، سرمایهداران، عاملان بخشهای بازرگانی و سازمانهای جامعه مدنی در منطقه به اعتبار شریک کامل "ما" بودن میباشد: (معنای دیگر این بند این است که آمریکاییها تمام کشورهای منطقه را در این پروسه مطیع میخواهند)؛
7- لازم است کشورهای دی هشت و منطقه تعهداتی بدهند که در نسلهای آینده هم ادامه پیدا کند.
آنچه در نگاه اول به ذهن متبادر میگردد این که تنظیمکنندگان این طرح مواردی را مورد اشاره قرار داده و علیالظاهر بر آن متعهد شدهاند که در عمل و در حوزههای مختلف همواره ناقض آن بودهاند. به عنوان مثال، ارائه الگویی از اصلاحات تحمیلی به کشورهای منطقه که ضمن از بین بردن هویت تاریخی و ملی کشور و ملتهای منطقه این کشورها را به همان شکل تبدیل مینماید که مطلوب سران جهانی سلطه است با بسیاری از مفاد طرح منافات دارد. و یا به عنوان تناقض دیگر، در بند ششم از تعهدات کشورهای دی هشت آمده است که این کشورها خود را متعهد به رعایت مشارکت داخلی کشورهای منطقه میدانند.
سؤال این است که آیا در اجرای همین بند از تعهدات، حاضر به انجام رفراندوم آزاد در فلسطین و عراق اشغالی هستند؟ آیا این کشورها در تمام مساعی خویش در مجاب نمودن آمریکا برای سپردن امور این کشورها به ملت آن استفاده خواهند کرد؟ بهطور قطع پاسخ به این سؤال نمیتواند مثبت باشد و این قضاوت ناشی از عملکرد سالهای طولانی آنان در حوزه معادلات بینالمللی بوده است، آنان خود به وجود آوردنده بسیاری از این ناملایمات در صحنه بینالملل بودهاند و از این جهت نمیتوان به حسن نیت آنان اعتماد داشت. اعضای دی هشت در بخشهای دیگر از طرح پیشنهادی خود، تعهدات خود را سه زمینه دستهبندی کردهاند که تدقیق در آن نشاندهنده جهتگیری اهداف و رویکردهای آینده آنان در منطقه نیز هست.