نویسنده:محمدحسین اسکندرى
خصیصه دوم هم به نظر ما چندان مناسب نیست. محتواى سخن دو ورژه درباره خصیصه دوم را مىتوان به اجمال، در دو قضیه کلى مطرح کرد.
نخست آنکه در مورد قدرت «هر نهادى حقانیت دارد» و دوم آنکه «هر حقانیتى در نهاد است» و اصولاً سخن او گویاى آن است که حقانیت، خصیصه ذاتى نهاد است. به نظر مىرسد که سخن فوق از هر دو طرف مخدوش خواهد بود و هیچ یک از دو قضیه کلى نامبرده، نمىتواند صحیح باشد.
زیرا نسبت به قضیه اول که مىگوید: «هر نهادى حقانیت دارد، باید بگوییم که پذیرش این قضیه و تصدیق آن لوازمى را به دنبال دارد که پذیرفتنى نیست و به اصطلاح، تالى فاسدهایى دارد که با وجود آنها محتواى این قضیه مخدوش خواهد شد و نمىتواند از صحت و حقانیت برخوردار باشد و در اینجا ما به بعضى از این لوازم اشاره مىکنیم.
نخستین لازمه، یا مفهوم التزامى قضیه نخست، یعنى اینکه «هر نهادى حقانیت دارد» این است که ایراد، اشکال و هجوم یک جامعه به نهادهاى مربوط به جوامع دیگر که مورد قبول آن جامعه نیستند، اصولاً و از ریشه غلط باشد و این سخن، به منزله تصویب همه نظامهاى موجود، در تاریخ بشر و در سطح جهان خواهد بود و به نظر مىرسد هیچ اندیشمندى حتى گوینده این سخن، به چنین چیزى نتواند ملتزم باشد.
مىتوان گفت این سخن بیشتر ریشه ناسیونالیستى و رنگ محافظهکارانه دارد و از بین متفکران مسلمان، شبیه سخن کسانى است که گفتهاند: «الحق لمن غلب» (حقانیت از آن کسانى است که قدرتمند و پیروز مىشوند) و به همین لحاظ طرح آن توسط کسى که داراى گرایش انقلابى و رادیکال است شگفتانگیز به نظر مىرسد.
آیا هر چه در جامعه، نهادى شد و شکل با دوامترى پیدا کرد حقّ است؟ و آیا حقانیت، یک حقیقت نسبى است و در جوامع مختلف فرق مىکند؟ البته ما نمىخواهیم در حال حاضر بگوییم هیچ تفاوتى در نهادهاى جوامع نباید باشد، ولى لازم است که چند نکته مورد توجه قرار گیرد که با سخن فوق معارض است: نخست آنکه افراد در جوامع مختلف، قبل از اینکه آسیایى و اروپایى یا آفریقایى و آمریکایى باشند، انسان هستند و در انسانیت و ویژگىهاى نوعى انسان، همگى مثل همند. بنابراین، بیش از آنکه اختلاف و مغایرت داشته باشند و اختلاف آنان منشأ اختلافات و دوگانگىهایى در نهادهاى کشورهاى مختلف شود، وحدت و هماهنگى دارند و افراد نوع واحد انسانى هستند و نمىتوان در همه موارد، حکم به حقانیت نسبى کرد، زیرا بسیارى از اختلافات مبناى صحیح و حقى ندارند.
دوم آنکه کارهاى انسانى اعم از کارهاى فردى یا جریانات اجتماعى، ممکن است عادلانه و یا ظالمانه باشد. سوم آنکه نمىتوان گفت اکثریت که به وجودآورنده نهادها در جوامع هستند، پیوسته کارهایشان ملازم حق و حقیقت است و چهارمین نکته این است که سیر جوامع در دنیا در جهت توسعه وحدت و هماهنگى و تقویت ارتباطات و تبادل فرهنگى و تغییر و تحول حکومتها به سوى حاکمیت یک حکومت واحد جهانى است و این حقیقتى است که هم مذاهب و ادیان و انبیاء و پیامبران بزرگ الهى وعده دادهاند و هم اندیشمندان بزرگ و مردم جهان در انتظار آمدن آن روز به سر مىبرند. بنابراین، همین نهادهاى متغیر و گوناگون، به سوى یکپارچگى و وحدت سوق داده مىشوند و نمىتوان گفت همه آنها حقانیت دارند.
دومین نتیجه فاسدى که بر قضیه نخست، مترتب مىشود این است که بر فرض پذیرش چنین قضیهاى، انقلاب در جوامع بىمعنا و ناحق خواهد بود و به نهادهاى موجود در یک جامعه، هیچگاه نباید حمله و هجوم کرد، هر چند که جامعه را به فساد بکشند و انسانها را از مسیر حق منحرف سازند، چرا که از دید وى هر نهادى حق است و نتیجه روشن حقانیت هر نهاد آن است که حمله و هجوم به نهاد، حمله و هجوم به حق و حقانیت باشد که از این دید، مسلما ناحق خواهد بود و خود به خود هر نوع انقلاب و تحولى در جامعه، محکوم به فساد و بطلان مىشود. او با اظهار چنین عقیدهاى، کار انبیا و مصلحان جهان را هم که به منظور برپاداشتن نظامى انسانى و عادلانه علیه نظام ظالمانه و ستم حاکم بر جامعه خویش بهپا خواسته و براى دگرگونى آن تلاش کردهاند بطور تلویحى زیر سؤال مىبرد. و بىپایگى این سخن براى هر اندیشمند واقعبین و بهویژه آنانکه داراى افکار انقلابى هستند روشن است.
نسبت به قضیه دوم نیزکه از سخن وى استفاده مىشود، یعنى اینکه «هر حقانیتى در نهاد است» باز هم چند سؤال مطرح مىشود که با پذیرش این قضیه، پاسخ گفتن به آنها ضرورى است و هر گاه پاسخ این پرسشها روشن نشود خود این قضیه در بوته ابهام باقى خواهد ماند.
پرسش عمدهاى که در اینجا باید مطرح شود این است که خود این نهادهاى داراى حقانیت چگونه و از چه طریقى به وجود آمدهاند؟ منظور این است که آیا نهادهاى جامعه از مسیر حق به وجود آمدهاند و یا از مسیر ناحق و باطل؛ و آیا مقدمات پیشین این نهاد ـ قبل از آنکه نهادینه شود و به صورت یک نهاد اجتماعى درآید ـ از صفت حقانیت برخوردار بود، و یا اینکه قبل از نهادها حقانیت و اصولاً حق و ناحقى وجود نداشته و درنتیجه، مقدمات پیشین از حقانیتى برخوردار نبودهاند؟
اینکه گفته شود قبل از نهادها حق و ناحقّى وجود ندارد، سخن درستى نیست، زیرا اعمال نامنظم و روابط ساده و بدون شکل و بدون الگوى قبلى و در یک جمله، همه رفتارها و روابطى که هنوز به صورت نهاد در جامعه استقرار نیافته است، اختیارى انسانهاست. همان روابط نابرابرى که در آن، انسانها به بازى گرفته مىشوند، ولى هنوز از ثبات، دوام و استقرار نهادى برخوردار نشدهاند، هیچیک از آنها جبرى نیستند، بلکه همگى آنها اختیارىاند و رنگ ارزشى دارند و از یکى از دو حال خارج نیستند؛ یا حقّند و ارزش مثبت دارند و یا ناحق هستند و ارزش منفى دارند. در این صورت، اگر رفتارها و روابط غیر نهادى قبل که بعد به صورت نهاد در آمدهاند ناحق و باطل باشند، معنى این سخن آن است که حقانیت نهادها از درون نقیض خود بر آمده و به ناحق به وجود آمدهاند و اگر آن روابط ساده قبلى که منتهى به پیدایش نهادها مىشود، حقانیت داشته است پس نباید حقانیت را ذاتى نهادها به حساب آورد؛ چرا که قبل از انعقاد هر گونه نهاد اجتماعى نیز حقانیت مفهوم و مصداق دارد.
ثانیا اگر چنین باشد هیچ انقلابى نباید علیه نهادهاى جامعه بهوجود آید و اگر هم بهوجود آمد باطل و ناحق خواهد بود، چرا که رفتارهاى انقلابى نهادى نیست، بلکه رفتارى غیر نهادى است که برضد نهادهاى موجود انجام مىشود. و از آنجا که به زعم ایشان حقانیتى در نهاد است، نتیجه منطقى سخن او، این خواهد بود که هیچ حقانیتى در رفتار غیر نهادى وجود ندارد.
ثالثا به نظر مىرسد که وى، آگاهانه یا ناخودآگاه، تحتتأثیر بعضى از ارزشهاى مورد نظر خود، از جمله ارزشهاى ناسیونالیستى این نظریه را مطرح کرده است، از اینرو نمىتواند مورد قبول کسانى باشد که ارزشهاى مورد نظر وى را نمىپذیرند. بنابراین، از ابتدا باید سعى ما بر این باشد که در یک تحقیق علمى، تحتتأثیر افکار، عقاید و ارزشهاى ویژه و مورد قبول خویش قرار نگیریم و بدون هیچگونه پیشداورى به بررسى مسائل بپردازیم و در نهایت، با توجه به مسائل ارزشى درباره آنها اظهارنظر کنیم.
رابعا چنین تحلیلى از قدرت نشانگر آن است که وى حق و حقانیت را بهطور کلى نسبى قلمداد مىکند، در صورتى که این، سخن درستى نیست و با حقیقت واحد و نوعى و یکسان بشر سازگارى ندارد.
تحقیق و بررسى
در اینجا ما نخست به مفهوم کلّى قدرت اشاره مىکنیم و سپس در زمینه تنوع قدرت بهطور مطلق، تنوع قدرت انسانى، تنوع قدرت اجتماعى و تنوع قدرت سیاسى مطالبى را بیان خواهیم کرد:
مفهوم قدرت
تعاریفى که از قدرت اجتماعى شده، اکثر آنها به قدرت سیاسى نظر داشتهاند و کمتر به تعاریفى بر مىخوریم که به مفهوم وسیع قدرت توجه کرده باشند، ولى به نظر مىرسد که مىتوان یک تعریف مشترک ارائه داد که شامل همه انواع قدرتها شود.
«قدرت، منشأ پدید آمدن آثارى است که در هر زمینه توقع و انتظار آن را داریم و به عبارتى آشکارتر مىتوان گفت: «قدرت هر موجودى (اعم از موجود طبیعى، مصنوعى یا اجتماعى) عبارت است از منشأ آثار و حرکات و رفتارى که در تأمین هدف متشکلّه آن نقش مثبت دارند.»
یعنى به جز قدرت خداوند که مطلق است، در هر مورد اعم از یک موجود طبیعى و تکوینى مشخص یا یک موجود ماشینى و مصنوعى و یا یک نهاد اجتماعى که قدرت رابه آن نسبت مىدهیم، پیوسته یک هدف مشخصى را در نظر داریم که آن موجود طبیعى یا مصنوعى و یا آن نهاد اجتماعى به منظور تأمین آن هدف ویژه به وجود آمده است تا براى تأمین آن هدف و تحصیل آن منظور خاص، آثار و حرکات و تلاشهاى مناسبى را از خود ظاهر سازد و منشأ ظهور این آثار، حرکات و تلاشها، نیروهاى متنوع و نهفته در آن موجود طبیعى، مصنوعى یا نهاد اجتماعى خاص و شناختها، آگاهىها، تجربهها، گرایشها و باورها و فنها و تخصصهایى است که به تناسب مىتوانند در تحصیل هدف منظور تأثیر مثبت داشته باشند. طبعا هر قدر که این آثار و حرکات و تلاشها بیشتر و در وصول و دستیابى به اهداف مورد نظر مؤثرتر باشند، عوامل فوق که منشأ این آثار و حرکاتند قوىتر و شدیدتر و از جهت کمى و کیفى مرغوبترند.
شاید با عنایت خاصى بتوان این تعریف را بر قدرت کلامى نیز اطلاق کنیم، با این تفاوت که قدرت خدا مطلق است و در مسیر هدف ویژهاى محصور و یا در محدوده خاصى مهار نمىشود. علاوه بر این، نمىتوان با نگاهى که قدرتهاى دیگر بررسى مىشوند به قدرت الهى نگریست، زیرا در اینجا تنها باید گفت: «اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون» (یس / 82).
انواع مختلف قدرت
در حقیقت باید بگوییم که مفهوم قدرت، هم کاربرد غیرانسانى دارد و هم انسانى. در کاربرد غیرانسانى، هم در زمینه طبیعیات بهکار مىرود و هم در محدوده الهیات؛ که به عنوان یکى از اوصاف خداوند طرح مىشود.
اکنون جاى آن است که هر یک از انواع فوقالذکر قدرت را مختصرى توضیح دهیم:
الف) قدرت در محدوده علم فیزیک عبارت است از: «ظرفیت تأثیر طبیعى و تکوینى که از تحوّل یک نیرو به نیروى دیگر حاصل شود.» و در حقیقت حاکى از یک جریان تکوینى علت و معلولى و فاقد عناصر علم و اراده و اختیار است.
ب) در علم کلام، قدرت به عنوان یکى از اوصاف الهى چنین تعریف شده که فاعل به گونهاى باشد که اگر بخواهد فعلى را انجام دهد و اگر نخواهد انجام ندهد. البته، این تعریف اعم از قدرت الهى است و شامل قدرت انسانى هم مىشود، هر چند که در اینجا قدرت الهى مورد نظر ماست.
بنابراین، قدرت در اینجا یک جریان کور نیست، بلکه همراه با اراده و علم و آگاهى است و به هر دو کفّه فعل و ترک بهطور مساوى تعلّق مىگیرد.
به بیان روشنتر تفاوت عمده قدرت الهى و قدرت فیزیکى در این است که حق تعالى «موجِب» است و فاعلى است که با قدرت و مشیت او فعلش واجب خواهد شد، یعنى در حقیقت این اراده خداوند است که علت تام و تمام افعال او خواهد بود، بدون دخالت هیچ چیز دیگر و بدون مانع شدن هیچ چیز دیگر.
ولى اشیاء فیزیکى «موجَب»اند به این معنا که بدون اختیار خودشان تأثیر مىگذارند، مثل خورشید که بىاختیار نورافشانى مىکند که اصولاً چنین تأثیر جبرى را در علم کلام نشانه قدرت عامل مؤثر آن نمىدانند.
ج) قدرت انسان و اصطلاح قدرت در علوم انسانى و اجتماعى طبعا ظرافت و پیچیدگى خاصّ خود را دارد. بدیهى است قدرت انسانى، کاربردى اختیارى و ارادى دارد، گرچه به لحاظ زمینهها و عوامل پیدایش قدرت نمىتوان گفت همیشه اختیارى است و ممکن است اختیارى یا غیراختیارى باشد.
در واقع تعریفى که فلاسفه و متکلمین از قدرت کردهاند به اینکه «کون الفاعل بحیث ان شاء فعل و ان لم یشاء لم یفعل» تعریف قدرت بهطور مطلق است که شامل قدرت الهى و انسانى هر دو مىشود، ولى طبیعى است که قدرت انسانى ویژگىهاى خود را دارد که در توضیح بعد به این ویژگىها اشاره مىکنیم.
تنوع در قدرتهاى انسانى
قدرت انسانى به نوبه خود شکلهاى متنوعى دارد:
1 ـ قدرت بدنى: قدرت انسانى گاهى به شکل نیروى فیزیکى و جسمانى متجلى مىشود که هرچه انسان نیرومندتر باشد بهتر مىتواند در برابر دشمن و حیوانات درنده از خود دفاع کند «یا کارهاى خود را انجام دهد و نیازهاى خویش را تأمین کند و در این زمینهها آثار متناسب خود را به طرز بهترى اظهار دارد.
2 ـ قدرت هنرى: قدرت گاهى به شکل ذوق و استعداد هنرى تجلى مىکند و آثار هنرى مطلوب و جالب توجه و زیبا در زمینههاى بصرى و سمعى، بیان، تنظیم و تألیف مطالب، نقاشى، رسم و مجسمهسازى، سرودن اشعار و در زمینههاى صوتى و فیلم و نمایش تئاتر و غیره از خود ظاهر مىسازد.
3 ـ قدرت علمى: نوع دیگرى از قدرت انسانى است که آثار مناسب خود را دارد و در حل معضلات علمى، ارائه فرضیهها و تئورىها، طرح قوانین علمى، اختراع ابزار و ادوات مورد نیاز انسان، اکتشاف و مهار نیروهاى موجود در طبیعت و تأمین نیازمندىهاى گوناگون جامعه و غیره، آثارش ظاهر مىشود.
4 ـ قدرت اقتصادى: نوعى از قدرت که آثار متوقع و مورد انتظار آن عبارتست از بهبود معیشت و وضع زندگى همه افراد جامعه، تأمین نیازهاى مادى، عرضه کردن کالاهاى مرغوب و متنوع و مناسب با نیازهاى انسان، ایجاد زمینه اشتغال، و از بین رفتن بیکارى، وجود اطلاعات و تخصصهاى علمى و صنعتى، تجربههاى فنى استقلال اقتصادى و بىنیازى از دیگران و غیره.
5 ـ قدرت نظامى: این نوع قدرت در موارد زیر تجلى پیدا مىکند: فراوانى نیروى انسانى تربیت شده، تنوع و فزونى تخصصهاى رزمى، وجود ابزار و ادوات و ماشینهاى جنگى و اطلاع از کاربرد آنها، وجود فرماندهى درست و نیرومند، وحدت و هماهنگى، ضوابط آهنین، ایمان و اعتقاد به هدف و اعتماد به فرماندهى و داشتن روحیه.
6 ـ قدرت سیاسى: پس از این به تفصیل درباره آن سخن خواهیم گفت.
تنوع قدرتهاى اجتماعى
پس از آنکه سه نوع ممتاز و جداگانه قدرت، یعنى قدرت الهى، قدرت ماشینى و قدرت انسانى را مطرح کردیم، ابعاد اجتماعى قدرت انسانى را بررسى مىنماییم.
قطعا مهمترین و زیربنایىترین وجه تمایز و قدرت، قدرتهاى اجتماعى نظیر قدرت اقتصادى، قدرتنظامى، قدرتسیاسى، قدرت دینى وقدرتفرهنگى، به تمییز وتفاوت بین اهداف این قدرتها از یکدیگر برمىگردد و هر یک از آنها در واقع، به نهادى مربوط مىشود که به منظور تأمین هدف خاصى در جامعه یا جوامع بهوجود آمدهاند. بعضى از نهادها اهداف اقتصادى، بعضى نظامى و بعضى دیگر سیاسى و یا دینى را دنبال مىکنند.
البته این اهداف متنوع و متفاوت، همراه با گرایشها و استعدادهاى متفاوتى که در انسانها وجود دارد، موجب مىشود که افراد بشر به تناسب آن اهداف متنوع وادار به تلاشها و فعالیتها و حرکتهایى گوناگون شوند. خداوند به منظور تأمین نیازهاى انسانى و اهداف متنوع وى، این استعدادها و قواى متفاوت را در نهاد انسان قرار داده است. بنابراین، گر چه ریشه و اساس تمایز این نوع قدرتها نسبت به یکدیگر، اهداف متمایز و متنوع انسانى ـ اجتماعى است، اما تمایز این اهداف همراه با گرایشهاى متمایزى که انسان نسبت به آنها دارد و استعدادها و قواى گوناگونى که خداوند براى رسیدن به آن اهداف در انسان نهاده است، در نهایت، به اختلاف تلاشها و حرکتهاى انسانى منتهى مىشود. و بر این اساس، قدرتها در واقع مجموعهها و ترکیبهایى از اهداف، گرایشها، تلاشها و فعالیتها و قوا و استعدادهایى کاملاً متمایز، متنوع و مختلف هستند که در همه افراد هر یک از گروههاى انسانى که هدف مشترکى را دنبال و کار مشترکى را انجام مىدهند، گسترده است و آنان را براى رسیدن به آن اهداف مشترک وادار به انجام کارهاى مشترکى مىکند و ایشان را بر محور آن هدف، جمع و به هم پیوسته مىکند.
بنابراین، این قدرتها کاملاً از هم متمایزند و مجموعهها و ترکیبهایى هستند که از اهداف جداگانه، گرایشهاى متفاوت و آثار و تلاشها و رفتارها و حرکتهاى گوناگون و قبل از همه از استعدادها و قواى مختلف بهوجود مىآیند و نباید آنها را در هم آمیخت، گرچه با همه جدایى و تفاوتى که با هم دارند، کاملاً هم بىرابطه با یکدیگر نیستند و در هم تأثیر و تأثر متقابل خواهند داشت و در شدت و ضعف یکدیگر تأثیر مىگذارند؛ مثلاً، اگر قدرت سیاسى بالا باشد، در بالا بودن قدرت نظامى و قدرت اقتصادى مؤثر است و بر عکس بالا بودن قدرت نظامى و اقتصادى به استحکام قدرت سیاسى کمک مىکند، چنانکه قدرت اقتصادى و نظامى نیز در یکدیگر چنین تأثیرى مىگذارند و از هم متأثر مىشوند.
تنوع قدرتهاى سیاسى
اکنون باید بگوییم با توجه به مطالب گذشته، به ریشه تنوع و تفاوت قدرت سیاسى نیز در جوامع مختلف مىتوان پى برد. همچنان که قبلاً گفتیم تنوع قدرت اجتماعى به قدرت اقتصادى، سیاسى، نظامى، دینى و فرهنگى بستگى دارد و متناسب با اهداف، قوا و استعدادها، گرایشها و اعمال و رفتار آن خواهد بود. اساس و وریشه تنوع قدرتهاى سیاسى نیز به تنوع اهداف سیاسى قابل قبول جامعه برمىگردد، یعنى هر جامعه در زمینه سیاسى، هدفى را به عنوان آرمان ملى و عالىترین مقصد، پیشروى خود قرار مىدهد که ریشه در بینش و شناخت و فرهنگ آن جامعه دارد و به شکلى در دیگر اهداف و تلاشهاى آن جامعه تأثیر مىگذارد و همه را به رنگ خود درمىآورد.
اکنون با توجه به مطالب فوق، نتیجه مىگیریم که اولاً هر جامعه در محدوده و حوزه سیاست، هدفى را به عنوان هدف نهایى دنبال و روى آن تبلیغ و تأکید مىکند که به اهداف طریقى و مقدماتى و پایینترى انشعاب یافته و تقسیم مىگردد، که مسلما آن اهداف طریقى و مقدماتى ناگزیرند در مسیر آن هدف نهایى که از مطلوبیت و ارزش بیشترى در آن جامعه برخوردار است، قرار گرفته، با آن معارضه نکنند و در هر مورد که تقابلى وجود داشته باشد تقدم با هدف نهایى است که جامعه به آن گرایش بیشتر دارد و به هر علت برایش ارزش والاترى قائل است. بدینترتیب رفتارها، حرکات، تلاشها، نهادها و روابط، همه و همه در مسیر آن هدف نهایى قرار مىگیرند و رنگ خاص آن را مىپذیرند، چنانکه در همه جا حضور آن هدف و گرایش به آن و تنظیم رفتار، خواه ناخواه به مقتضاى آن و در مسیر تحقق آن احساس مىشود.
ثانیا این هدف نهایى سیاسى، در همه جوامع یکسان نیست و به مقتضاى عوامل فرهنگى، تاریخى، جغرافیایى و نیز رسوم، سنتها و ارزشهاى مادى و معنوىِ پذیرفته شده و حاکم و مسلط بر جامعه که به شکلهاى مختلف و گوناگونى در جوامع مختلف وجود دارد، گزینش مىشود و بستگى به این دارد که تحتتأثیر عوامل فوق ـ که به نوبه خود در همه جا یکسان نیستند ـ عمیقترین گرایش عمومى و مسلط جامعه و یا عمیقترین گرایش حزب یا طبقه یا گروه حاکم متوجه کدام هدف باشد.
امورى که در رأس اهداف جوامع مختلف قرار مىگیرد عبارتند از: امنیت، رشد و توسعه، عدالت و مساوات، استقلال، رفاه و آسایش و مصرف، اهداف ناسیونالیستى، اهداف سوسیالیستى، اهداف مادى، معنوى، اخلاقى و انسانى.
ثالثا هر یک از این اهداف که به عنوان مهمترین هدف در جامعه گزیده شود و نسبت به آن، گرایش و تمایل بیشترى وجود داشته باشد همه ابعاد دیگر را در مسیر خود قرار داده به رنگ خاص خود در مىآورد. از این جاست که موضعگیرىها، برخوردها، روابط، رفتارها، حقوق، حدود و نهادها در جامعهاى نسبت به جامعه دیگر کاملاً، ممتاز و متفاوت است و جوامع مختلف، رنگها و شکلهاى مختلف و متنوع و ناهمگون پیدا مىکنند. درحقیقت بدین وسیله دولتها و ملتهاى مختلفى با اهداف مختلف و منافع گوناگون و احیانا مخالف هم شکل مىگیرد که هریک در سرزمینى خاص با قلمروى ویژه که به مقتضاى بزرگى و کوچکى و قدرت و ضعف آن دولت و در ارتباط با نظام کلى جهان شکل مىگیرد و با جمعیتى کثیر یا قلیل و متراکم یا غیرمتراکم داراى نظام و سلسله مراتب و تقسیم کار و... بوجود مىآیند.
رابعا در اینجا باید به این نتیجه اشاره کنیم که در همه ملتها نظم و هماهنگى از بالا شکل مىگیرد، یعنى یک ملت باید بسیار تلاش و کوشش کند و حرکاتش را تنظیم کند به این امید که در آیندهاى دور یا نزدیک بتواند به هدفى بلند دست یابد. بنابراین منشأ وضع قوانین رفتارى و پیدایش بایدها و نبایدها و احکام عملى همان اهداف عالى خواهد بود.
قرآن و قدرت سیاسى
در خاتمه این مقال، هر چند بررسى قدرت سیاسى در قرآن، فرصت بیشتر و مجال وسیعترى مىطلبد، ولى براى نمونه به چند نکته قرآنى اشاره مىکنیم.
از نظر قرآن، قدرت سیاسى، در جامعه اسلامى باید منشأ اتحاد، همبستگى و برادرى شود، عدالت و قسط را در جامعه حاکم کند، نگهبان عزت و استقلال جامعه اسلامى باشد، امنیت جانى، مالى و آبرویى شهروندان را تأمین کند، حمایت از دین و خداپرستى را به عنوان هدف مهم خود قرار دهد و از مستضعفان و مظلومان چه در داخل و چه در خارج حمایت کند. چنانکه در آیات زیر آمده است
اَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَه وَلاتَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ وَ اصْبِروا اِنَّ اللّهُ مَعَ الصّابِرین (انفال / 46).
وَ اذْکُرُوا نِعمَةَاللّه اذْ کُنْتُم اَعْداءً فَالَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْوانَا وَ کُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَانقذکُمْ مِنْها (آلعمران/ 103).
اَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ العِزَّةَ فَاِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعا (نساء / 139).
وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقینَ لایَعْلَمُونَ. وَلَنْ یَجْعَلَاللّهُ لِلْکافِرینَ عَلَى الْمُؤمِنینَ سَبیلاً (نساء / 141).
لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ وَ اَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ (حدید / 25).
وَلَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ اِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌ عَزیزٌ، الَّذینَ اِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَاتُوا الزَّکوةَ وَ اَمَرُوا بِالمَعْروفِ وَ نَهُوا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الأمُورِ (حج / 41).
این آیات و دهها آیه دیگر، اهداف والاى سیاسى در نظام اسلامى را مطرح مىکند که قدرت سیاسى باید در این مسیر حرکت کند و خارج شدن از مقتضیات آنها همان سوءاستفاده از قدرت و انحراف از مسیر صحیح حکومت خواهد بود و منشأ ظلم و ستم و طغیان و استکبار خواهد شد
نکته دیگر این است که قدرتطلبى یک میل فطرى است و سرکوب کلّى آن را نه عقل مىپذیرد نه وحى. از نظر قرآن، قدرت، هدف ایدهآل انسان نیست، بلکه وسیلهاى براى دستیابى به اهداف برتر است.
از نظر اجتماعى نیز دلبستگى زیاد به قدرت، منشأ پیدایش صفات رذیله و دست زدن به کارهاى ناشایست و نادیده گرفتن حقوق دیگران خواهد شد.
نکته دیگر اینکه از نظر قرآن، منبع اصلى هر قدرتى خداوند است. مالک اصلى و قادر حقیقى اوست که این قدرت را به امانت در اختیار انسان قرار داده تا در جامعه در مسیر تحقق اهداف صحیح سیاسى آن را به کار گیرد و از سوى دیگر، در واقع با دادن قدرت به او فرصتى برایش فراهم کرده تا با استفاده از آن، در مسیر کمال خود گام بردارد و با استفاده صحیح از این امانت الهى به تأمین مصالح اجتماعى و اهداف و آرمانهاى ملّى و دینى و کسب کمالات اخلاقى بپردازد.