مصطفی تنها
فصل انتخابات، معمولاً هنگامهای است که در آن همه گروههای سیاسی، چه از روی اعتقاد و اعتماد به مردم و چه از روی ناچاری و برای استفاده ابزاری از تودههای وسیع مردم، رو به سوی جامعه میآورند و میکوشند تا با شفافسازی مواضع یا بعضاً آرایش مواضع سیاسی و پنهان نمودن منویات و منافع فردی، طبقاتی و گروهی خویش در پس واژهپردازی توهمانگیز و پرجاذبه، توجه عمومیرا به سوی خویش جلب کنند.
در کشورهای دموکراتیک و جوامع مدنی، آن چه معمولاً در هنگامههای انتخاباتی اوج میگیرد؛ بحث پیرامون مواضع و برنامههای هر یک از جریانها و تشکلهای واقعی سیاسی برای حضور در قدرت است. این بحثها بعضاً از طریق طرح برنامهها و راه کارهای راهبردی برای حل چالشهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی گروه خویش و نقد برنامهها و راهکارها و راهبردهای گروههای رقیب صورت میگیرد.
اما در کشورهایی که نقش مردم در ساختار قدرت و نظام حاکم محل ابهام و تردید است و بین حاکمیت و مردم شکاف و فاصله وجود دارد، معمولاً بحث پیرامون میزان اثرگذاری تودهها در ساختار حاکمیت و نحوه سازماندهی و افزایش فشار بر گروههای حاکم به منظور کسب امتیاز برای آحاد و اقشار وسیع جامعه در بافت قدرت سیاسی، محور اساسی بحث و جدلهای انتخاباتی را تشکیل میدهد.
در جامعه ما بنا به ماهیت نظام حاکم و ساختار و بافت قدرت، بحث و جدل در محور دوم بیش از محور نخست در بین جامعه روشنفکری طرفدار دارد. اصلیترین محور بحث و جدل نیروهای شاخص و تأثیرگذار اجتماعی، درباره فایده و ضرورت مشارکت در انتخابات است. تمرکز بر این محور، در واقع بازتابدهنده تردید در اثرپذیری ساختار قدرت از مکانیزمهای مدنی برای اعمال نظارت عمومی بر قدرت سیاسی و نظام تصمیمگیری و اجرایی است.
تجربه سالیان اخیر، نشان داده است که گروههای بهرهمند از مزایای قدرت، هریک به نحوی میکوشند تا با مجاب کردن مردم درباره تأثیر رأی و حضورشان در پای صندوقهای رأیگیری، آنها را به نفع خویش به حوزههای رأیگیری بکشانند. گروههای دور از قدرت نیز تلاش میکنند تا با اثبات بیاثری رأی و اراده ملی دریافت حاکم، جهتگیریها، سیاستگذاریها و اقدامات حاکمیت و با هدف گرفتن مشروعیت نظام حاکم، تودههای وسیع جامعه را متقاعد نمایند تا از بازیچه شدن در رقابتهای جناحهای حاکم بپرهیزند.
بحثهایی از این دست، هنگامی میتواند در رشد سیاسی و ارتقای فرهنگ مدنی در سطح جامعه مؤثر افتد که طرفین بتوانند آزادانه، دلایل و توجیهات و تحلیلهای خویش را به جامعه عرضه کنند. همچنین بتوانند راهکارهای کوتاهمدت و بلندمدت خویش را درباره تأثیرگذاری بر نظام حاکم و نیز میزان تأثیرپذیری حاکمیت از رأی و اراده ملی را به تفصیل و روشنی بیان نمایند و تاکتیکهای مؤثر سیاسی مورد نظر خویش را برای شفافسازی بیشتر حوزه قدرت و ارتباط دوسویه آن با لایههای مختلف اجتماعی، در معرض نقد عمومی قرار دهند.
اما متأسفانه شرایط حاکم بر عرصه نقد و بیان در کشور ما به گونهای است که جریان نقد و تحلیل یک سویه است. هواداران قدرت حاکم و نیروهای درون حاکمیت، به آزادی میتوانند هرچه بخواهند بگویند و هرکه را میخواهند بکوبند؛ بدون آن که امنیت و حداقل فرصت و آزادی برای طرح دیدگاههای مخالفان و منتقدان، از هر سنخ و ماهیت سیاسی و اجتماعی فراهم باشد. در واقع نیروهای درون حاکمیت و بهرهمند از رانتهای سیاسی، به راحتی میتوانند هر اتهامی را متوجه مخالفان و منتقدان کنند و هرگونه میخواهند دیدگاههای آنان را جعل و تحریف نمایند. بدون آن که نگران پاسخهای طرف مقابل باشند.
در مقابل، مخالفان نیز در بحثهای درونگروهی خویش، هرکه را با هر تیکهگاه و خاستگاه اجتماعی که به نوعی دیدگاههایی معتدلتر را مطرح کند، متهم به وابستگی، مشکوک بودن، توجیه و نظایر آن میکنند، بدون آن که فرصت تقابل اندیشهها و تحلیلها در فضایی آزاد و دور از تعصب فراهم آید و فرصت قضاوت عادلانه افکار عمومی فراهم شود.
تحت این شرایط، تدریجاً جامعه قطبی میشود و به دو اردوگاه مومنان حاکمیت و ناباوران آن تقسیم میگردد و با بسته شدن فضای تبادلنظر مؤثر، عادلانه، منطقی و دو سویه برای رشد جامعه مدنی، فضا برای ترک تازی نیروهای افراطی از هر دو اردوگاه فراهم میشود. در چنین فضای هیجانی و قطبی شده، هرکس تنها پژواک صدای خویش را میشنود و آن را رأی و اقبال عمومی تصور میکند و به آن دلخوش میشود. تودههای مردم نیز با حرکاتی انفعالی، گاه هیجانزده به سوی قهر عمومی و گاه با اشتیاق و توهمی دیگر در سودای کسب اهرم اعمال حاکمیت و قدرت با حضور در عرصه مشارکت سیاسی و تحمیل حضور خویش، تبدیل به نردبان ارتقای این یا آن جناح سیاسی در داخل بافت قدرت میشوند. چنین است که واکنش تودهها نسبت به کنش کنشگران سیاسی، غافلگیرانه و غیر قابل پیشبینی باقی میماند.
طلسم شکستن این شرایط که اصلیترین تهدید کننده منافع و حاکمیت ملی است، گسترش حوزه نقد و نقادی تحلیلی ونه شعاری و هیجانی پیرامون راهبردها و راه کارهای مؤثر برای وادار ساختن قدرت به تسلیم در مقابل رای و اراده و خرد جمعی ملت از طریق ارایه برنامههای راهبردی و اجرایی است که طبیعتاً برای صاحبان عرصه قدرت نامطبوع و برای مخالفان مخاطرهانگیز است.
بدیهی است در این شرایط هرگز نمیتوان نسخهای از عملکرد سیاسی و برنامههای جهان شمول و ماورای زمان و مکان ارایه داد که در هر شرایطی چه از نظر فضای سیاسی حاکم داخلی و چه از نظر شرایط و مناسبات جهانی و بینالمللی، صدق نماید و از تحلیل مشخص از شرایط مشخص برای پیشبرد جنبش دموکراسیخواهی بینیاز باشد.
چنین است که چه اقبال گسترده از انتخابات دوم خرداد یا مجلس ششم و چه قهرو پشت کردن گسترده به بازی قدرت مداران در جریان انتخابات شوارها و مجلس هفتم ، به جای خویش میتواند درست یا غلط باشد. میزان و محک ارزیابی و ارزشیابی هر یک از این حالتها در روند جنبش ملی دموکراسیخواهی، از طریق تحلیل از شرایط مشخص قابل استنتاج است. تحلیل مشخص از شرایط مشخص حتی اگر به درستی صورت نگرفته باشد، به مردم فرصت ارزیابی و قضاوت میدهد و تدریجا توان تحلیل عمومی و قدرت تشخیص لایههای مختلف اجتماعی را افزایش میبخشد و بستر رشد جامعه مدنی و انزوای افراطیون و شعارگرایان از هر دو سو را فراهم میسازد. متقابلاً، پیچیدن نسخههایی فراتر از زمان و مکان و یکبار برای همیشه، تنها به عوامانه شدن سیاستورزی و بسترسازی عوامزدگی عرصه سیاست و رشد و فعالیت نیروهای افراطی میانجامد که افزایش میزان اثرگذاری شرایط خارجی بر تحولات اجتماعی، تنها یکی از پیآمدهای مخرب آن است.
حال اگر این ارزیابی درست باشد؛ قطعاً نحوه استدلال نیروهای دوم خردادی بر لزوم پای فشاری ضرورت حضور همواره مردم در پای صندوقهای رأی، در واقع نشاندن تاکتیک به جای استراتژیک است. شعار ضرورت به حضور در عرصه انتخابات تحت هر شرایط داخلی و محیطی، چیزی جز گریز از تحلیل مشخص از شرایط مشخط و عوامانه سازی فضای سیاست ورزی در کشور یا خدای ناکرده استفاده ابزاری از مردم و شعارهای مردمی برای چسبیدن و باقی ماندن در کنار قدرت به هر قیمت نمیتواند باشد. همچنان که دمیدن دگم جزم گرایانه در بوق قهر جاوید با صندوقهای رأی، تحت هر شرایط داخلی و محیطی از سوی برخی محافل سیاسی داخلی و خارجی، اگر ناشی از ضعف سیاسی و تحلیلی نباشد، ناشی از فرصتطلبی است. از این رو آنان که مردم را در آستانه انتخاباتی جدید به مشارکت فعال در پای صندوقهای رأی میخوانند قاعدتاً باید به جای تحقیر، توهین، انگزنی و بعضاً برخوردهای پرونده سازانه با مخالفان،به مردم توضیح دهند که چگونه میخواهند نقش ریاست جمهوری را از تدارکاتچی که قبلاً توصیف کردهاند بالاتر برند؟ چه عواملی در کشور تغییر کرده است که قایلین به ضرورت خروج از قدرت، اینک هر اقدام سیاسی فعال همچون دعوت به همه پرسی یا اعمال فشار از طریق سکوت را یا چون آقای جلاییپور، "بچه بازی"1 میخوانند یا چون آقای تاجزاده، از آن با تعبیرهایی از قبیل "مارکسیستهای معارض، سلطنتطلبان و مجاهدین خلق2" یاد میکنند؟
دعوت کنندگان به مشارکت فعال در انتخابات، باید به مردم توضیح دهند که تحلیلشان از بافت قدرت و میزان اثرپذیری آن از رأی مردم چیست؟
آنان نقش نهادهای انتخابی را در تعیین سرنوشت ملی، چگونه ارزیابی میکنند؟ علت ناکارآمدی رأی مردم را در دوم خرداد و مجلس ششم برای شکستن انحصار قدرت، در چه میبینند؟ اصلاحطلبان در صورت حضور در عرصه قدرت با تکیه بر رأی مردم، چگونه طلسم قدرتهای پنهان حاکم را خواهند شکست و با کدام برنامه، اصلاحات را به پیش خواهند راند؟ اشتباهات خویش در ظرف چند سال گذشته که تمامی نهادهای انتخابی را به تصرف خویش در آورده بودند، چگونه ارزیابی و ریشهیابی میکنند؟چه درسهایی از حضور هشت ساله خویش در قدرت به دست آوردهاند و حاصل آن را در افزایش نقش اراده مردم در سیاستهای راهبردی و اجرایی، چگونه به کار خواهند گرفت و بالاخره این که چه کارهایی را میخواهند در آینده انجام دهند که در گذشته نکردهاند؟
آیا به مردم حق نمیدهند که در غیر این صورت، حداقل نارضایتی خویش را از انسداد سیاسی حاکم به گوش قدرتمداران برسانند؟ آیا به مردم حق نمیدهند که به نوعی، بیگانگی خویش باقدرتهای آشکار و پنهان ورانتخواران و انحصارطلبان را با سکوت خویش فریاد کنند؟
آیا بهتر نیست به جای دعوت از مردم برای شرکت در انتخابات، آن هم صرفاً به منظور دهن کجی به محاظهکاران، به تحلیل شراط موجود بنشینند و با بررسی دقیق قوا و شرایط داخلی و پیرامونی و ارزیابی توازن قوای واقعاً موجود در جامعه، جایگاه انتخاباع را مشخص کنند؟ قطعاً در سایه چنین تحلیلی میتوان انتظار داشت تا شرکت و عدم شرکت در انتخابات، از نظر میزان تأثیر آن در راستای پیشبرد اصلاحطلبی (البته نه اصلاحطلبان) و شکستن موانع توسعه دموکراسی در ایران و پاسخگو کردن واقعی بافت قدرت در مقابل شهروندان مورد ارزیابی قرار گیرد. با ارایه چنین تحلیلی، بستری مدنی برای بحث و تحلیل جمعی فراهم خواهد شد و شرکت در انتخابات، نه به خاطر نوعی تقدس بخشیدن به آن که از زاویه میزان تأثیر آن در پیشبرد اراده ملی مورد نقد و تحلیل قرار خواهد گرفت. در حالی که اصلاحطلبان درون حاکمیت، نه تنها از پاسخ به سؤالاتی از این دست طفره میروند که حتی از ارایه تعریفی از انتخابات آزاد مورد نظر خویش نیز پرهیز میکنند. آیا این به آن معناست که ضابطه آزادی انتخاباتی که آقای تاجزاده ما را به مشارکت فعال در آن فرا میخوانند تنها حضور یا عدم حضور دوم خردادیان است؟
تحلیل مشخص از شرایط مشخص، میتواند حتی در شرایطی خاص اثبات کند که شرکت در انتخاباتی نیم بند هم موجه است، البته اگر و تنها اگر در شکستن توازن قوا به نفع نیروهای مردمی مؤثر باشد و بتواند فرصتی را برای پیشبرد جنبش دموکراسیخواهی فراهم آورد؛ موقعیتی که در انتخابات مجلس ششم و انتخابات دوم خرداد قابل لمس بود. آیا اینک نیز همان شرایط صادق است؟ چرا؟