نخبهگرایی و تودهگرایی برخلاف تضاد ظاهری که با یکدیگر دارند، دو جلوه از یک واقعیتاند؛ "واقعیت ابزار انگاشتن مردم". الیتیستها و پوپولیستها به مردم جز به چشم ابزار کار و وسایلی که میتوانند در راه کسب قدرت و حفظ و توسعه آن به خدمت گرفته شوند، نگاه نمیکنند. مطابق الگوی الیتیستها در مورد قدرت، جامعه پیوسته میان دو سطح یا گروه تقسیم میشود؛ یکی سرآمدان و نخبگان و دیگری تودههای تحت سلطه و فرمان. آن چه معیار تمیز و تشخیص الیت از توده است، ویژگیهای روان زیستی نخبه است که بیگمان برتر از ویژگیهای روان زیستی توده است. جوهر سیاست از نظر الیتیستها، ترکیبی از سازش و سرکوب است. هنگامی که این ترکیب از میزان متعادل و بهینهی خود خارج شود، مبانی قدرت سیاسی رو به سستی میگراید و توفیق گروه اکثریت الیت حاکم، دستخوش تهدید میشود. در این شرایط است که گروه یا بخشهای اقلیت الیت به عنوان آلترناتیو ظهور پیدا کرده و بدین سان است که پدیده گردش نخبگان پیش میرود. از نگاه الیتیستها، تنها واقعیت و اتفاقی که دایم در حال وقوع و استمرار است، دست به دست شدن قدرت بین گروههای اقلیت و اکثریت الیت است و نه هیچ چیز دیگر.
الگوی قدرت پوپولیستها نیز در غایت امر و اخذ نتیجه عملی، تفاوت ماهوی و بنیادین با الگوی الیتیستها نداشته و جوهر هر دو یکی است. از همین روست که علیرغم دعاوی و شعارهای تودهپسند و عوامگرایانهی پوپولیستها، سکان کشتی قدرت در یک جامعه پوپولیستی همواره در دستان گشاده و پرتوان گروهی نخبه، در قالب طبقهای با حقوق و امتیازات ویژه است. پوپولیسم، بویژه از نوع متجدد و مدرن آن در اشکال متفاوت و متنوعی ظاهر میشود. این تنوع به طور عمده ناشی از انواع موضوعات و مسایل مختلفی است که لزوماً میبایست در جلب حمایت تودهها به کار گرفته شوند. گفته شد پوپولیسم مدرن؛ آری، این نوع پوپولیسم، مولود همین عصر است. برخلاف تصور برخی، پوپولیسم واکنشی بر ضد مدرنیته و روند مدرنیزاسیون نیست. در واقع فرایند مدرنیته با ایجاد شرایط و بسترهای جدید، سبب نظاممند شدن پوپولیسم و ظهور اشکال جدید آن در هیأت جنبشهای نوین پوپولیستی میشود. به قول تاگارت، ارتباط پوپولیسم با مدرنیته پیچیدهتر از یک رابطهی ساده است.
پوپولیستها، غالباً از آن چه نیستند بیشتر مطمئناند، تا اینکه چه هستند. پوپولیستهای متجدد با پلید نشان دادن گروههای اجتماعی غیرهمسان و ناهم خوان با هویت خود، برای خویش دشمنانی مشخص میآفرینند و این کار بخشی مهم از تلاش آنان برای هویت یابی است. هویت آنان در حقیقت چیزی جز کوششی که برای نفی هویت دشمنان میکنند، نیست. بدون این دشمنآفرینی و نفی و حذف و طرد و نیست انگاشتن هویتهای غیر خودی، پوپولیستهای جدید فقط تودهای بیشکل و نامتجانساند. میزان تقابلشان با دشمنانی که همواره در صفوفشان روشنفکران دگراندیش و تکنوکراتها و بورکراتها و نویسندگان قلم به مزد و منحرفان ... موج میزنند، تعیین کننده وزن اجتماعی و قدرت بسیج تودهای آنان است. از رهگذر این دشمنآفرینی و پلید نمایی گروههای اجتماعی صاحب اعتبار و مرجع، اما ناهم خوان و غیرهمسان، دو نتیجه برای پوپولیستهای جدید حاصل میشود؛ اول، جلب حمایت دیگر گروههای اجتماعی ناخشنود و ناراضی از گروههای صاحب اعتبار- یعنی جلب پشتیبانی برای خود از راه به تقابل کشاندن فرادستان و فرودستان فکری- فرهنگی جامعه با یکدیگر؛ دوم، ایجاد احساس یکپارچگی و اشتراک و همبستگی در میان گروههای حامیبر علیه گروههای دشمن خوانده شده.
به غیر از مقوله قدرت، در الگوی دموکراسی نیز بین بینش الیتیستها و پوپولیستها، آن جا که به نتیجه عمل و حاصل جمع بر میگردد، تفاوت ماهوی و بنیادین وجود ندارد. دموکراسی در بینش الیتیستها در بهترین و مطلوبترین حالت، همان دموکراسی ژاکوبنی یا دموکراسی اکثریت است که در واقع مرادف است با حمایت و مشارکت بی چون و چرای تودهها از برنامهها و مشی در پیش گرفته شده نخبگان. به عبارت دیگر، به زعم الیتیستها میزان مشارکت و حمایت اکثریت مردم از تصمیمات و مقاصد اعلام شده از سوی الیت، نشاندهندهی میزان دموکراسی در جامعه است. اقلیت در کردار الیتیستها، غیر خودیهایی هستند که اساساً صلاحیت برخورداری از حقوق دموکراتیک را ندارند. کما این که پوپولیستها، نسبت به گروههای اجتماعی نامطلوب به عنوان اقلیت، چنین پندار و کرداری دارند.
جامعه ما طی ربع قرن اخیر، کار بست هر دو مدل پوپولیستی و الیتیستی قدرت را به خوبی در ضمیر خود ثبت کرده و مردم، سخاوتمدانه و بی دریغ، هزینه و تاوان کار بست هر دو الگو را پرداخت کردهاند. از تجریه انقلاب اسلامی گرفته تا سالهای منتهی به دهه هفتاد که در برگ برگ اوراق تاریخ آن دوران میتوان به خوانش روایتی تودهگرا از نسبت ساخت قدرت با مرام نشست. سپس از آغاز دهه هفتاد و تجربه خرداد 76 و حکایت جنبشی که رهبران نخبهگرای آن، همچنان بر مرام و کردار نخبهگرایانهی خود پای میفشارند، همه بر صدق این هزینه پردازی غیر متوقعانه از جانب مردم، گواهی میدهند.
حکایت اصلاحطلبان حکومتی، آنگاه که پس از خاتمه ماجرای تحصن نمایندگان مجلس ششم، با حرارتی زایدالوصف راهکار خروج و استعفای دست جمعی از نظام و قدرت را طرح کردند، با این مثل که: "تب تند زود عرق میکند"، تشابه بسیار دارد. چه کوتاه زمانی تب تند خروج از حاکمیت در میان اصلاحطلبان حکومتی فروکش کرد و به جای آن عرق سرد "مشارکت حداکثری" در انتخابات هشتمین دوره ریاست جمهوری، بر جبین احزاب و سازمانهای آنان نشست. این که چه طور میشود به فاصله چند ماه، ناگهان صدای پای فاشیسم در گوش رهبران حزبی شان محو میشود؛ این که برپایه چه رخداد اجتماعی و کدام تغییر در اوضاع سیاسی، شرایط از وضعیتی که به تعبیر اکثریت قاطع اصلاحطلبان حکومتی منجربه انجام کودتای پارلمانی و برگزاری انتخابات فرمایشی و غیر دموکراتیک مجلس هفتم گردیده بود، به گونهای تغییر میکند که امکان مشارکت حداکثری مردم در انتخابات دوره هشتم ریاست جمهوری فراهم میگردد؛ و از همه مهمتر، پس از آن که اصلاحطلبان رانده شدن خود از بخشی از قدرت در قوهمقننه را نظاره کرده و به صراحت پیشبینی رانده شدن از بخشهای دیگر در قوه مجریه افتادند، به درستی به ضرورت نقادی و جمعبندی عملکرد خود رسیده وشعار بازسازی رابطه تشکیلاتی خویش با متن اجتماعی را مطرح نمودند، اینک براساس کدام تغییر و تحول در ساختار قدرت، مجدداً بر سبیل ادامه پروژه اصلاحات در درون حاکمیت پای فشرده و مردم را به "حداکثر مشارکت" برای پیشبرد این پروژه فرا میخوانند؟ چه شد آن جمعبندیها و نقادیهای وعده داده شده؟ همه اینها مسایلی است که اصلاح طلبان حکومتی ظاهراً تمایلی بر روشن و واضح کردن آنها نداشته و گویا چشمپوشی را بر ارایه تحلیل و ابهام زدایی ترجیح میدهند.
البته ایشان مختارند هر نوع اندیشه و رفتاری که برازنده خود میدانند، پیشه کنند و فرض را بر این بگذارند که چون از گروه نخبگاناند، نیازی به پاسخگو بودن در برابر وجدان آگاه جامعه و صحنه ارزیابی اخلاق سیاستورزان ندارند؛ اما نمیتوانند انتظار داشته باشند که همه فعالان و کنشگران آگاه سیاسی مانند ایشان ببندیشند و نخبه گرایانه رفتار کنند.