بهرام اسدی
از مقطع انتخابات مجلس در سال 1378 شاهد حضور جمعی تحت عنوان ملی – مذهبی در صحنه سیاسی ایران هستیم. این محفل که در حقیقت ائتلافی از گرایشهای مختلف است، دو ویژگی برای خود تعریف میکند؛ نگاه نو به مذهب و دفاع از منافع ملی. این مجموعه به طور ضمنی درصدد ابراز این مطلب است که در برابر دیدگاه سنتی محافظهکاران، از منظر نوینی با مذهب برخورد میکند و به لحاظ مبانی نظری، اصولیترین شیوه دفاع از دیانت را به کار میگیرد. همچنین در رابطه با گرایشهای ملی میکوشد از طریق مرزبندی با جریانات لیبرال، چه در داخل و چه در خارج از کشور، خود را جریانی مستقل و مدافع منافع ملی معرفی کند.
با وجود این، ائتلاف ملی – مذهبی تاکنون نتوانسته است به حداقل انسجام فکری و تشکیلاتی و استراتژیک دست یابد و برخلاف آن چه خود میپندارد و تصویری که از خود به نمایش میگذارد، در مجموعهای از روابط محفلی گرفتار آمده و در آن باقی مانده است. شخصیتهای برجسته و رهبری کننده آن، هرگونه پرسش در رابطه با اصول و مبانی مشترک و استراتژی جمعی خود را به تبارشناسی این ائتلاف موکول و منوط میکنند.
در تاریخ مبارزه مردم، ائتلاف میان گروهها و جریانهای مختلف، امری است معمول که به محض بروز شرایط نوین، ضرورت خود را از دست میدهد و ائتلاف دچار افتراق و انشعاب میشود. هم اکنون ائتلاف آبادگران نمونه زنده آن را پیش رو میگذارد. اگر ائتلاف ملی مذهبی بخواهد از این سرنوشت محتوم بگریزد، چاره آن در بزرگنمایی خود و متحمل شدن تاوانهای نسبتاً سنگین در مقایسه با واقعیتهای وجودی آن نیست، که در سازماندهی تشکیلاتی، دستیابی به هویتی تعریف شده و نایل شدن به یک استراتژی منظم و مدون سازمانی نهفته است.
اگر ائتلاف ملی – مذهبی خواهان بقا و تأثیرگذاری بر توازن قوای اجتماعی و تحولات سیاسی – اجتماعی این برهه از تاریخ است، باید بتواند مبانی مشترک میان خود را به صورت روشن مشخص کند. استنکاف از پاسخگویی به این ضرورت از طریق تشبث به تبارشناسی و تمجید از گذشتگان، مصداق مثلثی است که در معرفی خود مخاطب را به پهلوانی رستم حواله میدهد. منادیان این ائتلاف، تأمل لازم را بر این نکته ندارند که مصدق، محمد نخشب و دکترعلی شریعتی، هرچند که جزء انکارناپذیر تاریخ و افتخارات مردم ما به حساب میآیند، اما به گذشته و تاریخ جامعه ما مربوط هستند و در شرایط کنونی نه مصدق و نه محمد نخشب و نه دکتر علی شریعتی هیچ کدام نمیتوانند همانگونه که بودهاند، در صحنه باشند. پس آن چه امروزه میتواند به یک جریان تعیینکننده تبدیل شود و ائتلاف ملی – مذهبی داعیه وراثت و ادامه منطقی آن را داشته باشد، کدام است؟ پاسخ این نکته زمانی روشن خواهد شد که نیروهای این ائتلاف بتوانند نقطهنظرها و اصولی را که مجموعاً بر سر آن توافق دارند، به گونهای شفاف، تصریح کنند. توجه به این نکته نیز خالی از اهمیت نیست که مابین آنان در گذشته، هرچند در زمینهای محدود وجه اشتراک وجود دارد، اما در زمینههای دیگر، نه فقط تفاوت که تضادهای آشکاری مطرح بوده است که نمیتوان با توجیه و تأویلات، آنها را نادیده گرفت. بنابراین، ملی – مذهبی آن گونه که توصیف میشود، گویا از گذشتهها به صورت جریان واحدی بوده که برحسب موقعیتها موضعگیریهای متفاوتی داشته است. در حالی که چنین تعریفی نه بر واقعیت که بر نوعی توهم مبتنی است. به تبع آن، این نتیجهگیری دور از واقعیت نیست که ملی – مذهبی، یک ائتلاف محفلی بیش نیست که هم اکنون نیز از جریانات گونهگون و متضاد، تحت شرایط معینی شکل گرفته است. جو ارعاب و تهدید که هرگونه فعالیت متشکل و مؤثر را توام با تحمل هزینههای بالایی کرده است و نیز ناتوانی از حضور فعال، سازمان یافته و حزبی، در میان عناصری که تحت این عنوان (ملی – مذهبی) گرد هم آمدهاند از جمله این شرایط است. شخصیتها و عناصر مستقر در این مجموعه، خود را فراتر از هرگونه تمکین و تعهد به معیارهای حزبی و سازمانی ارزیابی میکنند. در این زمینه به تعبیری در یکی از نقدهای نشریه نامه اشاره میکنم که: "در ارتباط با مردم حامل نگرش آریستوکراتیک هستند".1 البته در تاریخ مبارزات مردم، حضور آریستو کراتهای معنوی امری اجتنابناپذیر بوده است، زیرا که این، از نتایج غیرقابل انکار شرایط اختناق و حضیض مبارزه مردمی و پدیدهای است معمول. اما حلقه اصلی زنجیر، علل و شرایط مذکور، عبارت است از تناقض رادیکالیسم بخشی از روشنفکران جامعه با لیبرالیسم فراگیر جهانی که از پشتوانه مادی و تبلیغاتی گستردهای برخوردار است و به تبع فرایند جهانی شدن سرمایهداری، در فاز جدید به جریان ایدئولوژیک مسلط تبدیل شده است و برای مدتی مهر و نشان خود را بر تحولات اجتماعی بر جا میگذارد. صد البته، وجود سرکوب و محدود شدن دامنه آزادیهای سیاسی، به ویژه در مورد رادیکالیسم و در نتیجه تضعیف مبارزه مردم و به انزوا کشیدن روشنفکران، معادله را به نفع لیبرالیسم تغییر میدهد. از این رو لزوم مرزبندی دقیق و جدی با جریانات لیبرال، یکی از موارد ضروری در برابر این ائتلاف است. اما صرف وجود این ضرورت، به آن معنا نیست که ملی – مذهبی در این زمینه موفق بوده و حتی از تأثیر لیبرالیسم به دور مانده است. اصرار عناصر مربوط به این محفل مبنی بر این که چیزی فراتر از یک ائتلاف هستند، آنها را در وضعیتی قرار میدهد که از یک سو متحمل پرداخت هزینههایی بشوند که هیچگونه تناسبی با آن چه هستند ندارد و از سوی دیگر قهراً آنها را وا میدارد تا در صدد توجیه و تأویلاتی برآیند تا بلکه بتوانند از طریق طرح یک رشته مباحث نظری، خود را به صورت جریان واحد و انسجام یافتهای مطرح سازند که این کوششی بوده است بی سرانجام و اقدامی که جز فرو رفتن در ورطه مباحث تجریدی و به دور از واقعیتهای عینی و عملی نیست.2
نظر به این که عالیترین شکل حضور یک جریان سیاسی – اجتماعی، در قالب تشکیلات سازمانی است، اما ائتلاف ملی مذهبی همانگونه که اشاره رفت، متشکل از عناصر و جریاناتی است که ویژگی عمده آنها غیر تشکیلاتی بودن آنان است. به عنوان نمونه، جنبش مسلمانان مبارز، چیزی جز فعالیت محافل روشنفکری حول انتشار نشریه "امت" نبوده است و انتشار ماهنامه "ایران فردا" نیز از این جمله است. اتفاقاً بنا به همین دلایل باید گفت که حساسیت بیش از اندازه جریان محافظهکار نسبت به این محفل، متکی به تحلیل واقعبینانه نیست و بیشتر تحتتأثیر القائات و بزرگنماییهای خود ملی – مذهبیها بوده است. اگر به نقطه نظرهای شخصیتهای مربوط با این جریان که در مقاطع مختلف ارایه شده است توجه کنیم، به عدم انسجام و حتی تناقض در آنها بیشتر متوجه خواهیم شد. این امر به ویژه زمانی که موضوع حول مسایل مشخص مطرح میشود. ملموستر است. آقای مهندس عزتالله سحابی در مقطع انتخابات دوره ششم مجلس ضمن مصاحبهای اظهار میدارد: "در شرایط فعلی کشور که نیروهای سیاسی و افراد مؤثر متعددی داریم که متأسفانه در حال تخاصمند، برای خروج از این تخاصمات و دستیابی به یک تفاهم و وفاق ملی باید راهی پیدا کرد... حال بین همه نیروها یک امر مشترک وجود دارد، اعم ازاین که خودشان آگاهی داشته باشند یا نه و آن امر مشترک منافع ملی است... جنبش اصلاحات باید اهداف خودش را پی بگیرد، اما نباید اجازه دهد موجبات خصومت بیش از این فراهم شود، زیرا اصل منافع ملی را در خطر قرار میدهد. پیشنهاد بنده این است که در همین مقطع زمانی باید اصل منافع ملی را تعریف کنیم... به نظر من، پیش از این که رفتار سیاسی و اجتماعی خودمان را بر این نکته متمرکز کنیم که بخواهیم حقانیت خودمان را با بطلان طرفهای مقابل اثبات کنیم، بایستی به تعریف منافع ملی بپردازیم. باید ببینیم در شرایط امروز ایران منافع ملی چه چیزی را ایجاب میکند؟ استقلال سیاسی و اقتصادی، حفظ تمامیت ارضی، حقوق مردم و نیز به وجود آوردن وفاق بین گروههای اجتماعی چه چیزهایی را ایجاب میکند؟ این را بایستی تعریف کنیم. بخشی از فعالیت رسانهها و محافل سیاسی ما باید به این امر اختصاص یابد، مستقل از این که ماهیت گروههای درگیر چیست؟ پیش از این که بخواهیم عیب طرف مقابل را بگوییم یا حقانیت خودمان را اثبات کنیم، باید معیار و مقیاس سنجش منافع ملی را به دست بیاوریم. من این مقوله را به عنوان بحثهای بنیادی ملی نام نهادهام...3
آقای سحابی به نحوی سخن میگویند که گویا صحنه سیاسی جامعه، محفلی از بحث و گفتوگوست که میباید نخست اصل گفتوگو و ترک مخاصمه را پذیرفت و سپس پیرامون موضوعاتی معین به بررسی نظرها و رسیدن به نتیجه مشترک پرداخت. گویا به گمان ایشان هیچکدام از نیروهای سیاسی موجود تصوری از منافع ملی ندارند و چنین مواردی را در نقطه نظرهای خود لحاظ نمیکنند. اما واقعیت عکس این انگاره را نشان میدهد و آن چه وفاق بین نیروهای سیاسی را ناممکن میسازد، طرز تلقی آنها از مسایل مشخصی نظیر استقلال سیاسی و اقتصادی، حفظ تمامیت ارضی، حقوق مردم و از جمله منافع ملی است که از ماهیت عینی آنها و از مبانی واقعی نشأت میگیرد، نه از سلایق مختلف. لذا برخلاف آن چه آقای سحابی معتقدند، هرگز نمیتوان مستقل از ماهیت گروههای درگیر، به تفاهم و اتفاق عمل براساس مسایل مشخص و مورد مناقشه دست پیدا کرد. اگر بپذیریم که اختلاف اندیشه و آرمانهای نیروهای سیاسی از ماهیت عینی آنها ریشه میگیرد، در آن صورت نمیتوان با چشمپوشی و صرفنظر از این مهم، انتظار رسیدن به اتفاقنظر در زمینههای معین را داشت. اگر واقعیت از نظر آقای سحابی جز این است، مقتضی است منشأ جداگانهای را برای تفاوت دیدگاهها سراغ بدهند. مگر امکان دارد که در فضای سیاسی جامعه، بدون اثبات حقانیت خود که این نیز مشروط به نقد طرفهای درگیر و افشای کژیهای آنهاست و بدون اثبات حقانیت عقاید و نظرات خود از طریق مبارزه ایدئولوژیک با نیروهای مخاصم، بتوان دلیل موجهی برای موجودیت خود ارایه داد؟ صحنه سیاسی جامعه جایگاه چنین تعارفاتی از تبیین مواضع به عنوان منادی مصالحه نیست. در این صحنه، مرز میان انسانها نه از ایدهها که در اصل از میان قلوب آنها میگذرد و قلوب آدمیان نیروی اعجابانگیز وجدان آنها را معنا میدهد. ماهیت نیروهای سیاسی، بیانگر وجدان اجتماعی و طبقاتی آنهاست و به همین خاطر، سلیقهها و عقاید آنها در تصادم با یکدیگر قرار میگیرد. تعیین وظیفه برای تمامی گروههای درگر و فراخوان همه بدون در نظر گرفتن ماهیت آنها و ایراد "بایدها و نبایدها" همان برخورد پاترنالیستی از فراز تمامی نیروهای سیاسی است که در آن، تسلیم مواضع به نمایش گذارده میشود. وانگهی، آن که دیگران را برای رسیدن به وفاق عمومی براساس منافع ملی دعوت میکند، ضروری است که خود تعریف روشنی از آن داشته باشد. آن چه هست، آقای سحابی و محفل ملی – مذهبی، خود تاکنون از منافع ملی که فراتر از تخاصمات و خواستههای گروهی و طبقاتی قرار داشته باشد و موجبات اتحاد و وفاق میان آنها را فراهم بیاورد، تعریفی ارایه ندادهاند. قبل از همه، لازم است این محفل به وضوح مشخص کند که فراخوان گروهها از جمله طیف محافظهکار، براساس کدامین برآورد از این نیروها مبتنی است. این تفاهم اندیشه نیست که تأمینکننده منافع جمعی است، بلکه وجدان طبقاتی و وجود اجتماعی سازمانها و جریانات سیاسی است که زمینه گفتوگو و برخورد آرا و وحدتنظر را به وجود میآورد. پس چشم پوشیدن از ماهیت گروهها و عدم توجه به رابطه مواضع آنها با مبانی عینی، جز افتادن به ورطه تسلیم مواضع نیست. همیشه در اتحادی از طبقات و گروههای مختلف، مصلحت و منافع طبقهای معین بیانگر منافع جمعی است. به عبارت دیگر، منافع طبقه یاد شده تأمینکننده منافع دیگران نیز هست و این به مفهوم تحقق هژمونی آن گروه و طبقه بر دیگر طبقات اجتماعی و در نتیجه جریانات سیاسی است. اصل هژمونی، اصل جداییناپذیر و تعیینکننده در جهان سیاست است، هرچند که این مهم، خوشایند مذاق و سلیقه برخی از رجل سیاسی جامعه ما نباشد. کسانی که رییسجمهور را مسامحله و تسلیم مواضع متهم میکنند، متوجه نیستند که لیبرالیسم، نفوذ پردامنهای بر مجموعه جنبش روشنفکری در مقطع کنونی و عمدتاً در جنبش اصلاحات دارد.
همچنین اگر توجه خود را به مصاحبه آقای دکتر پیمان معطوف کنیم، نظیر چنین زمینهای را مشاهده خواهیم کرد که میگویند: "باید به همه طبقات اجتماعی و گروهها فرصت و امنیتی داد که همه در یک مدارا و احساس امنیت بتوانند با گفتوگو باهم، با اندیشههای نوین آشنا شدند و آنها را نقد کنند... کندوکاو کنیم که چرا ما سه هزار سال، هم پایدار ماندیم و هم مشکل داشتیم. بنابراین، معنایش این است که هیچ گروه خاصی نباید مسلط شود، هیچ ایدئولوژی خاصی نباید مسلط شود. باید یک هدفی که برآورده کردن اشتراکات همه طبقات است، امنیت در پناه قانون ایجاد شود تا این فرصت برای بازیابی خود فراهم آید. امروز نیاز ما چیست؟ نیاز ما فرصتی است برای مصالحه و مدارا بین طبقات و اقشار اجتماعی که در تولید ارزش افزوده فکری و مادی و اقتصادی نقش دارند..."4
آقای پیمان مسلماً متوجه این نکته هستند که در زمینه مسایل اجتماعی، باید و نبایدها را زمانی میتوانیم تعیین بکنیم که برآورد مشخصی از آرایش طبقات و نیروهای سیاسی و تحلیل عینی از خواست آنها داشته باشیم و الزاماً مشخص کنیم که آیا خواست و گرایش طبقات و نیروهای موجود زمینه طرح چنین برنامه و "باید"ها را به دست میدهد یا نه؟ همانگونه که اشاره رفت، در زندگی اجتماعی ما، ضرورتها تابع سلیقه ما نیستند. اگر این حقیقت را بپذیریم، باید توضیح بدهیم که برای "مصالحه و مدارا بین طبقات و اقشار اجتماعی که در تولید ارزش افزوده فکری و مادی و اقتصادی نقش دارند"، کدامین اشتراکات عینی و واقعی وجود دارد؟ البته آقای پیمان زمانی که ضمن همین مصاحبه متذکر میشود: "من نسبت به آن چه اتفاق میافتد نگران هستم. شکست اصلاحات میتواند مقدمه انقلاب باشد" و هنگامی که آقای مهندس سحابی همه طبقات را مدنظر دارد تا مگر بتوان به نقطه تعادلی رسید تا هیچ گروه خاصی مسلط نشود و هیچ ایدئولوژی خاصی نباید مسلط شود" و به دنبال کشف "اشتراکات همه طبقات" است، این امر متضمن و متوجه گروههای طیف محافظهکار نیز میشود که در آن، اشتراکات طبقاتی که در تولید ارزش افزوده فکری و مادی نقش دارند با دیگر طبقات نیز مد نظر است. پاترنالیسم ملی مذهبی تا آن جا پیش میرود که بر فراز همه، به تعیین اشتراکات و باید و نبایدها و احتراز از تسلط ایدئولوژی خاص میپردازد؛ در صورتی که خود تاکنون از تعریف این اشتراکات و ویژگیهای مجموعه متحدی که در آن احتراز از تسل ایدئولوژی معین ممکن میشود، احتراز جسته است. آقای دکتر پیمان در جایی دیگر از موضع جنبش مسلمانان مبارز، به گونهای دیگر صحبت میکند: "این حکم که هر نوع حکومت ایدئولوژیک الزاماً به دیکتاتوری و توتالیتاریسم ختم میشود حکمی علمی نیست؛ زیرا با واقعیتهای اجتماعی و تاریخی هماهنگی ندارد و بر پایه تعاریفی خود ساخته از ایدئولوژی بنا شده است... یک ایدئولوژی یا مذهب واحد، توسط دو گروه یا طبقه اجتماعی که ماهیات و اعراض و منافع متضادی دارند، به دو صورت متفاوت فهم و در عرصه عمل به اجرا گذاشته میشود، آیا گروه شیعیان علی(ع) و پیروان معاویه و دیگر اشراف بنیامیه، اسلام را یک جور میفهمیدند و حکومت دینیشان ماهیتی یکسان داشت؟"5
این سوالی است که باید خود ایشان و مجموعه ملی – مذهبی به آن پاسخ دهند. ماهیت طبقات و منافع آنها تا آن جا نافذ است که بر بستر آن دو، مذهب و ایدئولوژی متضاد شکل میگیرد. آقای سحابی نیز موضع خود را در قبال این ایده دکتر پیمان مشخص سازند که با توجه به این نظر، چگونه میتوان در اتحاد بین طبقات و گروههای اجتماعی، از ماهیت آنها صرفنظر کرد. اگر "هر نوع حکومت ایدئولوژیک الزاماً به دیکتاتوری و توتالیتاریسم ختم نمیشود" چه لزومی دارد تا "عدم تسلط ایدئولوژی خاص" مد نظر گروهها و طبقات اجتماعی قرار گیرد؟ شاید طرح درست مسأله این گونه باشد که ایدئولوژی طبقه یا طبقات معینی، به لحاظ ماهیت ارتجاعی آنها نباید مسلط بشود. توهم غیر ایدئولوژیک کردن جنبش، حاصلی جز تناقض و در نهایت جز لیبرالیسم آشکار نیست. هیچ فرد یا افرادی، هیچ اندیشه و نظری نیست که نسبت به مناسبات موجود، نسبت به وضعیت حاضر، نسبت به زندگی دیگر انسانها و نسبت به زندگی و منافع طبقات مختلف خنثی و بیطرف بوده باشد. لذا هرگونه موضعگیری در این رابطه، به مفهوم گرایش ایدئولوژیک است.
دکتر پیمان، در ادامه، تضاد جاری جامعه را تضاد طبقاتی میبیند؛ تضاد میان سرمایهداری دلالی تجاری و اقشار و طبقات مولد و زحمتکشان فکری و نیز میان جناح سنتگرای بازار و حوزه تجددگرایان متدین که در صدد احیای سرمایهداری مدرن صنعتی با گرایش لیبرالی و نوسازی جامعه برابر الگوی تجربهگرایی غربی هستند و از این موضع، هدف جنبش مسلمانان مبارز و... را توسعه سیاسی و اقتصادی، فرایند نوسازی و عقلانی کردن نظام زندگی و حاکمیت قانون و... از طریق توسعه جامعه مدنی و... معرفی میکند. بدین ترتیب، ایشان وقتی از موضع جنبش مسلمانان مبارز آغاز میکند، از موضعی مستقل و ایدئولوژیک به ائتلاف ملی – مذهبی میرسد، اما زمانی که به عنوان وابسته به این ائتلاف سخن میگوید، دیدگاههای خود را تا آنجا تعدیل و بیرنگ میکند که کمتر نشانی از موضع طبقاتی و ایدئولوژیک به چشم میخورد. البته در چنبره تناقض میان رادیکالیسم سرکوب شده و لیبرالیسم جهانی مسلط، چنین وضعیتی غیرقابل تصور نیست.
همچنین در موارد مقدماتی نیز میتوان دوگانگی در قضاوت و نظر را در محفل ملی – مذهبی مشاهده کرد. دکتر پیمان در مورد اشغال سفارت آمریکا در دوران تصدی دولت موقت، از سیاستهای ضعیف و به شدت محافظهکارانه آن دولت و عدم توانایی در فرو نشاندن آشوبها و جلب همکاری همه گروهها و اقوام و احزاب و قشرها و نیروهای اجتماعی انتقاد کرده و اضافه میکند: "جناح لیبرال، به این خاطر که فاقد توانایی مدیریت کشور و انقلاب در شرایط بحرانی و پرالتهاب اول انقلاب بود، توانایی تحقق هدفهای انقلاب، به ویژه تثبیت و نهادینه کردن آزادی و دموکراسی را نداشت." که البته در ضمن، به کارشکنی جناح مقابل نیز اشاره میکند و مجدداً سیاستهای منفعلانه وضعیت دولت موقت را در مواجهه با مسایل حاد جامعه و کارشکنی جناح مقابل، بیشتر تدافعی میبیند.6
متقابلاً، مهندس سحابی معتقد است: "سالمترین دولت، دولت موقت بود و هرچه کار حسابی بود در زمان آنها شده". او عدم موفقیت این دولت را نه متوجه ضعف مدیریت و ماهیت آن، بلکه متوجه سنگاندازی و مخالفتهای جریان مقابل میداند.7 مواردی نظیر این، نشانگر آن است که محفل ملی – مذهبی بر خلاف بزرگنماییها و برخلاف تصویر ارایه شده، همان گونه که اشاره شد؛ نه یک جریان منسجم و دارای وحدت نظر، بلکه مجموعهای است متفاوت و فاقد انسجام و توانایی تشکیلاتی. شاید بهتر بود منادیان این محفل، در زمینه معرفی آن و در برابر پرسش چیستی ملی – مذهبی، به جای هدایت موضوع به طرح مسایل مجرد، به تبیین مواضع در مورد مسایل مشخص میپرداختند. دکتر پیمان طی مصاحبهای تحت عنوان "چرا ملی؟ چرا مذهبی؟" مطابق شیوه معمول، از تبارشناسی و توصیف گذشتگان آغاز و در ادامه، گفتوگو را به مفاهیم کلی و مجرد هدایت میکند. شاید خالی از لطف نباشد تا نگاهی گذرا به بخشی از این گفتوگو داشته باشیم. ایشان ضمن مصاحبه چنین میگوید: "در چارچوب عقلانیت علمی، رابطه میان طبیعت، خدا و انسان اینگونه است که علم، طبیعت را با یاری قانون علت و معلول میشناسد... یعنی از طبیعت به خدا میرسد. اما هدف وحی این نیست... وحی میگوید چون جهان مخلوق خداست، پس بر پایه صفات خدا آفریبده شده و به بیان درست، هر لحظه نو به نو آفریده میشود و پیش میرود. پایه آفرینش، ادامه موجودیت تحول و تکامل جهان بر پایه صفات خداست. این صفات کدامند؟ همان اصول و ارزشهایی که خداوند براساس آنها آفرینش را مدام انجام میدهد. هدف عقلانیت وحیانی، جستوجوی صفات خدا و ارزشها و اصول منبعث از او در پروسه آفرینش جهان – طبیعت، تاریخ و انسان – است. اگر آن صفات تجلی نکند، موجبات انحطاط و فروپاشی آن پدیده فراهم میشود... نگاه عقلانیت دینی، نگاهی ارزشی – اخلاقی است؛ میخواهد جهان را شناسایی کند تا ببیند ارزشها در کجا و به چه میزان تجلی دارند. به عنوان نمونه صفات خدا در مولکول و یا ذره بنیادی چقدر تجلی دارد؟، در انسان چقدر تجلی دارد؟ در کدام عمل اجتماعی یا سیاسی و در کدام نظام حکومتی تجلی دارد؟ از این رو، تمدنها و اقوامی را مطرح میکند که در اثر دوری از این صفات سقوط کردند. در این جا دو حالت اتفاق میافتد؛ آنجا که صفات متجلی هستند، میگوید حضور خدا احساس و فهم میشود و هدایت و بالندگی و ماندگاری است. آنجا که صفات متجلی نیستند، گمراهی و سرگشتگی است. اگر با این عقلانیت با پدیدهها برخورد کنیم، مسأله فرق میکند؛ چرا که نگاه ما به جهان و طبیعت فراتر از نگاه عقلانیت علمی است. این جاست که دیگر وحی با عقل بیگانگی ندارد، یعنی وحی عین عقلانیت است. منتها، نگاه عقلانیت وحیانی به جهان، نگاه ارزشی و اخلاقی است.با این نوع تعقل، جهان به کمک خدا (صفات) شناسایی و فهم میشود. نه این که جهان وسیله شناخت خدا قرار بگیرد، بلکه با مشاهده و شناخت صفات خدا، در ساختار و عمل پدیدهها، طبیعت، جامعه و تاریخ شناسایی میشود.8
به نظر میرسد دکتر پیمان در صدد ارایه متدولوژی جدیدی برای بررسی پدیدهها و تجزیه و تحلیل آنهاست. طبیعی است که این شیوه، لزوماً خود را در برخورد با جهان اعم، از طبیعت، تاریخ، جامعه و انسان نشان بدهد که پدیدههای سیاسی و اجتماعی، به نحول اولی مشمول این شیوه ارزیابی خواهند بود. به عنوان نمونه، ایشان در رابطه با آینده ایران و... تضاد جاری جامعه را میان سرمایهداری دلالی و تجاری با اقشار و طبقات مولد و زحمتکشان یدی و فکری ترسیم میکند و در آن، جناح طرفدار لیبرال بورژوازی را در راستای همسو شدن با نظام جهانی سرمایهداری و لیبرال میبیند و ضمن انتقاد از نظام سرمایهداری نئولیبرال، آن را ناتوان از حل بحرانهایی نظیر شکاف طبقاتی فقرا و اغنیا میداند.9
با توجه به مورد فوق، این پرسش مطرح است که آیا ایشان چنین تجزیه و تحلیلی در مورد تضاد جاری جامعه را از طریق عقلانیت وحیانی دریافتهاند؟ و آیا در میان این جریانات و طبقات و در رابطه با مناسبات موجود، الزاماً باید به دنبال کشف و شناسایی صفات الهی باشیم؟ مرزبندی این دیدگاه با اندیشه کسانی که از منظر علمی به تحلیل مناسبات اجتماعی و درک تضاد میان بورژوازی دلال و اقشار زحمتکش جامعه نایل آمدهاند، چیست؟ آیا چنین کسانی در برخورد با این پدیدهها فاقد ارزیابی و ارزشگذاری اخلاقی هستند؟ اگر نه، تفاوت این نوع ارزشگذاری با نگاه عقلانیت وحیانی که ماهیتاً نگاه ارزشی و اخلاقی است، در چه چیزی است؟ اگر به نحو پیگیر، نظر دکتر پیمان را به تمامی زمینهها تعمیم بدهیم، قاعدتاً باید بپذیریم، حتی کسانی که از دیدگاه غیرمذهبی به درک و تحلیل طبقات اجتماعی و مبارزه با آنها اقدام میکنند، در خدمت مذهب و در سمت و سوی الهی قرار دارند و به دلیل آن که ارزیابی آنها متضمن مرحلهای از ارزشگذاری اخلاقی نیز هست، ندانسته دارای گرایشات دینی هستند و بالعکس، کسانی که با معتقدات دینی در درون این طبقات جا دارند و به دفاع از آنها مبادرت میورزند، برخلاف جهت الهی حرکت میکنند و دارای گرایشات ضد دینی هستند. حتی این نتیجهگیری بعید و بیربط نخواهد بود که ارزیابیهای علمی نیز مادامی که به صفات الهی عرضه نشوند، فاقد ارزش علمی و کارآیی موثر در زندگی خواهند بود. در غیر این صورت، ضرورت و جایگاه فهم و عقلانیت وحیانی و کاربرد آن چیست؟ اتفاقاً ضمن این مصاحبه، پرسش جامع و گویایی در این رابطه مطرح میشود که: "پرسش این است که وقتی عقلانیت وحی را مطرح میکنیم، باید بتوانیم آن را در طول تاریخ تحقق بدهیم. چه مشکلات یا بنبستهایی در تاریخ معاصر ایران و پس از انقلاب با دیگر اندیشهها و عقلانیت حل نشده که با عقلانیت وحی حل میشود؟10
متأسفانه دکتر پیمان در مقام پاسخ به این پرسش کاملاً مشخص، مطابق شیوه معمول از جایگاه دیگر سر برآورده و از ثنویت موجود در فلسفه و فرهنگ غرب که ناظر بر دوگانگی ذهن و عین است و تفکر مسیحیت مبنی بر این که عیسی تجسم و تجدد خدا تلقی شده است و از سایر ادیان ابراهیمی سخن گفته و ادامه میدهد که برخی، وحی را غیرعقلانی میدانند، آنگاه به عرفا و سپس فلاسفهای نظیر فایرا باندا و ویتگنشتاین میرسد و در نهایت پاسخ را چنین خاتمه میدهد: "فهم، زمانی حاصل میشود که ما در درون شکل معینی از زندگی (عینی) قرار داریم. سوژه (ذهن) از زبان و زبان از شکل زندگی جداییناپذیرند".11
آیا به راستی پاسخ پرسش فوق همین است؟ هرگز، اما دنیای مجردات، همیش منفذی است برای خلاص کردن گریبان خود از پاسخی روشن.
بگذریم؛ گویا ائتلاف ملی مذهبی با این ویژگی و با طرح همیشگی مباحث تجریدی، تبارشناسیها و کلیگوییها، برای خود مجموعهای است از ابهامات که هرچه در آن غوطهور شویم کمتر به پاسخ مشخص و نتیجه روشن خواهیم رسید. اما با تمامی این موارد، نمیتوان منکر موجودیت و نقش این جریان در فضای سیاسی جامعه شد. عناصر تشکیل دهنده این محفل، عمدتاً از سابقه طولانی مبارزاتی و پیشینه درخشانی برخوردار هستند که میتوانست در صورت حرکت اصولی و منطبق با واقعیت و متناسب با تواناییهای آنها، نقش بهتر و سازندهتری را در حیات سیاسی جامعه ما ایفا نماید. با این ترتیب، باید گفت ائتلاف ملی مذهبی، واقعیتی است در هالهای از توهم"