وقتی دکتر شریعتی به دانشکده ادبیات آمد اکثر بچههای دانشکده دنبال تفریحات و مسائل خودشان بودند. به دانشکده ادبیات میگفتند زایشکده ادبیات! ولی وقتی شریعتی آمد و درسهایش آغاز شد - به خصوص در رشته تاریخ - فضا عوض شد.
هر کلاسی که دکتر درس میداد به نحوی ضبط میشد. در دوره کلاس ما، خانمی سخنرانیهای دکتر را تندنویسی میکرد. عده زیادی برای جمعوجور کردن این کارها زحمت کشیدند که رهبری مجموعه این کارها با مجید شریف بود و خیلی زحمت کشید. من هم متن سخنرانیها را ویرایش و بازنویسی میکردم. نمیدانم این بازنویسی میکردم، نمیدانم این بازنویسیها را چه کار کردند، چون بعداً عین سخنرانیهای شریعتی را چاپ کردند.
یک بار دیدم که شریعتی دستخط من را خط زده و چیز دیگری نوشته، به او گفتم چرا اذیتم میکنی، حاصل کارهای من بر روی سخنرانیهایت را بخوان، حاصل کارهای من بر روی سخنرانیهایت را بخوان، ببین اگر من حرف تو را جور دیگری نوشتم قبول است، اما اگر حرف عوض نشده نباید اعتراض کنی. من متن را تغییر میدادم، گاهی جملات را جابهجا میکردم، بعضی جاها جملههای معترضه را زیرنویس میکردم و پاورقی میکردم، اینها نثر شریعتی را- که به صورت سخنرانی بیان میشد- درستتر میکرد.
همان کاری که جمالزاده جوان با مثنوی کرده بود که قصه در قصههای مولانا را از همدیگر جدا کرده بود و به صورت مستقل چاپ کرده بود. من همین کار را میکردم. بعداً حضرات مدیریت حسینیه ارشاد خیال میکردند من شریعتی را سانسور میکنم! چون مثلاً نگاه میکردند میدیدند فلان قسمت سخنرانی نیست، نمیدانستند اگر 10 ورق آن ورتر بروند به صورت یک فصل مستقل این مطلب هست. شریعتی این کار را خیلی دوست داشت.
دلش میخواست همه کتابهایش این طور بشوند، در حقیقت آن موقع همین جوری کتابها چاپ میشد. ولی بعد از انقلاب در کارهایی که از شریعتی چاپ شد دیگر به نوشتهها کاری نداشتند. فقط متن نوار پیاده شده را چاپ میکردند. در حالی که لازم بود روی متن سخنرانیها کار بشود. مثلاً در سخنرانی «ثار»، حین سخنرانی آنقدر دکتر گریه کرد که من خودم چند بار خواندم تا متوجه شدم چه میگوید.
در آن موقع نوارهای سخنرانی شریعتی را بر مبنای هر 15 روز یک سخنرانی تنظیم میکردیم. هر 15 روز دکتر حرف میزد. جلسه بعد از را میرفت به مشهد و در دانشگاه آنجا درس میداد، وقتی برمیگشت متن سخنرانی دفعه قبل پلی کپی شده بود و آماده بود. یکی کاغذ میآورد، یکی دستگاه استنسیل میآورد و تقریباً مجانی از آب در میآمد. هر جزوه را یک تومان میفروختیم که تقریباً معادل هزینه تهیه بود. چون دکتر شریعتی نه تنها چیزی نمیخواست، که اگر پولی هم از جایی گیرش میآمد میداد به ما! تا این که محمد همایون کار عظیمی کرد و تمام ثروتش را داد و حسینه ارشاد و فقط کمی از پولش را برای خودش برداشت.
همایون یکی از ثروتمندترین اعضای هیأت رئیسه حسینیه ارشاد بود. همایون هر چه ثروت داشت داد دست شریعتی و قرار شد هر چه لازم دارند بخرند. آن اتاق آخر حسینه که سالن بزرگی بود تبدیل شد به یک چاپخانه. یک ماشین چاپ خریدند و کارهایی را همانجا چاپ و صحافی میکردند. امکانات جدیدی را استفاده کردند و با دستمزدها و هزینههای پایین کتابهای ارزان را به دانشجویان میرساندند.
پخش جزوهها و کتابهای دکتر شریعتی خیلی جالب انجام میشد. بچهها در شبهای برفی و سرد با لباسهای کم با موتور و دوچرخهای که پشتش خورجین انداخته بودند میآمدند و کتابها را از ما میگرفتند و 100 تا 100 یا 1000 تا 1000 تا میبردند و پخش میکردند. یادم است در آن موقع 100 هزار نسخه از هر کتاب دکتر را در هر نوبت چاپ میکردیم. بعضی اوقات مثلاً فرض کنید 30 هزار یا 40 هزار نسخه از این کتابها که زیر چاپ میرفت، یک شبه تمام میشد. یک روزه تمام میشد. برای این که اینها چاپ بشود ما تمام روز تا میکردیم و منگنه میکردیم.
آن موقع، شریعتی امیدهای زیادی به توسعه حسینه ارشاد داشت. من یادم است شریعتی اصرار داشت زمین بزرگ پشت حسینیه را بخرند تا در کنار حسینیه ارشاد یک دانشگاه اسلامی به وجود بیاید. در نامهای که با «آقا عمو» نوشته- که نمیدانم برای عموی خودش است یا کس دیگری که بهش «آقا عمو» میگفتهاند- میگوید که انتظار بسته شدن در حسینیه ارشاد را نداشته و دچار ناامیدی شدیدی شده است.
با وجود این در اوج ناامیدی، عاشقانه انتقاد میکرد که چرا همراهی برای توسعه کار حسینیه ارشاد انجام نگرفته، دکتر، در آن زمان دشمنان سرسختی داشت که هر کار میتوانستند علیه او انجام میدادند، چند وقت پیش یکی از دشمنان قدیمی دکتر را دیدم که در تلویزیون به شریعتی فحش میداد و تنها هم در مورد دکتر حرف میزد. میگفت:«شریعتی دکترا نداشت و شدیداً بیسواد بود و دانشجوها دوستش نداشتند!» حرفهای واقعاً احمقانهای میزد. کسانی که این حرفها را میزنند، به این امید بستهاند که نسلی که با شریعتی بودهاند، رفتهاند. حالا دیگر به هر علت نیستند و هر کس میتواند این حرفها مسخره را بزند.
خیلی از دشمنان شریعتی در حقیقت از محبوبیت شریعتی ناراحت بودند. از نفوذ کتابهای شریعتی عصبانی بودند. در صورتی که شریعتی واقعاً هیچ وقت از شنیدن انتقاد گریزان نبود، هیچ وقت شریعتی خودستایی نمیکرد، حتی گاهی اوقات علیه خودش حرف میزد! یک نمونهاش را یادم هست. کی بار یک روضهخوان بیسوادی آمده بود حسینیه ارشاد و با شریعتی حرف میزد، دانشجویان دورشان جمع بودند.
آن روضه خوان میگفت: آقای دکتر در یک مجلسی بودیم در آنجا یک ملعونی میگفت زن سرکار بیحجاب است. ولی من ثابت کردم عیال سرکار با حجاب است. دیدم شریعتی لبخند خاصی زد. شریعتی گفت «آقا! اتفاقاً زن من بیحجاب است. شما چرا میگویید او باحجاب است!» البته این درست نبود. زن دکتر روسی میگذاشت و نسبت به آن زمان باحجاب محسوب میشد. به همین دلیل وقتی دکتر آن حرف را زد، خیلی عصبانی شدم.
وقتی مجلس تمام شد و تنها شدیم به دکتر گفتم: «مثل این که تو خوشت میآید بهت فحش بدن!» گفت: «برای چی؟» گفتم: «یعنی چه که زنم بیحجاب است؟ چرا دروغ میگویی؟» گفت: اگر منظورت به این آدمهاست، من دلم میخواهد این آدمها به من فحش بدهند، میخواهم بهتر فحش بدهند!» آن زمان شیخ قاسم نامی بود که خیلی با دکتر دشمنی میکرد. دکتر میگفت: «شیخ قاسم بیشتر از همه برای من کار کرده.
آنقدری که شیخ قاسم برای مطرح کردن من کار کرده هیچ کس نکرده.» این شیخ قاسم میگفت: «دکتر شریعتی دکترای جادوگری گرفته!» دکتر شریعتی میگفت: «اگر من را دوست دارید بیایید پولی جمع کنیم کتاب شیخ قاسم علیه حرفهای من را تکثیر کنیم تا همه بفهمند دشمنان این حرفها چه کسانی هستند.»
میگفت: «من نمیخواهم کسی به من معتقد بشود، من مراد نیستم، که مرید بخواهم. من میخواهم مردم بفهمند دو دو تا میشود چهارتا. دوست دارم حرف من تبدیل بشود به اندیشه خودشان. اگر این اتفاق بیفتد، آنوقت حتی اگر مردم ببینند من یک جایی بریدهام، آنوقت به خاطر من حرفشان تغییر نمیکند. آن موقع میفهمند دو دو تا چهارتاست، پنج تا نیست. ا
گر دیدند دارم از یک مشروب فروشی در میآیم باز هم مطمئن هستند که دو دو تا، چهارتاست نه پنج تا. میگویند شریعتی خراب است، ولی اندیشهای که از او یاد گرفتهاند یک اندیشه علمی قابل لمس است.» واقعاً این مسأله در آن زمان بود که گروهی مرید شریعتی میشدند. این موضوع خیلی شریعتی را اذیت میکرد.
شریعتی از هر دینی که صحبت میکرد جوری حرف میزد انگار که پیرو آن دین است. با مخالفت از هیچ دینی تعریف نمیکرد. اگر به مکتبی نقدی داشت، بعد از اینکه دقیقاً آن را توصیف میکرد، انتقاداتش را میگفت. یک بار شریعتی میگفت برخی از این روشنفکران نادان خیال میکنند من دارم به مارکس فحش میدهم و زیرورویش میکنم. در صورتی که واقعاً فکر نمیکنم حتی خودشان اینطور که من تعریف کردهام از مارکس تعریف کرده باشند و از شخصیت علمی مارکس دفاع کرده باشند و مارکس را شناخته باشند.
من انتقادی دارم از مکتب مارکسیسم. زمان مارکس هم مارکسیستها واقعاً مارکسیست نبودند فقط دوستانش بودند و پیرو او نبودند. مثلاً معروف است یک بار که مارکس با یکی از دوستانش حرف میزند، هرچه توضیح میدهد طرف قانع نمیشود. بالاخره مارکس عصبانی میشود و میگوید من نمیدانم مارکسیسم چیست، ولی مارکس منم. تو که با من که مارکس هستم مخالفت میکنی، بعد از من با ادعای «مارکسیسم» میخواهی چه کنی...
با توجه به این همه توجهی که دکتر به مکاتب دیگر داشت، عجیب نبود که مکتب خودش را و اسلام را به گونه بسیار عمیق درک کرده بود. آیتالله لاهوتی میگفت: «ما وقتی در زندان صدای نعره دیگران را که شکنجه میشدند میشنیدیم خودمان بیشتر شکنجه میشدیم و میلرزیدیم. اما تنها کسی که من متوجه شدم در این موارد مقاومت میکند دکتر شریعتی بود. به محض اینکه این صداها بلند میشد او شروع میکرد به نماز خواندن و در نماز چنان محو نماز میشد که متوجه صدا نمیشد.»
در واقع، شریعتی هر روز که میگذشت مؤمنتر میشد و نزدیکتر میشد به خدا. این اواخر یک ایمان غیرقابل بیان پیدا کرده بود. عشقش بسیار عمیق شده بود. این در حالی بود که گاهی به جای عبادت کردن مینوشت. معتقد بود که این واجبتر است. میگفت: «اگر بنویسم و نوشتنم را قطع نکنم، مثلاً «فاطمه، فاطمه است» را تمام کنم،چیزی برای آیندگان میماند و آنها را نماز خوان میکند. بعد، آنها من را شماتت نمیکنند که چرا فلان روز نمازت را دیر خواندی، ولی شماتت میکنند که چرا این کارها را میتوانستی بکنی و نکردی.
در مورد آمدن شریعتی به حسینیه ارشاد نامه مشهور آیتالله مطهری هست که از شریعتی خواست به حسینیه ارشاد بیاید. مطهری از طریق پدر دکتر، او را میشناخت. به مناسب پانزدهمین قرن بعثت، مطهری از شریعتی مقاله خواسته بود. دکتر مقاله از هجرت تا وفات را نوشت که این مقاله در جلد اول کتاب محمد، خاتم پیامبران چاپ شد که جلد اول پنج- شش بار چاپ شد؛ اما جلد دوم یک بار بیشتر چاپ نشد.
جلد دوم چون شریعتی در آن مقالهای نداشت فروش خیلی زیاد نداشت. البته مقالاتش خیلی خوب است، اما بیشترین علت فروش این کتاب نام و مقاله دکتر شریعتی بود. مقاله «هجرت تا وفات» بسیار مقاله خوبی است و مطهری هم آن مقاله را خیلی دوست داشت. در نامهای که گفتم، مطهری عقایدش را کاملاً میگوید و از شریعتی میخواهد که به حسینیه برود و میگوید بیا که حسینیه به وجودت احتیاج دارد. شریعتی همانطور که در دانشکده درس میداد، هر 15 روز یک بار میآمد به حسینیه ارشاد، سخنرانی میکرد و میرفت.
برای شاگردان کلاس، کارتهایی صادر کرده بودند و شاگردان کلاس همهشان کارت داشتند که غریبه وارد کلاس نشود. افرادی که مرتب میآمدند کارت داشتند، دکتر در این کلاسها درس میداد. مثلاً اسلامشناسی (مخصوص کلاسهای تهران) که در سه جلد منتشر شد. حاصل آن دوره از کلاسهاست. اسلامشناس مشهد یک جلد است. میشود گفت این چهار جلد کتاب کاملکننده هم هستند، اسلامشناسی مشهد در واقع مقدمهای است برای اسلامشناسی سه جلدی حسینیه ارشاد. برای دکتر خیلی مهم بود که کلاس داشته باشد و درس بدهد. ادامه دارد...