در 28 مرداد 32، زمانی که در ارتش سه شکاف مهم وجود داشت و به نظر میرسید وجود گرایشهای طرفدار شاه مخلوع، مصدق و حزب توده، کار را برای اقدام جمعی مناسب و قاطع تحولات ایران سخت و ناممکن کرده است، ارتش وابسته به آسانی نهضتی دو ساله را در هم کوفت و به رژیم پهلوی این امکان را داد که نهضتی 50 ساله (از مشروطیت تا سال 32) را به بنبست احزاب بکشاند.
گروههای ریشهداری همچون حزب توده، احزاب جبهه ملی و فداییان اسلام بیدرنگ و با قدرت سرکوب شدند و ملت به سکون، سکوت، شگفتی و سرخوردگی کامل دچار شد.
شاه مخلوع که در داخل به موقعیت ممتاز و بیرقیبی رسیده بود، برای محو آخرین رقبا تصمیم گرفت مجلس را منحل کند و زاهدی را که آن روزها شریک شاه در حکومت شناخته میشد کنار زند؛ زیرا صرفاً از درون و به صورت مقطعی از جانب آنها احساس خطر میکرد.
مجلس در دی ماه منحل شد و مجلس سرسپردهای از محافظهکاران و زمینداران شکل گرفت. زاهدی نیز طبق برنامه شاه یکسال و نیم بعد (17 فروردین 34) از گردونه خارج شد. درست زمانی که اعضای حبهه ملی، فدائیان اسلام و مهمتر از همه حزب توده و سازمان افسری ششصد نفره آن تار و مار شده بودند؛- افسرانی که به طور رسمی حداقل 11 نفرشان اعدام شدند. بالاخره در آبان ماه همان سال نیز علیرضا پهلوی برادر مقتدر شاه کشته شد.
در سیاست خارجی، شاه بر آن بود که علاوه بر اتحاد با غرب و به ویژه آمریکا، سیاست تنشزدایی با همسایگان را نیز دنبال کند. در نهایت در سال 38 پیمان سنتو را امضا کرد. هم چنین رابطه دوستانهای با شوروی پا گرفت.
شاه، برنامههای مفصلی را پس از کودتای 28 مرداد در نظر داشت، این برنامهها به شاه امکان تغییر رژیم از وضعیتی مشروطه به یک نمونه عالی سلطنتی و آنگونه که «وبر» تعریف میکند و به آن عنوان حد افراطی پدرسالاری میدهد، میداد.
او بالاخره سلطانیسم را در سالهای پس از 1342 برپا نمود. رژیمی که به واسطه اتحاد سلطه پذیرانهاش با آمریکا و بنابر تعریف «گازیوروسکی» او را از گروههای داخلی مستقل میکرد و استقلال عمل پالایش و امکان سرکوب گروههای معارض و حتی منتقد را فراهمتر مینمود.
در پس چنین برنامهها و هدفهایی بود که شاه آسوده خاطر رئیسجمهور تازه برگزید شده ایالات متحده را به ایران دعوت کرد و در همان زمان سفارت بریتانیا بازگشایی شد.
سفر نیکسون در رابطه با برنامه اجرای حکومت سلطانیستی مورد نظر شاه ضروری بود. البته او از داخل جامعه، خیالی آسوده داشت.
جنبش دانشجویی ایران در چنین جامعه سرخورده، وازده و متحیری بود که دست به اقدامی بزرگ زد: راهپیمایی دانشجویان در دانشگاه تهران.
شاه خشمگین و ناباورانه سیاست سرکوب پیش گرفت، جنبش دانشجویی ضمن اعلام ادامه حیات برای خود، نشان داد جامعه ایرانی کاملاً از پا نیفتاده است.
با قتل سه دانشجو (بزرگنیا، رضوی، قندچی) جنبش دانشجویی وارد مرحله جدیدی شد؛ مرحلهای که به مشارکت در سرنگونی شاه تا آخرین لحظه ادامه داد.
جنبش دانشجویی ایران پیش از مشروطه آغاز شده بود، از زمانی که نخستین دانشجویان ایرانی با کمک عباس میرزا، سپهسلار قجری و ولیعهد فتحعلی شاه به فرنگ رفتند و در بازگشت هوای فرنگی مأبی را به با خود به ایران آوردند.
این جنبش ختم به مشروطه خواهی شد، ولی واقعیت این است که جنبش دانشجویی نام برده در حقیقت جنبش روشنفکری بود که توسط فارغالتحصیلان پایهگذاری شده بود.
از نظر تئوریک جنبش دانشجویی را باید در متن جنبشهای روشنفکری جست که خود آن نیز در درون پدیدهای به نام جنبشهای روشنفکری جست که خود آن نیز در درون پدیدهای به نام جنبشهای اجتماعی میگنجد.
تمایزگذاری میان جنبشهای دانشجویی و دیگر جنبشهای اجتماعی کاری دشوار است؛ زیرا یک جنبش دانشجویی با معلول یک جنبش اجتماعی است یا عامل آن به عبارت دیگر این دو پدیده به گونهای شگرف درهم آمیختهاند. حتی جنبش دانشجویی دهه 1960 فرانسه نیز جنبش خالصی نیود، بلکه کارگران و اصناف دیگری به آن پیوستند.
در ایران به واسطه آنکه پایگاههای اقتصادی و اجتماعی بارز و شفاف نیستند، این درهم تندیگی گستردهتر نیز هست، اما به طور معمول حرکتهای شکل گرفته توسط دانشجویان به نحوی که عموم بدنه و رهبری آن را تشکیل دهند «دانشجویی» خوانده میشود و چنانچه این گونه حرکتها در فرایندی بلندمدت، اهداف ویژهای را پیگیری کنند، یک جنبش دانشجویی نامیده میشود؛ حتی اگر قشرهای دیگر اجتماعی نیز در جنبشهای اجتماعی دیگر این اهداف را دنبال نمایند.
بنابر تعریف «گی روشه» جنبش اجتماعی، سازمانیافتگی برای دفاع، گسترش یا دستیابی به هدفهای خاصی است.
این اهداف میتواند طیف گستردهای را در بر گیرد: از دگرگونی و حتی واژگونی نظم مستقر تا درخواست حذف یا تصویب یک ماده قانونی سازمان یافتگی جنبش است که آن را از پدیدههای دیگر مانند «آشوب» متمایز میکند.
عقاید و اهداف جنبشهای دانشجویی عموماً توسط روشنفکران تبیین میگردد. جنبشهای دانشجویی دارای ویژگیهای خاصی هستند که در نتیجه به آنها رنگی آرمانگراتر میبخشد.
جمعیتهای دانشجویی در متن روابط اقتصادی جای ندارند و هماره حاشیهنشیناند، در نتیجه به طبقه اقتصادی خود پایبندی نشان نمیدهد.
اعضای جنبشهای دانشجویی به واسطه دور افتادگی از خانواده، رابطه قوی دانشجویی و احساس خاص تعلق به محیط دانشگاه توجه جدیای نیز به شأن اجتماعی خود ندارند و در نتیجه از متن زندگی واقعی اجتماعی به دور هستند و دارای یک احساس گسیختگی و آزادی در انتخاب راه زندگی میباشند.
دانشجویان بیش از آنکه با بایستههای علمی، روابط و مناسبات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آشنا باشند با آرمانها و ادعاهای اصلاحی و نظری و مباحث روشنفکرانه مأنوسند و از نظر اقتصادی نیز معمولاً توسط خانوادهها یا بورسهای دولتی تأمین میشوند.
بنابر ویژگیهای فوق است که میتوان فهمید چرا جنبشهای دانشجویی عموماً چپ اصلاحطلب هستند. اعضای جنبشهای دانشجویی پس از فراغت از تحصیل معمولاً دارای گرایشهای میانهروتری میشوند.
لذا در مقایسه میان فرانسه و انگلیس میتوان دریافت که فرانسه به واسطه آنکه دارای دانشگاههای دولتی و رایگان است و اقشار روشنفکر آن عمدتاً دارای گرایشهای انتقادی و چپ (مثل مکاتب فرانکفورت و پست مدرن) هستند، دارای جنبشهای دانشجویی خالصتر، تندروتر و چپگراتری باشد، در حالی که در انگلیس چون دانشگاهها انتفاعی و غیر رایگان هستند و به این واسطه دانشجوی بریتانیایی وابسته به مناسبات موجود است، زیرا آن روزی مییابد و بافت روشنفکران آن راستگراتر میباشد و به این دلیل خصلتهای اصلاحگرایانه دانشجویان فرانسوی را ندارد. ادامه دارد...