در واقع این مقاله گفتار اول از یک مجموعه است، شمارههای بعدی به چیستی سنت پست مدرنیته و نسبت اسلام و ایران با هر یک از مقولههای ذیل مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
- حرفهای تو حقیقت ندارد، حقیقت آن چیزی است که من میگویم.
- حقیقت چیست؟
- تو با واژهها بازی میکنی و من در دام سقراطی تو نمیافتم.
بسیار پیش میآید که هرگاه از کسی میخواهیم تا مفاهیم مورد استفاده خود را تعریف کند، طرف مقابل را به سفسطه بازی متهم و از زیر بار تعریف مفاهیمی که خود با حرارتی بسیار بیان میکند، شانه خالی میکند.
به نظر میرسد مفاهیمی که بیشتر از همه به کار گرفته میشوند، غیرقابل تعریفترند. بیدلیل نیست که نیچه میگوید: «در سرتاسر کتاب مقدس (انجیل) تنها یک چهره شایسته احترام دیده میشود و آن پیلات نائب امپراتور روم است. طعنه نجیبانه این رومی که، کلمه حقیقت را پیش او به گستاخی خوار داشته بودند با جمله پر ارزش حقیقت چیست؟ کتاب مقدس را غنی ساخت.»(1) مفهوم مدرنیته نیز چنین است. در حالی که، در بیشتر متون علوم انسانی این واژه بسیار بکار میرود هیچ توافقی بر سر معنای آن وجود ندارد و هرکس برداشت خاص خود را دارد.
«- این افتخار است برای تو
- آلیس گفت نمیدانم افتخار یعنی چه؟
- هامپتی دامپتی در حالی که به فکر فرو رفته بود، لبخند زد. البته تا وقتی به تو نگویم نمیدانی، منظورم این بود که استدلال محکم و خوبی به نفع تو وجود دارد.
- آلیس اعتراض کرد و گفت: اما افتخار به معنی استدلال محکم و خوب نیست.
- هامپتی دامپتی گفت: وقتی من کلمهای را با لحن شماتت بار به کار میبرم به همان معنایی است که خودم میخواهم، نه بیشتر و نه کمتر.»(2)
به نظر میرسد بهترین راه برای توضیح مفهوم مدرنیته استفاده از روش زبانشناسان یعنی بررسی ریشه واژهها است.
واژه مدرن در شکل لاتین آن modernus به معنای اخیر یا جدید است که خود از واژه mode به معنای همین الان یا به تازگی مشتق شده است واژه مشهور مد در حقیقت حالت محذوف همین کلمه میباشد که به معنای رسم روز به بیشتر زبانهای دنیا راه یافته است «به نظر بعضی از تاریخنگاران، لفظ modernus را رومیان در اواخر سده پنجم در مورد ارزشها و باورهای مشکوک جدید به کار میبرند ارزشهایی که در مقابل با باورهای پذیرفته شده قدیمی که با لفظ antiqui مشخص میشدند، بودند.» (3) از دید گروهی دیگر، مدرن از نظر رومیان به معنای آگاهی داشتن نسبت به زمانه خود بوده است.(4)
از سده پنجم میلادی به بعد واژه مدرن در اعصار مختلف به منظور تفکیک امروزی بودن از دیروزی بودن به کار میرفته است در قرون وسطی به منظور تفکیک دنیای شرکت رومی از دنیای مسیحی، در دوران رنسانس به منظور تفکیک از قرون وسطی و در دوران روشنگری به منظور تفکیک آن عصر از دورههای پیشین، پیتر آزبورن پنج مرحله تکامل مفهوم مدرن را از زمان ظهور آن در بستر فرهنگ غرب تاکنون مشخص کرده است.
1- در ابتدا واژه لاتین modernus به منظور تشخیص مفهوم کهنه و نو یا «قدیم و جدید» و همچنین دوران شرک و کفر عهد عتیق با برداشتی از «حال» به عنوان گسستی غیرقابل برگشت با گذشته به کار میرفت.
2- تغییر معنای عمده با افزایش آگاهی از عصری جدید در اروپا طی قرن پانزدهم صورت گرفت. این جابجایی در ابتدا اساسا در قالب تعابیری چون رنسانس و رفورماسیون صورت گرفت مرحله بعدی این تغییر با تعیین عصر پیشین تحت عنوان قرون وسطی مشخص میشود در این مرحله مدرن در نقطه مقابل وسطی یا میانه قرار میگرفت نه در برابر باستان یا کهن.
3- در مرحله سوم که از قرن شانزدهم شروع شد و تا پایان قرن هفدهم ادامه داشت، تعابیر و اصطلاحات رنسانس و رفورماسیون، دورههایی از تاریخ را توصیف میکردند که اینک مراحل تکامل خود را گذرانده بودند در این زمان بود که مفهوم نوآوری، ابداع و ابتکار نهفته در واژه mod-ernus به معنای امروزین مجددا احیا شد.
4- در مرحله چهارم یعنی در عصر روشنگری بود که مفهوم تازگی و نو بودن درباره زمانها، دورانها و بهتر بودن و دیگر بودن آنها نسبت به آنچه که در گذشتهها وجود داشت تثبیت گردید.
5- مرحله پنجم دوران پس از جنگ جهانی دوم است. (5)
این مفهوم در واقع تلاش قاعدهمند و ظریفی است برای کشف و درک ویژگیها، کیفیات و مختصات حال از طریق قیاس آن با قرون و اعصار گذشته، در حالی که واژه مدرن از قرن پنجم میلادی به بعد مورد استفاده قرار میگرفته است اما کاربرد واژه مدرنیته به قرون هجدهم و نوزدهم برمیگردد «شاتوبریان در 1849 در «خاطرات آن سوی گور» واژه مدرنیته را (احتمالا برای نخستین بار) به معنای «تازگی مسائل اجتماعی که با آنها رو به رویم به کار برد این واژه چندان مورد استفاده نبود تا این که در پایان سال 1863 شارل بودلر معنایی دقیقتر از آن ارائه کرد.»
«مدرن بودن به گمان او یعنی درک این واقعیت که چیزهایی از زندگی کهن در زندگی نو باقی ماندهاند و ما باید با آنها بجنگیم.»(6)
بعد از بررسی ریشههای این واژه و سیر تکامل آن باید به چیستی مدرنیته بپردازیم. گروهی بر این باورند که در باب مدرنیته دو دیدگاه وجود دارد، یکی دیدگاه عوام و دیگری دیدگاه خواص، «از نظر عوام مدرنیته به معنای تفاوت در ابزار و وسایل زندگی است. این نو شدن که در جهانی بیرونی رخ داده است، درکش به تفکر و تامل نیاز ندارد اما از دیدگاه خواص مدرنیته به معنای نو شدن در عالم افکار است و این نو شدنی که در عالم افکار حادث شده است»(7) میتوان با تساهل نظریات و تعریفی که راجع به مدرنیته ارائه شده، در دو دسته کلی تقسیمبندی کرد. گروه اول نظریاتی هستند که مدرنیته را همچون شکل یا ساختاری اجتماعی ـ فرهنگی و در نتیجه واقعیتی یا دورانی تاریخی مطرح میکنند در حالی که دسته دوم آن را به مثابه حالتی، رویکردی فلسفی، یا جهانبینی تازهای پیش میکشند. دسته نخست مدرنیته را به عنوان شکلی از زندگی اجتماعی معرفی میکنند که باید وجه تمایزش را از دیگر شکلهای زندگی اجتماعی بازشناخت ویژگی این دسته در تاکید آن بر جنبه تاریخی آن است. اما وجه اشتراک نظریات گروه دوم روی آوردن آنها به حالت یا شیوه مدرن است، در تقابل با حالت یا نحوه زیستن پیشامدرن در این وجه پیش از آن که خصلت اثباتی مدرنیته مطرح باشد خصلت سلبی یعنی ویژگی نفیکنندهای آن مطرح است. اینجا تاکید چندانی بر وجوه تعیینکننده مدرنیته مانند خردباوری نیست بلکه مساله بیشتر چنین مطرح میشود که برای پیشبرد زندگی مدرن چه چیزهایی را باید نفی کرد در چنین نگرشی در واقع مدرنیته به عنوان خواست دستیابی به برداشتی تازه از دیدگاه هستیشناسانه نو و امروزی روی مینماید از این روست که چنین برداشتی از مدرنیته بر کارکردهایش در نبرد با شکلهای پیشین شناخت موقعیت آدمی در جهان تکیه میکند.
دسته اول مدرنیته را از جهت روند تاریخیای که طی کرده است مورد بررسی قرار میدهند این گروه از تعاریف محل ظهور مدرنیته را غرب میدانند اما در مورد نقطه آغاز مدرنیته با هم اشتراکی ندارند. اما گروه دوم به دنبال این هستند که بدانند مدرنیته چه رابطهای با جهان پیرامون خود ایجاد میکند. از این دیدگاه مدرنیته مدلی از جهان و جهانبینی است و در واقع نوعی زندگی است که مربوط به زمان و مکان خاصی نیست.(8)
«تلقی اول از مدرنیته به عنوان پدیده اجتماعی ـ سیاسی دارای مختصات زمانی و مکانی است یعنی پدیدهای وابسته و حوادثی خاص در یک برهه خاص، اما تلقی دوم، مدرنیته را به عنوان نحوه خاصی از بودن عرضه میکند.»(9)
کاملا مشخص است نظریاتی که در گروه دوم قرار دارند سعی میکنند تا با برداشتن موانع و به خصوص سنتها فضا را برای رشد مدرنیته آماده کنند. از دید این افراد مدرنیته را میتوان به طور یکسان در هر کجا که شرایطاش مهیا باشد ایجاد کرد، به نظر نگارنده نظریات گروه دوم را میتوان تحت عنوان نظریات مدرنیستی نامگذاری کرد. نظریاتی که بدون توجه به شرایط ایجاد و رشد مدرنیته، میخواهند با اعمال اراده انسانی آن را در جوامع دیگر تحقق بخشند، در اینجا لازم است تا تفاوت میان مدرنیسم و مدرنیته را به اختصار بیان کنیم. «مدرنیسم به تاریخ یک سده و نیم گذشته فرهنگ غرب مربوط میشود و با مدرنیته تفاوت دارد در حالی که مدرنیته به کل دگرگونیهای فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی از رنسانس به بعد اطلاق میشود. مدرنیسم بیشتر به معنای نو شدن و دگرگونی در فن و تکنیک ابزار تولید و اثرات آن در بخشهای دیگر جامعه است. حال آن که مدرنیته تنها به نوگرایی محدود نمیشود، بلکه دریافت ذهنی نو از جهان، هستی، زمان و تحول تاریخی است. به عبارت دیگر مدرنیته، ذهنیت را در نظر دارد ولی مدرنیسم پدیدآورنده یک ویژگی است و پایه فرهنگی آن اقتصاد و تکنولوژی جدید است.»(10)
«به عبارت بهتر مدرنیته، همان نو شدن است نو شدنی که کسی عزم بر نوآوری نداشته و خود به خود حادث شده است اما مدرنیسم نوعی ایدئولوژی است که در پی جایگزین کردن مدرن به جای کهنه است و بر این اساس مدرن را برتر از کهنه میداند بنابراین مدرنیسم نوعی ایدئولوژی است.»(11)
ما در این مقاله صرفا به نظریات گروه اول میپردازیم، یعنی تعاریفی که مدرنیته را به عنوان دورهای از تاریخ غرب در نظر میگیرند با این حال در مورد تقسیمبندی تاریخ غرب نیز توافق کلی وجود ندارد در حالی که بسیاری از اندیشمندان، تاریخ غرب را بعد از قرون وسطی، به رنسانس عصر مدرن تقسیم میکنند فوکو در دوره تاریخی پس از عصر رنسانس را از هم جدا میکرد یکی دوران کلاسیک (1800- 1660) و دیگری دوران مدرن (1950 – 1800)، به عقیده او دوران کلاسیک شاهد پیدایش شیوه جدیدی بود که به ظهور دوران مدرن انجامید.(12)
اما بیشترین اجماع نظر بر این است که بعد از قرون وسطی غرب وارد عصر رنسانس شد که در آن «روح یونانی بر روح مسیحی چیره گشت.»(13)
رنسانس، دوره شکوفایی فرهنگی اروپاست که در قرن چهاردهم در شمال ایتالیا آغاز شد و به سرعت در نواحی شمال اروپا گسترش یافت. دوره تجدید حیات فرهنگ و هنر دوره باستان، شعار این دوره بازگشت به مبدا بود و این مبدا مهم چیزی جز انسان محوری دوره باستان نبود. اختراع سه چیز، یعنی قطبنما، باروت و چاپ مهمترین عوامل پدید آمدن عصر جدیدی است که ما رنسانس مینامیم.(14)
عصر نوزایش و رفورماسیون دینی نقطه گسست تاریخ غرب از قرون وسطی است بعد از این دوران عصر مدرن در غرب آغاز شد و تا امروز ادامه دارد در مورد این که مبدا و منشاء دوران غرب بوده است، تقریباً همگی متفکران اشتراک نظر دارند. اما در مورد زمان ایجاد و پیدایش آن هیچ توافقی وجود ندارد. برخی قرون 16 و گروهی قرن 17 و 18 را مبدا ایجاد مدرنیته میدانند این در حالیست که برخی اصولا معتقدند ما بعد از قرون وسطی چند مدرنیته داریم و این مدرنیتههای پیاپی دارای یک ماهیت نیستند.(15) «از میان این همه نظریات متضاد درباره مدرنیته چیزی که همه متفکران در مورد آن وفاق دارند، ارتباط مدرنیته با روشنگری است در واقع بحث مدرنیته با بحث روشنگری عجین است.»(16) در این عصر بود که مبانی نظری دفاع از دستاوردهای مدرنیته پایهریزی شد.(17) گروهی دیگر از متفکران در اشاره به مدرنیته کوشیدهاند قلمرو معنایی آن را در عرصههای مختلف مشخص کنند مثلا الکس نوس پنج معنای زیر را از مدرنیته ارائه نموده است.
1- مدرنیته به عنوان شیوه تفکر که خود پایه و اساس خردگرایی دوران روشنگری است.
2- مدرنیته اجتماعی که با پیشرفت دانش فن و انقلاب صنعتی و تکوین سرمایهداری به وجود میآید.
3- مدرنیته سیاسی که در قرن هیجدهم میلادی با ابداع دمکراسی در غرب مطرح میشود.
4- مدرنیته زیباییشناختی و فرهنگی که در جنبش آوانگارد شکل میگیرد.
5- مدرنیته به عنوان یک سبک که در موسیقی شونبرگ و شعر ظهور میکند.(18) این تقسیمبندی گرچه به شناخت بیشتر مدرنیته کمک میکند. اما مورد تایید همه اندیشمندان قرار ندارد مثلا ژان بودریار مینویسد: مدرنیته نه مفهومی جامعهشناسانه است، نه مفهومی سیاسی و نه مفهومی دقیقا تاریخی، مدرنیته مشخصه تمدن جدید است مشخصهای که به مقابله با سنت برمیخیزد.(19)
از این دیدگاه دوران مدرن با نگاهی جدید به انسان و طبیعت آغاز میگردد جایگاه انسان در طبیعت و هستی تغییر میکند. این نگرش جدید منجر به پیامدهایی میشود که در تمام ابعاد زندگی رسوخ میکند.
در دایرهالمعارف علوم اجتماعی در تعریف مدرنیته آمده است: «مدرنیته به یک دوره تاریخی در اروپای غربی اشاره میکند که با یکسری از تغییرات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در طی قرون 17 و 18 همراه شد و به سه معنا به کار میرود:
در حوزه فرهنگی: مدرنیته نشانگر اعتماد به عقل، علم و روش علمی است. سکولاریزم و عقلانیت ابزاری به عنوان پیامد این تغییرات مطرح میشود. در حوزه دوم مدرنیته به عنوان یک روش زندگی مطرح میشود که معیارهای آن عبارتند از رشد جوامع صنعتی بسیج اجتماعی، اقتصاد بازار آزاد، بوروکراسی و دولت ملی و در حوزه سوم مدرنیته نمایانگر مفهومی از شخص به عنوان فرد آزاد و خودمختار است که در برابر اندیشه زندگی سنتی قرار میگیرد.»
با این همه پراکندگی نظر تکلیف ما چیست و ما چه باید انجام دهیم؟
«پدیدههای سیال و لغزان که هر لحظه بنابر موقعیت یا فرصت و تغییر شکل و مضمون میدهد، تنها به دو صورت قابل بررسی است، یا به صورت منجمد کردن آن در یک لحظه و یا به صورت مشاهده حرکت کلی آن و آثارش»(20) «مدرنیته نیز دائما از نظر شکل، محتوا، در زمان و فضا در حال دگرگونی ماهوی است.»(21) به همین دلیل در این رساله ما سعی میکنیم آن را در حرکت کلیاش مشاهده کنیم و شالودهها و بنیانهایی را که این نظام فکری – اجتماعی بر آن استوار است مورد شناسایی قرار دهیم.
اگر از منظر بیرونی به حرکت مدرنیته نگاه کنیم چه ویژگیهایی را میتوانیم به عنوان معیارهای دوران مدرن برشماریم.
«اومانیسم، پیشرفت تاکید بر روشهای حسی و تجربی به جای روشهای قیاسی تغییر اهداف علم، سکولاریسم در عرصه سیاست، قرار گرفتن دین در ذیل عقل معاش اعتماد انسان به توانایی عقل و علم، تحلیل طبیعت و پرستش خدای طبیعی، دفاع از حقوق طبیعی انسانها به وسیله حکومت قانون پوزیتویسم به عنوان متدلوژی مدرنیسم»(22) عینیگرایی فردگرایی و...
اگر بخواهیم میتوانیم این معیارها را به طور فزایندهای در اینجا بیاوریم، اما اگر بخواهیم بر روی معیارهای اساسی تاکید کنیم که بیشتر مورد نظر متفکران قرار دارد میتوانیم چهار معیار انسانگرایی، عقلگرایی، علمباوری و پیشرفت را ذکر کنیم. مدرنیته به عنوان یک نظام فکری ـ اجتماعی بر این شالودهها استوار میباشد.
اومانیسم:
اومانیسم بنا به گفته هایدگر کلید واژه مدرنیته است. در جهان مدرن نگاه به انسان به شدت تغییر کرد. انسان در مرکز جهان هستی قرار میگیرد و منبع و مرجع تشخیص همه چیز قرار میگیرد. گرچه از نظر کاسمولوژی Cosmology انسان جایگاه خود را از دست میدهد اما از نظر هستیشناسی یا Ontology در مرکز جهان هستی قرار میگیرد. این تغییرات که همزمان با دوران رنسانس شروع میشود به عنوان یکی از پایهایترین و اساسیترین بنیانهای مدرنیته شناخته میشود. همین اومانیسم است که منجر به شکلگیری سوژه دکارتی ـ کانتی میشود که با ابژه کردن همه جهان به خلق جهانی جدید دست میزند.
عقلگرایی:
بیشک نکتهای که همه اندیشمندان در آن اتفاق نظر دارند این است که مدرنیته نسبت نزدیکی با عقلگرایی یا مکتب اصالت عقل دارد. عقل مدرن، عقل متصرفی است که در همه چیز نظر میکند، عقل نقاد است. همه چیز، حتی خود را به نقد میکشاند و مورد بررسی قرار میدهد.
اگر انسان سنتی، وظایف و تکالیف خود را از خداوند دریافت میکند، انسان مدرن با استفاده از عقل نقاد خود، سعی در کشف رموز عالم هستی و یافتن قوانین حاکم بر آن بدون نیاز به وحی میکند.
علمباوری:
ویژگی دیگر دنیای مدرن، توجه به علم و باور به درستی و ارزشمند بودن علم است. علم در دنیای مدرن به عنوان وجه ممیز درستی و نادرستی و ارزشگذاری امور بشری است. آنچه علمی است مورد قبول است و آنچه غیرعلمی مورد طرد واقع میشود. در مدرنیته، این نکته مورد پذیرش قرار گرفته است که انسانها میتوانند به واسطه علم جهان بهتری برای خود بسازند. این نکته ما را به این چهارمین بنیان اساسی مدرنیته یعنی مفهوم پیشرفت راهنمایی می کند.
مفهوم پیشرفت:
انسانها میتوانند با استفاده از عقل و علم و بدون نیاز به دستورات آسمانی به سعادت برسند. این ذهنیت اصلی مدرنیته است. فردا پیشرفتهتر از امروز است و امروز پیشرفتهتر از دیروز. حرکت جهان به سمت پیشرفت و ترقی است. شاید بهترین جایی که بتوان این مفهوم را فهمید فلسفه هگل و به خصوص فلسفه تاریخ هگل است. روح یا geist هگلی در سیر حرکت خود در تاریخ از مراحل ابتدایی یا تمدن شرق شروع به حرکت میکند و در تمدن ژرمانیک ـ مسیحی به خودآگاهی و آگاهی از تعینات خویش و به تبع آن به آزادی میرسد. حرکت تاریخ جهان حرکتی است تک خطی و رو به سوی پیشرفت.
به طور خلاصه میتوان مدرنیته را نظام فکری ـ اجتماعی تصور کرد که بر مبنای چهار بنیان اساسی شکل گرفته است. این چهار پایه عبارتند از: انسانگرایی، عقلباوری، علمگرایی و مفهوم پیشرفت. در این نظام فکری ـ اجتماعی، نگرش انسان به خودش، هستی و جایگاه خودش در هستی تغییر میکند.