ارنست مایر
ترجمه: کاوه فیضاللهی
براساس تز کلاسیک توماس کوهن (kuhn.T) در سال 1962 علم از راه انقلابهای علمی گهگاهی که دورههای طولانی «علم عادی» میانشان جدایی میافکند، پیشرفت میکند. طبق این تز یک رشته طی یک انقلاب علمی «پارادایم» کاملاً جدیدی میپذیرد که بر دوره علم عادی پس از آن غالب میشود. مفهوم کلیدی در بحث کوهن درباره انقلابهای علمی روی دادن چنین تغییر پارادایمهایی است. یکی از منتقدان کوهن ادعا کرده است که او در نخستین چاپ کتابش اصطلاح پارادایم را دستکم به بیست معنا مختلف به کار برده است. برای مهمترینشان کوهن بعدها اصطلاح «ماتریس رشتهای» را معرفی کرد. ماتریس رشتهای (پارادایم) چیزی بیش از یک نظریه جدید است؛ این ماتریس به گفته کوهن نظامی از باورها، ارزشها و تعمیمهای نهادین است. میان ماتریس رشتهای کوهن و اصطلاحات فیلسوفان دیگر نظیر «سنت پژوهش» شباهت چشمگیری وجود دارد.
انقلابها (تغییر پارادایمها) و دورههای علم عادی تنها بعضی از جنبههای نظریه کوهن هستند. یک جنبه دیگر قیاسناپذیری فرضی میان پارادایم کهنه و نو است. (1993) Hoyningen-Huene تحلیلی عالی از دیدگاههای کوهن و نیز تغییرات گوناگون آنها پس از 1962 ارائه کرده است.
در تاریخ فلسفه علم کمتر اثری به اندازه «ساختار انقلابهای علمی» کوهن سر و صدا کرده است. بسیاری از نویسندگان میتوانستند نتیجهگیریهای او را تایید کنند، اما شاید دیگرانی که نمیتوانستند چنین کنند بیشتر بودند. جنبههای کم و بیش مستقل متعددی از تز کوهن وجود دارد، اما بدون توجه به موارد عینی نمیتوان درباره آنها بحث سودمندی کرد. لازم است علوم خاصی در دورههای خاص بررسی و پرسیده شود که آیا تغییر نظریه از تعمیمهای کوهن پیروی میکند یا نمیکند به همین خاطر من تعدادی از مهمترین تغییر نظریهها در زیستشناسی را تحلیل کردهام.
برای مثال در تاکسونومی کلان (macrotaxonomy) علم ردهبندی جانوران و گیاهان، میتوان یک دوره ابتدایی از علفشناسان (herbalist) قرن شانزدهم تا کارل لینه را تشخیص داد که در آن بیشتر ردهبندی براساس تقسیم منطقی پیریزی میشد. ماهیت تغییرات این ردهبندیها از یکی به دیگری بسته به تعداد گونههای ردهبندی شده و توزین انواع مختلف صفات بود. به این نوع روششناسی «ردهبندی نزولی» (downward) گفته میشود. با گذشت زمان، درک شد که این در واقع روشی برای شناسایی است و با روش بسیار متفاوتی ـ «ردهبندی صعودی» (upward) ـ تکمیل میشود که عبارت است از آرایش گونههای خویشاوند در گروههای هر چه بزرگتر به شیوهای سلسله مراتبی (روش ردهبندی نزولی همچنان شانه به شانه ردهبندی صعودی وجود داشت و در تمام بازنگریهای تاکسونومیک و تکنگاریها و در راهنماهای شناسایی صحرایی در کلیدها استفاده میشد.) ردهبندی صعودی نخستین بار توسط بعضی از علفشناسان و بعدها توسط پیر مانول (Magnol.P) در سال 1689 و میشل آدانسون (Adanson.M) در سال 1772 به کار برده شد. این روش تا پیش از ربع پایانی قرن هجدهم از پذیرش عمومی برخوردار نشد. هیچ یک از این پارادایمها به شکلی انقلابی جانشین دیگری نشدند زیرا هر دوی آنها هر چند با اهداف متفاوت در کنار هم به وجود خویش ادامه دادند.
شاید انتظار میرفت که پذیرش نظریه نسب مشترک چارلز داروین در سال 1859 یکی انقلاب تاکسونومیک بنیادی پدید آورد، اما به دلیلی که در پی خواهد آمد چنین اتفاقی روی نداد.
در ردهبندی صعودی گروهها براساس بیشترین تعداد صفات مشترک مشخص میشوند. بدیهی است تاکسونهایی که به این ترتیب تعیین میشوند، معمولاً متشکل از فرزندان نزدیکترین نیای مشترک هستند. از این رو نظریه داروین برای روش ردهبندی صعودی توجیهی فراهم آورد اما نظریه نسب مشترک به انقلابی علمی در تاکسونومی منجر نشد.
اکنون اجازه دهید به حوزهای دیگر یعنی زیستشناسی تکاملی نظری بیندازیم. تصویر ساده داستان کتاب مقدس در پایان قرن هفدهم بتدریج اعتبار خویش را از دست داد. در قرن هجدهم، هنگامی که درک طولانی بودن مدت زمان زمینشناختی و اخترشناختی آغاز شد، هنگامی که تفاوتهای زیست جغرافیایی بخشهای مختلف دنیا کشف شد، هنگامی که انبوهی از سنگوارهها توصیف شد و غیره سناریوهای جدید گوناگونی پیشنهاد شد، از جمله خلقتهای مکرر که البته همگی با منشاهای جدید آغاز میکنند. تمام اینها شانه به شانه داستان خلقت کتاب مقدس، که هنوز از تایید اکثریت غالب برخوردار بود، وجود داشت. نخستین کسی که بنیاد این دیدگاهها را به طور جدی سست کرد، بوفون (1747) بود که بسیاری از ایدههایش در تضاد کامل با تصویر ماهیتباور ـ خلقتباور از دنیای زمان وی قرار داشتند. در واقع از ایدههای او بود که اندیشه تکاملی دنیس دیدرو (Diderot.D)، بلومنباخ (Blumenbach.j)، هردر (Herder.J)، ژان پاپتیست لامارک (Lanarck.J) و دیگران مشتق شد. هنگامی که لامارک در سال 1800 نخستین نظریه تکامل تدریجی حقیقی را پیشنهاد کرد تغییرات اندکی در نظریه بوفون داد؛ به عبارت دیگر آغازگر یک انقلاب علمی نبود. از این گذشته کسانی مانند اتین ژفروآ (Geoffroy.E) و رابرت چمبرز (Chambers.R) که به عنوان تکاملدان از او پیروی میکردند، از بسیاری جهات با لامارک و نیز با یکدیگر تفاوتهای بسیار داشتند. او قطعاً موجب جانشینی یک پارادایم به جای دیگری نشد.
هیچ کس نمیتواند انکار کند که «اصل انواع» (1859) یک انقلاب علمی حقیقی پدید آورده است. در واقع اغلب آن را مهمترین تمام انقلابهای علمی مینامند. با این حال اصلاً با ویژگیهایی که کوهن برای یک انقلاب علمی برمیشمارد مطابقت ندارد. تحلیل انقلاب داروینی با دشواریهای قابل توجهی روبهرو میشود زیرا پارادایم داروین در عمل از یک بسته نظریه تشکیل میشود که پنج تا از آنها از همه مهمترند. اگر کسی از نخستین و دومین انقلاب علمی داروین سخن بگوید موضوع خیلی روشنتر میشود. انقلاب نخست عبارت است از پذیرش تکامل از طریق نسب مشترک. این نظریه از دو جهت انقلابی بود نخست آنکه یک تبیین طبیعی و مادی یعنی تکامل تدریجی را جانشین یک تبیین فراطبیعی یعنی مفهوم خلقت اختصاصی ساخت و دوم آنکه به جای مدل تکامل سرراست که مورد قبول تکاملدانان پیشین بود، مدل نسب منشعب را نشاند که برای توجیه پیدایش حیات تنها به یک تکپرده نیاز دارد. این سرانجام راهحل قانعکننده مسئلهای بود که پژوهشگران متعدد از لینه به بعد (و پیش از او) تلاش کرده بودند برایش نظامی «طبیعی» بیابند. این راهحل تمام تبیینهای فراطبیعی را کنار گذاشت و علاوه بر این انسان را از جایگاه یگانه خویش محروم ساخت و او را در ردیف جانوران جای داد. نسب مشترک با سرعت چشمگیری مورد قبول قرار گرفت و شاید موفقترین برنامه پژوهشی دوره بلافصل پساداروینی را تشکیل داد. دلیلش آن است که این نظریه با علائق پژوهشی ریختشناسی و سیستماتیک به خوبی تناسب داشت و برای شواهد تجربی قبلاً کشف شده از جمله سلسله مراتب لینهای و کهن سنخهای (archetype) ریچارد اون (Owen.R) و کارل ارنست فونبر (VonBaer.K) تبیینی نظری فراهم میکرد. به عبارت دیگر با هیچ تغییر اساسی در پارادایم همراه نبود. گذشته از این اگر قرار باشد دوره حد فاصل میان ژرژ لویی بوفون (Buffon.G) در سال 1749 تا اصل انواع در سال 1859 را دوره علم عادی بدانیم، ناگزیر باید شماری از انقلابهای کوچک که در این دوره رخ دادهاند را از جایگاه انقلابیشان محروم کنیم. این انقلابها از جمله عبارتند از کشف عمر زیاد زمین، انقراض، نشستن سنخهای ریختی به جای زنجیره بزرگ هستی (scalanaturae) مناطق زیست جغرافیایی، عینیت گونهها و غیره. تمام اینها شرط لازم نظریههای داروین بودند و میتواند با عقب بردن آغاز انقلاب داروینی تا سال 1749 آنها را به عنوان اجزای انقلاب داروینی نخست در نظر گرفت.
دومین انقلاب داروینی ناشی از نظریه انتخاب طبیعی بود. گرچه این نظریه در سال 1859 مطرح و کاملاً تبیین شد، اما به خاطر تضادش با پنج ایدئولوژی غالب با چنان مخالفت شدیدی روبهرو شد که تا پیش از تلفیق تکاملی دهههای 1930 و 1940 از پذیرش عام برخوردار نشد و در فرانسه، آلمان و برخی کشورهای دیگر هنوز و حتی همین اکنون نیز مقاومت چشمگیری در برابر آن وجود دارد. این دومین انقلاب داروینی در چه هنگام رخ داد؟ ـ هنگامی که مطرح شد (1859) یا هنگامی که از پذیرش گستردهای برخوردار شد (دهه 1940)؟ آیا میتوان این فاصله زمانی از سال 1859 تا دهه 1940 را یک دوره علم عادی در نظر گرفت؟ عملاً تعداد قابل توجهی انقلاب علمی کوچک در این دوره رخ داد، از جمله رد وراثت صفات اکتسابی (وایزمن 1883) طرد وراثت آمیخته (مندل 1866) تکوین مفهوم گونهزیستی (پولتن، جردن، مایر و غیره)، کشف خاستگاه تغییرات ژنتیکی (جهش، نوترکیبی ژنتیکی، دیپلوئیدی) درک اهمیت فرآیندهای تصادفی در تکامل (گولیک، سوال رایت) اصل بنیانگذار (مایر) پیشنهاد فرآیندهای ژنتیکی متعدد با پیامدهای تکاملی و نظایر آن. بسیاری از نظایر فوق بدون آنکه هیچ یک از مشخصات کوهنی یک انقلاب علمی را داشته باشند تاثیری به واقع انقلابی روی اندیشه تکاملدانان گذاشتند. پس از پذیرش عام نظریه تلفیقی، مثلاً از دهه 1950 به این طرف تقریباً در تمامی ابعاد پارادایم تلفیق اصلاحاتی پیشنهاد و بعضی از آنها مورد قبول واقع شد. با این حال نمیتوان تردید کرد که در طول دوره دویست ساله میان 1800 تاکنون در زیستشناسی تکاملی هم دورههای رکود نسبی بوده است و هم دورههای تغییرات بسیار شدید و بحث و اختلافنظر به عبارت دیگر، نه پنداشت کوهنی از انقلابهای کوتاهمدت کاملاً واضح و دورههای طولانی علم عادی که در فاصله میان آنها قرار دارد درست است و نه پنداشت افراطیترین مخالفان او از پیشرفت کند، دائمی و یکنواخت.
شاید انقلابیترین پیشرفت زیستشناسی در قرن بیستم پیدایش زیستشناسی مولکولی باشد. این انقلاب به رشتهای جدید، با دانشمندانی جدید، مسائل جدید، روشهای آزمایشی جدید نشریات جدید، کتابهای درسی جدید و قهرمانان فرهنگی جدید انجامید، اما همانطور که جان مینارد اسمیت (Maynard Smith.J) به درستی گفته است، این رشته جدید به لحاظ مفهومی چیزی نیست جز تداوم آرام پیشرفت در ژنتیک پیش از سال 1953. هیچ انقلابی نبوده است که طی آن علم پیشین طرد شود. هیچ دو پارادایم قیاسناپذیری وجود نداشت. بلکه بیشتر جانشینی تحلیلهای ریزبافت به جای درشتبافت و ایجاد روشهای کاملاً نو بوده است. ظهور زیستشناسی مولکولی انقلابی بود، اما نه یک انقلاب کوهنی.
دقیق شدن در سدشکنیهای علمی در رشتههای گوناگون دیگر زیستشناسی و دیدن اینکه تا چه حد شایسته عنوان انقلاب هستند و آیا به جانشینی یک پارادایم توسط دیگری انجامیدهاند یا خیر و چقدر طول کشید تا این جانشینی تکمیل شود جالب خواهد بود اما تاکنون انجام نشده است. برای مثال آیا پیدایش رفتارشناسی (ethology) توسط کنراد لورنتس و نیکو تینبرگن یک انقلاب علمی بود؟ طرح نظریه سلولی توسط شوآن و شلایدن از چه جهاتی یک انقلاب علمی به شمار میآید؟
یک نظریه جدید ممکن است در بعضی علوم خیلی انقلابیتر از علوم دیگر باشد. تکتونیک صفحهای مثال خوبی از این دست فراهم میکند. اینکه این نظریه روی زمینشناسی تاثیری انقلابی و شاید حتی فاجعهبار داشته آشکار است. اما در مورد زیستشناسی چطور؟ تا جایی که به مسئله پراکنش پرندگان مربوط میشود، اصلاً نیازی نیست که در نتیجه قبول تکتونیک صفحهای، در روایت تاریخی استنباط شده پیش از آن تغییر داده شود (تنها استثنا ارتباط اطلس شمالی در ابتدای ترشیاری است.) البته پراکنش پرندگان در استرالیا ـ اندونزی با بازسازیهای تکتونیک صفحهای به هیچ وجه مطابقت نداشت، اما بعدها تحقیقات زمینشناختی نشان دادند که این بازسازیها اشتباهند و در بازنگری کاملاً با مفروضات زیستشناختی سازگار شدند. دیرینشناسان مدتها پیش از طرح نظریه تکتونیک صفحهای فرض کرده بودند که باید بر قارهای به نام پانگهآ در دورههای پرمین ـ تریاسیک وجود داشته باشد. به عبارت دیگر تفسیر تاریخ حیات بر روی زمین به هیچ وجه به اداره زمینشناسی تحت تاثیر پذیرش تکتونیک صفحهای نبوده است.
تقریباً هر نویسندهای که تلاش کرد تا تز کوهن را در مورد تغییر نظریه در زیستشناسی به کار برد دریافته است که این تز در رشته او به کاربردنی نیست. هنگامی که در به اصطلاح انقلابهای زیستشناسی که در موارد تاریخی فوقالذکر توصیف شدند نگریسته میشود، این نتیجهگیری اجتنابناپذیر است. حتی در مواردی که در آن تغییر انقلابی شدیدی رخ میدهد، اصلاً به شکلی که کوهن توصیف میکند اتفاق نمیافتد. بین آنها چندین تفاوت بارز وجود دارد. پیش از همه هیچ تفاوت روشنی میان انقلابها و «علم عادی» وجود ندارد. آنچه دیده میشود طیفی کاملاً تدریجی از تغییرات کوچک تا بزرگ در نظریهها است.
حتی در دورههایی که کوهن ممکن است آنها را «علم عادی» بنامد نیز تعدادی «انقلاب» کوچک روی میدهد. کوهن خود تا حدی به این نکته اذعان دارد، اما این او را وانمیدارد که از تمایز خویش میان انقلابها و علم عادی دست بردارد.
معرفی یک پارادایم جدید به هیچوجه همواره به جانشینی بیدرنگ با پارادایم قدیمی نمیانجامد. در نتیجه، نظریه انقلابی جدید ممکن است در کنار نظریه قدیمی وجود داشته باشد. در واقع گاهی شاید تا سه یا چهار پارادایم همزمان وجود داشته باشند. برای مثال پس از آنکه داروین انتخاب طبیعی را به عنوان مکانیسم تکامل پیشنهاد کرد، جهشباوری (saltationism)، راستزایی (orthogenesis) و لامارکیسم تا هشتاد سال پس از آن با انتخابباوری (selectionnism) رقابت کردند. این پارادایمهای رقیب تا پیش از تلفیق تکاملی دهه 1940 اعتبار خویش را از دست ندادند.
کوهن هیچ تمایزی میان تغییر نظریههایی که ناشی از اکتشافات جدید هستند و تغییر نظریههای حاصل از شکلگیری مفاهیم کاملاً جدید قائل نمیشود. تغییرات ناشی از اکتشافات جدید معمولاً خیلی کمتر از طغیانهای مفهومی روی پارادایم تاثیر میگذارند. برای مثال، ورود زیستشناسی مولکولی به صحنه از طریق کشف ساختمان مارپیچ دوگانه تنها پیامدهای مفهومی جزیی دربرداشته است. همانطور که مینارد اسمیت و دیگران اشاره کردهاند، ضمن گذار از ژنتیک به زیستشناسی مولکولی تقریباً هیچ تغییر پارادایمی رخ نداده است.
تاثیر عمده معرفی یک پارادایم جدید میتواند بخشیدن شتابی قابل ملاحظه به پژوهش در آن حوزه باشد. این وضعیت به ویژه با انفجار پژوهشهای فیلوژنتیک پس از پیشنهاد نظریه نسب مشترک از سوی داروین به خوبی تصویر میشود. در آناتومی مقایسهای و نیز در دیرینشناسی بسیاری از پژوهشهای پس از 1860 به سمت جستوجوی جایگاه فیلوژنتیک تاکسونهای خاص به ویژه تاکسونهای ابتدایی و غیرتیپیک (aberrant) جهت گرفتند. مثالهای فراوان دیگری نیز هست که نشان میدهد اکتشافات چشمگیر تاثیر نسبتاً ناچیزی روی ساختار نظریه در رشته مربوطه داشتهاند. کشف غیرمنتظره مین (Meyen.F) و رابرت ریماک (Remak.R) که سلولهای جدید از تقسیم سلولهای قبلی حاصل میشوند و از تبدیل هسته به سلولی جدید تاثیری فوقالعاده ناچیز داشته است. تا جایی که به نظریه ژنتیک مربوط میشود نیز به همین ترتیب کشف اینکه ماده ژنتیکی اسید نوکلئیک است و نه پروتئین به جابهجایی پارادایم نینجامید.
این وضعیت در مورد شکلگیری مفاهیم جدید تا حدی متفاوت است. هنگامی که نظریههای داروین گنجاندن انسان در درخت نسب مشترک را ناگزیر ساخت، در واقع موجب انقلابی ایدئولوژیک شد. از سوی دیگر همانطور که پوپر به درستی تاکید کرده، پارادایم جدید وراثت مندل چنین نکرده است. تغییر در مفاهیم خیلی بیشتر از اکتشافات جدید تاثیرگذار میشوند. برای مثال جانشینی اندیشه جمعیتی به جای اندیشه ماهیتباور بر رشتههای سیستماتیک، زیستشناسی تکاملی و حتی خارج از علم (در سیاست) تاثیری انقلابی داشت. این جابهجایی در برداشت ما از تدریجباوری (gradualism)، گونهزایی، تکامل کلان، انتخاب طبیعی و نژادپرستی تاثیری ژرف گذاشته است. رد غایتانگاری کیهانی و طرد مرجعیت کتاب مقدس در تفسیر تکامل و سازش، تاثیری به یک اندازه بنیادی داشتهاند.
تاثیر یک کشف یا مفهوم جدید انقلابی روی پارادایم غالب بسیار متغیر است. در مورد نظریه انتخاب طبیعی داروین، پایبندی ایدئولوژیک پارادایم پیشین به ماهیتباوری، خداباوری، غایتانگاری و فیزیکباوری، نه تنها بنیادیترین انقلابی که تاکنون در اثر یک نظریه جدید رخ داده بلکه در عین حال طولانیترین دوره تاخیر را نیز ایجاب میکرد.
انتشار «اصل انواع» داروین در سال 1859 در نمایش یک انقلاب علمی چندجانبه، بینظیر بود. منظورم مورد بسیار ویژه پیشنهاد همزمان چندین نظریه انقلابی از جمله نسب مشترک و انتخاب طبیعی است. اینها در واقع دو انقلاب علمی مستقلاند و هر کدام میتواند بدون دیگری وجود داشته باشد. پذیرش مشتاقانه نظریه نسب مشترک و عدم پذیرش تقریبی نظریه انتخاب طبیعی در هشتاد سال نخست پس از 1859 این استقلال را به طور قطع اثبات میکند. دلیل این تفاوت در پذیرش آن است که نسب مشترک با اندیشه آن دوره خیلی آسانتر تطبیق میکرد. در حالی که انتخاب طبیعی این طور نبود.
هنگامی که در بررسی تغییر نظریهها در زیستشناسی تقریباً هیچ تائیدی برای تز کوهن یافته نمیشود، ناگزیر باید از خود بپرسیم چه چیزی کوهن را واداشت تا این تز را مطرح کند؟ از آنجا که تبیین در فیزیک عمدتاً با آثار قوانین جهانشمول سر و کار دارد، یعنی همان چیزی که ما در زیستشناسی نداریم، به واقع این احتمال هست که موضوع انقلابهای کوهنی همان تبیینهای دربردارنده قوانین جهانشمول باشند. اما در عین حال باید به یاد داشته باشیم که کوهن فیزیکدان بود و تز او دستکم آن طور که در نوشتههای متقدم وی بیان شده، بازتابی از اندیشههای ماهیتباور ـ جهشباوری است که در میان فیزیکدانان رواج بسیار دارد.
در آن زمان از نظر کوهن هر پارادایم ذاتاً دارای ماهیت یا صورتی افلاطونی (eidos) بود و تنها از طریق جانشینی با یک صورت جدید میتوانست تغییر کند. تکامل تدریجی در این چارچوب مفهومی غیرقابل تصور خواهد بود. تغییرات یک صورت آن طور که فیلسوفان مدرسی مینامیدند، فقط «تصادف» هستند و از این رو تغییرات در فاصله میان جابهجایی پارادایمها ماهیتاً بیربط است و صرفاً نمایشگر «علم عادی». تصویری که کوهن در سال 1962 از تغییر نظریه ترسیم کرد با اندیشه ماهیتباورانه فیزیکباوران سازگار بود. اما با اندیشه تدریجباورانه یک داروینی ناسازگار است. از این رو جای شگفتی نیست که شناختشناسان داروینی مفهومسازی کاملاً متفاوتی برای تغییر نظریه در زیستشناسی معرفی کردهاند که معمولاً تحت عنوان شناختشناسی تکاملی (evolutionary epistemology) از آن یاد میشود.
تز اصلی شناختشناسی تکاملی داروینی آن است که علم آن طور که در شناختشناسی اکنون پذیرفته شدهاش حکایت میشود، درست مانند دنیای آلی ضمن فرآیند داروینی پیشرفت میکند. در نتیجه ویژگیهای پیشرفت شناختشناختی عبارتند از تغییرات و انتخاب. شاید بتوان از این مشاهدات نتایج زیر را گرفت:
1- در تاریخ زیستشناسی مسلماً هم انقلابهای بزرگ بودهاند هم کوچک.
2- با این حال حتی انقلابهای بزرگ نیز الزاماً جابهجایی ناگهانی و بنیادی در پارادایم نشان نمیدهند. پارادایم قبلی و بعدی ممکن است تا مدتهای طولانی با هم وجود داشته باشند، پارادایمها ضرورتاً قیاسناپذیر نیستند.
3- به نظر میرسد شاخههای فعال زیستشناسی هیچ دورهای از «علم عادی» را تجربه نمیکنند. همواره بین انقلابهای بزرگ مجموعهای از انقلابهای کوچک هست. دورههای فاقد چنین انقلابهایی تنها در شاخههای غیرفعال زیستشناسی یافته میشوند، اما «علم عادی» نامیدن این دورههای غیرفعال مناسب به نظر نمیرسد.
4- ظاهراً توصیفهای شناختشناسی تکاملی داروینی بهتر از توصیف کوهن از انقلابهای علمی با زیستشناسی سازگار است. در حوزههای فعال زیستشناسی پیوسته حدسهای جدیدی (تغییرات داروینی) طرح میشود که بعضی از آنها نسبت به دیگران موفقترند. میتوان گفت که این حدسها «انتخاب میشوند» تا بعدها حدسهای بهتر جانشین آنها شوند.
5- یک پارادایم غالب به احتمال قوی بیشتر تحت تاثیر یک مفهوم جدید قرار میگیرد تا یک کشف جدید.
May r,E.2004.What Makes Biology
Unique?Cambridge University Press.