حجتالاسلاموالمسلمین طائب
جنگها را از جهتی میتوان به دو دسته تقسیم کرد؛ یک نوع جنگ که روی زمین و با استفاده از ادوات و امکانات زمینی اجرا میشود که در آن کشته هست، مجروح هست و آتش گرفتن هست که به آن اصطلاحاً جنگ فیزیکی یا جنگ زمینی گفته میشود.
نوع دوم جنگ روانی است که در آن هیچ یک از ادوات زمینی به کار گرفته نمیشود، کشته و مجروحی بر زمین نمیافتد. تغییری در فیزیک عالم صورت نمیگیرد، بلکه تنها کاری که این جنگ میکند عوض کردن ذهنیتهاست، به عالم واقع هیچ کاری ندارد، برخلاف جنگ فیزیکی که تمامش بستگی به تغییر خارج دارد؛ بنه دشمن بمباران میشود، خط مقدمش را با توپخانه میزنند، نفراتش را با ابزار جنگی از بین میبرند و شهرهایش را با موشک میزنند، یعنی هر چه در جنگ فیزیکی است تغییر در روی زمین و محیط خارج است، اما در جنگ روانی اصلاً دست به ترکیب خارج زده نمیشود، زمین همان زمین است، نفراتش همان نفرات هستند، فقط و فقط ذهنیتها عوض میشود.
خداوند متعال در قرآن به ما دشمنشناسی یاد داده و سردسته همه دشمنان ما در این عالم را شیطان معرفی کرده است، یعنی ما یک دشمن اصلی داریم که برای دشمنی ما در برابر خداوند قسم خورده است. همان وقت که از دستور خداوند برای سجده بر آدم سرپیچی کرد. که ما انسانها را گمراه کند؛ «قسم به عزت تو (خداوند) که همه آنها را گمراه خواهم کرد.»
پس ما یک دشمن قسم خورده داریم که شیطان است و همه امکانات را هم در اختیار گرفته و آمده است برای گمراهی ما، خداوند این دشمن را در قرآن به ما معرفی کرده است و دائم هم تذکر داده است که این دشمنتان است. هر دشمن دیگری که ما روی کره زمین داریم شاگرد شیطان است و شیوه او را به کار میبرد و از او خط میگیرد؛ چه یهود، چه نصاری و چه مشرکین. این قالب، همه دشمنان بیرونی و نفاق درونی را در بر میگیرد. استاد همه شیطان است.
لازم است برای دشمنشناسی به قرآن مراجعه کنیم و انواع دشمنی شیطان با خودمان را بشناسیم. ببینیم آیا با ما نبرد زمینی دارد یا هر چه نبرد با ما دارد، نبرد روانی است؟
انواع دشمنیهایی که قرآن از شیطان به ما معرفی میکند از نوع جنگ روانی است؛ اصلاً دست به عالم خارج نمیزند، فقط ذهنیتهای ما را عوض میکند. میفرماید: شیطان بین شما اختلاف میاندازد، ذهنیت افراد را نسبت به یکدیگر خراب میکند، در حالی که در ابتدا در عالم خارج چیزی عوض نمیشود، یعنی دو نفر با هم دشمن میشوند، بدون اینکه در عالم خارج با هم دشمن باشند.
مدام شما را از فقر میترساند، بنابراین از این راه به اشتباه میکشاند.» این که شیطان بتواند شما را فقیر کند، نه، فقر و غنا دست خداوند است، فقط میآید شما را از فقیر شدن میترساند، و وقتی از فقیر شدن ترسیدید، سراغ خطا میروید، سراغ دزدی و کمکاری میروید، سراغ هر عمل اشتباهی میروید. بنابراین کاری در عالم خارج نمیتواند بکند، فقط شما را میترساند.
در یک شهر برخی انسانها خوب هستند و برخی بد، آیا آن شهر برای این دو دسته تفاوتی دارد؛ نه، یک شهر است، همه چیز آن یکی است، اما یکی خوب است و دیگری بد. چرا؟ چون یکی فریب جنگ روانی شیطان را خورده، از فقر ترسیده و سراغ کار خطا رفته و دیگری نترسیده. والا در عالم خارج چیزی عوض نمیشود.
تمام کار شیطان با ما جنگ روانی است. اگر کسی در این جنگ روانی موفق شد، مثل انبیا، پیروز است و اگر موفق نشد، شکست خورده است، وگرنه واقع زندگی پیامبران با واقع زندگی ما تفاوتی ندارد. دشمنان پیامبر میگفتند که او چرا ادعای رسالت میکند؟ مگر او با ما چه فرقی دارد؟ او هم کارهایش مثل ماست. خداوند هم همین را میگوید، میگوید او با شما فرقی ندارد، فقط شما فریب جنگ روانی شیطان را خوردهاید، اما او نه.
همین قالب جنگ روانی، قالب عملیات دشمنی است که نماینده شیطان است؛ یعنی یهود. سازمان یهود شاگرد اول مکتب شیطان است. اگر بخواهیم به شاگردان مکتب شیطان نمره بدهیم، صهیونیستها شاگرد اول هستند. از استادشان خوب درس گرفتهاند و تمام کارشان در دنیا جنگ روانی است. کسی که فریب جنگ روانی آنها را نخورد موفق است. اسرائیل «انا ربکم الاعلا»ی منطقه بود؛ چندین سال. با چه چیزی؛ با جنگ روانی. این جنگ روانی چه وقتی لو رفت؛ زمانی که حزبالله ایستاد و فریب این جنگ روانی را نخورد. وقتی ایستادگی کردند دیدند که اسرائیل خیلی کمتر از چیزی بوده که نشان میداده است. مثلاً ابزار پیشرفتهاش را مطرح میکرده است. مثالی میزنم؛ مرز اسرائیل توصیف فنیاش این است؛ خطی است پشت فرودگاه بیتالمقدس که خیلی فرودگاه بااهمیتی است، یک لبهاش میخورد به غزه. برای اینکه فلسطینیها نیایند آنجا عملیات استشهادی انجام بدهند، اسرائیلیها یک خط به معنای ممنوعالورود بودن در آنجا کشیدهاند متشکل از سیمهای برق و تابلوی بلند نصب کردهاند که رویش این مضمون نوشته شده است: «اگر کسی به 3متری اینجا برسد دچار برق گرفتگی میشود. اخطار داده شد، نزدیک نشوید.» عین همین خط را در طول مرز لبنان هم کشیدهاند و همین مطلب را آنجا هم نوشتهاند.
یک بار شهرکنشینهای اسرائیل یک کودک 13 ساله لبنانی را گرفتند و تحویل دادند به نیروهای سازمان ملل و آنها هم تحویلش دادند به حزبالله لبنان، از بچههای جنوب لبنان بود. حزبالله وقی فهمیده بود این کودک 13 ساله از بچههای جنوب لبنان است از او سوال کرده بود که رفتی آن طرف چه کار؟ و او پاسخ داده بود رفتم پنجمی را بیاورم. حالا قصه چیست؛ وقتی اسرائیلیها مزارع شبعا را خالی نکردند حزبالله اعلام کرد اینجا متعلق به لبنان است و ما حق عملیات را در اینجا برای خودمان محفوظ میدانیم، اسرائیلیها نیروهای زیادی آوردند آنجا مستقر کردند و گفتند که شما در اینجا توانایی عملیات ندارید. حزبالله هم آمد و سه اسیر از آنها گرفت و عکس آنها را از تلویزیون المنار پخش کردند و نوشتند و در کنارشان یک مربع خالی گذاشتند و زیر آن نوشتند: «من الرابع؟! نفر چهارم چه کسی خواهد بود؟» جنگ روانی را ببینید!
از این اتفاق مدتی گذشت. یک سرهنگ را اسیر گرفتند و عکس او را گذاشتند داخل مربع چهارم و یک مربع خالی دیگر کنارش گذاشتند و نوشتند: «من الخامس؟! نفر پنجم چه کسی خواهد بود؟»
جواب میدهد رفته بودم پنجمی را بیاورم. از او سوال کرده بودند که تو از این سیمها چه طور عبور کردی؟ پاسخ داده بود از تکتک سیمها بالا رفتم و رد شدم.
اعضای حزبالله تعجب کردند، چون اسرائیلیها کنار سیمها نوشته بودند اگر کسی به 3متری سیمها نزدیک شود، میسوزد، حال چه طور این کودک از روی این سیمها رد شده است؟ وقتی قصه این کودک را فهمیدند تمام اعتبار این خط در لبنان شکست. این یعنی جنگ روانی.
اسرائیل چندین سال بود در منطقه با قوای خویش جنگ روانی راه انداخته بود و القا میکرد که شکستناپذیر است، حزبالله آمد این جنگ روانی را شکست و اسرائیل هم پذیرفت که شکستپذیر است و حاضر به صلح شد. حالا این طرفیها دیگر صلح را قبول ندارند. مگر ادوات و ابزار اسرائیل کم شده است؟ نه، اسرائیل فقط و فقط با جنگ روانی توانسته بود آنها را عقب نگهدارد. شما فکر میکنید حضرت مسلمبنعقیل(ع) را در کوفه چه کسی شکست داد؟ ابن زیاد وقتی به کوفه آمد هیچکس را از بصره به همراه خودش نیاورد. فرماندار بصره بود. در کوفه 18 هزار نفر با مسلم بیعت کرده بودند و او 18 هزار نفر نیروی پا به کار داشت، نعمانبنبشیر در فرمانداری کوفه، در را بسته بود و هیچکس با او همکاری نمیکرد. نیروی مهیا هم نداشت، حضرت مسلم 18 هزار نیرو داشت، نعمانبنبشیر هیچکس را نداشت. یزید برای ابنزیاد نامه نوشت که برو و مسأله کوفه را حل کن. یک نفری آمد و کوفه را با جنگ روانی گرفت. جنگ روانی اصلیتری جنگ است. همیشه دشمن ابتدا جنگ روانی انجام میدهد و وقتی ذهنیت طرف مقابل را عوض کرد، آن وقت به صحنه میآید.
در جنگ احد لشکر اسلام شکست خورد و نیروها آسیب فراوان دیدند. حضرت پیامبر(ص) زخمها برداشت، حضرت علی(ع) هفتاد زخم خورده بود، وقتی داشتند برمیگشتند به مدینه، خداوند به پیامبر فرمان داد که ابوسفیان را تعقیب کند؛ ابوسفیان پیروز و قدرتمند با سه هزار نیروی آماده را.
پیامبر با همراهانش که فقط 70 هزار نفر بودند و همه آن 70 هزار نفر زخمی بودند، برگشتند. در راه که میآمدند نعیمبنمسعود اشجعی که هنوز مسلمان نشده بود را دیدند که از تجارت بر میگشت. کاروان نظامی پیامبر را دید. آمد خدمت حضرت پیامبر و گفت: یا رسولالله، من مسلمان نیستم ولی شما را خیلی دوست دارم و از این اوضاعی که برایت پیش آمده خوشحال نیستم. آیا خدمتی از دست من برمیآید که برای تو انجام بدهم؟ حضرت فرمود که به مکه میروی؟ گفت: بله. گفت: اگر دیدی که ابوسفیان میخواهد برگردد او را منصرف کن، چون اگر ابوسفیان در این حالت برگردد اوضاع ما برای جنگ با او مناسب نیست.
او رفت و در بین راه به منطقهای رسید که لشکر ابوسفیان اردو زده بود، حالا چرا ابوسفیان توقف کرده بود؛ چون ابوسفیان وقتی مقداری از مدینه دور شد با سران سپاهش مشورت کرد و گفتند اشتباه کردیم که از مدینه برگشتیم. ما در اوج پیروزی بودیم که جنگ را رها کردیم، نه محمد(ص) را کشتیم و نه علی(ع) را، و در حقیقت بدون هیچ نتیجهای برمیگردیم. بنابراین توقف کردند که برگردند به مدینه. در همین اردوگاه بودند که نعیم رسید. ابوسفیان از او در مورد اوضاع پیامبر و نیروهایش سوال کرد و او پاسخ داد که ابوسفیان! فرار کن که اوضاع خراب است. ابوسفیان پرسید چه طور؟ نعیم گفت حضرت محمد(ص) وقتی که برگشته به مدینه تمام مردم پشیمان شدهاند که چرا با او همکاری نکردهاند. آنهایی که از جنگ فرار کردهاند به شدت دچار تأسف شدهاند و همه و همه آمدهاند و مدینه حرکت کرده است و زمین زیر پای آنها دارد میلرزد. فرار کن اگر بایستی نابود میشوی.
ابوسفیان پاداشی به او داد و از او تشکر کرد. در همین کار یک کاروان که بارش گندم بود داشت از مکه به مدینه میرفت و رسید به سپاه ابوسفیان، ابوسفیان کاروان را متوقف کرد و گفت که من مطلبی دارم که اگر در مسیرتان وقتی به سپاه محمد(ص) رسیدید به صورت علنی و به صورتی که همه اصحاب بشنوند آن را به آنها بگویید هدیه بزرگی به شما میدهم و به این صورت تمام اطلاعاتی را که نعیم به ابوسفیان داده بود عین همان حرفها را به منظور ایجاد رعب برای آن اردوگاه فرستاد. کاروانیان قبول کردند و آمدند و این اخبار را به اردوگاه پیامبر دادند. در اردوگاه پیامبر 70 نفر بود و در اردوگاه ابوسفیان 3000 نفر. پس دو سپاه وارد جنگ روانی شده بودند. اطلاعات و نوع جنگ روانی تقریباً یکسان بود، حالا چه کسی برنده است؟
اما واکنشها چگونه بود؟ اصحاب پیامبر چه کردند؛ «قالوا حسبنا و نعم الکیل؛ گفتند خب باشد، ما خدا را داریم، آن خدایی که به ما گفته است به این صورت حرکت کنید، همان خدا هم ما را پیروز میکند.»
ایستادند و فرار نکردند. ابوسفیان به خاطر خودش با این خبر نیروهایش را عقب نشاند و زود فرار کرد. بنابراین 70 نفر، 3000 نفر را فراری دادند با چه چیزی؛ جنگ روانی.
جنگ روانی در عملیات، اصل است و ما از اول انقلاب تا الان علیالدوام با جنگ روانی دشمن رو به رو بودهایم. حتی دشمن اگر جنگهای زمینیای علیه ما به راه انداخته، آنها را میخواهد ابزار قرار دهد. برای جنگ روانی علیه ما. چرا؛ چون تا ذهنیت این انقلاب در ذهن ما هست در این جنگ روانی علیه آنها موفقیم و روز به روز عقب میروند. در حقیقت اگر وضعیت دشمن در 25 سال پیش را ترسیم کنیم و جغرافیای سیاسی منطقه را ترسیم کنیم و با وضعیت الان مقایسه کنیم، هر منصفی میگوید جمهوری اسلامی پیروز بوده است.
چندی پیش یک سناتور آمریکایی گفت آن چیزی که در جهان دارد اتفاق میافتد این است که ایران دارد به عراق و مصر و اردن و عربستان خط میدهد. آنها از ایران حرف گوش میکنند و ما باید این مسأله را حل کنیم.
اگر امروز در عرصه سیاست بینالمللی دقت کنیم میبینیم که اگر ایران چیزی را نخواهد، آن صورت نمیگیرد. نقشه راه را ما نمیخواستیم و اجرا نشد. مشخصاً ما نمیخواستیم آن اجرا شود و اگر چه زمین و زمان را به هم میدوختند ولی باز هم اجرا نشد.
در این جنگی که راه انداختهاند هم پیروز ما هستیم، لکن روی این جنگ روانی سرمایهگذاری زیادی کردهاند.
چندی پیش یک جوان کانادایی تحصیل کرده که خودش و پدر و مادرش تازه مسلمان شدهاند و او آمده است قم طلبه شده است. در مجلسی سخنرانی میکرد. او آماری داشت از کشورها که آمار بسیار جالبی بود، مثلاً میگفت در نیجر از اول انقلاب ایران تا الان هفت میلیون نفر شیعه شدهاند. در الجزایر 500 نفر شیعه شدهاند و همینطور آمار میداد.
اما آن چیزی که تکاندهنده بود این بود که آن طلبه میگفت آن چیزی که ما از آن میترسیم این است که گویا اینجا دارد خراب میشود.
من آنجا به او گفتم که این برداشت نتیجه جنگ روانی است که دشمن به راه انداخته است. چه چیزی دارد خراب میشود؟ بعضاً برخی دوستان هم طوری صحبت میکنند که گویا همه چیز از دست رفته است. اصلاً این طور نیست. دشمن فکر میکند اگر این کارها انجام بشود موفق شده است، ولی نمیفهمیدند که جنگ روانی که راه انداختهاند با چه کسانی طرف هستند. حضرت علی(ع) به ما راه را نشان داده است. ایشان خطاب به یکی از فرماندهانشان درباره نحوه رویارویی با دشمن میفرماید: اولاً پایت را مثل میخ روی زمین بگذار، بعد «ارم ببصرک اقص القوم؛ این نزدیکیها را نگاه نکن، چشمت را بینداز به آن انتها، ببین تا آن دورها باید بروی.» اینجا را نگاه نکن که من خط اول را زدم و کار تمام شد، آن عقبه را نگاه کن و برای آنجا حرکت کن.
این حرفها خیلی حرف جالبی است. این اصطلاحات یک لبه دارد که شما میبینید، یک بنه دارد که حضرت امیر میگوید آنجا را نگاه کنید. آن جا را باید بزنید. اگر آن را بزنید، خط مقدمشان هم نابود میشود. امروز اقصی القوم دیگر خجالت نمیکشد حرف بزند و رسماً میگوید اگر این جریان در ایران شکست بخورد، ما در روابطمان با ایران ممکن است تجدیدنظر کنیم. خب الحمدلله که خودش گفت. «اقصی القوم» اینها کسی است که ما از ابتدای انقلاب داریم با او میجنگیم و الان خودش را در سراشیبی سقوط دیده است و هست و نیست خودش را فرستاده است به میدان. این هست و نیست او هم دارد از بین میرود و اگر این هم به باد فنا برود دیگر او خودش هیچ است. اقصی القوم دارد ضربه میخورد. تمام فشارهایی که در داخل دارند میآورند به خاطر این است.
بعضی وقتها میبینیم مقام معظم رهبری یک سری قضایا را به آن صورتی که ما نگاه میکنیم، نگاه نمیکنند، میگوییم نکند ما داریم راه را اشتباه میرویم. در حالی که اینگونه نیست، ایشان همان «اقصی القوم» را دارد میزند، آن نقطه اساسی را نگاهداشته است. تمام عالم را به هم دوختند که این حزبالله را یک متر از مرز لبنان دور کنند. اصل کار اینجاست. اگر حزبالله از مرز عقب آمد، شما بدانید انقلاب ما تراجع کرده است و تا وقتی که حزبالله چسبیده است به مرز اسرائیل، یعنی محکم محکم ایستاده است و ضعیف و سست نشده است و بلکه قوی هم شده است. همه آنها، حتی آمریکا هم رسماً آمدهاست، اما حزبالله تکان نخورده است و هرچه پیش رفتهایم محکمتر شده است. اما الان چیزی که دارد اتفاق میافتد این است که خط مقدمی هم که آوردهاند که شاید آنجا تغییری بدهند، این خط مقدم هم دارد از دست میرود. بعد میخواهند به چه چیزی امیدوار باشند؟ مهم این است، در یک مبارزه رسیدهاند به نقطهای که دارد تیر خلاص به آنها میخورد. در نیتجه تا میتوانند باید بار و بنه و آتش تهیه جنگ روانی را بالا ببرند.
قرآن هنگامی که جنگهای روانی را توضیح میدهد، در انتها توصیهای میکند مبنی بر اینکه دشمن در برابر شما جنگ روانی دارد، همه اینها را توضیح میدهد که دشمن چگونه عمل میکند، و در آخر میگوید فقط من از شما صبر و بردباری میخواهم چیزی که جنگ روانی دشمن را ناکام میگذارد، بردباری است. در جنگ روانی فقط باید بردبار بود و وظیفه و تکالیف خود را انجام داد.
یک مثال بزنم؛ زمان جنگ تحمیلی یک عده رفتند دنبال جمع کردن مال دنیا و یک عده هم دنیا را رها کردند و رفتند سراغ جهاد الان هر دو گروه پیر شدهاند، چند وقت دیگر هر دو باید دنیا را بگذارند و بروند. نه دسته اول خوشیهایی را که دیده در خاطرش مانده و نه دسته دوم سختیهایی را که دیده در خاطرش مانده. اتفاقاً آنهایی که جهاد را انتخاب کردهاند راحت زندگی کردهاند تا گروه دیگر. این عالم میگذرد و خداوند به همین خاطر است که میفرماید: بردبار باشید. چرا؛ چون بقای در راه حق و سختی دارد.
جنگ روانی بیشتر از جنگ زمینی انسانها را اذیت میکند. در جنگ زمینی راحتتری، میدانی که این دشمن اینجاست و سلاح او را میبینی. در جنگ روانی با اعصاب انسانها بازی میشود و لذا خدا میگوید صبر کنید، بردباری پیشه کنید.
حال یک جنگ روانی اتفاق افتاده است و آن این که میگویند اگر احیاناً این حرکت اصلاحی که ما راه انداختهایم شکست بخورد، آمریکا به ما حمله میکند. این جنگ روانی است در حالی که این دقیقاً برعکس است. آمریکا زمانی به ما حمله میکند که انگیزه دفاع در ما وجود نداشته باشد و تا موقعی که انگیزه دفاع در ما وجود داشته باشد حمله نمیکند. انگیزه داشتن را از کجا متوجه میشوند؛ از امتیاز دادن ما، از باج دادن ما، اولین باج را که بدهیم میفهمند که اهل مقاومت نیستیم.
وقتی که جنگ تمام شده بود عراق خیلی قلدر بود. مدتی که گذشت، حدود سال 70، قبل از حمله به کویت؛ عراق اعلام کرد که ما اروند را میخواهیم.
پس از جلسات و با این نتیجهای که گرفتند رفتند خدمت مقام معظم رهبری که کسب تکلیف کنند. قضیه را که شرح دادند ایشان فرمودند بگویید حمله کنند، وقتی به عراق اعلام شد که ما میایستیم، عراق حمله نکرد. پس به محض اینکه دشمن بداند اهل امتیاز دادن هستیم حمله میکند و اگر بداند اهل امتیاز دادن نیستیم و مقاومت میکنیم، حمله نمیکند. این درس تاریخ است و ثابت شده است.