آسیه افشار
مراحل زندگی کوئیلو
شاید پیدا کردن گنج یا افسانه شخصی پائولو کوئیلو بوده است که این مرد برزیلی را در کوران تجربه غرق کرده است و کار را به آنجا رسانده است که او نیز مانند سانیگو دردل آرا قهرمان به افسانه شخصیاش میرسد.
پائولو کوئیلو در 27 اوت 1947 در محله بوتافورگو در شهر ریودو ژانیرو به دنیا آمد. پائولو در خانوادهای از طبقه متوسط بالا زاده شد. پدرش مهندس و مادرش بسیار مؤمن بود.
او به زودی نشان داد که به خواندن آثار بورخس، هنری میلر و تماشای تئاتر بیش از تحصیل علاقه دارد. کوئیلو در کالج ژزوئیتهای سائوایگناسیو دیسیپلین و سختکوشی را فراگرفت ولی ایمان مذهبی خود را از دست داد. او مدتی در دانشکده حقوق به تحصیل پرداخت. پدر و مادر پائولو علاقه او را به هنر درک نمیکردند و 3 بار او را به آسایشگاه روانی سپردند که سرانجام از آنجا فرار کرد که به نظر میرسد رمان «ورونیکا تصمیم میگیرد که بمیرد» الهام گرفته از این آسایشگاه است. به طوری که تشریح تمامی آسایشگاه روانی در کتاب ورونیکا بسیار با شبیه به جایی است که خود پائولو تجربه کرد و حال و هوای آسایشگاه تشریح واقعیتهایی است که به زبان ساده بازگو میشود.
چیزی که بسیار جای تعجب دارد مربوط میشود به یکی از خاطرات کودکی پائولو که خود راجع به آن چنین میگوید: عجیب است ولی بعضی از خاطرات را به روشنی یاد دارم ما در باتافوگو، یکی از محلات قدیمی ریودوژانیرو زندگی میکردیم و من همه عمرم را در آنجا بسر برده بودم. میخواهم چیزی بگویم که حتماً باور نمیکنید. من خودم هم هرگز نتوانستم توصیفی برایش پیدا کنم. از چند پزشک پرسیدم آیا چنین چیزی امکان دارد و آیا کودکان دیگری نیز آن را تجربه کردهاند یا نه. یادم میآید که تازه به دنیا آمده بودم، مادربزرگم در کنارم بود و من او را شناختم یادم میآید که چشمانم را گشودم و با خود گفتم: «این مادربزرگ من است» در حالیکه تازه به دنیا آمده بودم.
بحران معنویت
در سال 1968 هنگام آغاز جنبشهای چریکی و رواج هیپیگری پائولو که اهل سازشکاری نبود، برخلاف جریان آب شنا میکرد و جویای تازگی بود، شیفته افکار مارکس، انگلس و چه گوارا شد و در حالیکه در جلسات و تظاهرات خیابانی به طور فعال شرکت میجست، وارد جنبشهای پیشرو نسل عشق و صلح شد. خود او درباره این دوران میگوید: جنبش هیپی خانواده جدید من بود. قبیلهام بود میخواستم وارد دانشگاه شوم، اما برایم دیگر اهمیتی نداشت. از این رو به جهان مواد مخدر پناه بردم.
در این دوران پائولو کوئیلو گرفتار بحرانی معنوی بود که او را در مورد بیایمانی نسبت به خداوند دچار تردید میکرد. از این رو به جستوجوی تجربههای درونی تازه برآمد، در این راه به مواد مخدر و توهمزا، فرقههای مختلف و سحر و جادو پناه برده و همه آمریکای لاتین را در جستوجوی کارلوس کاستاندا گشت.
با این حال همچنان شیفته نگارش بود و از نویسندگی رویگردان نشد. ابتدا به روزنامهنگاری پرداخت و انتشار مجلهای پیشگام به نام «2001» را آغاز کرد. در پی انتشار مقالهای در این مجله بود که با رائول سیکساس، تهیهکننده صفحات موسیقی آشنا شد و بعدها صدها ترانه برایش سرود. این نخستین لحظه موفقیتش بود. او در عین حال با روزنامه «الگوبو» چاپ ریودوژانیرو همکاری میکرد و در سال 1974 نخستین کتابش را درباره نقش تئاتر در آموزش منتشر کرد.
خود او راجع به این جریان میگوید: روزی به جستوجوی شغلی برآمدم. من شرکتی را یافتم که دارای یک چاپخانه بود و نشریهای به راه انداختم که تنها 2 شماره منتشر شد. با این حال انتشار آن در حرفه آیندهام بسیار مؤثر بود. در پی انتشار یکی از شمارهها با مردی به نام رائول سیکساس که تولیدکننده صفحات موسیقی سی.بی.اس بود آشنا شدم، او همسن من بود و بعداً خواننده مشهوری شد. او با من آشنا شد و پرسید چرا برای موسیقی ترانهای نمیسرایم. ولی رائول جزیی از سیستم بود. او تولیدکننده بود و ما نسبت به آنچه مربوط به سیستم بود پیشداوریهای بسیاری داشتیم. مگر فلسفه ما این نبود که با همه نهادها که امنیتی ظاهری ایجاد میکنند در بیفتیم؟
از این رو رفتاری سرد در پیش گرفتم زیرا جوانب کار را میشناختم رائول تهیهکننده جری آدریانی خواننده بلرو بود که به سبک فولیو ایگله زیاس میخواند و من از او نفرت داشتم. به نظر من آدم وحشتناکی میآمد با این حال به رغم پیشداوریهای من، آدم جذاب، عالی و شگفتآوری از آب درآمد. پروژه خارقالعادهای بود به نام «شاعر چهرهات را بنما» و اکثر ترانهسرایان برزیل در آن شرکت داشتند. تهیهکننده از من پرسید کدام خواننده را برای اجرای ترانههایم در نظر دارم و من هم گفتم آدریانی، زیرا او شایستگی آن را دارد.
گاه افراد کلیدی همچون نشانهها در زندگی ظاهر میشوند و آن را دگرگون میسازند، چنانکه با رسیدن فایاردوی روانپزشک برای من اتفاق افتاد و بعدها نیز در پی خروج از زندان برخورد دیگری داشت. عجیب اینجاست که غالباً نه نهادها، بلکه افرادند که جریان زندگیات را به خوبی یا به شر تغییر میدهند.
در زندان
کوئیلو به دلایل سیاسی 3 بار به زندان محکوم شد. او در زندان شکنجه شد به طوریکه کوئیلو، از زندانی شدن خود را شش بار ذکر میکند که سه بار آن را مربوط به زندان و سه بار دیگر را مربوط به آسایشگاه روانی میداند. او بدترین تجربه زندگیش را زندان میداند او در جواب خوان آریاس میگوید: زندان بدترین تجربه زندگی من بود. زیرا علاوه بر آنچه در آنجا تحمل کردم، پس از مرخص شدن با من مانند جزامیها رفتار شد. همه گفتند: به او نزدیک نشوید، زندانی بوده. حتماً دلیلی داشته که به زندان رفته.
زندان تجربه نفرت، ظلم، قدرت مرگبار و ناتوانی کامل است. نخستین باری که دستگیر شدم همراه با گروهی از جوانان در پارانا شام میخوردم. به بانکی در نزدیکی آنجا حمله شده بود. چون موهایم بلند بود و کارت شناسایی همراه نداشتم فوراً دستگیر و زندانی شدم. یک هفته در زندان ماندم ولی این بار آزارم ندادند. و دو بار دیگر مسأله جدیتر و ناگهانیتر بود، زیرا در آن دوران با رائول همکاری میکردم به خاطر ترانههایم بسیار مشهور بودم و درآمد فراوانی داشتم از این گذشته در جادوگری دست داشتم و خود را قدرتمند میپنداشتم. با این حال بار دیگر زندانی شدم. من و رائول به ایجاد جامعهای نو و متفاوت باور داشتیم و به گونهای آرمانشهر میاندیشیدیم در کنسرتی که در برازیلیا اجرا کردیم اندکی درباره جامعه و آرزوی دگرگونی آن سخن گفتم.
از نظر من مسأله روشن بود و اهمیت چندانی نداشت. ما فقط جوان و آرمانگرا بودیم ولی فردای آن روز رائول احضاریهای دریافت کرد بعد به من گفت که «این تو هستی که مشکل داری نه من» ابتدا مسأله برایم جدی نبود تصور رمانتیکی نسبت به زندانی شدن داشتم. خیال میکردم زندانی شدن به دلیل مسائل سیاسی بخشی از ماجرای ما است.
وکیل دیدنم آمد و از من خواست آرام بمانم. گفت که آنها به من دست نخواهند زد و شایعات وحشتناکی که درباره شکنجه دیکتاتوری گفته میشود را باور نکنم چون بلایی به سر من نمیآورند. آن دوره آخرین مرحله رژیم نظامی ژنرال گیسل بود و او تصمیم به گشایش فضای سیاسی داشت. به ما جناح راست افراطی که همچنان سخت و انعطافناپذیر بود. سازمانی جنگجو برپا کرده و به فعالیت چریکی پایان بخشیده بود و اکنون میبایست بقای آن سازمان را توجیه میکرد.
آنها میدانستند که من در میان دگراندیشان جای دارم و با چریکهای همکاری نمیکنم، اما تعداد زندانیان سیاسی اندک بود زیرا تقریباً همه آنها را کشته بودند و لازم بود دشمنان تازهای بیابند تا اعمال خود را قابل قبول جلوه دهند.
نخستین کاری که آنها پس از دستگیری انجام میدهند، بستن چشمان زندانی است، بنابراین آدم جایی را نمیبیند. ولی پس از صحبت با دوستان به این نتیجه رسیدیم که احتمالاً در سربازخانه خیابان با رائو دومزکیتا بوده که به عنوان جایگاه شکنجه شهرت دارد اما این فقط حدس و گمان است. آنها فقط هروقت تنها بودم چشمبندم را باز میکردند. پدر و مادرم نمیدانستند کجا هستم و چون در زندانی نبودم، دولت مسؤولیتی نمیپذیرفت. از این میترسیدم که مرا به سائوپائولو ببرند. زیرا در آنجا سرکوب بیشتر بود. درباره آن روزها با برادر «بتر» بسیار گفتوگو کردهام. برای من وحشتانگیز بود و او میگفت: «وحشت همواره در روزهای اول به سراغ آدم میآید» برای من نیز چنین بود.
خوان آریاس از او سؤال میکند ـ آیا تو و همسرت را مدتی طولانی در زندان نگه داشتند؟
مرا یک هفته نگه داشتند، ولی هر روز مثل چند سال میگذشت. زیرا آدم کاملاً گمگشته و ناتوان است. نمیداند کجاست. کسی نیست که با او صحبت کند. تنها کسی که چهرهاش را دیدم عکاس بود، زیرا چشمبندم را برداشت تا از چهرهام عکس بگیرد و بعد شکنجه... (پائولو کوئیلو حاضر نشد درباره جزئیات هفتهای که در آن شکنجه شده بود چیزی بگوید. گفتوگو از این واقعه مانند باز زیستن سختترین و تحقیرآمیزترین لحظات زندگیاش بود. او را با چشمان بسته شکنجه میدادند، با این حال سالها بعد احساس کرد که یکی از شکنجهگران را شناسایی کرده و او نیز کوئیلو را بازشناخته) آنها با شکنجه دادن من در این انتظار بودند که درباره چریکها در باهاما چیزی بگویم من کمترین ایدهای نداشتم و هیچ نمیدانستم. تکنیک آنها به این صورت بود که اگر این مرد گناهکار است باید به سرعت از او حرف کشید زیرا بعد به شکنجه عادت میکند در وهله اول در زمان مابین زندانی و شکنجه شدن نمیتوان واکنش نشان داد. به خاطر دارم که آنها من و همسرم را از تاکسی بیرون کشیدند. ابتدا هتل گلوریا را دیدم و سلاحهایشان را. همه چیز را به سرعت گذشت. آنها به همسرم گفتند «بیا بیرون» و در حالی که موهایش را میکشیدند او را از تاکسی بیرون کشیدند. من به هتل نگاه کردم و با خود گفتم «حتماً همینجا میمیرم چقدر احمقانه است که آدم در حالی که به یک هتل نگاه میکند بمیرد» در بحرانیترین لحظات به این قبیل چیزهای مبتذل فکر میکنی. آنها همسرم را به اتومبیلی بردند و مرا در اتومبیل دیگری سوار کردند. وضع او بدتر بود زیرا مرتب به او میگفتند که خیال کشتنش را دارند. به من چیزی نگفتند. آنها چشمانم را بستند و گفتند نمیخواهند مرا بکشند. بهتر است خیالم راحت باشد. اما چگونه میتوانستم آسودهخاطر باشم. میدانستم که مرا به یک اردوگاه میبرند و از سر تا پا شکنجه میکنند! با وجود این نه میتوانستم و نه میخواستم چیزی بگویم، زیرا درباره چریکها هیچ نمیدانستم.
اوراینی کوئیلو درباره موضوعی صحبت میکند که امروز همچنان آزارش میدهد. یک بار وقتی او را چشم بسته به توالت بردند، همسرش در توالت پهلویی بود. صدای شوهر را شناخت و گفت «اگر تو پائولو هستی با من حرف بزن، خواهش میکنم» کوئیلو لحظهای وحشتزده شد صدای همسرش را شناخت ولی نتوانست پاسخی بدهد. به این ترتیب پی برد که او نیز در همانجا زندانی است و حتماً مانند خودش شکنجه میشود. اما جرأت این که کلمهای بگوید را در خود نیافت و به سلولش بازگشت. کوئیلو در حالی که اشک در چشم داشت به من گفت (خوان آریاس) «هرگز در زندگیام چنین بیعرضه و بزدل نبودهام. تا زندهام از این پشیمانم.»
پس از خروج از مرکز شکنجه همسرش تنها از او یک خواهش داشت: اینکه دیگر هرگز نامش را بر زبان نیاورد و کوئیلو به این خواسته حرمت گذاشت. اکنون همواره برای اشاره به همسر سابقش میگوید: «همسر بینام من»
نقش زنان در آثار کوئیلو
کوئیلو چنانچه بارها گفته است زنان همواره در زندگیاش جایگاهی بنیادین داشتهاند. با اینکه او سه بار ازدواج کرد و در راه جنگجوی نور، در مبارزه و موافق با هویت مردانهاش گام برمیدارد، روزی بر آن شد تا به عنصر مؤنثی نیز که در وجودش نهفته است پی ببرد. در آن حال ناگهان به وجهه تازه از شخصیت خود پی برد. شفقت و قابلیت تسلیم شدن به جریان زندگی، بیآنکه ناگزیر باشد همواره از خود دفاع کند. این پدیده شامل کشف جنبه مؤنث خداوند نیز بود. امروز درک آثار او بدون دانستن نظر او درباره زنان و آنچه در درون و برون ما نمایان میسازند، میسر نیست. دو رمان او «بریدا» و «ورونیکا میخواهد بمیرد» دارای عنوانهایی با نامهای زنانهاند و در بسیاری دیگر شخصوارههای زنان اهمیت اساسی دارند. اما شاید اثری که بیشتر جنبه مؤنث را آشکار میسازد «در کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم» باشد. کوئیلو این رمان را چنان نوشته است که گویی خود یک زن است.
خود او میگوید: من مطمئنم که قرن آینده نشاندار حضور پررنگتر زنان در جامعه خواهد بود. اکنون مردان دچار بحران جدی هویت هستند، در حالی که زنان بهتر میدانند چه میخواهند و آزادی و استقلالی را که همچنان باید به دست آورند، میشناسند. این ذهنیتی است که پس از قرنها سلطه بیچون و چرای مردان به آن دست یافتهاند.
در مورد من میتوان از دو موضوع گفتوگو کرد: زنان زندگیام و عنصر مؤنثی که در من وجود دارد، زیرا خود را در عین حال مرد و زن احساس میکنم.
در اینجا نظر لیلی فرهادپور دبیر سرویس فرهنگ و ادب توسعه را با هم میخوانیم:
کتابهای کوئیلو در تمام دنیا مورد استقبال قرار گرفته است چرا که اصولاً نویسندهای عامهپسند است اما این که چرا از خیل نویسندگان عامهپسند ریز و درشت دنیا «کوئیلو» در ایران مورد توجه قرار میگیرد. این خود تحقیقی جامع میطلبد و فقط میتوان به عنوان نظریههای پیشنهادی برای چنین تحقیقی به چند مورد اشاره کرد.
(1) عامهپسندنویسان خارجی در بسیاری از موارد از عوامل رایج در ادبیات عوامپسدن مانند سکس، خشونت و امثال آن استفاده میکنند که مسلماً در ایران محلی از ارعاب ندارد و آثار کوئیلو از این دو عنصر کاملاً مبراست بنابراین برای نشر و توزیع در ایران مشکلی ندارد.
(2) فرهنگ آمریکای لاتین، رئالیسم جادویی آن، سالها جهان سومی بودن با فقر و جنگ دست به گریبان شدن خود به خودی برای خواننده عام ایرانی خط ارتباطی بهتر و راحتتری است تا درک نویسنده اروپایی که از مدرن و مدرنیزم نیز گذشته است.
(3) کوئیلو رئالیسم جادویی را برخلاف نویسندگان بزرگ (غیرعامهپسند!) آمریکای لاتین با مدرنیزم یا سیاست جمع و تفریق نمیکند به جای آن با عرفانی خاص خود که به عرفان شرق هم نزدیک است، آن را مخلوط میکند و پیچیدگیهای فلسفی را هم از آن میگیرد و میشود ادبیات کوئیلو که سهل است و آسان و میتوان درازکش تمام طول تابستان آن را خواند.
حال چند نظریه و فرضیه برای بررسی مخاطب آثار کوئیلو در ایران میتوان در نظر گرفت.
(1) ما در ایران نویسندگان کودک و نوجوان داریم، جشنواره برایشان داریم، انجمن داریم و خلاصه آنان را به رسمیت میشناسیم. در ادبیات جدی هم مدعیان بسیار و منتقدان ریز و درشت قلم میزنند که مخاطبان خود را از لابلای معدود خوانندگان که خواص به حساب میآیند و نه عوام میجویند و همواره غصه میخورند که این خواص حتی با رشد روزافزون جمعیت چرا جمعیت این خواص سالهاست به زور به 5هزار (بالاترین تیراژ نسبی کتابهای جدی) میرسد اما مهم اینجاست که مخاطب کودک و نوجوان (چندین هزار تیراژی) چرا با بالا رفتن سنشان تبدیل به مخاطبان جدی نمیشوند. جواب ساده است ما نویسنده برای جوانان نداریم! اگر یکی دو مورد هم داشته باشیم با انگ عامهنویسی آنها را از حیطه ادبیات با تیپا بیرون میاندازیم.
کوئیلو نویسندهای است که این «جمعیت ایرانی بدون نویسنده مخصوص به خود» را راضی میکند و چون به هر حال اجنبی است و چون از میان ادبای آمریکای لاتین است که ما به آن حیطه ارادت خاص داریم، مدعیان خواص جرأت نکردهاند که با تیپا او را از حیطه ادبیات بیرون بیاندازند. بنابراین ترجمههایش شناسانده شده و مخاطب خود را یافته است. خب مگر اشکالی دارد؟ اشکال فقط اینجاست که با همه این اوصاف این خیل مخاطب باز هم به دایره مخاطبان ادبیات جدی راه پیدا نمیکنند چرا؟ این سؤالی است که واقعاً خود من هم میخواهم جواب آن را پیدا کنم.
باشد که امشب دعای خیر مریم باکره و فرزندش عیسی بر ما فرود آید. در کالبد ما بخش دیگر نیاکان ما خفته است؛ باشد که باکره مقدس بر ما برکت بخشد.
باشد که ما را برکت بخشد چون زن هستیم و امروز در جهانی میزیایم که در آن، مردان ما را دوست دارند و پیوسته ما را بیشتر درک میکنند. با این وجود، هنوز داغ زندگیهای گذشته بر بدن ما هست و این داغها هنوز دردمندند.
باشد که باکره مقدس ما را از این داغها رها سازد و احساس گناه را برای همیشه در ما فروبنشاند. هنگامی که خانه را ترک میکنیم، احساس گناه داریم، چرا که فرزندانمان را ترک میکنیم، تا غذاشان را به دست آوریم. هنگامی که در خانه میمانیم. احساس گناه میکنیم، زیرا چنین مینمایدکه از آزادی جهان استفاده نمیکنیم. به خاطر همه چیز احساس گناه داریم و نمیتوانیم گناهکار باشیم، چون همواره از تصمیم گرفتن و توانایی به دور بودهایم.
باشد که باکره مقدس همواره به یاد ما باشد، چون این ما زنان بودیم که در کنار عیسی ماندیم، آنگاه که مردان میگریختند و ایمان او را انکار میکردند. ما بودیم که وقتی او صلیباش را به پشت کشید، میگریستیم، ما بودیم که تا دم مرگ کنارش ماندیم و این ما بودیم که به دیدار آرامگاه خالیاش رفتیم، که نباید گناهکار باشیم.
باشد که باکره مقدس همواره به یاد ما باشد، زیرا ما را به خاطر بشارت دادن آیین عشق، خوار کردند و سوزاندند. هنگامی که مردمان میکوشیدند با نیروی گناه، زمان را متوقف سازند، ما بودیم که در جشنهای ممنوع گرد میآمدیم تا اندک زیباییای را که هنوز در جهان مانده بود، گرامی بداریم. به همین خاطر محکوم شدیم و در میدانها سوختیم. باشد که مریم باکره همواره به یاد ما باشد. چون هنگامی که مردان به خاطر جدالهای دنیایی در میدانهای عمومی محاکمه میشدند، زندان به خاطر بیعفتی در این میدانها محاکمه شدند.
باشد که مریم باکره همواره به یاد نیاکان ما باشد، که ناچار بودند همچون ژاندارک قدیس، برای به انجام رساندن کلام خدا لباس مردانه بپوشند و با این وجود، در آتش جان سپردیم».
این قسمتهایی بود از عبارت جادوگردان کتاب بریدا که کوئیلو به صورت کاملاً زنانه با آن برخورد کرده است و دعاهای زنانه بریدا و دیگر دوستانش را نشان داده است. چنانچه پائولو میگوید: در طول زندگی همواره علیه موانعی که بر سر راهم قرار داشت، مبارزه کردم و تصمیمات مهمی اتخاذ نمودم. به طوری که در یک دوره ترک اعتیاد کردم. اما زندگی به راه خود میرفت. گاه از خود به خشم میآمدم و از اینکه در زندگی هیچ نمیدانستم و کنترل هیچ چیز را در دست نداشتم، خود را سرزنش میکردم. از این رو بر آن شدم تا به خود استراحت دهم و تسلیم جریان زندگی شوم. در لحظاتی که میتوانستم خود را رها کنم، احساس بهتری داشتم، مثل این بود که سکان زیستن را به دست خود زندگی میدادم. ولی بعد مشکلات بازمیگشتند و بار دیگر ناچار بودم خود را کنترل کرده، تصمیمگیری نمایم. این که خود را رها کنم کفایت نمیکرد. وقتی در فرانسه به زیارت سنژاک رفتم و مهمترین تجربه زندگی خود را زیستم، بر آن شدم تا آنچه را که در سنت ا.آ.ام «راه مؤنث» مینامند، انجام دهم.
ا.آ.ام یک سنت معنوی پانصدساله است که در کلیسای کاتولیک به وجود آمده و من همراه با چهار مرید دیگر در آن شرکت میجستیم. «راه مؤنث» را «راه رم» نیز مینامند و هدف از آن نمایاندن جنبه مؤنث شخصیت ماست. کتاب «بریدا» از این تجسس زاده شد. موضوع رمان زندگی زنی است که در این راه با او آشنا شدم. او تجربههای مشابهی را داشت. از یک دیدگاه بریدا زنی است که در وجود خود میجستم.
شیطان و خانم پریم، نام رمان جدید پائولو کوئیلو است که رمانهای سهگانه در کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم و ورونیکا میمیرد را تکمیل میکند.
پائولو کوئیلو میگوید: هر یک از سه کتاب درباره یک هفته از زندگی آدمهایی عادی است که هر یک ناگهان خود را با عشق، مرگ و قداست رو در رو مییابند. هنگامی که انتظارش را نداریم زندگی چالشی پیشرویمان قرار میدهد تا جسارت و توانایی پذیرش دگرگونی را در ما بیازماید. چالش منتظر نمیماند، زندگی به عقب نمیگردد. یک هفته کافی است تا بدانیم و میتوانیم سرنوشتمان را بپذیریم، یا اینکه به آن گردن نمینهیم.
کلام آخر
پائولو کوئیلو مذاهب مختلف را تجربه کرده است و حتی زمانی بیدین بوده است اما دوباره به مذهب کاتولیک برمیگردد. او میگوید: وقتی دوباره به جستوجوی معنوی روی آوردم، مطمئن بودم که مذهب کاتولیک آخرین چیزی است که مرا جذب خواهد کرد، زیرا از این مذهب رویگردان بودم.
تردیدی نداشتم که مذهب کاتولیک راه صحیح را نشان نمیداد و خدای آن یک خدای راستگرا بود که جنبه مؤنث نداشت. خدایی سختگیر فاقد رحمت، شفقت و اسرار. از این رو شروع به تجربه سایر مذاهب و فرقههای دیگر، به ویژه فرقههای شرقی کردم. در آن هنگام هاراکریشنا، آیین بودا، فلسفه یوگا و سایر فرقهها را یکی پس از دیگری آزمودم. ولی حالا پس از انجام زیارت سنژاک مرتب به کلیسا میروم.
در آثار کوئیلو با تمام سادگی بیان و خالی بودن از استعمارههای سخت همواره جنبههای معنوی نمایانگر است و نشانه نشانهها بازتولید میشود. او با جنبه مؤنث آثارهایش شاید مورد توجه زنان، بیشتر از مردان باشد اما او نویسندهای است که دوست دارد در متن زندگی قرار گیرد، رمزهای الفبای مخفی جهان را کشف کند و نشانههایی را که همچون پیامهای سری در فضای پیرامون نهفته است، دریابد.
اما او نویسندهای است که زندان و شکنجههای آن را به خوبی چشیده است و خود به راحتی به آن اذعان دارد ولی با تمام این اوصاف هنوز آنها را به رشته تحریر درنیاورده است. این تجربهها شاید برای کوئیلو بسیار شخصی است که نمیخواهد کاغذ را به آنها آلوده کند ولی شاید او هم مثل بسیاری از نویسندگان ما دوست داشته باشد حتی خاطرات آن را به نگارش درآورد و شاید او نیز مانند بسیاری از زندانیان سیاسی ما جنبههایی روحانی که در کتابهایش دیده میشود، در سلول زندانش نیز دیده شده است.
اما آنچه که مهم است این است که او شهرتی همپایه مارکز دارد و خوانندگان و منتقدان او کتابهای او را مربوط به علوم باطنی و یا رشد شخصیت قلمداد میکند و او سادهنویسی را حق خود میداند. او میگوید: من نگارش را برگزیدم زیرا آرزوی زندگیام این بود که نویسنده شوم. من همواره و گاه برخلاف منطق در پی رسیدن به این خواسته خود بودم. بارها پیش آمد که در این راه خطا کردم. اما سرانجام نیروی اراده که همیشه رمز موفقیت من بود، پیروز شد.
تجربهها و صحبتهای کوئیلو بسیار شگفتانگیز و جالب است که متأسفانه صفحات این روزنامه جای آن را ندارد.