تاریخ انتشار : ۲۸ دی ۱۳۸۹ - ۱۲:۲۷  ، 
کد خبر : ۲۰۱۵۶۷

دگردیسی مبانی سیاست و روشنفکری سیاسی

مقدمه: روشنفکری سیاسی در ایران امروز به کدام سمت گرایش می‌یابد؟ مؤلفه‌های اصلی آن کدامند؟ پیوندها و گسست‌های آن با گذشته را در چه ارزش‌ها، نظریه‌ها و باورهایی می‌توان سراغ گرفت؟ و بالاخره، آیا مبانی یک سیاست (سیاست‌پردازی) مدرن و مردمسالارانه فراهم آمده است؟ به گمان من، اینها برخی از پرسش‌هایی هستند که بدون پاسخگویی به آنها، گام برداشتن در راستای آینده‌ای روشن‌تر با اشکالاتی بنیادین مواجه خواهد شد. پرداخت به این سئوال‌ها طبعاً می‌تواند از زوایای گوناگون و سطوح تحلیلی متفاوتی انجام گیرد. در این نوشتار از بعدی تاریخی و کلان به مهمترین شاخص‌های تحولات ارزشی سیاسی ایران در چند دهه‌ی اخیر نظر می‌افکنیم. نقطه‌ی عزیمت ما فرایند انقلاب اسلامی 1357 است.

مهرداد مشایخی
الگوی حاکم بر سیاست در انقلاب
گرچه در جریان انقلاب اسلامی نیروها و تشکل‌های گوناگونی از طیف‌های اسلام‌گرا، سوسیالیستی و ملی‌گرا مشارکت داشتند که از بسیاری جهات متفاوت می‌نمودند، با این حال، وجوه اشتراک قابل توجهی در ساختار فکری آنها وجود داشت که در نهایت موجب نوعی همگرایی در مقطع انقلاب میان همه‌ی آنها شد. خصوصیات اصلی این الگوی سیاست‌ورزی را که از اوایل دهه‌ی 1340 زمینه‌های شکل‌گیری آن آغاز گردید و با انقلاب اسلامی به جا افتادگی رسید به اختصار در زیر می‌آوریم.
وجوه اشتراک مورد بحث، در واقع، فرهنگ سیاسی مسلط بر یک نسل سیاسی ایران است که در انقلاب 1357 خود را کاملاً بروز می‌دهد. لازم به تأکید است که هیچ‌یک از ویژگی‌های زیر از وزن یکسان و متساوی در میان نیروهای سیاسی برخوردار نبوده و نمی‌توان تفاوت‌های گاه چشمگیر را در میان آنها نادیده گرفت.
1- پروبلماتیک وابستگی؛ آنچه که در نوشتاری دیگر از آن به عنوان «پروبلماتیک وابستگی» یاد کرده‌ام (نشریه‌ی گفت‌وگو، شماره 31، تهران) معیار اساسی تمامی نیروهای مخالف آن دوره را تشکیل می‌داد. مطابق آن، مبارزه علیه امپریالیسم (به سرکردگی ایالات متحده) و وابستگی اقتصادی ناشی از آن («سرمایه‌داری وابسته») و دیگر اشکال وابستگی، سیاسی و فرهنگی، وظیفه‌ی عمده‌ی هر نیروی مبارز و مردمی تلقی می‌شد. نتیجه آنکه، فداییان خلق، مجاهدین خلق، جبهه‌ی ملی، نهضت آزادی و اسلام‌گرایان فقاهتی، همه (به میزان‌های متفاوت و با قرائت‌های گوناگون) هویت خود را در آمریکا‌ستیزی و ضدیت با وابستگی جست‌وجو می‌کردند.
2- تجددستیزی؛ مبانی روشنفکری سیاسی و گفتمان غالب بر آن پس از کودتای 28 مرداد 1332 به دلایل و زمینه‌های گوناگون، به ویژه خود کودتا و شکل حکومت برآمده از آن، ستیز با تجدد را نیز با خود به همراه داشت. سیاست‌های اجتماعی اقتصادی رژیم شاه که بر شالوده‌ی توسعه (نوگرایی) آمرانه استوار بود موجد واکنش‌هایی افراطی در دیدگاه روشنفکران این سال‌ها، به ویژه اسلام‌گرایان، شد. بازگشت به ارزش‌های بومی‌گرایانه و مکتب‌های فکری ضدغربی (به مثابه یک تمدن) هنجار مسلط بر گفتمان‌های دهه‌های چهل و پنجاه گردیدند.(1) حتی قرائت سوسیالیستی در میان چپ‌گرایان ایرانی قبل از آنکه متوجه مارکس و انگلس و لوگزامبورگ و لوکاچ و نظایر آن گردد، متأثر از «رفیق مائو» و «انقلاب فرهنگی» ضدمدرن و پوپولیستی او بود.(2)
3- عوام‌گرایی (پوپولیسم)؛ همان عدالت‌خواهی ساده‌انگارانه‌ی «خلقی» جریان‌های رادیکال آن زمان بود. «خلق»‌گرایی مائوئیستی و «استضعاف‌»‌گرایی اسلام‌گرایان در یک نقطه با یکدیگر تلاقی پیدا می‌کردند؛ برجسته کردن فرهنگی فقر و توجه به محرومان. در چنین رویکردهایی محرومان نیروی محرکه‌ی تاریخ محسوب می‌شدند که در نهایت، می‌بایست با تحقق جامعه‌ی بی‌طبقه (کمونیستی یا توحیدی) رسالت تاریخی خود را به انجام رسانند. یک تبلور این ارزش، اهمیت یافتن قهوه‌خانه، روستا و مکان‌های تجمعات دینی در دیدگاه‌های روشنفکری این دوره بود.
4- جهان‌سوم‌گرایی؛ تبلوری دیگر از مبارزه‌های ضدامپریالیستی (آمریکایی) و عوام‌گرایی هر دو در مقیاس جهانی همبستگی با مبارزه‌های رهایی‌بخش ملی در سه قاره (آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین) بود. برخی نیروها از منظر تضاد علیه آمریکا به جهان‌سوم می‌نگریستند و برخی دیگر از منظر تضاد علیه هر دو ابرقدرت.
5- خشونت انقلابی؛ خشونت انقلابی کلید رستگاری و دستیابی به جامعه‌ای آباد و آزاد تلقی می‌شد. اگر از جبهه‌ی ملی بگذریم، در سایر نیروهای مخالف آن سال‌ها، روش انقلابی تنها روش ممکن برای بهبود اوضاع تصور می‌شد. استدلال غالب آن بود که در کشورهایی با ساختار اقتصادی «سرمایه‌داری وابسته» دیکتاتوری سیاسی جزئی لاینفک از نظام است که لاجرم «اصلاح‌ناپذیر» است.
کاربرد خشونت در برابر ماشین حکومتی تا حدود زیادی محصول تجارب مبارزان ویتنام، کوبا، الجزایر، آمریکای لاتین و فلسطین بود و در وهله‌ی اول در سازمان‌هایی که از مشی چریکی پیروی می‌کردند به چشم می‌خورد.
6- رویکردهای رادیکال؛
چنین رویکردهایی بیانگر شیوه‌ی نگرش و برخورد به پدیده‌ها، وقایع و مخالفان سیاسی بود. این روش که در مناسبات درون تشکیلات، در موضع‌گیری‌های سیاسی و در زبان سیاسی آن دوره فرادستی داشت، همواره جانبدار ابراز «قاطعیت» بود و برعکس از روش‌های متکی بر اعتدال و میانه‌روی سخت دوری می‌جست. تبعاً پدیده‌های جهان به خیر و شر مطلق تقسیم می‌شدند: انقلاب/ اصلاح، ضدخلق/ خلق، پرولتاریا/ بورژوازی، در صف ملت/ در خط آمریکا و نظایر آن.
7- برخی دیگر از خصوصیات‌های مشترک روشنفکری سیاسی دوره‌ی انقلاب را می‌توان اینگونه آورد: فرقه‌گرایی، فرهنگ بدگمانی و سوء ظن، آرمان‌گرایی، تعارض با دموکراسی، فردگرایی و مبانی تفکر لیبرال، حقانیت بر اساس معیار شهید و شهادت، نگاه ایدئولوژیک به جهان، اعتقاد به کیش شخصیت و منجی، اراده‌گرایی، شجاعت و عمل‌گرایی و بالاخره شیوه‌ی بسیج با اتکا به تهییج عواطف.
علاوه بر اینها، با نزدیک شدن به انقلاب 1357 و تا مدتی پس از آن سبک زندگی و علایق روحانیت شیعه نیز مورد توجه اقشار وسیع‌تری از جامعه قرار گرفت.
آنچه که در بالا آمد. چارچوب کلی فرهنگ سیاسی مخالفان رژیم محمدرضا شاه را ترسیم می‌کند. برای درک و توضیح همسویی‌هایی که در فرایند انقلاب ایران میان جریان‌های انقلابی اسلام‌گرا، سوسیالیستی و ملی‌گرا پدید آمد، ضروری است که بر این زمینه‌های فکری نسبتاً مشترک انگشت گذاشته شود؛ اگرچه اینها تنها بخشی از دلایل این ائتلاف تاریخی (بلوک پوپولیستی) را تشکیل می‌دهند.
نشانه‌های آغازین تجزیه در الگوی سیاست سنتی
با شکل‌گیری بلوک قدرت و فرادستی روحانیون در آن، فرایند تجزیه و واگرایی در ائتلاف وسیع میان نیروهای طرفدار انقلاب آغاز گردید. شکاف اصلی تبعاً در میان نیروهای متشکل در بلوک قدرت از یک سو و نیروهای مارکسیستی، مجاهدین خلق و سازمان‌های رادیکال قومی از دیگر سو بود. روحانیون و دیگر جریان‌های اسلام‌گرای در قدرت، تبعاً محتاج گفتمان و فرهنگ سیاسی جدیدی بودند که بر مبنای آن نظم را هرچه سریعتر مستقر سازند. فرهنگ سیاسی اعتراضی پیشین به تدریج کارایی خود را، اگر نه در کلیت دست‌کم در اجزایی، از دست می‌داد. به باور محمدجواد کاشی: «شروع جنگ، مبدأ یک تحول اساسی در گفتار سیاسی ایران بود و از آنجا به بعد است که نظام گفتاری که مبنای نظام جمهوری اسلامی بود ساخته شد.»
وی ویژگی‌های این گفتار جدید را چنین برمی‌شمارد: 1- برخی از نمادهای خاص شیعی مثل کربلا، امام حسین(ع)؛ 2- ادبیات حماسی خاص دوره‌ی جنگ؛ 3- لحن سوگوارانه؛ 4- تقابل با زندگی مدرن شهری؛ 5- تبلیغ شهادت؛ 6- ایثارگرایی؛ 7- تزکیه‌ی نفس و پالایش رفتاری؛ 8- دل بریدن از ارزش‌های این جهانی. (آفتاب، شماره‌ی 4، ص 23)
پایان جنگ و به دنبال آن فوت آیت‌الله خمینی، پایان این گفتار رسمی و مسلط را رقم زد.
از سوی دیگر، چپ‌گرایان خارج از قدرت نیز به طرز فزاینده‌ای شاهد بی‌ثمری روش‌ها و ارزش‌هایشان در برابر حکومت برآمده از انقلاب بودند. آنها و به ویژه در جریان اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان «خط امام» و جنگ با عراق و نبردهای خیابانی مسلحانه به عدم کارایی ارزش‌های سنتی‌شان همچون مبارزه‌ی ضدامپریالیستی، عوام‌گرایی، کاربرد خشونت و رادیکالیسم و بسیج بر پایه‌ی تهییج احساسات پی بردند. آنها اکنون با حریفی مواجه بودند که این فرهنگ را بهتر از آنها به خدمت گرفته بود.
به فاصله‌ی اندکی پس از انقلاب، سرکوب این نیروها توسط حاکمیت، پیگیرانه و با خشونت زائدالوصفی دنبال شد. این روش به مهاجرت بخش‌های وسیعی از فعالان این نیروها به خارج از کشور انجامید. دیری نپایید که انشعاب‌های پیاپی چپ سنتی را با بحرانی همه‌جانبه مواجه ساخت. از اواسط دهه‌ی 1360، پویش نقد مفاهیم و نظریه‌های مارکسیستی از رونقی بسیار برخوردار گشت. انتشار نشریه‌ها و فصلنامه‌های تئوریک با گرایش «چپ نو» در ایالات متحده، نظیر «نظم نوین»، «اندیشه و انقلاب» و «کنکاش» از روندی تازه حکایت می‌کرد. اما «چپ نو» ایرانی نیز همچون همتایان غربی خود در دهه‌های 1960 و 1970 عمر پایداری نیافت. نقد «مارکسیسم روسی» و مائوئیسم و اقتصادگرایی و بی‌توجهی به مردمسالاری و مبارزات زنان و امثالهم هیچ‌گاه قادر به احیای چپ مارکسیستی در هیئتی نو و مردمسالارانه نشد. بخش‌های دیگری از کوشندگان چپ نیز با حداقلی از نگاه انتقادی به گذشته، کم و بیش، همان مشی گذشته را ادامه دادند.
و بالاخره بخش دیگری، چه از درون چپ سنتی و چه از میان «نوگرایان»، به سوی سوسیال دموکراسی مدل اروپایی گرایش پیدا کردند. در نشریاتی چون «کتاب جمعه‌ها» و «اختر» می‌شد این رویکرد تئوریک را جست‌وجو کرد.
اما پویش نقد چپ سنتی ثمره‌های دیگری نیز داشت. مهمترین آن تشکیل جریان‌های فمینیستی ایرانی در مهاجرت بود. بی‌اعتنایی و لاقیدی چپ سنتی نسبت به حقوق زنان و سرکوب بسیاری از این حقوق توسط حاکمیت، بخشی از کوشندگان را در راستای تشکل‌های مستقل سوق داد. نشریه‌ی «نیمه‌ی دیگر» مهمترین تلاش در این زمینه بود. در سال‌های اخیر گفتمان فمینیستی از محدوده‌ی تشکل‌های زنان بس فراتر رفته و در ایران و به ویژه خارج از کشور جزئی از فرهنگ سیاسی مردمسالارانه در حال شکل‌گیری است.
دیگر، رویکرد شماری از فعالان سیاسی چپ و لیبرال به حرکتی اصلاح‌طلبانه با هویتی جمهوریخواهانه بود که به تشکیل «جمهوریخواهان ملی ایران» انجامید (1364). به موازات همین تحول، روی‌آوری این طیف از کوشندگان به تلاش‌هایی در زمینه‌ی حقوق بشر بود که به ویژه در کشورهای فرانسه، آلمان، اتریش و آمریکا گفتار حقوق بشری را در فرهنگ سیاسی مخالف پی‌ریزی کرد. توجه به مسأله‌ی حقوق بشر همچنان در میان کوشندگان سیاسی در حال گسترش است.
برای آن بخش از چپ سنتی که هنوز واقعیت بحران نظری را نپذیرفته بود، شاید ضربه‌ای سخت‌تر از فرایند انقلاب لازم بود. انقلاب‌های «مخملی» اروپای شرقی در سال‌های پایانی دهه‌ی هشتاد میلادی و فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود» میانجی‌ای را فراهم آورد که آخرین ذرات توهم نسبت به چنان الگوهایی محو شود. فروپاشی «سوسیالیسم»های اروپای شرقی و فاصله‌گیری جمهوری خلق چین و کوبا از پراتیک گذشته، چپ ایران را که همواره تابع قطب‌های جهانی بوده است بیش از پیش ناکارآمد و پرسش‌های بنیادینی در برابرش قرار داد که امروزه نیز همچنان بی‌پاسخ مانده‌اند.
اگر بحران الگوی سیاست سنتی در چپ سوسیالیست از این مسیر تعمیق یافت، برای اسلام‌گرایان حاکم اما خود فرایند حکومت بر جامعه‌ای که از زوایای گوناگون در برابر سیاست‌های انقلابی مقاومت می‌کرد، اولین نشانه‌های عدم کارایی ارزش‌های پیشین را هویدا ساخت. اگر وقایعی اضطراری همچون اشغال سفارت آمریکا و جنگ 8 ساله برای مدتی نوگرایی در سیاست را اجازه‌ی ظهور و گسترش نمی‌داد، اما از سال‌های پایانی دهه‌ی 1360 به این سو دیگر مشکل می‌شد که همچون گذشته و یا به سهولت رویکردهای نو را از میدان به در کرد. ضرورت طرح و سیاستی نو برای فائق آمدن بر مشکلات عدیده‌ی اجتماعی و حفظ نظام در دستور کار جدی اندیشمندان دوراندیش حکومت قرار گرفت.
زمینه‌های پیدایی گفتمان‌های تازه در ایران
از سال 1368 به این سو است که نشانه‌های شکل‌گیری ارزش‌ها و گفتارهای تازه‌ای آشکار می‌شود.(3) مطالبات انباشت ‌شده‌ی دوران جنگ، چه در حوزه‌های رفاهی و اقتصادی و چه در حیطه‌ی فرهنگ و سیاست، سرانجام مجالی برای ارائه‌ی ولو محدود خود می‌یابند. بر چنین پس‌زمینه‌ای است که گفتار «توسعه و اعتدال» آقای رفسنجانی در بخش‌هایی از طبقات متوسط (فن‌سالاران) و تولیدکنندگان صنعتی برای مدت کوتاهی در طول دوره‌ی اول ریاست جمهوری‌اش، علاقمندانی را به خود جلب کرد. اما ناپیگیری او در برنامه‌هایش، به ویژه بی‌اعتنایی به توسعه‌ی سیاسی و تسلیم‌طلبی در برابر فشار محافظه‌کاران، این گفتار را به حاشیه‌ی سیاست ایران راند.
در همان حال دو گفتمان دیگر، هر دو انتقادی، از اواسط دهه‌ی 1360 به بعد در عرصه‌ی روشنفکری کشور حاضر بودند. اولی با ویژگی‌های سکولار و دموکراتیک و دیگری بیان جریان «نواندیشی دینی».
در این سال‌ها بخشی از روشنفکران وابسته به طیف‌های چپ سوسیالیستی و لیبرال، فعالیت در عرصه‌ی مطبوعات را وجهه‌ی همت خود قرار دادند. تلاش فرهنگی در دوره‌ی جنگ و سخت‌گیری‌های ایدئولوژیک آن دوره زمینه‌ساز زبان تازه‌ای در این نشریات گردید، که اغلب محتوای عرفی داشتند. مهمترین آنها عبارت بودند از آدینه، دنیای سخن، فرهنگ و توسعه، نگاه نو، جامعه‌ی سالم و بعدها گفت‌وگو. زبان جدید، برخلاف زبان رایج در دوره‌ی انقلابی، جهانی‌تر، علمی‌تر و ساده‌تر می‌نمود و به یک معنی یکی از شالوده‌های گفتمان اصلاح‌طلبانه‌ی سال‌های بعد شد. این روند اما با تحول زبان روشنفکری خارج از کشور متفاوت بود. این زبان، به جز استثنائاتی، روی به معلق‌نویسی، استعاره‌های فلسفی و گفتار دانشگاهی آورده بود و از روانی ادبیات درون کشور بی‌بهره بود. مضاف بر آنکه هنوز رادیکالیسم آن با فضای اصلاح‌طلبانه بیگانه بود؛ در عین‌حال که از ادبیات یک‌سره‌ی انقلابی و شعارگونه نیز فاصله گرفته بود.
دوم، از اواخر دهه‌ی 1360 جمعی از اندیشمندان اسلام‌گرا بر اساس تجاربی که از فعالیت درون نظام گرفته بودند به نقد مبانی دینی، سیاسی و فرهنگی گفتار مسلط و رسمی دست زدند.(4) از سال 1369، نشریه‌ی کیان به مهمترین پایگاه فکری این طیف از روشنفکران نواندیش، که از آنها به عنوان «روشنفکران تلفیقی» نیز یاد شده است، بدل گردید. «طیف مذکور، نواندیشی، بازاندیشی، نوگرایی و غرب‌پژوهی را استراتژی خود قرار داده است ... از دید آنها تلفیقی از تجربیات مثبت تمدن غالب بشری (غرب) و درونی کردن آنها با ارزش‌های بومی و محلی بهترین راهکار است و در همین راستاست که به تلفیق سه شکاف ملی، اسلامی و غربی تأکید می‌ورزند» (حمیدرضا ظریفی‌نیا، کالبدشکافی جناح‌های سیاسی ایران، صص 158 161).
برپایی گفتمان اصلاح‌طلبی
آنچه که از اواسط دهه‌ی 1370، به ویژه پس از خرداد 1376، به جنبش اصلاح‌طلبی موسوم گردید بر شالوده‌ی مجموعه‌ای از شرایط متحول اجتماعی، سیاسی، روشنفکری و جهانی ایجاد گردید که در نوشته‌های دیگر به تفصیل به آنها پرداخته‌ام.(5) به اختصار، باید متذکر شد که این تحولات فرهنگی سیاسی بر زمینه‌ای از تغییرهای گسترده در ایران پس از انقلاب صورت گرفت: گسترش مدارس و دانشگاه‌ها در سراسر کشور، جوان شدن جمعیت، افزایش میزان شهرنشینی و سوادآموزی، پیوند وسیع‌تر میان شهرها و روستاها، اشاعه‌ی وسایل جدید ارتباطی مانند تلویزیون، رادیو، ویدئو و اینترنت، وسعت‌گیری اقشار میانی و ولع ارتقای اجتماعی در میان آنها و بالاخره تأثیرات متعدد و ضمنی جنگ با عراق.
نسل تازه‌ای از کوشندگان و اندیشمندان، که عمدتاً از پیشینه‌ی چپ اسلام‌گرا برخوردار بودند با پرچم «روشنفکری دینی» و اصلاح‌طلبی پا به عرصه‌ی مطبوعات جدید کشور (سلام، جامعه، خرداد، صبح امروز، زنان، زن، راه نو، ایران فردا و نظایر آن) گذاشت.(6) گفتمان حاکم بر این نشریات کم و بیش ادامه‌ی دیدگاه انتقادی «کیان» همراه با تقویت مفاهیم سیاسی و ساده‌تر کردن زبان آن بود. این گفتار به مدد تیراژ وسیع مطبوعات و کتب جای خود را در میان اقشار وسیع دانش آموز، دانشجو و طبقه‌ی متوسط شهری باز کرد و در جهت دادن به فرهنگ سیاسی اصلاح‌طلبی در جامعه نقش به‌سزایی ایفا کرد. جنبش اصلاح‌طلبی که به علت جایگاه اکثریت فعالان آن درون ساختار حکومتی و وفاداری‌شان به مبانی نظام جمهوری اسلامی از آن غالباً به عنوان «اصلاح‌طلبی حکومتی» یاد می‌شود پس از چندین دهه وقفه پایه‌گذار روش تازه‌ای از فعالیت سیاسی در شرایط حاکمیت اقتدارگرایان گردید. گرچه این روش در دهه‌ی 1320 و ابتدای دهه‌ی 1340 نیز توسط گروه‌هایی همچون جبهه‌ی ملی به کار گرفته شده بود، اما پس از چند دهه غلبه‌ی گفتار انقلابی و رادیکال، تجربه‌ی طرح خواست‌های مشخص و مرحله‌ای در برابر حکومت و استفاده از ابزار انتخاباتی و حتی نهادهای حکومتی رونقی مجدد یافت.
از ویژگی‌های جالب توجه این جنبش، برخورداری اکثریت متفکران و چهره‌های سرشناس آن از تحصیلات دانشگاهی، به ویژه علوم اجتماعی و علوم انسانی است. برخلاف غلبه‌ی هنجار «عمل» در دوره‌های پیشین، این بار «پراتیک نظری» جایگاه والایی یافت؛ اگرچه محتوای این پراتیک نتوانست همواره از بدآموزی، التقاط‌گری و ایجاد توهم در مردم دور بماند.
در زمینه‌ای دیگر، شماری از اصلاح‌طلبان حکومتی با افشاگری بی‌وقفه‌ی شیوه‌های خشونت‌بار در جامعه ادای سهم مهمی در راستای خشونت‌زدایی و شکل‌گیری فرهنگ مدنی انجام دادند. امروز شاهدیم که این تلاش‌ها می‌رود تا ثمر دهد؛ چنانکه در ایران و تا حدودی در خارج از کشور نگاه مسالمت‌آمیز به تغییرات سیاسی و اجتماعی از جایگاه هژمونیک برخوردار شده است. به جز عامل یادشده عوامل دیگری نیز در این تحول دخیل بوده‌اند؛ مردم ایران در ربع قرن اخیر شاهد حوادث خشونت‌بار بسیاری بوده‌اند. از مبارزات چریکی ابتدای انقلاب گرفته تا 8 سال جنگ با عراق و خونریزی‌هایی که در کردستان و ترکمن صحرا به وقوع پیوست، اعدام و شکنجه‌ی مخالفان، قتل‌های زنجیره‌ای، اعمال خشونت و وقایع دانشگاه‌ها تنها نمونه‌هایی از این پدیده‌ی منفی فرهنگی بوده‌اند. اگر خشونت کلامی را نیز به رفتار بالا بیفزاییم، ابعاد فاجعه به مراتب گسترده‌تر می‌شود. در عین‌حال واکنش جامعه‌ی ایرانی در قبال این فرایند شکل‌گیری یک روانشناسی جمعی ضدخشونت بوده است و تلاش برای وارونه ساختن این الگوی تاریخی و کهن. در این ضدحمله‌ی فرهنگی علیه خشونت‌گرایی منابع گوناگونی مفید واقع شده‌اند. از عرفان ایرانی گرفته تا گفتمان حقوق بشر و تجارب تحولات آرام سیاسی در جهان، از جمله در شیلی، نیکاراگوئه، آفریقای جنوبی، کره جنوبی و اروپای شرقی.
امکان گذار مسالمت‌آمیز در فرایند دموکراتیک‌سازی(7) به میانجی ترکیبی از اعمال فشار از پایین و مذاکره، در مبانی سیاسی جدید ایران نیز راه خود را باز کرده است. «انقلاب‌های مخملی» (رفولوشن) اروپای شرقی(8) که امتزاجی از اصلاحات (در روش) و تغییرهای بنیادین و ساختاری (در نتایج) بودند به جز آنکه امکان تغییرهای آرام سیاسی در شرایط حاکمیت اقتدارگرا را طرح کردند، همچنین نشان دادند که حفظ ثنویت سترون اصلاح / انقلاب نیز کارآیی خود را از دست داده است.
بدین خاطر است که در حال حاضر، برخلاف سال‌های پیش از انقلاب، که انقلاب با تعریف کلاسیک آن، کلید رستگاری شناخته می‌شد، مباحث حول و حوش مقولاتی چون بازنویسی قانون اساسی، همه‌پرسی، نافرمانی مدنی و جنبش‌های اجتماعی دموکراتیک دور می‌زند.
اگر ظهور اصلاح‌طلبی حکومتی در ایران با اقبال گسترده مواجه گردید، در جامعه‌ی مهاجر / تبعیدی خارج از کشور واکنش‌ها بسیار ناهمگون بود. از مخالفت کامل با استدلال «سر و ته یک کرباس» گرفته تا حمایت همه‌جانبه، حمایت مشروط و بالاخره حمایت پراگماتیک به منظور استفاده از فرصت و فضای ایجاد شده در راستای تحولات دموکراتیک، همه قابل مشاهده بودند.
به هر رو، جنبش ناهمگون اصلاح‌طلبی که با هدف اعلام شده‌ی اصلاح نظام پا به عرصه‌ی سیاست نهاده بود، از اوایل 1380 در بن‌بستی فرو رفت که پس از آن هیچ‌گاه توان (و شاید اراده‌ی) برون‌رفت از آن را نیافت. از یک سال پیش شکست این پروژه حتی از سوی نظریه‌پردازان اصلی آن اعلام گردیده است.(9) فرایند تجربه‌ی این جنبش به اجزا و گرایش‌های ناهمگن و تلاش برای رهیافتی تازه چندی است که آغاز شده است. طبیعی است که مبحث شکست جنبش اصلاحات محتاج فضای مستقل از این نوشتار است و هدف ما در اینجا تنها ارزیابی از تأثیر آن بر مبنای سیاسی و روشنفکری جدید ایران است. تنها به ذکر این مختصر بسنده می‌کنیم که اصلاح‌طلبان خواهان مادیت بخشیدن به «جنبشی» بودند که در آن، مردم نقشی مستمر و سازمان‌یافته نداشته باشند! مضاف بر آنکه از لحاظ تغییر تاکتیک‌ها نیز قادر به برابری با اقتدارگرایان نشدند. امروز نیز که به نظر می‌رسد آنان به بسیاری از ضعف‌های خود پی برده‌اند، اراده‌ی سیاسی و توان لازم را (در مجموع) برای ایجاد یک حرکت جنبشی واقعی برای ایجاد تغییرهای ساختاری در اختیار ندارند.
باید توجه داشت که شکست حرکت اصلاح‌طلبی حکومتی در اهداف رسمی‌اش به معنی نادیده گرفتن تأثیرات مثبت آن بر مبانی سیاست‌ورزی و روشنفکری سیاسی ایران نیست. همچنان که شکست «جنبش جنگل»، «جنبش ملی شدن صنعت نفت» و یا «جنبش مشروطیت» نافی ادای سهم آنها، ولو در اشکال غیرمستقیم و مقدماتی بر فرهنگ سیاسی و تحولات سیاسی دوره‌های بعد نبوده است. با وجود آنکه نظریه‌پردازان اصلاح‌طلب در طح برخی از مفاهیم نظیر مردمسالاری دینی، جامعه‌ی مدنی، اصلاح، فمینیسم و سکولاریسم، روشی ایدئولوژیک به کار برده و تلاش کرده‌اند که این مفاهیم را با موقعیت خاص خود انطباق دهند، اما در عین‌حال تا آنجا که این مباحث و گفت‌وگوها را وارد گفتار مسلط جامعه کرده‌اند، می‌باید قدر تلاش‌شان را دانست. با این امید که در دور آینده‌ی مباحث و گفت‌وگوها از دقت و ژرفای بیشتری برخوردار شود.
گذار به الگوی مردمسالاری، جمهوریت، لائیسیته
مردمسالاری نقطه‌ی گرهی خواسته‌های متنوع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی در ایران امروز است. این امر در درجه‌ی اول محصول تجربه‌ی مستقیم مردم با ساختار استبدادی حومت و سختگیری‌های ایدئولوژیک اعمال شده در جریان زندگی روزمره بوده است. بسیاری از سیاست‌های حکومت در 24 سال اخیر، همچون گسترش مؤسسات آموزش عالی، گسترش ارتباطات، سیاسی کردن زنان اقشار سنتی، تهییج عواطف و جامعه و بحران‌آفرینی، بخش‌های وسیعی از جامعه را وارد عرصه‌ی سیاست کرده و سطح انتظار آنها را بالا برده است، بدون آنکه نظام سیاسی موجود قادر به جذب میلیون‌ها داوطلب مشارکت سیاسی باشد. بخش دیگری از جامعه نیز به خاطر سرکوب خواسته‌های بسیار بدیهی و طبیعی‌شان وادار به سیاست اعتراضی شده‌اند. جوانان و بخش‌های متجدد جامعه در این طبقه می‌گنجند. در کنار نقش حکومت می‌باید از مباحث روشنفکری سال‌های اخیر، گردش اطلاعات و ارتباط‌های گسترده‌تر با جهان غرب و جوان شدن ترکیب جمعیتی نام برد. در حال حاضر فعال‌ترین نیروهای اجتماعی جانبدار مردمسالاری را در میان جوانان، زنان، دانشجویان، فرهنگیان و طبقه‌ی متوسط شهری می‌توان سراغ گرفت. سرمایه‌داری خصوصی مدرن، تحت سیطره‌ی حکومت و بنیادها و حتی بازار، ناتوان‌تر از آن بوده است که تشکیلات ریشه‌داری را در گستره‌ی جامعه‌ی مدنی و یا در عرصه‌ی سیاسی سازماندهی کند. در ساختار اقتصاد کنونی ایران این بخش از سرمایه‌داری نیز گرچه ناراضی است، ولی در عین‌حال بقای خود را در «کنار آمدن» جست‌وجو می‌کند. با این حال، نگرش اقتصادی و سیاسی آن (راست مدرن) از وزن قابل توجهی در میان اقتصاددانان، روشنفکران، مدیران و فن‌سالاران کشور برخوردار شده است. هرچند از محبوبیت برنامه‌های اقتصادی دولت‌محور و سوسیالیستی کاسته شده بر تفوق دیدگاه‌های متکی بر اقتصاد بازار و سرمایه‌داری افزوده شده است. از نگاه دکتر موسی غنی‌نژاد «کمبود سرمایه و وابستگی به خارج (امپریالیسم) هیچ کدام از لحاظ نظری تعیین‌کننده‌ی توسعه‌نیافتگی نمی‌تواند باشد ...» وی در رابطه با تدوین یک راهبرد جدی توسعه از «تعریف و تضمین حقوق مالکیت فردی، ایجاد و تحکیم حکومت قانون و ارزش‌های رقابتی» سخن به میان می‌آورد (تجددطلبی و توسعه در ایران معاصر، ص 9). دسته‌ی دیگر از اقتصاددان‌ها اما موافق دیدگاه سوسیال دموکراتیک هستند و بر تلفیقی از نقش دولت و بازار آزاد و گونه‌ای از برنامه‌های رفاهی تأکید می‌نهند.(10) به نظر می‌رسد که جهت‌گیری سیاست‌های اقتصادی کلان کشور در آتیه در گرو چالش میان این دو گرایش باشد.
بحث جمهوری، به عنوان یک بدیل جدی حکومتی، تنها یک سال است که در گستره‌ی روشنفکران سیاسی و تحصیلکردگان مورد توجه واقع شده است. از دیدگاه مبارزات دموکراتیک قرن اخیر، مخالفان حکومت غالباً در چارچوب الگوی «مشروطه‌خواهی» دست به مبارزه‌ی سیاسی زده‌اند، حتی اگر از نظر مرامی به جمهوری باور داشتند. آیا حرکت جبهه‌ی ملی در مقطع انقلاب گویای این نکته نیست؟ دلایل تاریخی و فرهنگی متعددی در این امر دخیل بوده‌اند. مهمتر از همه مخالفت دو کانون اصلی قدرت یعنی دربار و روحانیت با ایده‌ی جمهوری بوده است. از جمله از سال‌های پیش از انقلاب مشروطه تا مدت‌ها بعد مفهوم جمهوریت را با بی‌دینی، بهایی‌گری و بابی‌گری یکسان جلوه می‌دادند (چالش جمهوری و سلطنت در ایران، ص 12).
از سال 1376 به این سو، چالش میان طرفداران حکومت ولایی و اصلاح‌طلبان، خواه ناخواه مسأله‌ی جمهوریت را نیز به میان آورد. پارادوکسی که در این امر وجود دارد، بی‌اعتنایی هواداران سکولار جنبش اصلاحات در خارج از کشور است که در سال‌های اخیر از برجسته کردن جمهوری و محور قرار دادن آن در بسیج سیاسی عملاً خودداری کردند تا مبادا به حرکت اصلاح‌طلب خدشه‌ای وارد گردد! سرانجام، شکست پروژه‌ی اصلاحی حکومتی و متعاقب آن سمت‌گیری برخی اصلاح‌طلبان سابق (به ویژه اکبر گنجی) به این طرح بود که برخی را متقاعد کرد به هویت اصلی‌شان بازگردند. در تبیین حرکت اخیر جمهوری‌خواهی نباید از تأثیر فعال‌تر شدن «محافظه‌کاران نو» در آمریکا و قرابت آنها با سلطنت‌طلبان در تحرک‌بخشی به جمهوری‌خواهان نیز بی‌تفاوت گذشت.
به هر حال، امروز این ماشین به تحرک در آمده است. بدیهی است که جمهوری‌خواهی مفهومی عرفی است و از آنجا که این بار از میان روشنفکران آزادیخواه سر برون می‌کند در ذات خود مردمسالارانه است و یا دست‌کم خود را چنین تعریف می‌کند.
اگر الگوی سیاست دوره‌ی انقلاب با انقلابی‌گری و مبارزات ضدامپریالیستی هویت می‌یافت و اگر مبانی سیاست در سال‌های اخیر با اصلاح‌طلبی و نخبه‌گرایی (Elitism) عجین گردید، به نظر می‌رسد که جهت حرکت امروز به سوی مردمسالاری، جمهوری‌خواهی و لائیسیته به مثابه سه ضلع یک مثلث باشد.
سخن نه بر سر یک پارادایم کاملاً شکل گرفته، که اجزا و گرایش‌هایی معلق در فضای روشنفکری است که می‌باید چون هسته‌ی مرکزی مردمسالاری سامان گیرند. به باور من الگوی تازه بر زمینه‌های زیر استوار خواهد شد:
1- اقتصاد ایران، خواه ناخواه، در شرایطی که با عوارض توسعه‌نیافتگی همچنان دست به گریبان است، در کنار فقدان تالی سوسیالیستی و غلبه‌ی کامل مناسبات بازار و سرمایه‌دارانه در جهان ناچار به استفاده از شکلی از سرمایه‌داری است. اقتصاد ایران از این کانال در نظام جهانی بیشتر ادغام خواهد شد. این امر، علی‌رغم تمامی انتقادهایی است که (به واقع) بر شرایط حاکم بر نظام جهانی و الگوی نئولیبرالی وارد است. تجربه‌ی اقتصادهای دولتی (یا بنیادی!) از بدیل سرمایه‌داری خصوصی به مراتب ناکاراتر جلوه کرده است، ولی مسلماً بخش‌هایی محدود از اقتصاد همچنان در دست دولت باقی خواهد ماند. در این شرایط، مباحث استقلال اقتصادی، خودکفایی، اقتصاد ملی (نیروهای ملی!) و نظایر آن به یک نابهنگامی تارخی می‌مانند، درست نظیر آنکه امروز خواستار بازگشت به سرمایه‌داری کوچک و یا عصر خانواده گسترده شویم.
2- مادام که واحد دولت – ملت همچنان مادیت داشته باشد، تضاد منافع میان کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری و کشورهای پیرامونی برقرار خواهد بود. نظام جهانی کنونی به هیچ‌روی پاسخگوی خواسته‌های اولیه‌ی اکثریت مردم جهان نیست و ضرورت دارد که راه‌حلی معقول و عادلانه ارائه شود. اما شکل مبارزه با این بی‌عدالتی که جنبه‌ای از آن زاییده‌ی نظام جهانی و جنبه‌ای دیگر از آن برآمده از توزیع نابرابر قدرت و امکانات در پهنه‌ی داخلی هر کشور است با مبارزه‌های رهایی‌بخش ملی دهه‌ی 1950 و بعد از آن، تفاوت بسیار دارد. این تلاش امروزه برعهده‌ی جنبش‌های اجتماعی گسترده و رو به رشدی است که عمدتاً در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری در جریان است. تظاهرات و شورش‌های ضدبانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول در کشورهای پیرامونی، وجهی دیگر از این چالش را عرضه می‌کند.
3- نگرش‌های مجرد و پوپولیستی سابق به جامعه‌ی ایران («خلق»، «مستضعفان»، «امت») که در واقع بر فرض نادرست یک  جامعه‌ی همگن و توده‌وار (Society Man) استوار بود، امروزه به کلی کارایی خود را از دست داده‌اند. برخلاف این پیش‌فرض‌ها، جامعه و فرهنگ ایران بسیار متکثر و برخوردار از تنوعات و شکاف‌های گوناگونی است که به آن پویایی بخشیده است. این گونه‌گونی را در ترکیب طبقاتی، جنسیتی، قومی، منطقه‌ای، نسلی، سلیقه‌ای،  شهری / روستایی و فرهنگی می‌توان به وضوح مشاهده کرد.
جامعه‌ی مدنی نطفه‌ای ایران مرکب از چنین نیروهایی است که بر مبنای منافع مقطعی خود همکاری / ائتلاف / چالش با دیگران را پذیرا می‌شوند. منافع ذاتی و ابدی و بر آن مبنا، اتحادهای فرمولی و تاریخی («طبقه‌ی کارگر متحد طبیعی خرده بورژوازی») در چنین جامعه‌ای میسر و عملی نیست. بدین ترتیب، دیکتاتوری یک طبقه / قشر، یا جنسیت، یا خانواده یا قوم یا نژاد و یا حزب (با ادعای نمایندگی منافع جمع) در ایران امروز از زمینه‌ی اجتماعی کمتری نسبت به گذشته برخوردار است. بحث نظری «نمایندگی» سیاسی (Political Representation) نیز با مباحث بالا مرتبط است. نمایندگان ابدی یا از پیش تعیین‌شده‌ای برای نمایندگی منافع گروه‌های اجتماعی، به ویژه نمایندگی تمامی ملت ایران، حتماً وجود ندارد و نمی‌تواند داشته باشد. این تصور ذات‌گرایانه که بر مبنای آن زنان متجدد، یا کردها، یا مسلمانان و یا هر گروه دیگر اجتماعی «ماهیتا» و «منطقاً» می‌باید توسط فلان جریان سیاسی نمایندگی شوند، بحثی نادرست است. چنانکه گفتمان‌های گوناگونی می‌تواند در شرایط متفاوت، هر یک از این گروه‌های اجتماعی را بسیج کند. بنابراین تکرار الگوی 1357 (رهبری فره‌مند، بسیج پوپولیستی، اتحاد همگانی) اگر نه غیرممکن، دست‌کم بسیار دشوار است.
سیاست‌پردازی مدرن و مردمسالاری می‌باید با پذیرش این تکثر اجتماعی مسأله‌ی بسیج اجتماعی را مورد توجه قرار دهد. ائتلاف‌های امروز، بر مبنای منافع و سیاست‌های مقطعی نیروهای گوناگون تنظیم می‌شود و تبعاً نمی‌تواند خارج از چارچوب گفتمان حاکم بر آن دوره شکل گیرد. همان‌طور که، به فرض، جبهه‌ی دوم خرداد در سال‌های اخیر آن ائتلاف‌هایی را پذیرا شد که در محدوده‌ی گفتمان اصلاح‌طلبی و سیاست‌های شبیه به هم در مورد جناح‌های دیگر سیاسی قرار داشت؛ تبعاً نیروهای جمهوری‌خواه معتدل هم، به همین ترتیب، بر پایه‌ی مبانی اصولی و سیاست‌های مقطعی‌شان به دیگران نزدیک می‌شوند و فرمول از پیش تعیین‌شده‌ای، صرفنظر از رفتار سیاسی و سیاست‌های اتخاذ شده در یک دوره‌ی معین، وجود ندارد.
4- در گفتمان جدید کاربرد خشونت، به عنوان یک شیوه‌ی سازمان‌یافته و راهبردی، اساساً و از نظر اخلاقی مردود است. با وجود آنکه در جوامعی که از توسعه‌ی سیاسی و فرهنگی لازم برخوردار نبوده‌اند، حکومت‌ها معمولاً آغازگر خشونت بوده‌اند، ولی سیاست مدرن و دموکراتیک ایجاب می‌کند که مبنایی مسالمت‌آمیز برای اهداف سیاسی پایه‌ریزی شود. مبارزاتی که بر اساس خشونت بنا شوند مشکل خواهند توانست از چرخه‌ی خشونت انتقام خشونت دور بمانند. لغو سیاست اعدام و طرح‌های مبتنی بر «آشتی ملی» در این راستا معنی می‌یابند.
5- در یک سیاست مدرن و مردمسالاری شیوه‌ها و گفتاری که با تقسیم ساده‌ی جهان به خیر و شر، خواهان برچیدن سریع و ضربتی شر و برقراری حاکمیت خیر (با هر تفسیر و ایدئولوژی) هستند، برای نیروهای جامعه‌ی مدنی دافعه ایجاد می‌کنند و ناچار منزوی خواهند شد. مردمسالاری با روش‌های حذفی، سر سازگاری ندارد. باید پذیرفت که تغییرهای اجتماعی، محصول پویش‌های تدریجی و طولانی هستند و حضور سازمان‌یافته و قاعده‌مند طیفی از تشکل‌ها (جنبش‌های اجتماعی، احزاب سیاسی، گروه‌های ذی‌نفع، سازمان‌های دولتی و غیردولتی) می‌تواند کفه‌ی ترازو را به نفع این یا آن نیرو سنگین کند. در شرایط سیاسی نیمه‌استبدادی ـ نیمه‌دموکراتیک، کاربرد جنبش‌های اجتماعی از کارآیی بیشتری برخوردار است و مبارزه در راستای مردمسالاری نیز می‌تواند در هیأت یک جنبش وسیع (در بر گیرنده‌ی گرایش‌های متفاوت) نیروهای جامعه‌ی مدنی را در مقابله با اقتدارگرایان بسیج کند؛ به شرط آنکه، نیروهای حاضر در جنبش، هر یک، منافع و قرائت ویژه‌ی خود از مردمسالاری را در برنامه‌ی عمومی و شعارها حاضر ببینند. به عنوان مثال، برای حضور زنان در یک جنبش وسیع مردمسالاری‌خواهی می‌باید شعارها، نمادها و خواسته‌های خاص زنان طرح شده باشند و نمایندگان آنها بخشی از هیأت رهبری را تشکیل داده باشند. در غیر این صورت بر آن همان خواهد رفت که بر شعارهای کلی و مجرد «جامعه‌ی مدنی»، «توسعه‌ی سیاسی» و «آزادی»، در سال‌های اخیر، رفت.
6- احزاب ایدئولوژیک و سنتی در شرایط کنونی فاقد جذابیتی هستند که در گذشته از آن برخوردار بودند. احزاب و گروه‌های سنتی که بر شالوده‌ی ایدئولوژی‌های تام (دینی یا غیردینی)، مناسبات محدود خانوادگی(11) و رهبری‌های فردی بنا شده باشند با اوضاع و احوال کنونی بیگانه و بی‌ارتباط هستند. تشکیلات هرمی و سانترالیستی گذشته که مناسب فعالیت‌های زیرزمینی بودند با فعالیت علنی قرابتی ندارند. مناسبات شبکه‌ای، گردش رهبری، فراکسیون‌های رسمی، حقوق اقلیت و نظایر آن، ابزارهای مدرن فعالیت مردمسالارانه هستند.
7- گفتمان مردمسالارانه و عرفی نگاهی متعادل به ملی‌گرایی دارد. به یک معنی، نه ناسیونالیست است و نه جانبدار دیدگاه‌های فراملی و جهان‌وطنی. «ایرانیت» آن نه بر اساس خاک و «پرستش» آن، که بر مبنای پیوندهای داوطلبانه و تاریخی و امیدوار به برقراری حقوق متساوی برای کلیه‌ی اقوام ایرانی است. در عین حال تظاهر به اولویت قائل شدن برای جهان اسلام یا جهان سوسیالیستی و نظایر آن ندارد. نه از دیگران به لحاظ «نژادی» و خونی برتر است و نه می‌باید فرودستی ذاتی نسبت به سایر جوامع را پذیرا شود. چنین گفتمانی در ایران امروز رو به گسترش است و باید امید داشت که مشابه آن (بر مبنای هویت زبانی فرهنگی خودشان) در میان اقوام ایرانی نیز ریشه گیرد.
ملی‌گرایی معتدل کنونی نمی‌باید به صورت مانعی در برابر یک الگوی مردمسالاری جهانی شدن (Globalization) قرار گیرد. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، حتی امروز، به میانجی وسایل ارتباط جمعی، تجارت، گردشگری، ورزش، انتقال ارزش‌ها و غیره درگیر این شبکه‌ی عظیم هستیم. نه حضور جغرافیایی خارج از ایران و یا ادغام و مشارکت در سایر فرهنگ‌ها از ملی‌گرایی معتدل می‌کاهد و نه، بالعکس، دوری‌گزینی از ارزش‌ها و مناسبات جدید جهانی و حضور در خاک ایران به ملی‌گرایی می‌افزاید. پس می‌توان ملی‌گرای معتدل بود و همچنان با آتیه‌نگری جهانی مسائل را حل و فصل کرد.
8- نسل سیاسی جدید، «نسل سوم» انقلاب، با فرهنگ سیاسی تازه‌ای به تغییر مناسبات اجتماعی سیاسی کمر همت بسته است. آحاد ارزشی و رفتاری زیر، به اختصار، معرف این نسل از کوشندگان است:
آزادی‌خواهی و حمایت از ارزش‌های لیبرال، تعدیل در نگاه بدگمان و فرقه‌گرایانه‌ی گذشته و تفکر توطئه محور، احتراز از معیار شهادت برای کسب حقانیت، ایدئولوژی‌زدایی، خشونت‌گریزی، سمت‌گیری به واقع‌گرایی، ضدیت با کیش شخصیت و اتوریته، دوری از آمریکا / غرب‌ستیزی، دوری از دین (در مقایسه با ابتدای انقلاب).
سخن پایانی
مبانی سیاست در ایران امروز دچار دگردیسی کیفی نسبت به دوره‌ی انقلاب و دهه‌ی آغازین آن شده است. در میان تمامی تحولاتی که پیشتر برشمردیم چند تغییر نقش محوری ایفا کرده‌اند:
1- گفتمان‌های آمرانه و غیرمردمسالاری دوره‌ی انقلاب، دگردیسی یافته و به چارچوب‌های فکری مردمسالاری گرایش پیدا کرده‌اند.
2- فرهنگ سیاسی بومی‌گرای ضدآمریکایی (و بعضاً ضد تجدد) آن دوره، در مقیاسی نسبی، به معیارهای تجددگرایانه، جهانی (عمدتاً غربی) و حقوق بشری تمایل پیدا کرده است.
3- چپ انقلابی (سکولار و اسلام‌گرا) به حاشیه‌ی سیاست ایران رانده شده و عملاً فاقد ظرفیت اثرگذاری محسوس بر روند تغییرات جامعه است. در مقابل، نیروهای طیف میانی و معتدل (وابسته به طبقه‌ی متوسط)، در اشکال اصلاح‌طلب و جمهوری‌خواه و همچنین نیروهای غیرطبقاتی همچون زنان، جوانان، دانشجویان و اقلیت‌های قومی مؤثرترین نیروهای سیاسی مخالف حاکمیت اقتدارگرایان را تشکیل می‌دهند.
اگر چپ انقلابی به حاشیه رانده شده، اما هسته‌ی تفکر انتقادی و سازنده‌ی چپ در عرصه‌های تازه‌ای نظیر تشکل‌های فمینیستی، طرفداری از محیط‌زیست و روزنامه‌نگاری خود را متجلی ساخته است.
4- راست مدرن ایران نیز در مقیاسی به مراتب کوچکتر از نیروهای طیف میانی سر و سامانی به خود داده است.(12) بخش دین‌گرای «راست مدرن» در قامت حزب کارگزاران سازندگی و نهضت آزادی و بخش سکولار آن در وجود حزب مشروطه جلوه‌گر می‌شود. اگر از سماجت این حزب در مورد «نظام پادشاهی» بگذریم، در سایر مسائل، گام‌هایی به سوی تشکیل یک حزب راست مدرن برداشته است و از شماری از «چپ‌های سابق» نیز تغذیه کرده است.
بدین ترتیب، روشنفکری سیاسی ایران که زمانی با چپ هویت می‌یافت، امروز از گونه‌گونی بیشتری برخوردار شده و مرکز ثقل آن به میانه انتقال یافته است.
5- الگوی تغییرهای ضربتی و متکی بر خشونت به تدریج جای خود را به الگوهای اصلاحی و «اصقلابی» (اصلاحات ـ‌ انقلاب) و مسالمت‌آمیز داده‌اند. در راهبرد جدید نقش نخبگان سیاسی مخالف و برقراری گفت‌وگو و مذاکره با اقتدارگرایان یکی از ابزارهای تحقق‌گذار مردمسالارانه است؛ ولی مهمتر از آن سازماندهی نیروهای جامعه‌ی مدنی و اعمال فشار برای عقب نشاندن نیروهای ضدمردمسالاری است.
اگر نیک بنگریم، مجموعه‌ی چنین تحولاتی در گفتمان غالب و فرهنگ سیاسی نیروهای مخالف، خود نوعی انقلاب فرهنگی است و بسیار امیدبرانگیز. در عین‌حال، نباید از واقع‌بینی احتراز کنیم؛ مشکلات حل‌نشده‌ی فرهنگی هنوز فراوانند؛ گسترش فقر و نومیدی و بی‌هنجاری در میان عامه‌ی مردم، به‌خصوص جوانان، می‌توانند رجعت به مبانی فکری کهن (منجی‌گرایی، فرقه‌گرایی، خشونت‌طلبی، تفکر توطئه، سیاست‌گریزی) را تسهیل کند. عدم انعطاف حاکمیت و پافشاری آن بر شیوه‌های سرکوب نیز می‌تواند جامعه را به همان نتایج رهنمون شود. این رویکرد نظام به سوی سرکوب اما آیا بدان معنی نیست که اقتدارگرایان مبارزه‌ی فرهنگی را مدت‌هاست باخته‌اند؟
و در خاتمه، با وجود شکست پروژه‌ی اصلاح‌طلبی حکومتی، گفتمان اصلاح‌طلبی، به معنی کلی و مسالمت‌آمیز آن هنوز جایگاه مهمی در افکار عمومی دارد. اما برخلاف سال‌های پیش که خود، به تنهایی، فرادستی کامل داشت امروز چنین به نظر می‌رسد که در ادغام با مفاهیم و ارزش‌های دیگر، دموکراسی، جمهوری‌خواهی و عرفی‌گرایی به شکل‌گیری گفتمان وسیع‌تری بیانجامد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات