دکتر رضا داوریاردکانی
در سالهای اخیر در مورد روشنفکری و روشنفکران مطالب بسیار گفته شده که در بعضی از آنها مفید بوده است؛ اما شاید تاکنون کمتر متعرض ماهیت و حقیقت روشنفکری باشند. رسم بوده است و هنوز هم این است که گروه نه چندان مشخص و معینی را به نام روشنفکر بخوانند و در باب صفات و آثار وجودی ایشان حکم کنند. البته هر کس بخواهد در باب روشنفکری و روشنفکران چیزی بگوید نمیتواند در آثار و آرا و افکار و اعمال ایشان نظر نکند؛ ولی این نظر کردن باید مسبوق به این پرسش باشد که روشنفکر از کجا آمده و کجایی است و اقوال و افعال او چه نسبتی با حقیقت و ذات روشنفکری دارد؟
مقصود از اینکه روشنفکر از کجا آمده است این نیست که به کدام طبقه اجتماعی تعلق دارد یا از مردم کدام منطقه عالم است. البته این که از کدام منطقه است و چگونه زندگی میکند، بیتأثیر در وضع و صورت روشنفکری نیست؛ اما حقیقت روشنفکری به منطقه و اوضاع اجتماعی و سیاسی مربوط نیست، و اگر نسبت و ارتباطی باشد، نسبت میان مرتبه و نظام روشنفکری از یک سو و اوضاع و شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی از سوی دیگر است. و البته برخلاف آنچه که معمولاً در غالب حوزههای علوم اجتماعی و انسانی انگاشته میشود، این نسبت، نسبت علت و معلولی نیست بلکه اوضاع و احوال اجتماعی جدید و روشنفکری هر دو از یک جا آمده و شئون و ظواهر یک چیزند و این تناسبی که میان دو شأن یک چیز وجود دارد موجب میشود که تصور کنند میان آن دو نسبت علت و معلولی وجود دارد.
مارکسیستها روشنفکری را از آثار دوره بورژوازی میدانند و با اینکه به تعلقات طبقاتی اشخاص اهمیت تام میدهند، روشنفکران را به قشرها و طبقات مختلف اجتماعی و بیشتر به قشر خرده بورژوا منسوب میکنند؛ و خرده بورژوا قشری است که هر چه در بیان تاریخ و سیاست و ... با اصول و قواعد مارکسیسم موافق نباشد به آن حواله داده میشود. در واقع «خرده بورژوازی» گاهی آشغال دان بنای مارکسیستی تاریخ است که هر چه را زیاد میآورند و به دردشان نمیخورد، در آن میاندازند؛ و احیاناً پستوی ذخیره چیزهایی است که نمیدانند به چه درد میخورد، اما فکر میکنند که شاید روزی بتوان از آن استفاده کرد.
مارکسیستها در مورد روشنفکران هر دو معامله را کردهاند. مقصود ما در اینجا بحث از نظر مارکس و مارکسیستها در باب روشنفکر و روشنفکری نیست. چون اشارهای به تناسب شئون اجتماعی و وضع روشنفکری کردم و در آثار بعضی از مارکسیستها هم ممکن است به این تناسب برخورد شود، تذکر این معنی لازم است که مارکسیسم در باب حقیقت روشنفکری نظر جدی ندارد، و مخصوصاً بعد از مارکس بحث در روشنفکری در بین مارکسیستها هم به صورت پژوهشهای اجتماعی و سیاسی درآمده است.
نکته دیگری که در مورد روشنفکران باید مخصوصاً مورد توجه باشد این است که چه در زبان فارسی و چه در زبانهای اروپائی لفظ «روشنفکر» یا «انتلکتوئل» معمولاً لفظ پسندیدهای است. در این باب مطالب بسیار میتوان گفت، ولی چون بنابر اختصار و اشاره است میگویم که اگر لفظ فرنگی افاده معنی اهل نظر و رأی میکند، در اینجا نظر و اهل نظر بودن معنی خاصی دارد که باید بیان شود. اگر در لفظ فارسی «روشنفکر» دقت کنیم میبینیم که متضمن هیچ مدحی نیست و ممدوح دانستن این لفظ جهات خارجی و عارضی دارد. اگر روشنفکر کسی است که فکر روشن دارد (که اکنون و در وضع کنونی دیگر چنین نیست و ابهام و پریشانی جای آنرا گرفته است). داشتن فکر روشن به خودی خود هیچ هنری نیست. اگر فکر روشن را با فکر مغشوش قیاس میکنیم و اولی را ترجیح میدهیم، البته که حق داریم. اگر چیزی برای کسی واضح و روشن است و در نظر دیگری ابهام دارد، کسی که علم واضح و روشن دارد، بر آنکه مطلب را به ابهام نیست، بلکه در مقابل عمق و احیاناً مقابل سر است؛ یعنی روشنفکر کسی است که با راز میانهای ندارد و نفی سر و راز میکند. یا اگر بخواهیم دقیق سخن بگوئیم، در فلسفه جدید مخصوصاً از زمان دکارت، عقلی پدیدار شده است که هر چه را که روشن نباشد، مردود میانگارد. روشنفکری را با هیچ فلسفهای و منجمله با فلسفه دکارت اشتباه نباید کرد؛ و ای بسا که روشنفکرانی باشند که یک سطر از دکاوت نخوانده باشند و از فلسفه هیچ چیز ندانند، ولی روشنفکری بر اثر فلسفه و مخصوصاً بر اثر فلسفه دکارت و دکارتیان قرن هفدهم و هیجدهم به وجود آمده و نضج پیدا کرده است. پس حتی اگر بگوئیم که روشنفکر کسی است که فکر روشن دارد، چیزی در ستایش او نگفتهایم؛ چنان که اگر کسی بگوید مطالب کتاب طبیعت ارسطو روشن نیست و هر کسی از عهده فهم آن برنمیآید، فیلسوف را مذمت نکرده است؛ مگر آنکه اهلیت ورود در این قبیل مطالب را نداشته باشد؛ که در این صورت سخنش قابل اعتنا نیست.
البته معمولاً چون نظر به منشاء پیدایش روشنفکری نمیشود، به این معانی هم توجه نمیکنند و در لفظ روشنفکر نوعی مدح و ستایش میبینند. بسیار چیزهای روشن هست که قابل اعتنا نیست و چه بسا بسیار مطالب و معنای عمیق و کلمات دقیق وجود دارد که یکی از آنها به هزار خروار از آن چیزهای روشن میارزد. نقل است که مولای موحدان علی علیهالسلام در پاسخ کمیل بن زیاد که پرسیده بود حقیقت چیست؟ فرموده بود: الحقیقه کشف سبحات الجلال من غیر اشاره و چون کمیل درخواست کرده بود که طور دیگر بگویند که او دریابد فرموده بود: الحقیقه هتک الستر و غلبه السر. این عبارت دریای ژرف معانی است و نمیشود که روشن باشد. روشنفکر هم کسی نیست که زبان حالش این باشد که:
داد جارویی به دستم آن نگار گفت از دریا برانگیزان غبار
روشنفکر با این قبیل بیانات سروکاری ندارد و اگر به ظاهر الفاظ برخورد کند متعجب میشود که چگونه حقیقت، هم هتک ستر (ظاهر شدن) و هم غلبه سر است. عقل او ظهور و حف و ستر و سر را چیز دیگر میداند، و در مال امر از تفکر روی میگرداند.
اگر دکارت در طلب احکامی بود که بدیهی و روشن باشد، روشنفکری که در قرن هیجدهم ظهور کرد طرح عالمی را ریخت که در آن تمام مسائل حل شده باشد یا به آسانی حل شود. روشنفکر اگر به فلسفه هم بپردازد، آن را مبتذل میکند و در خدمت سیاست و ایدئولوژی قرار میدهد و یا مهمل بودن آن را اثبات میکند. روشنفکر در سودای قدرت است و قدرت را میبیند؛ وگرنه به علم و عمل هم کاری ندارد. اینها همه وسیله و شاید مشغولیت است، البته برای کسی که در رؤیای قدرت از قدرت دور است، ادبیات و ایدئولوژی پناهگاه مناسبی است.
اکنون ببینیم وضع روشنفکری در کشور ما چگونه است؟ تاریخ صد ساله اخیر ایران تاریخ روشنفکری است. اما این روشنفکری که مرحوم جلال آل احمد به آن توجه پیدا کرده بود و آخرین کتاب خود را تحت عنوان در خدمت و خیانت روشنفکران نوشت، هنوز به اندازه کافی مورد تحقیق قرار نگرفته و از ماهیت آن پرسش نشده است. ال احمد یا اینکه تاریخ اجمالی روشنفکری در ایران را نوشته و تلویحاً تمام ایشان را غربزده خوانده است، روشنفکران را به دو دسته و گروه تقسیم کرده است:
1- روشنفکرانی که در خدمت دستگاه قرار گرفته و در آن منحل شدهاند. (بعضی از اینها خیال کردند که چون رسماً در حکومت شرکت ندارند یا مثلاً به نفع آن قلم نمیزنند، به تحکیم و حفظ حکومت مدد نمیرسانند.
2- روشنفکرانی که با قدرت حکومت در افتادهاند و با دست و زبان در جهاد بر ضد آن شرکت کردهاند.
«آل احمد» میخواست که روشنفکران از خدمت حکومت خارج شوند و در مقابل آن بایستند، ولی هرگز این پرسش برایش مطرح نشد که روشنفکر ما تا کجا میتوانند در مخالفت پیش بروند و مخالفتشان با چیست؟
چنانکه اشاره شد مطلبی که موجب سوءتفاهم میشود، لفظ روشنفکر است. ظاهراً روشنفکر کسی است که فکر روشن دارد و این لفظ در مقام تحسین و ستایش بکار میرود. لفظ فرنگی هم میتواند موجب اشتباه باشد. انتلکتوئل کسی است که انتلکت (خرد) راهنمای اوست و ظاهراً او اهل خرد و تدبیر خردمندانه است. ولی هر صاحبنظری را نمیتوان انتلکتئول (روشنفکر) خواند. طایفهای از اهل نظر روشنفکرند که به ترتیب و نظام حکومت و تدبیر آن علاقه دارند و در آن بحث میکنند. میتوان گفت که آل احمد با این تحدید موافق بود او بارها روشنفکر را در ارتباط و نسبتی که با سیاست دارد وصف کرده است. پس به نظر او در هر درس خواندهای که بگوید من به سیاست کاری ندارم و به پژوهشهای خود مشغول باشد لایق عنوان روشنفکر نیست؛ زیرا اعتنا به سیاست شرط روشنفکری است. به نظر من آل احمد در این مورد حق داشت که به عالمان و صاحبنظرانی که در سیاست دخالت نمیکردند، عنوان روشنفکر نمیداد. اما این مطلب در نوشتههای او مبهم است؛ او مداخله در سیاست و مخالفت با حکومت را در شأن روشنفکر میداند و طالب سیاستی است که روشنفکران خوب در آن سهیم و دخیل باشند؛ ولی آیا هر صاحبنظری که در سیاست مداخله کند روشنفکر است؟ ال احمد این نکته را درست دریافته که روشنفکر اهل سیاست است و شاید این استنباط او ناشی از تعلق خاطر او به سیاست میداند که سیاست در نظر او بالاتر از همه چیز است. سیاست ضامن تحقق خوبیها و درستیها یا زشتیها و بدیهاست. با سیاست بنای عدالت و ظلم گذاشته میشود و در عدالت و ظلم تکلیف همه چیز روشن میشود و البته اگر سیاست را با باطن آن مراد کنیم، این قول درست و جدی است. به هر حال من با آل احمد موافقم که روشنفکر آدم سیاسی است و باز رأی ضمنی او را تأئید میکنم که هر درس خواندهای روشنفکر نیست؛ اما معتقد نیستم که مثلاً بردیای دروغین (مغی که بردیا برادر کامبوجیا پسر کوروش را کشت و به نام او سلطنت کرد) روشنفکر بوده است. آن مغ شاید عالم دین بود که پروای قدرت کرد؛ اما روشنفکر نبود. روشنفکر محصول تاریخ جدید غربی است و پیش از آن نبوده است. نه فقط بردیای دروغین بلکه افلاطون و فارابی و نظامالملک هم هیچکدام روشنفکر نبودهاند. زیرا روشنفکر کسی است که با ابتدای از اصل جدایی سیاست از دیانت به مدد خردی که جای وحی را گرفته و در مقابل آن قرار دارد.
البته طوایف مختلف روشنفکران ایدئولوژیهای مختلف دارند، اما وجه مشترک تمام ایشان این است که به هر حال اهل ایدئولوژی هستند. روشنفکر ممکن است کمونیست، سوسیالیست، محافظهکار یا معتقد به دموکراسی و حتی خدمتگزار مستبدان باشد. ولی عمل او از پیش توجیه شده است و حال آنکه به یک دیندار حقیقی نمیتوان عنوان روشنفکر اطلاق کرد؛ زیرا دیندار، ایدئولوژی به معنی دستورالعمل سیاسی دنیوی ندارد و نمیتواند داشته باشد؛ و اصلاً محتاج به آن نیست.
ایدئولوژی چیست؟ ایدئولوژی مجموعه احکام و دستورالعملهای سیاسی است؛ به شرط آنکه منشا این احکام و دستورالعملها فهم بشر باشد. ایدئولوژی به دیانت ربطی ندارد و مأخوذ از اصول دیانت نیست، بلکه در آن به وهم و فهم بشر اصالت داده میشود. روشنفکر از آن جهت که صرفاً خرد و فهم اعتماد میکند، اهل ایدئولوژی است؛ و البته انتلکت در لفظ انتلکوئل به معنی عقل در اصطلاح اهل دیانت و کلام و فلسفه (از افلاطون تا دکارت) نیست؛ بلکه مراد از آن نحوی خرد عملی مستقل بشر است که مدد از هیچ جای دیگر نمیگیرد و به استقلال، وضع نظامات و قوانین میکند. روشنفکر صرفاً به این خرد که البته مراتبی دارد اعتماد میکند و روشنفکران بسته به اینکه صاحب چه مرتبهای از این خرد باشند، مقامات مختلف دارند.
روشنفکران ما از صد سال پیش به این طرف به تقلید و پیروی از این خود پرداختهاند. آنها حتی در عقل و خرد ایدئولوگهای اروپایی سهیم نشدند. بلکه آن را مطلق انگاشتند و عجب اینکه بعضی از ایشان صلاح دین و دنیا را در متابعت از آن تشخیص دادند. این روشنفکری به هر صورتی که متحقق شده باشد، حتی اگر صفت ضد استعماری داشته باشد، نمیتوان امید قطعی به آن بست؛ البته ملامت ایشان هم سودی ندارد. من خیال میکنم آل احمد قدری از این معنی را احساس کرده بود که امید و تمنای تغییر در وضع روشنفکران داشت. اما اینکه این تغییر چیست؟ و چگونه است؟ علاوه بر این، او بسیاری از چیزهای ظاهر در تاریخ غربزدگی را ندید یا ندیده گرفت. او دید که امثال طالب اف و ملکم سطحی بودهاند و از روی تقلید با ریا سخنانی در باب دین و دنیا و سیاست و اصلاحات و قانون و تعلیم و تربیت میگفتهاند؛ او نعش به داور آویخته حاج شیخ فضلالله نوری را پرچم غربزدگی میدانست که بر سر در این سرا افراشته است و مخصوصاً بعد از سال چهل و دو این توجه برایش حاصل شد که هنوز روشنفکران باید از روحیات درس غیرت بگیرند. آلاحمد این حرفها را میزد؛ اما نمیتوانست آنها را به اصولی باز گرداند و از آن نتایج صریحی در باب روشنفکری بگیرد. او به مدد فوق، توصیف نسبتاً درخشانی از وضع روشنفکران کرد؛ اما به حقیقت و ماهیت روشنفکری پی نبرد. او فقط روشنفکران را ملامت و احیاناً نصیحت کرد.
چه نصیحتی میتوان به روشنفکران کرد؟ اگر روشنفکری ماهیتی خاص دارد؛ در طریقی که خلاف اقتضای طبیعتش باشد نمیرود. چیزهایی که طالبزاده و ملکم و مستشارالدوله و سعدالدوله و روحی و میرزا آقاجان و... گفتهاند، سلیقه شخصیشان نبود؛ بلکه مطالب ایشان عین روشنفکری بود. روشنفکری امروز هم عین مطالبی است که روشنفکران میگویند. اگر اینان این حرفها را نمیزدند روشنفکر نبودند؛ یا لااقل در مرتبه دیگری از روشنفکری قرار داشتند پس اگر تذکری به روشنفکران داده میشود، غرض این نیست که ایشان با ماندن در عالم روشنفکری راه و روشی را که مقتضای روشنفکری نیست پیش بگیرند؛ بلکه در باب روشنفکری تأمل کنند و ببنند که از کجا آمدهاند و چه میگویند.
مسائل مورد نزاع روشنفکران مسائل ایدئولوژیک از قبیل ملت و طبقه و دولت و حکومت و امپریالیسم و.. است. در مورد طبقات هیچکس نمیتواند منکر نوعی مبارزه طبقاتی باشد و وجود زمینههای تعصب قومی هم جای انکار ندارد. اما روشنفکر کنونی نه مظهر مبارزه طبقاتی است و نه حقیقت عصبیتهای قومی را باز میگوید، او حتی وقتی از آزادیهای دموکراتیک سخن میگوید، به آرزوهای روشنفکری خود مشغول است و خلاصه روشنفکری با این مسائل به صورتی که در شرایط کنونی عنوان میشود، تحقق مییابد. تصور نشود که چون روشنفکران داعیه مقام رهبری دارند، در مبارزات طبقاتی و قومی و ملی و آزادیخواهی هم وارد میشوند و به آن مدد میرسانند. روشنفکران در حقیقت اهل مبارزه نیستند؛ بلکه از فرصت و موقعیت و مجالی که پیدا میشود به مقتضای مرام خود بهرهبرداری میکنند.
ولی مطلب به همین جا پایان نمییابد. اگر روشنفکری محدود و به همین فرصتطلبی بود، مشکل چندانی نداشتیم.
اما روشنفکری در ایران از ابتدا عبارت بوده است از تعلق به بعضی عادات و فروع که از غرب آمده و جای احکام شریعت را گرفته است. معمولاً از این تعلق ذکری نمیکنند؛ گویی روشنفکری صرف آشنایی با بعضی آرا و عقاید و قواعد و دستورالعملهای سیاسی یا صرفاً برای رد و اثبات آنهاست؛ نه روشنفکری با اطلاع از ایدئولوژیها حاصل نمیشود. آرا و عقاید روشنفکران هم چیزی نیست که آنها بتوانند از آن دست بکشند، ممکن است روشنفکر یک ایدئولوژی را رها کند و دست در ایدئولوژی دیگر بزند، اما از آن حیث که روشنفکر است، باید وابسته به یک ایدئولوژی یا سرگردان میان ایدئولوژیها باشد. اما این سرگردانی به معنی رهایی و خلاصی او از ایدئولوژیها نیست؛ یعنی او از حدود ایدئولوژی خارج نشده است، بلکه گرفتاریش این است که نمیداند کدام ایدئولوژی را برگزیند. روشنفکر ممکن است ابتدا سوسیالیست باشد، بعد به لیبرالیسم رو کند و در این لیبرالیسم فیالمثل به فراماسونری بپیوندد و بالاخره در اختیار فاسدترین قدرتهای سیاسی در آید.
میدانیم که صاحبان این ایدئولوژیها با هم نزاع دارند و ظاهراً هیچ مناسبتی میان این طوایف نیست و با هم ضدیت آشتیناپذیر دارند. اما یک چیز در آرا و عقاید و بستگی این طوایف مشترک است و آن اینکه منشاء احکام و قواعد و دستورالعملها بشر است، و احکام دینی و آسمانی صرفاً از جهت تاریخی و اجتماعی اهمیت دارد و دیگر منشاء اثر نیست. پیداست که تمام طوایف روشنفکران ضدیت علنی با دین نمیکنند؛ حتی در ایدئولوژیهایی که با مذهب و دیانت مخالفت میشود، جایی برای آن در وجدان مردمان منظور میکنند و میگویند که دین امر وجدانی است. میدانیم که بر طبق اعلامیه حقوق بشر اعتقادات دینی آزاد است. معنی ظاهر این حکم آن است که نمیتوان از جهت اینکه کسی اعتقادات دینی خاصی دارد، متعرض او شد. کسانی که از اعلامیه حقوق بشر دفاع میکنند به معنی ظاهری مواد آن توجه دارند و مخصوصاً اگر کسی چون و چرایی در آن بکند، متهمش میکنند که مثلاً طرفدار استبداد دینی است و به اعتقادات مردم حرمت نمیگذارد و مخالف آزاد است، و حال آنکه آزادی اعتقادات دینی در اعلامیه حقوق بشر به معنی آزادی بشر از دین است و بر طبق آن، دیانت نباید مبنای مناسبات و معاملات مردمان باشد؛ وگرنه آزادی در تعلق به این یا آن دین امر تازهای نیست و اصلاً معنی ندارد که کسی را وادار به ایمان و اعتقاد خاصی بکنند. زیرا با قدرت نمیتوان اعتقاد ایجاد کرد؛ بلکه اعتقادات ممکن است منشاء قدرت بوده باشد. آزادی اعتقادات دینی در اعلامیه حقوق بشر به معنی قطع تعلق از دیانت است و به معنی این است که دین را به اشخاص واگذارند و بگذارند در زندگی خصوصی خود با دین هر چه میخواهند بکنند و هر دینی که میخواهند داشته باشند؛ ولی از خانه که بیرون میآیند به دین کاری نداشته باشند؛ بلکه باید تابع قواعد و قوانین مدنی دنیوی باشند و اگر آن نقض کنند مجرمند؛ ارتکاب حرام و گناه اگر منافاتی با قانون مدنی نداشته باشد، مباح است و عمل حلال و مباح دینی اگر در قوانین و قواعد منعی نداشته باشد، مباح است و عمل حرام و گناه اگر منافاتی با قانون مدنی نداشته باشد، مباح است و عمل حلال و مباح دینی اگر در قوانین و قواعد مدنی منع شده باشد، خلاف یا جرم است. ولی معمولاً در بحثها و نزاعها این معنی مسکوت عنه گذاشته میشود. البته این را هم نباید به صورت سلیقه خاصی تلقی کرد و ناشی از غلبه بیدینان و سست اعتقادها بر مردم متدین دانست و گمان کرد که میتوان این سست اعتقادها را به راه آورد یا به جای ایشان اشخاص دیگری گماشت. مقتضای عصر جدید و دنیای کنونی چنان است که بشر با اثبات قدرت خود وحی را انکار میکند و فهم خود را ملاک همه چیز قرار میدهد. این جدایی سیاست از دیانت که در غرب پیش آمد یک امر اتفاقی نبوده و از اوضاع اجتماعی مملکت غربی هم برنیامده است؛ بلکه اوضاع اجتماعی غرب و تمام عالم کنونی تحقق سیاسی و اجتماعی مذهب اصالت بشر است. بیاعتنایی به دیانت که به خصوص از قرن هجدهم در همه جا شایع شده است نه بدان جهت است که روشنفکران قرن هجدهم به دین بیاعتنا بوده و این بیاعتنایی را به دیگران منتقل کردهاند. آنها مظهر یک عهد هستند و این عهدی است که بشر با خود بسته است. بشر جدید صورت خود را در آئینه حق دیده و به جای اینکه با حق عهد ببندد با خود عهد بسته است. پس قهری و طبیعی است که چنین بشری به دیانت پشت کند و این پشت کردن را به دواعی ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم و سوسیالیسم و لیبرالیسم و کلکتیویسم و اندیویدوالیسم بپوشاند.
روشنفکری به معنایی که گفتم با دینداری جمع نمیشود. امروز در زبان ما لفظ روشنفکر مانند الفاظ ایدئولوژی و جهانبینی با مسامحه بسیار به کار میرود و این قبیل مسامحهها اسباب سوءتفاهم و حتی مانع طرح درست مسائل میشود. درست است که روشنفکر یک طرح سیاسی دارد، اما هر کسی که در قدیم و جدید طرح سیاسی داشته روشنفکر نبوده است و نیست. زیرا مقصود از طرح سیاسی در تعریف ما طرحی است که ساخته و پرداخته فهم و وهم بشر باشد. پس تکرار میکنم که اشخاصی مثل افلاطون و بردیای دروغین و فارابی و غزالی و نظامالملک روشنفکر نبودهاند. روشنفکری اختصاص به عصر جدید دارد، هر چند که نطفهاش را در اثار افلاطون و ارسطو میتوان یافت. در قدیم اگر حکام از قواعد و اصول معهود یا از احکام دیانت عدول میکردهاند، اهوای فردی و شخصی یا تعصبات قومی در کارهایشان مؤثر بوده و سعی داشتهاند که این اهوا و تعصبات را به نحوی توجیه کنند. درست است که فیالمثل معاویهبن ابیسفیان قبل از اینکه ماکیاولی طرح سیاست مستقل از دیانت و اخلاق دراندازد، عملاً این معنی را متحقق کرد؛ اما هر چه کرد به نام خلیفه کرد و به توجیه اعمال خود بر طبق کتاب و سنت پرداخت. این خلدون هم کشف کرد که قوام حکومتها بر عصبیت است؛ اما تا دوره جدید طرح سیاسی وجود نداشت (طرح مدینه فاضله افلاطون طرح عقلی است و مظهر محسوس عالم معقول است). اشتباه نکنیم که بگوئیم اکنون هم مثل همیشه اهوای شخصی و عصبیتهای قومی، حکام و ثروتمندان را فاسد میکند. بیتردید هر قدرتی که از حق نباشد فساد میآورد، اما قدرتهای کنونی مبتنی بر مبادی و اصولی است که با آن این اهوا و عصبیتها صورت خاص پیدا میکند و توجیه میشود؛ یا درست بگوئیم این اصول و مبادی زمینه مناسب و رشد و غلبه صورتی از این اهوا و عصبیتهاست. در دنیای کنونی ما صرفاً با اهوا و عصبیتها و مبارزات طبقاتی و قومی و استیلای اقتصادی و نظامی سروکار نداریم؛ بلکه آنچه منشایت اثر تام و تمام دارد و غالب است، ایدئولوژیهایی است که اهوا و عصبیتها و اختلافات را توجه میکند و راه میبرد و البته که ایدئولوژیها هم برآمده از فلسفههاست؛ هر چند که با فلسفه مخالف باشد. روشنفکری در این وضع و صرفاً در این وضع ممکن است؛ اما اینکه در عصر حاضر یک دیندار و متشرع هم با ایدئولوژیها آشنایی دارد مطلب دیگری است و چنین کسی را نمیتوان روشنفکر دانست؛ این روشنفکر کسی است که وجودش عین یکی از این ایدئولوژیها شده باشد یا بر اثر تأثیر دانسته و ندانسته ایدئولوژیها از همه جا بریده و به هیچ جا نپیوسته باشد (و خطرناکترین روشنفکران از این طائفهاند. و از میان اینهاست که خودفروختگان سیاسی و تبهکاران و آدمکشان و نیستانگاران سیاست زده دیوانه قدرت، بیرون میآیند).
با توجه به آنچه گفته شد نمیتوان گفت که اگر اولین روشنفکران یعنی امثال ملکم و طالب اف رویی به جانب دیانت داشتند یا قادر بودند مسائل زمان خود را درست مطرح کنند، روشنفکران کنونی غیر از این میشدند که هستند. آنها نمیتوانستند جز آنکه بودند باشند اگر آنها دیندار بودند یا لااقل به جد طرح مسائل میکردند روشنفکر نبودند؛ بلکه دیندار یا فیلسوف بودند. روشنفکری لوازمی دارد که از آن منفک نمیشود؛ با وجود این اگر میخواهند به لفظ روشنفکر توجه کنند و هر صاحبنظری را به این عنوان بخوانند نزاعی نیست؛ ولی در بحث جدی نباید روشنفکر را با تحصیلکرده اشتباه کرد. روشنفکری اوصاف ذاتی دارد و به صرف نصیحت رویهاش را رها نمیکند و به رویه دیگر نمیگرود، مگر اینکه چیزی او را به درنگ و تفکر وا دارد و از روشنفکری آزادش کند. در دوره بالا گرفتن انقلاب ما، بعضی روشنفکران غربی داشتند مستعد درنگ کردن و پرسش میشدند؛ ولی روشنفکران خودمان بعداً تا آن حد هم پیش نرفتند. اکنون هم چیزی که نشانه تحول باشد ایشان پیدا نیست؛ همان حرفهای گذشته را میزنند و در حرف طالب آزادیهای دموکراتیک و ترقی و صلح و سوسیالیسم و امثال آن هستند؛ و البته که سادهلوحترینشان بهشت زمینی آزادی و صلح و دموکراسی و ترقی و سوسیالیسم میخواهند، اما آنها را فرموش کردهاند که خود را اهل نظر میدانند (و یکی از گرفتاریهای روشنفکر این است که شأن و حد و حدود خود را نمیشناسد و نمیداند چکاره است) و باید در این معانی تحقیق کنند. لابد میگویند دویست سال است که در این معانی تحقیق شده و بشر برای رسیدن به آن مبارزه کرده است؛ ما هم به جای حرف زدن باید اینها را بخواهیم و به دست آوریم؛ غافل از اینکه این چیزها همیشه و در همه جا نه خواستنی بوده است و نه به دست آمدنی و حقیقت و ماهیت آنها همان است که تاکنون در اروپای غربی و شرقی و در شرق آسیا متحقق شده است و ربطی به سخنان رویایی ندارد و عجب نیست که لیبرالهای ما که درس بردباری در قبال آرای مخالف میدهند، حوصله شنیدن قول مخالف خود را ندارند و منادیان متفرق و پریشان صلح و سوسیالیسم هم فقط فرقه خود را لایق تحقق بخشیدن بهشت زمینی میدانند.
آلاحمد کم و بیش اینها را حس کرده بود. او دریافته بود که روشنفکران پایشان روی زمین نیست و ریشه در زمین خود و هیچ سرزمینی ندارند و تمام نزاعها بر سر قدرت است و چون نمیتوانند مؤسس قدرت باشند، دنبال قدرتی میگردند که با روشنفکری سنخیتی داشته باشد تا خود را در پناه آن قرار دهند. تکرار میکنم که نزاعهای امروز هم برای آزادی نیست، بلکه بر سر قدرت است. آلاحمد به هر جا رفت، این قدرتطلبی یا تسلیم به قدرت را دید و ملول شد؛ اما هرگز به آغاز و حقیقت این اراده به قدرت نرسید و در باب مال و مسیر آن تفکر نکرد. و به این جهت در عین اظهار بیزاری از قدرت، از حدود عالم قدرت خارج نشد. تمام مطالب غربزدگی و ترجمه عبور از خط ارنست یونگر گواه این مدعاست. در غربزدگی که بیشتر استیلای فرهنگی و اقتصادی امپریالیسم شرح شده، مخالف هست اما نجات تفکر اصلاً مطرح نیست؛ بلکه نوشته پر است از رد و بیزاری از آن و ملامت کسانی که به آن تسلیم شدهاند. روشنفکر چارهای جز آن ندارد که یا تسلیم به قدرت قدرتمندان شود یا به آنارشیسم رو کند؛ ولی آلاحمد در ورای این دو شق امید ضعیفی به یک ملجا دیگر یعنی دیائت بسته بود و در میان خوف و رجا دستش را لرزان به جانب آن دراز کرد. من در این بحث نمیکنم که او بعد از این وجه چه میبایست بکند؛ بلکه وجود او را نشانه میدانم و اهمیت او در همین نشانه بودن اوست. او در میان روشنفکران نظار زیادی نداشت. آلاحمد در آثارش بدون اینکه قصد رد روشنفکری را داشته باشد و در ماهیت روشنفکری بحث کند، ناتوانی روشنفکران را نشان داد. او در عداد روشنفکران معدودی بود که تجربه سیاسی به ایشان قدری عبرت آموخته بود؛ او طغیان نکرد؛ او که خود یک روشنفکر ضد استعمار بود، استعمار و امپریالیسم را در ادبیات و ایدئولوژیها و در فلسفه غرب ندید یا چیزی از دور حس کرد. اصلاً آلاحمد با روشنفکری درنیفتاد؛ بلکه از وضع روشنفکری خودمانی ناراضی بود معذلک این نارضایتی را نباید ناچیز انگاشت.