تاریخ انتشار : ۰۲ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۶  ، 
کد خبر : ۲۰۱۶۱۱
گفت‌وگو با دکتر ناصر الهی - استاد دانشگاه

دین و جهانی شدن

اشاره: در بحث جهانی شدن یکی از مهمترین مسائل یافتن نسبت ادیان گوناگون با این مقوله است. می‌دانیم که بسیاری از ادیان بزرگ جهان ما مدعی‌اند که برای همه انسانها - از هر نژاد، رنگ و فرهنگی که هستند - آمده‌اند، از سوی دیگر در عمیق‌ترین بنیان‌های جهانی شدن، اشتراک ارزشها، فرهنگها و معارف را می‌بینیم. این مطلب اهمیت بحث در تعیین نسبت دین و جهانی شدن را بیشتر گوشزد می‌کند. واضح است که این بحث ارتباط تودرتو و نزدیکی با بحث «دین و مدرنیته» برقرار می‌کند. تا در اینجا واجد دیدگاه منطقی و منسجمی نباشیم، در نسبت «دین و جهانی شدن» نیز حرف عمیق و جدی‌ای نمی‌توانیم ابراز کنیم. در باب نسبت دین اسلام با جهانی شدن، با دکتر ناصر الهی، اقتصاددان و استاد دانشگاه، گفت‌وگویی را سامان داده‌ایم که حاصل آن پیش‌روی شماست. گروه اندیشه

* جناب دکتر الهی، موضوع گفت‌وگوی ما بحث جهانی شدن است. می‌دانیم که جهانی شدن دارای جنبه‌ها و لایه‌های متفاوتی است. البته همه این جنبه‌ها مهم هستند، اما آنچه که به نظر من در این مقوله بیش از همه اهمیت می‌یابد، جنبه فکری، معرفتی و فرهنگی قضیه است. سوای رویکرد اقتصادی جهانی شدن - که در دنیای امروز هم نگاهها را به خود معطوف ساخته است - سعی داریم تا حد امکان پاره‌ای از نکات را در این زمینه، همانند نسبت دین با جهانی شدن در عرصه اقتصاد، مورد کاوش و بررسی قرار دهیم. پیش از مطرح شدن هر بحثی بنده باید پرسشی را - که البته کمی هم کلی به نظر می‌رسد - طرح کنم. این که تلقی شما از جهانی شدن چیست و از چه زاویه‌ای به این موضوع می‌نگرید؟
** - فکر می‌کنم قبل از پرداختن به بستر اصلی گفت‌وگو باید نگاهی مجدد به مبحث خاتمیت بیندازیم. البته با این تصور که منظور شما از مطرح کردن واژه دین، مفهوم خاص اسلام باشد. طبیعی است که بنده اسلام را دین خاتم می‌دانم. بنابراین دو سؤال در ذهن ما ایجاد می‌شود: پرسش اول، آیا اسلام یک موجودیت ثابت دارد و ما باید جهان را به سمت آن موجودیت ثابت بکشانیم و نگذاریم روابط موجود در عالم از آن حد ثابت عدول کند؟ و پرسش دوم، آیا اسلام یک ماهیت پویا دارد؟ با توجه به این اصل ما باید جهان را بر اساس روابط پویا و زنده پایه‌گذاری کنیم. یکی از متفکرانی که به صورت جدی‌تر به این مسئله نگریست، علامه اقبال لاهوری بود. وی در احیای تفکر دینی نقش بسزایی داشت و با مطرح کردن افکار خود - که بسیار مسئله‌برانگیز هم شد - قدمهای بزرگی به طرف شناخت این امر برداشت. استاد مطهری نیز به صورت مفصل در کتاب مقدمه‌ای بر جهان‌بینی اسلامی به این مسئله پرداختند و آرای مستحکمی را ارائه دادند که البته جنبه‌هایی از تفکر ایشان همچنان به صورت مبهم باقی مانده است. مرحوم اقبال عقیده داشت که با آمدن اسلام و فرامین آن، بشر به نوعی تکامل دست یافته است که می‌تواند با استفاده از نبوغ فکری خویش، موضوع عقلانیت را به گونه بهتری تعقیب کند. شهید مطهری نیز از دیدگاه خاص خود به تحقیق در مسئله پرداخت، اما این ابهام هنوز هم باقی است. یکی از فرضیات جدیدی که در این مورد مطرح شده است این است که قرآن به عنوان آخرین کتاب آسمانی دربردارنده دو بخش اساسی است: بخش اول مربوط به اصول حاکم است، چنانچه در سوره آل‌عمران آیه ششم آورده شده است که متشابهات و محکمات وجود دارد. ما در جهان اصول حاکمی داریم که تغییرناپذیرند. در بخش دوم نیز موضوعات زیادی وجود دارند که در گذر از دین حل می‌شوند. در ادامه این فرضیه را داریم که سوره‌های مکی قرآن دربردارنده اصول کلان و حاکم دین هستند و امهات مذهب را مطرح می‌کنند و سوره‌های مدنی نحوه الگوسازی منطقی و صحیح را بیان می‌دارند. اینکه در شرایط محیطی و منطقه‌ای خاص چگونه می‌توان با منطق و دریافتی درست از تعالیم دینی، نظام مترقی و رو به صعود را طراحی کرد و به طرف آن حرکت کرد؟ اگر اسلام‌شناسان این فرضیه را به عنوان یک چراغ راهگشا بپذیرند، به نظر من می‌توان بسیاری از مشکلات موجود را حل شده دانست. یکی از رویکردهای پذیرش این امر، تغییر در دیدگاه اندیشمندان اسلامی نسبت به فرآیند جهانی شدن است.
در واقع با این نوع برداشت، ما نسبت به حفظ اصالت دین و کتاب اطمینان حاصل می‌کنیم، زیرا یکی از مسائل مطرح قرآن شناخت صحیح از اسلام است. اینکه ابتدا بدانیم اسلام چیست و در قدم بعد بفهمیم که پیامبر چگونه این نظام دینی و فکری را در جامعه مدینه مستقر ساخت. قرآن همواره اندیشمندان دینی را به سمت برداشت و تفسیر آیات و فرامین اسلام فرا می‌خواند. بنابراین راه کاوش و نوع تعبیر از دین باز است و این امر بستگی به تلاش متفکران دینی دارد. پس نمی‌توانیم عمل به آیات مدنی را در همه زمانها واجب بدانیم، بلکه نحوه الگوگیری در هر زمانی واجب می‌شود. به این معنا که حجت آن منوط به عمل دقیق بر طبق ضوابط مطرح شده در قرآن نیست، بلکه شیوه معیارگیری از این تعالیم ارزنده به عنوان اصلی مهم و تأثیرگذار مطرح می‌شود. در اینجا متد مورد بحث قرار می‌گیرد. در جای جای کلام اقبال نیز این نوع برداشت را مشاهده می‌کنیم. اقبال نمی‌گوید، قرآن را کنار بگذاریم، چون عقل به نبوغ بالایی رسیده است، بلکه می‌گوید، از شیوه‌ها و فرامین گذشته در جهت حل مسائل روز الهام بگیریم. پیامبر چه مسیری را طی کردند که در آن جامعه‌ای که هر کس به فکر سود شخصی و منافع فردی خود بود، روح تعامل اجتماعی حاکم شد و جامعه به سمت اهداف بزرگ و کلان که در سوره‌های مکی آمده است، حرکت کرد؟ دستیابی به فرمول‌های این مکانیزم فکری و حرکتی می‌تواند راهگشای نهادهای اجتماعی روزگار ما باشد و بدین ترتیب نوعی پویایی در بستر جامعه اسلامی ما به وجود خواهد آمد. به طور قطع نهادهای موجود در جامعه امروز ما محتاج دگرگونی‌های اساسی است تا بتواند با فرهنگ «جهانی شدن» وفق یابد. انقلابی که در پدیده ارتباطات رخ داده است، بیش از پیش لزوم انجام چنین کاری را به ما گوشزد می‌کند. در صورت انجام چنین کاری، اسلام هم می‌تواند رسالت عظیم خود را در فرهنگ جهانی شدن و جهانی شدن فرهنگ ایفا کند. فکر می‌کنم مهمترین رسالتی که ما داریم، گذر از چارچوب فردگرایی و تغییر ساختار متحرک دین است. اسلام به ما می‌آموزد که چگونه این تغییرات را انجام دهیم و به آن ساختار کلان پیش‌بینی شده برسیم.
* همه کسانی که به عنوان نواندیش دینی در جامعه معاصر مطرح بودند، مانند علامه اقبال، استاد مطهری و دکتر شریعتی و دیگر روشنفکران دینی که بعد از انقلاب فعالیت کرده‌اند، نظریه‌ای را ترویج می‌کنند که می‌توان نام آن را نظریه «گوهر و صدفی» نهاد. همه آنها قایل به این مسئله هستند که دین گوهری دارد و صدفی؛ یا به گفته شما اصول ثابتی دارد و استنتاجات برگرفته از همین اصول که طبیعتاً باید سعی ما در دوره‌های مختلف تاریخی برداشت صحیح و درست از صورتهای موجود در تعالیم باشد و به محتویات ظاهریش بسنده نکنیم. در اینجا چند سؤال مطرح می‌شود: اول می‌پرسم چگونه باید این گوهرها، مسائل پوشیده و در لوای ظواهر را پیدا کرد؟ جنابعالی چه راهکارهای را پیشنهاد می‌کنید؟
اما نکته دیگری که در توضیحات خودتان به آن اشاره کردید، این است که ما باید متناسب با ضرورتها و شرایط موجود به آموزه‌های جدیدی برسیم که ضمن رعایت اصول، به الزامات جامعه امروز ما پاس دهد. در این گفته هیچ شکی نیست، اما بعضی از نواندیشان دینی ما چنان تعبیری از اصول گفته شده دارند که با ضرورتهای دنیای جدیدی منافات پیدا می‌کند. همین فردگرایی که شما بدرستی به آن اشاره کردید، از جمله موضوعات این تعارضات است. حال آنکه فردگرایی در اصول دینی به شیوه‌ای که برخی روشنفکران تلقی دارند، وجود ندارد.
** - بنده اصطلاح گوهر و صدف شما را کاملاً تصدیق می‌کنم، اما آنچه در مباحث دینی عصر ما مطرح است، مرز میان این گوهر و صدف است که برای اندیشمندان محل مخالفت و مناقشات فکری است و این به دلیل مبهم بودن حقیقت گوهر است. هویت گوهر هنوز هم برای علما نامعلوم است و یا هر یک به نوعی از آن برداشت می‌کنند. برخی عقیده دارند همه اسلام در زمان پیامبر گفته شده است و ما تنها باید برداشت‌کننده صرف باشیم. به عبارت دیگر آنچه در مدینه روی داده است، قابل تعمیم به کل موقعیتها و جوامع موجود است. تنها در مسائل قلیلی، از این طرز تفکر نرمشی می‌بینیم که آن هم در زیر لوای احکام حکومتی و مشابهات توجیح می‌شود. اما بنده کاملاً مخالف این رویه هستم. من معتقدم که اصول اعتقادی موجود در آیات و هدفمداری تاریخ و انسان گوهر دین را تشکیل می‌دهند. انسان، جهان و تاریخ آهنگ منظمی دارند و هدفمدار هستند. ما از مبدأ خویش آمده‌ایم و به سوی معادی پیش می‌رویم. ما به جای فردگرایی، توحید را پذیرفته‌ایم. اینها همگی گوهر دین هستند، اما آنچه قرآن در سوره‌های مدنی نشان می‌دهد، نحوه الگوسازی را به ما می‌آموزد که به طور مثال پیامبر چگونه این اصول و گوهرهای دین را در مدینه مستقر ساختند. در اینجا تنها حکمها تفاوت می‌کنند. وقتی در تعالیم اسلامی آمده است که حضرت مهدی(عج) به عنوان موعود اسلام با دین جدید و کتابی تازه می‌آیند، این خود دارای معانی بسیار عمیق و پرارزشی است. آنچه که مسلم است، گوهر دین هرگز تغییر نخواهد کرد، همان‌گونه که از انبیا گذشته به ما رسیده و تغییری در آن وجود نداشته است. اصول یکتاپرستی، انسان و جهان یکی است، اما شریعت و منهاج شکل یافته در هر دوره‌ای جهت پویا شدن دین است و به همین جهت احکام پویا داریم. به نظر من مشکل ما جهانی شدن نیست، معضل ما از یاد بردن گوهر دینی است. کسر قابل توجهی از مردم کره زمین مسلمان هستند، اما گوهر دین در میان آنها فراموش شده است. به این معنا که در مناسبات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی موجود، دین متاع نایابی است. زیرا فرهنگ حاکم بر این جوامع، فرهنگ فردگرایی است. من فکر می‌کنم مادامی که این فرهنگ رواج داشته باشد، نمی‌توان گوهر دینی را تبلیغ و ترویج کرد. اسلام دینی است که صددرصد مغایر با فردگرایی است.
در مطالعات فراوانی که درباره فوکویاما و نظریه معروفش به نام «پایان تاریخ» داشته‌ام، احساس می کنم که با ادامه فردگرایی موجود در جهان حاضر، آینده بهتری پیش‌روی بشر نخواهد بود. دمکراسی، لیبرالیسم مدینه فاضله کسانی است که هنوز در دوران قبل از بلوغ به سر می‌برند و در چنبره فردگرایی اسیر هستند. اما انسان پس از بلوغ و بعد از گذر از عقبه فردگرایی و ورود به جهان‌بینی توحیدی از آینده‌ای دیگر دارد که ترسیم مؤلفه‌های آن در این بحث نمی‌گنجد. در قرآن نیز آمده است که انسان موجودی منفعت‌طلب و گریزان از شر است و به دنبال پایین آوردن هزینه‌های خویش است. بدین ترتیب انسان رها شده به حال خود، مطابق میل و ذات خود به سمتی غلط پرت می‌شود. طبق گفته آدام اسمیت یک دست نامریی در جامعه، او را در اقتصاد بازار به سمت نفع شخصی می‌برد. اما همین دانشمند بزرگ علم اقتصاد قبل از ارائه این نظریه معروف در کتاب خود نوشته بود: «تنها همدردی می‌تواند یک نظام سالم اقتصاد و بازار را شکل‌دهی کند». همدردی به جای نفع شخصی، فرمولی است که انسان را به اوج می‌رساند. اما بعدها وقتی بیشتر تحقیق می‌کند، درمی‌یابد که بشر قادر به انجام این فرمول مهم نیست. موضوعی که آدام اسمیت متوجه آن شد این است که انسان جهت‌گیری نشده و خام نمی‌تواند این مسیر را طی کند. دمکراسی نیز مانند گاوی است که در میدان مسابقه حریفانش را از میدان بدر می‌کند، اما در نهایت در داخل حصار و قفسی اسیر می‌شود. نظریه پایان تاریخ نیز در همین مبنا شکل می‌گیرد. باید فرضیه‌ها را مطرح کرد و از بین آنها برترین را انتخاب کرد. یعنی به جای فرضیه‌ای که گنجایش پاسخگویی به معماهای ذهن انسان را ندارد، از فرضیه‌ای دیگر یاری گرفت. من معتقدم باید گوهر دین را به مردم عرضه کرد و آنها را از احکام ظاهری دور ساخت. فقط در این صورت خواهد بود که مردم نحوه صحیح الگوبرداری را خواهند آموخت و به بلوغ عالیه خود خواهند رسید. البته در آن زمان نیز مسلمانان به دنبال منفعت‌طلبی خواهند بود، اما این امر ذاتی را با وحدت اجتماعی پیوند خواهند داد. مطمئن هستم که حتی از نظر مادی نیز به بازدهی بالاتری دست خواهند یافت. اگر بخواهیم به آن دیدگاه اولیه آدام اسمیت (همدردی برای دست یافتن به منفعت بیشتر) جامه عمل بپوشانیم، با نگرش لیبرالیستی یا دمکراسی غیر ممکن است.
* ضمن تأیید سخنان ارزشمند جنابعالی، در دین اسلام ما با دو پیش فرض اساسی و مهم روبه‌رو هستیم: نخست، جهان هدفمند و دارای نظام عظیم و با ارزشی است و دوم، خوب و بد با هم فرق دارند. به طور حتم راه‌حل و فرضیه‌ای که جنابعالی آن را بازگو کردید، باعث فرونشاندن همه کژاندیشی‌ها و التقاط‌های بی‌موردی است که در دنیای امروز شاهد آن هستیم. اما به نظر من تفسیری که در مورد دین و گوهر آن گفته شد، قابل تعمیم به مقوله جهانی شدن است. بسیاری از تقسیم‌بندی‌هایی که تا حال در این زمینه صورت گرفته است، تأکید بر جداسازی این گوهر از صدف یاد شده می‌کند. اتفاقاً در آنجا هم با چند رویکرد عمده روبه‌رو هستیم. اما همین دیدگاهی که نسبت به دین وجود دارد، در مورد مدرنیته نیز گفته شده است. به طور مثال بین عقلانیت ابزاری و عقلانیت تفهمی تفاوت قایل می‌شوند. در قدم‌های بعدی بسیاری از نکاتی را که عقلانیت ابزاری مطرح می‌کند و خیلی از سوداگرایی‌های کوته‌نظرانه‌ای را که برخی فیلسوفان می‌گویند، به کنار می‌گذارند. براستی فکر می‌کنم اگر فیلسوفی به عنوان عصاره مدرنیته وجود داشته باشد، کانت است. رویکرد کانت نسبت به انسان و منافعش، و سرشت و وظیفه بشری گرچه به طور کامل با آنچه جنابعالی مطرح کردید، مطابق نیست، اما اشتراکات بسیاری با هم دارند. مدرنیته به عنوان تلاش انسان برای خود بودن و خود عشیرگی در نهایت منتهی به فرزانگی بی‌سابقه‌ای در بشر امروز می‌شود. حال جنابعالی اشتراکات این دو مقوله را بسنجید.
** - با توجه به فضای فکری دانشمندان غربی و آنچه در محیط اندیشه ما می‌گذرد، این تفاوتها عادی به نظر می‌رسد. اما عقلانیت موجود در اندیشه غربی با عقلانیت مطروحه در اسلام متفاوت است. به این معنا که تعقل انسانهایی که به سمت خدا جهت‌گیری کرده‌اند، به گونه دیگری است. در اندیشه غربی، هر چقدر هم که بخواهیم جملات را درست و منطقی پایه‌ریزی کنیم، به نظریه هابز می‌رسیم؛ این نظریه که «خیر آن چیزی است که انسان بخواهد و شر آن چیزی است که مورد علاقه انسان نباشد». در حالی که در تفکر توحیدی، اصل خداست و تنها معیار، صفات اوست که خوب یا بد را مشخص می‌کند. مبنای سنجش، خداست و نه انسان. خداوند در قرآن می‌گوید: «جهاد بر شما مقرر شد، حال آنکه برای شما ناپسند است». این‌گونه درمی‌یابیم چه بسا اموری که مورد علاقه عقل و اندیشه آدمی نیستند، اما انسان گریزی از آنها ندارد. در اندیشه هابز هم جوهر عقلانی فردگرایانه را مشاهده می‌کنیم. در جامعه اسلامی، هدفگیری متحد و رویکرد عام‌المنفعه اصل قرار می‌گیرد. معنای امت اسلامی دقیقاً همین است که ذهنیت فردگرایی در اندیشه بشر به کمترین حد خود برسد. انسان‌هایی که در جوامع مدرن مشغول زیستن هستند، فاقد جهت‌گیری کلان و جمعی هستند. جهت‌گیری کلان در آنجا همان برآیندی است که از جهت‌گیری‌های فردی ساطع می‌شود. این جهت‌گیری یک نقطه کور را هدف قرار داده است و هر لحظه ممکن است تغییر یابد. دکتر شریعتی در کتاب امت و امامت خود این بحث را به خوبی تشریح کرده است: «دمکراسی رو به سوی نقطه‌ای کور در حرکت است». به نظر بنده هم هر چقدر پروسه مدرنیته را دنبال کنیم، به طرف منحرف شدن جامعه پیش رفته‌ایم. امکان دارد که همگی در کنار هم زندگی کنیم، اما اشتراک مساعی در ما وجود ندارد. جامعه اسلامی در مرحله اول بر نهاد خانواده و در مرحله بر پایه جامعه استوار می‌شود. در سوره بلد هم اهمیت والد را به خوبی درک می‌کنیم، «قسم به ولد».
* جناب دکتر الهی، تفاوت بین این دونوع عقلانیت انکارناپذیر است، اما بنده این تفاوت را در ماهیت این دو نوع عقلانیت نمی‌دانم. شاید بتوان گفت این نوع عقلانیت مسیر ماقبل عقلانیت دینی است. نظر جنابعالی در این مورد چیست؟
** - با این تعبیر شما کاملاً موافقم. بهترین شاهدی که می‌تواند بر این امر صحه بگذارد، آیه‌ای از قرآن است که می‌گوید: «وقتی بر شما انسانها خیری می‌رسد، «منوع» و زمانی که شری می‌رسد، «جزوع» هستید، مگر نمازگزاران». حال می‌خواهیم بدانیم این استثنا یک استثنای منفصل است، یا متصل. عده‌ای می‌گویند: البته نمازگزاران هم در مقابله با شر و خیر چنین هستند، اما تفاوت آنها در جهت‌گیری جمعی نمازگزاران مستتر است. اگر منظور شما این است که گوهر عقلانی موجود در انسان اسلامی و انسان مدرنیته مشترک است، در حالی که این عقلانیت در غرب یک روند فردگرایانه به خود می‌گیرد، بنده حتماً با شما موافق هستم. به طور مثال جنابعالی بنا بر مصالح شخصی خود سؤالاتی را مطرح می‌کنید و من هم با تکیه بر عقلانیت فردی خود پاسخهایی را به شما می‌رسانم، اما به هر حال در کنار هم نشسته‌ایم و نوعی رابطه برقرار کرده‌ایم. اما زمانی که گفت‌وگوی ما در جهت درک حقیقت به صورت هدف مشترک باشد - حتی اگر نظر ما مردود شمرده شود - چنین رابطه‌ای مدنظر ما د راسلام است. ممکن است منافع شخصی شما در این مصاحبه تأمین نشود، اما از اینکه جمعاً به هدفمان - که همانا درک حقیقت است - رسیده‌ایم، خوشحال شوید. اگر این‌گونه باشد، معیار حقیقت تابع مطلوبیت فردی نیسست. این نظر اسلام در عقلانیت است.
* مسئله دمکراسی در ذهن بسیاری از فیلسوفان غربی حتی هدف معنی می‌دهد و شاید آزمانی که ما به دنبال آن هستیم، نیز همین دمکراسی باشد. اما در حقیقت امر، قضیه تقسیم قدرت مقوله‌ای است که می‌تواند انسان را به هدفی خاص هدایت کند. تجربه تاریخی بشر به ما آموخته است که حکومت نظام‌های مستبد، انسانیت افراد بشر را حتی تحت تأثیر قرار می‌دهد. بیراهه نرفته‌ایم اگر سخن دکتر شریعتی را را در این مجال کوتاه مطرح کنیم که گفتند: «انسان فقیر، انسان ناقص است؛ انسان جاهل، انسان ناقص است، اما انسانی که آزادی ندارد، اصلاً انسان نیست». شرط اولیه زیستن برای آدمی، زندگی کردن در محیطی است که در آن حق انتخاب و گزینش و تبادل افکار را داشته باشد. البته این به معنای آن نیست که دمکراسی راه‌حل نهایی باشد، اما دمکراسی بهترین دستاوردی است که بشر با پشت سر نهادن تجربه‌های زیاد به آن دست یازیده است. این تلقی بسیاری از فیلسوفان مدرن به مقوله دمکراسی است؟ به نظر می‌رسد این رویکردها به گوهر و اصل مذاهب دینی نزدیک باشد. هر چند که به گفته شما برخی اوقات وارد موقعیت خاصی می‌شویم، ولی به هر حال این نکات اشتراک، غیر قابل انکار هستند.
** - کاملاً تصدیق می‌کنم. شاید این ابهام از حرف‌های قبلی من در ذهن مخاطب شکل بگیرد که بنده با تقسیم قدرت و دمکراسی مخالفم و حتی به نحوی معتقد به استبداد هستم، اما بنده به شدت مخالف تمرکز قدرت هستم و همواره آن را به عنوان یک منبع فساد نفی کرده‌ام و بر این قایلم که حق افراد، دخالت در تقسیم قواست. اما مسئله‌ای که مطرح می‌شود، این است که آیا دمکراسی همه چیز است، یا خیر؟ من فکر می‌کنم دمکراسی همه چیز ما نیست. دمکراسی دارای تشکیک است و رتبه‌هایی دارد که با درجه بلوغ انسانیت سنجیده می‌شود، همانند حکومت پیامبر که در مدینه شکل یافت و یا نظام علی(ع) که همه شما از آن اطلاع دارید. اما این دلیل بر آموزش ندادن افراد جامعه نیست. باید افق‌های تازه‌ای به روی مردم گشوده شود تا خیر برایشان تعریف شود. مهمترین رسالت اسلام گشودن افق جدید به روی بشریت است والا این همه دین، مسلک و روش در جوامع مختلف بشری در طول ادوار تاریخ به ظهور رسیده‌اند و روزگاری هم جای خود را به دیگری می‌سپاردند. انتخاب آزادانه انسان، اولین شرط وصال بشر به آن آرمان مورد نظر است.
در غیر این صورت نه انسان واقعی تحقق می‌یابد و نه اسلام حقیقی مطرح می‌شود. تفکر اصلی و بنیادی اسلامی، آزادی بشر از دست طاغوت و رهایی به سمت انتخاب و تفکر است. از مرحوم آیت‌الله بهأالدینی جمله‌ای را نقل می‌کنم. ایشان فرمودند: «اگر آزادی و اختیار را از انسان بردارید، اسلام را از پایه درآورده‌اید». این یک نظر عمیق دین‌شناسانه در مبحث ماست. اما جامعه‌ای که به بلوغ لازم نرسیده باشد، با تزریق ناگهانی آزادی جز هرج و مرج چیزی به وجود نخواهد آورد. ممکن است انتخاب و اختیار داشته باشیم، چه بسا این انتخاب نادرست باشد. اسلام همان‌گونه که در پیام امام خمینی(ره) به گورباچف نیز آمده بود، خواهان گشودن افق جدید پیش‌روی انسان است. داشتن دمکراسی و نداشتن انتخاب هم در یک زمان امکان‌پذیر است. درست مثل اینکه شما رها باشی، اما راهت را ندانی. پرواضح است که نه تنها این رهایی به شما کمکی نخواهد کرد، بلکه ممکن است در قفس بودن برایت مفیدتر باشد. آگاهی دادن به افراد یک اصل در جامعه اسلامی است و انتخاب جمهوری اسلامی نیز بدون دمکراسی بی‌معناست. بنابراین آگاهی و انتخاب همواره دو امر لازم و ملزومند. آزادی بدون بینش بی‌فایده است و آگاهی بدون آزادی بی‌معناست. امام حسن(ع) نیز وقتی با عدم بیعت مردم روبه‌رو شد، از حکومت انصراف داد. گمان می‌کنم با این توضیحات شبهه‌ای در مورد نظر من در حیطه آزادی و دمکراسی باقی نمانده باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات