محمدباقر تاجالدین
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم پخته شدم سوختم
(مولوی)
پایان زندگانی هرکس به مرگ اوست
جز مرد حق که مرگ وی آغاز دفتر است
(اقبال لاهوری)
خرداد فرا میرسد و یاد و نام شریعتی، معلم "عرفان، برابری و آزادی" در اذهان مردان و زنان و جوانان این مرز و بوم نقش میبندند. خرداد تجلیگاه دردها، نالهها فریادهای معلم دردمند، دین باور و رسواکننده مثلث "زر و زور و تزویر" است.
با آمدن پگاه خرداد، اندیشههای تشنه، روحهای ناامید مایوس، وجدانهای خفته و یخ بسته، ایمانهای مجروح، قلبهای از طپش افتاده و دلهای غمزده و اندوه گرفته، دوباره جان میگیرند و شکوفه میدهند و سر بر میآورند. معلم کبیر، شریعتی عزیز خام بد، پخته شد و سوخت و مرگش آغاز حیات دوبارهای شد برای او و حیات و شور و نشاطی برای تشنگان ایمان و عشق و عرفان و آزادی. شریعتی سوخت و خاکستر شد و شمع جمع اصحاب گشت و روشنیبخش محفل عشاق شد. او "در باغ بیبرگی زاده شد" و در انبوه ظلمها، کینهها، حسدها و بدخواهیها با رنجها و نداشتنها و نخواستنها به معلمی کردن و آگاهی بخشیدن و نوشتن و گفتن پرداخت و در راه مبارزه با استبداد و استثمار و برقراری عرفان و برابری و آزادی تمام وجود خویش را در طبق اخلاص نهاد و با شهادت به عزت ابدی و سعادت دائمی نائل گشت. هنگامهای که مزرعه اندیشهها خشک و بایر میشد و حیات و حرکت جامعه به خاموشی و سردی میگرائید و شور و عشق رنگ میباخت و دین دکان دهانگشادگان بیخبر از کانهای عدالت و عرفان و آزادی میشد، شریعتی سر برآورد و اندیشیدن را، حرکت کردن را، عشق ورزیدن را و دیندار متعهد و مسئول بودن را به خوبی آموخت. زمانهای که اسلام "زر و زور و تزویر" عرضه میگشت و ارزشهای قارونی و طاغوتی در جامعه حکفرما میشد و تمام حریت و شخصیت نسل جوان از او ستانده میشد و ملیت و اسلامیت و فرهنگ توده مردم مسخ و وارونه میشد و انسان دچار از خودبیگانگی میشد. "معلمی" آمد تا اسلام محمد و علی را که اسلام بیدار و حرکت و آگاهی و عدالت و انسانیت بود تعلیم نماید و به ارمغان آورد و به استخراج و تصفیه منابع عظیم ملی و فرهنگی و اسلامی جامعه خویش اقدام نماید. معلم شهید، روئین تنانه با فقر و قناعت ساخت تا گرفتار کفتاران آلوده به حرص و شهوت و پستی نشود و اسیر روباهان مکار و نیرنگ باز نگردد. اساسا فرهنگ بارآور اسلام چنین است که چهرههای فکری و علمی درخشانی چون شریعتی میپروراند و هرگاه سکوت و خفقان و استبداد بر جامعه حاکم میشود و آفتهای فراوانی بذرهای کشتزار غنی اسلام را به پوسیدگی و خرابی و امیدارد و نشاط و تحرک و خلاقیت و نبوغ فکری و علمی رو به خاموشی میگراید، چهرههای درخشان روشنفکری برمیخیزند و ندای بیداری و آگاهی و انقلاب و اصلاح سر میدهند و "خواب خفتگان خفته را آشفتهتر" میسازند و "بدینسان دائم سکوت مرگبار" جامعه را میشکنند. معلم شهید، دکتر علی شریعتی نیز از آن چهرههای علمی و فکری درخشانی بود که مسیحوار با دم گرم خویش جانهای خفته و روح های ناامید و مایوس را جانی دوباره بخشید و خون سرخی در رگهای خشکیده آنان جاری ساخت. شریعتی از میان خلق ستمدیده و محروم برخاست و راه رسیدن به خدا را نیز عبور کردن و گذشتن از میانه این خلق میدانست زیرا بیخلق ستمدیده خود را به خدا رساندن برای او هنری نبود. او هرگز خود را در برج و باروهای علمی و فلسفی و فکری محصور نکرد و جدا از متن مردن نظارهگر وقایع و حوادث و کون و فساد دنیا نشد، بلکه میان توده آمد و با دردها و رنجهای آنان از نزدیک آشنا شد و با ایمان و شور و شوق و عشق مردم به مبارزه علیه "بردگیها و بندگیها" و تزویرها و ستمها برخاست.
شریعتی از مرزهای ساختگی و جغرافیایی و تاریخی درگذشت و تنها متعلق به نژاد و ملت و مردم خویش نبود بلکه دلش برای همه مردمان محروم و رنج دیده و مظلوم جهان میطپید. او "فوارهای بود که از قلب زمین عصیان" کرد و در این کویر بیبرگی و خشک و سوزان مایه خرمی و سرسبزی و آبادانی و تجدد حیات فکری و فرهنگی و انسانی گردید. معلم شهید ما، "مغزش با فلسفه رشد میکرد و دلش با عرفان داغ میشد و بند بند وجودش با ایمان به خداوند گره میخورد و خون رگهایش با عشق به پیامبر و علی به جوش میآمد. او همواره به دنبال "ابوذرها" بود تا بر سر "عبدالرحمن بن عوفها" و "معاویهها" و هواداران آنها بتازد و آنگاه فریاد عدالت و برابری برآورد و جامعه را از فاصله طبقاتی و تبعیض و استثمار و بردگی و بندگی برهاند. روح اهورایی معلم شهید از "ابتذال روزمرگی" فراتر رفت و در اوج آسمانها و ملکوت به پرواز درآمد و در افق خونینبال نظارهگر زمین و زمینیان شد و زمین را زبالهدانی کثیف دید که آدمیان چون کرمهای خاکی در آن میلولند و به خور و خواب و خشم و شهوت مشغول میباشند از آنجا که او مسئولیت و تعهدی سنگین و سخت در وجودش نسبت به سرنوشت ملت خویش احساس میکرد، نه زندگی در پیش چشمهای وی مرده بود زیرا میخواست برای آزادی و عدالت و ایمان مردمش رنج بکشد و زندان ببیند و برای سرنوشت نسل آینده به خود نیندیشد و هرگز برای سود خود گامی برندارد و سرانجام در پای عشق بمیرد و در جوار حضرت حق آرام گیرد.
با این همه بدخواهان و کینهتوزان و دین به دنیا فروشان تمام سعی و تلاش خویش را به کار گرفتند و به تخریب چهره علمی و فکری و انسانی آن عزیز پرداختند، اما به زودی دانستند که دماغ بیهوده میپزند و آب در هاون میکوبند و سرانجام سر از ترکستان در میآورند. آنان به اعمال و رفتار قبیح و شتیع خویش بر کوس رسوایی خود کوفتند و سرنا را از سر گشادش نواختند و عرض و آبروی خویش بر باد دادند.
اکنون نیز کم نیستند ولایتفروشان دینستیزی که درصدد آن هستند تا شریعتی را فرو کوبند و قدر و منزلت او را پایین آورند و دیدیم که چه جهد بلیغی نمودند تا از انتشار کتابهای او جلوگیری نمایند و مانع برگزاری مراسمهای بزرگداشت و نکوداشت یاد و نام آن عزیز سفر کرده شوند و یاد و خاطره او را از اذهان جامعه محو نمایند، اما تنها و تنها نتیجه وارونه عاید آنان گشت و خود، بدنام و منزوی شدند و شاهد هستیم که چگونه خیل عظیم دانشگاهیان و حوزویان و جوانان ایران زمین اقبال فراوانی نسبت به شریعتی دارند زیرا به تعبیر خود شریعتی "مرد خوب را زمان و زمین تنهایش نمیگذارند و به دفاع از او میپردازند." اما این همه از آن رو نیست که شریعتی را قدیسی بسازیم و او را "مافوق انسان" بدانیم و برتر از نقدش بشناسیم. ما فضیلتهای انسانی و اخلاقی او را برمیشمریم و ایثار و اخلاص او را تحسین میکنیم و در برابر این همه عظمت و تلاش و مجاهدت او و آزادیخواهی و دینباوری و دردمندی و تعهدش سر تعظیم فرود میآوریم و نیت پاک و خالصش را میستائیم. او کلمهای را در پای خوکان نریخت و استوار و محکم با گامهای مطمئن و با قلبی لبریز از ایمان و عشق به خدا و مردم و چشمانی امیدوار به فرداهایی سبز و روشن قلم را "توتم" خویش ساخت و از "رشحه خونش" دریاهای بیکران معرفت و ایمان و پایداری و حریت جاری ساخت و کویرهای خشک و سوزان و بایر را به کوچه باغهای روشن و سبز و خرم تبدیل نمود.
معلم شهید دکتر شریعتی سهگونه سخن میگفت و نوشت چنانکه خود در این زمینه میگوید: "وجودم" تنها یک "حرف" است و "زیستم"، "تنها" گفتن "همان یک حرف اما بر سهگونه: سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن. آنچه تنها مردم میپسندند، سخن گفتن و آنچه هم من و هم مردم، معلمی کردن و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن نه کار که زندگی میکنم، نوشتن و نوشتنهایم نیز بر سهگونه: "اجتماعیات"، "اسلامیات" و "کویریات" آنچه تنها مردم میپسندند: اجتماعیات و آنچه هم من و هم مردم، اسلامیات و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن نه کار و چه میگویم؟ نه نویسندگی که زندگی میکنم: کویریات" (1)
شریعتی در اجتماعیات و اسلامیات و کویریاتش با سه نوع مخاطب سر و کار داشت: "خلق"، "خدا" و "خود" و به تعبیر دیگر همان مثلث آزادی، برابری و عرفان. او در اجتماعیاتش آثاری چون: خودسازی انقلابی، زن، ما و اقبال، بازگشت به خویش، تاریخ تمدن،انسان، چه باید کرد؟ هنر و... را پدید آورد. در اسلامیاتش آثاری چون: ابوذر، علی، حسین وارث آدم، حج، شیعه، اسلامشناسی و... را آفرید و بالاخره کویریاتش مشتمل بر آثار: با مخاطبهای آشنا، هبوط در کویر، گفتگوهای تنهایی، نیایش و نامهها میباشد. اکنون برای آنکه بدانیم آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست که بود و چه گفت و چهها میخواست از زبان سحرآمیز و از قلم جادوییاش مدد میگیریم و قدم در وادی کویریاتش مینهیم و سرزمین وسیع فکر و اندیشهای را میپیماییم و برای پیدا کردن گوهرهای ناب انسانیت و ایمان و عرفان به غواصی میپردازیم و از می وجودش جرعهای چند برمیگیریم. اما اثری نظیر و شطحیات "گفتگوهای تنهایی او:" سرشت مرا با فلسفه، حکمت و عرفان عجین کردهاند، حکمت در من نه یک علم اکتسابی، اندوختههایی در کنج حافظه، بلکه در ذات من است، صفت من است،... از کوچکی بیش از آنکه خواندن و نوشتن درست بدانم فیلسوف بودهام، فیلسوف بدون فلسفه، این را بزرگترها میگویند: از همان اول با همه بچهها فرق داشتی، هیچ وقت بازی نمیکردی و میل به بازی نداشتی، اصلا همبازی نداشتی، همسالانت همیشه تو را مثل یک آدم بزرگ نگاه میکردند... از همان وقتها این صفات مشخص تو بود میل به تنهایی، سکوت، با خود حرف زدن و فکر کردن دائم تنبلی در کار، حواسپرتی خارقالعاده، بینظمی و بیقیدی در همه چیز ... و سالها اینچنین گذشت و مغزم با فلسفه رشد میکرد و دلم با عرفان داغ میشد و گرچه بزرگترهایم بر من بیمناک شده بودند و خود نیز کمکم با "یاس" و "درد" آشنا میشدم (اولی ارمغان فلسفه و دومی هدیه عرفان) و به هر حال پر بودم و سیر بودم و سیرآب... آری کارم سخت است و دردم سخت و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است محروم اما این بس که میفهمم! خوب است احمق نیستم."(2)
شریعتی، زاده رنج و فقر و حرمان بود و از ایمان سرشار و از دانش و خرد لبریز و پر. "در باغ بیبرگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیرآب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قامت کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند" (3) و چنین بود که معلم شهید از همان کودکی فولادزره شد و از همان ایام دل به خدای خویش سپرد و ملکوت را خرید و زمین را برای اهلش واگذاشت و با پروردگارش عهد و پیمانی دیرینه بست. از کودکی عشق و ایمان و آزادی و عرفان را تجربه نمود و در مسیر کمال انسانی و اخلاقی گام برداشت و رهسپار کوی دوست شد. او زندگی خود را متفاوت از دیگران آغاز نمود و گویی تافتهای جدابافته بود از همگنان و همنوعان و یک سر و گردن از همه بالاتر بود و به این عظمت و بزرگی خویش مباهات میکرد. او هرگاه نگاهی به گذشته مینمود و دوران کودکی خود را مرور میکرد به خوبی حس میکرد که آن رنجها و سختیها و آن روزگاران درد و محنت اکنون برایش خوشی و لذت و شور و شعف را به ارمغان آورده است و نه خوشی و لذتی حیوانی و پست، بل، انسانی و عرفانی! "دوران کودکی نیز عصر طلایی هر کسی است. دوران عظمت و عزیز و شاد تاریخ یک زندگی و من نیز گرچه دوران کودکیم نه با "طلا" که با "فولاد" سرآمد اکنون در پیش خاطرهام درخشش طلا یافته است. به خصوص که ایام جوانیام همه، در آخر الزمان گذشت، همه سر بر روی کتاب و دل در آسمان و تن در زندان"(4)
شریعتی، خیلی زود اما دانست، به جایی که او آمده است و به وادیای که گام نهاده است، جای او نیست و وطن مالوف و جاویدش اینجا نخواهد بود و این دنیا زندان و تبعیدگاهی در نظرش جلوه نمود، که او غریب و بیکس و تنها در زیر این آسمان بلند و بر روی این زمین خاکی و تیره و زجرآور باید مدتی را زندگی کند و عمر را به سر آورد. به همین خاطر همواره به عنوان یک نیازمند و یک محتاج معرفت انسانی و دینی شهر به شهر و کشور به کشور را زیر پا نهاد و برای دانستن و فهمیدن و پیبردن به رازهای پوشیده این جهان سر در جیب تفکر فرو برد و در سکوت و تنهایی با ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت باده مستانه نوشید و چون آسمان بار امانت نمیتوانست بکشد قرعه فال به نام او زده شد" و او میدانست که روزی "ملک" بوده است و فردوس برین جایش بود" و "آدم" او را به چنین تبعیدآگاهی آورده است: "سالها اینچنین گذشت و هر چه مینوشیدم تشنهتر میشدم و هر چه میخوردم گرسنهتر و هر چه میگفتم ساکتتر هر چه مینوشیدم بیجوابتر و هر چه به دست میآوردم تهیدستتر و هر چه برخوردارتر محرومتر و هر چه نزدیکتر دورتر... و هر چه شادتر محزونتر و هر غنیتر محتاجتر و هر چه آشناتر بیگانهتر... تا یقین پیدا کردم اینجا جای من نیست، بر روی این زمین غریبم، این آسمان سقف خانه من نیست، نباید به اینجا میآمدم، اینجا تبعیدگاه من است"(5)
معلم شهید از آنجا که دریافته بود اینجا خانه مالوف انسان نیست وجود حقکشیها و بیعدالتیها و ستمها و درندهخوئیها را در این تبعیدگاه و زندان بخوبی احساس میکرد و به رایالعین مشاهده مینمود که چگونه به نام دین و به نام ارزشها خون مردان و زنان ریخته میشود. و حریت و حرمت انسان لگدکوب و پایمال میگردد. او خیلی زود دانست در این هوایی که تنفس میکند، هوایی استبداد زده و خفقانآور است و در این باغی که بدانجا گام نهاده است خزان بیرحم، برگهای بهاریش را خشک و زرد نموده است و در این فصلی که بیرون آمده است زمستانی بسیار سرد و سرمایی بس ناجوانمردانه و کشنده حاکم است و به این صحرایی که وارد شده است گرگهای هار فراوانی با درندهخویی و پلیدی خود حیثیت و شخصیت و ایمان مردمان را پاره پاره و قطعه قطعه میسازند. شریعتی بزودی با مظلومیت هزار و چهارصد ساله شیعه و علی و پیروانش پی برد و "غروب" آزادی و ایمان و عدالت را به چشم خویش دید و حاکمیت "زر و زور و تزویر" و بردگی قیصر و بندگی سزار را بخوبی مشاهده کرد: "اما تا به برگ و بار نشستم برف و کولاک گرفت و سیلی سرد زمستان گوشم را برد و برف باد بناگوشم را سرخ کرد و با چند تک درخت بیبهار و جوان در باغ "این قحطبه" و "زندان سندی بن شاهک" در عزای "امام مسموم" و داغ سرخسی شهید و شبهای شکست "آل علی" و قلع و قمع "شیعیان" و غروب نابهنگام آفتاب ایمان و امید چیرگی مجدد حکومت "سنت" و "جماعت" و "خمول" "تشیع" و "زوال" "عدل" و "اضمحلال" "امامت" تازه پای فرزند علی که به ما زور و تزویر "ولایت عهدش" دادند تا "وصیت علی" را از بن برگیرند. "خلافت" دیرپای فرزند عباس بن گیرد... روئیم"(6) اما گویی مشیت خداوندی بر این بود که شریعتی در این فضای استبداد زده به دنبافروشان بر جان و مال و ناموس مردم چنگ انداخته بودند، نقشی عظیم در کارگاه آفرینش ایفا نماید و طرحی نو در اندازد و چون آسمان بار امانت نمیتوانست بکشد قرعه بدون کشیدن امانت خدایی و رسالت هدایت انسان و آگاهی دادن و ایمان بخشیدن و برقراری عرفان و برابری و آزادی به عهده او نهاده شود: "نمیدانم که در طرح بزرگ خدا من چه نقشی دارم و چه سرنوشتی؟ ولی اینقدرها مطمئنم که بیهیچ نیست و گرنه باید بارها رفته بودم و تا حال هفت کفن پوسانده بودم"(7)
شریعتی برخاسته از کویر بود، کویر مزینان! کویری که یک دنیا حرف و سخن در دل داشت و یک دریا محبت و عاطفه و لطف در سینه و طوفانهای سهمگین رنج و فقر را با خود به همراه میآورد. کویر در نظر شریعتی خاستگاه همه انسانها بود و سرزمینی که آدمیان باید در آنجا با نبودها و کمبودها دست و پنجه نرم کنند و با ایمان و پایداری و رنج کشیدن، خود را به فردوس برین برسانند. زیرا بهشت را "به بها میدهند نه به بهانه" کویر! کویر نه تنها نیستان من و ما است که نیستان ملت ما است و روح و اندیشه و مذهب و عرفان و ادب و بینش و زندگی و سرشت و سرگذشت و سرنوشت ما همه است."(8)
انسان کویری همان انسانی است که بخاطر عصیان در برابر خداوند و خوردن میوه درخت آگاهی از بهشت رضوان رانده شد و عاق آسمان بسوی کره خاکی روانه گشت و اکنون باید که در این دنیای مادی تلاش کند و کوشش نماید تا مجددا خود را به آن بارگاه ابدی و ازلی برساند. شریعتی نیز آگاه بود که باید از کویرستان بیبرگی و تایک و ظلمانی عبور نماید و از این زندان طبیعت و تاریخ بسوی مطلق و ابدیت رهسپار گردد و نه اینکه تنها خود را نجات بدهد و گلیم خود را از آب بیرون بکشد و از این دریای مواج و خروشان خود را سالم به ساحل نجات برساند بلکه باید دست مردم را بگیرد و با آگاهی دادن و نمایاندن راه به آنها برای نجات و رهایی آنان نیز تلاش کند و بکوشد زیرا او متعهد است و مسئول و در قبال سرنوشت و سرگذشت جامعهاش مسئولیت دارد و نمیتواند چشم از واقعیتها و حقیقتها ببندد.
بدینگونه او خود را به راهی انداخت که همه سنگلاخ بود و ناهموار و احتیاج به تحمل، سختیها و تلخیها و محرومیتها داشت و نیازمند فداکاریها و از خودگذشتگیها بود و ایمان و ایثار و عشق را طلب میکرد. او همه حیثیت و شخصیت فردی و مسئولیت خانوادگی، موقعیتهای علمی، فرصتهای استادی و هنرمندی و کاسبکاری و اداری خویش را قربانی ایمان و مسئولیت و ملت خویش نمود. و در این راه علاوه بر خود، خانوادهاش را نیز فدا نمود. همانگونه که در کتاب با مخاطبهای آشنا، خود نگاشته است: کجا میتوان گفت که من از میان افراد تیپ خودم، هم حیثیت علمی و هم خط مشی ایدئولوژیک و هم ارزش ادبی و رشد هنریام را به عنوان یک استاد محقق در علم جامعهشناسی که خوب میخرند و هم خوب مینگرند، همه را قربانی ایمان و مسئولیتم کردم... کار برای مردم و کار در راه آگاهی و حرکت اجتماعی ـ بخصوص در جامعهای یخ بسته و سنگ شده اگر خالصانه و اثربخش باشد (نه امور خیریهای در کنار زندگی و شغل و لذت و راحت خود) نیاز به تحمل محرومیت و رنج و فداکاری دارد و بیشک اولین کسانی که در این کار شریکند، زن و فرزندند»(9) و آنچنان عشق و تعصب و پیوندی با میهن و مردم خویش داشت که برای خدمت به آنان سر از پای نمیشناخت و هیچ کار و شغل و پست و مقام دیگری را پذیرا نبود، و اگر همه گنجهای دنیا را به او میدادند با این شغل شریف و عزیزی عوض نمیکرد و در این راه هر آنچه داشت پیشکش ملت عزیز خویش نمود: "عشق به آزادی و تعصبی که به میهنم و مردمم دارم چنان است که با کمترین موج تازهای که بر چهره این است که معشوق من است مینشیند زندگی خودم مسئولیتهای خانوادگیام، زن و فرزند و پدرم و مادرم و قوم و خویش و کار و گرفتاری و تکالیف شخصیام و حتی خورد و خوابم را فراموش میکنم، هنوز همچون آن جوان مجرد، آزاد و پرشور همواره آمادهام که برای آزادی، برای نجات ملتم، برای خوشبختی این نسل اگر بخواهد هر چه دارم با قبول منت و شرمندگی از عجز و تهیدستیام ایثار کنم، شرمندگی! زیرا یک معلم جز مغزش که کار میکند و جز دلش که میزند چه دارد؟ و این دو در راه نجات و برای آزادی انسان به چه میارزد؟"(10) معلم شهید با آنکه سالها برای کسب علم و تحصیل دانش جدید در مغرب زمین حضور داشت و از نزدیک با مکاتب و ایدئولوژیهای غربی آشنایی پیدا کرده بود اما هرگز در چنبره تئوریها و نظرات ایدئولوگهای غربی گرفتار نشد و هرگز هواخواه و هوادار مکاتب مادی و پوچگرایی چون اگزیستانیالیسم، ماتریالیسم، نیهیلیسم، لیبرالیسم، ناتورالیسم، مارکسیسم و... نشد. او تنها به اسلام و قرآن و محمد و علی و خاندانشان و به فرهنگ و تاریخ و ملیت اصیل خویش توسل جست و تمسک نمود. او راه رسیدن به استقلال فکری و علمی و اقتصادی و فرهنگی را بازگشت به خویش میدانست و نه بازگشت به گذشته و نه بازگشت به آداب و رسوم کهنه و خرافی بلکه بازگشت به آن "من" و "مای" حقیقی و ریشهدار و تمدنآفرین و فرهنگپرور و حیاتبخش. او در چند بند اصولی کلی مکتب فکری و اعتقادات اصیل خویش را چنین بیان میکند: "عوامل بسیاری از قبیل شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی محیط ما، خصوصیات زبان من، برداشت من، وضع شخصی من، موجب آن شده است که برخلاف گروهی که تحقیق میکنند و میفهمند و بیغرض و مرضاند و قضاوت میکنند در تلقی دقیق و درست افکار من کجاندیشیها، تحریفها، سوءتعبیرها، شائبهها، سمپاشیها، اتهامها و حتی نقل و قولهای جعلی بسیاری رواج یابد. این است که اصول کلی مکتب فکریام را شعاروار ترسیم میکنم:
1ـ در برابر استعمار و امپریالیسم سرخ و سیاه، تکیهگاهم "ملیت" است.
2ـ در برابر سلطه فرهنگی غرب، تکیهگاهم تاریخ و فرهنگ خودم.
3ـ در برابر ایدئولوژیهای مارکسیسم، اگزیستانیالیسم، نیهیلیسم، ماتریالیسم، ایدئالیسم، تصوف شرقی، عرفان هندی، زهد اخلاقی مسیحی، اومانیسم مادی غربی و همه موجها یا جریانهای ایدئولوژیک گذشته و حال، اسلام.
4ـ از میان همه فرقهها و تلقی مختلف اسلامی، تشیع و از اقسام آن تشیع علوی"(11). دکتر شریعتی با خدمت به فرهنگ و دین جامعهاش و احیاء دین اسلام و شناساندن چهرههای فکری و علمی و عملی اسلام خوشحال بود و مغرور و راضی و گویی گنج شایانی نصیبش گشته بود، او از هجده سالگی معلمی نمود و نوشت و سخن گفت و بهترین شغل را مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتش میدانست و تنها در فاصله 26 سال یعنی از هجده سالگی تا چهل و چهار سالگی که پایان عمر عزیز و شریفش بود، 35 اثر گرانبها از خود بجای گذاشت. او معلم به معنای واقعی کلمه بود و با معلمی نه کار که زندگی میکرد و همه عمر را در این راه شریف سپری نمود و خدای را سپاسگذار بود: ((خدا را سپاس میگذارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین شغل را در زندگی مبارزه، برای آزادی مردم و نجات ملتم میدانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب معلمی است و نویسندگی و من از هجده سالگی کارم این هر دو)) (12) از جمله تلاشهای ذیقیمتی که معلم شهید دکتر شریعتی بکار بست آگاهی دادن به نسل جوان بود و تمام امید او این بود که نسل آینده این کشور را با سرچشمههای اصیل و ناب اسلام و تشیع آشنا نماید. او بخوبی احساس و شور و هیجان و نیازهای نسل جوان را درک میکرد و آگاه بود که اگر به خواستهها و مطالبات آنان پاسخ گفته نشود و برای روشنگری آنان اقدامی نشود زود است که گرفتار غربزدگی و تجددمابی شوند و یا در حصار سنتها و قوانین کهن و خرافاتی و موروثی رو به پوسیدگی و زوال بنهند.
شریعتی قلبش برای جوان به طپش در میآمد و خونش به امید فرداهای روشن نسل آینده در رگها جاری میشد و برق امید از چمانش ساطع میگشت. و چه زیبا سرود برای نسل جوان و آینده کشورش: ((ای نسل اسیر وطنم! تو میدانی که من هرگز به خود نیندیشیدهام، تو میدانی و همه میدانند که من حیاتم، هوایم، همه خواستنهایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است تو میدانی و همه میدانند که هرگز به خاطر سود خودگامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعام را از یاد نبردهام تو میدانی و همه میدانند که نه ترسویم و نه سودجو، تو میدانی و همه میدانند که من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است و هست و خواهد بود تو میدانی و همه میدانند که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن به تو است، تو میدانی و همه میدانند که من خود را فدای تو کردهام و فدای تو میکنم که ایمان تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد، طعمی ندارد، تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من از آوردن برق امیدی در نگاه من از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است تو میدانی و همه میدانند تنها لذت بزرگی من است از شادی تو است که من در دل میخندم، از امید رهایی تو است که برق در چشمان خستهام میدرخشد و از خوشبختی تو است که هوای پاکی سعادت را در ریههایم احساس میکنم، نمیتوانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جملههای ضعیف و افتاده پنهان کردهام دریاب دریاب! من تو را دوست دارم و همه زندگیام و همه روزها و همه شبهای زندگیم هر لحظه از زندگیم بر این دوستی شهادت میدهند، شاهد بودهاند و شاهد هستند، آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است آینده تو تنها آرزوی من است)) (13)
شریعتی برای رساندن پیام خویش به همه قلم را توتم خویش ساخت و در هجرت و تنهایی و هبوط و غربت و تبعید، آن را رفیق و زاد و انیس خود قرار داد و برای رسوا نمودن تزویرها، قدارهبندیها، زشتیها، دینفروشیها، رذالتها، بیعدالتیها از رشحه خون قلمش سیلهای تند و تیزی سرازیر کرد و جاری ساخت و خرمن مزوران و دینفروشان و رو به صفتان زشتخو را یکسره به باد داد. قلم جادویی او جذابیت و گیرایی خاصی داشت که دل هر خوانندهای را میربائید. قلم برای او امانتی بزرگ بود که خداوند در قرآن بدان سوگند یاد کرده بود لذا تمامی تلاش و کوشش خود را مصروف آن داشت تا این امانت عزیز را نفروشد و نکشد و کلمهای را به پای خوکان نریزد. معلم شهید در توتمپرستی در این باره چنین مینگارد: ((بهر حال هر کسی توتمی دارد و توتم من قلم است قلم خویشاوند آن من راستین من است عطیه روحالقدس من است زبان دفترهای خاکستری و سبز من است همزاد آفرینش من است، زاد هجرت من، همراه هبوط من و انیس غربت من و رفیق تبعید من است، قلم توتم من است، او نمیگذارد که فراموش کنم و فراموش شوم، قلم توتم من است، توتم ما است به قلم سوگند به خون سیاهی که از حلقومش میچکد سوگند، به رشحه خونی که از زبانش میتراود سوگند و به ضجههای دردی که از سینهاش برمیآید سوگند... که توتم مقدسم را نمیفروشم، نمیکشم، گوشت و خونش را نمیخورم به دست زورش تسلیم نمیکنم، به کیسه زرش نمیبخشم، به سرانگشت تزویزش نمیسپارم... قلم توتم من است روحالقدس من است، ودیعه مریم پاک من است طبیب مقدس من است... بگذار بر قامت بلند و استوار و راستین قلم به صلیبم بکشند، به چارمیخم بکوبند، تا او که استوانه حیاتم بوده است طبیب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد گواه شهادتم باشد)) (14) معلم شهید ما صبر کرد و خیانت نکرد و سکوت نکرد و دچار مصلحتبینی و مصلحتگویی نشد او مسئولیت و تعهدی که داشت برآسودگی و آسایش و لذت و امنیت خود و خانوادهاش ترجیح داده بود او میدانست که در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست، و با درد و رنجی که در این راه مقدس به جان خریده بود هرگز بدنبال مرهمی نبود و تنها چیزی که مایه رضایت او میشد انجام کامل وظایف اجتماعی و سیاسی و رساندن پیام انسانیت و اخلاق و آزادیخواهی و دینداری بود او زندانها کشید، رنجها را به جان خرید اما خود را هرگز به استبداد نفروخت و تسلیم مثلث زر و زور و تزویر نشد ((به هر حال صبر میکنم، هر چه خدا بخواهد، خواهد شد، از من همینقدر ساخته است که خیانت نکنم و خودم را، قلمم را، زبانم را و سوادم را نفروشم و یا از ترس، سکوت نکنم و به خاطر آسودگی و بیرنجی و لذت عمر و برخورداری زندگی و امنیت فردایم کولهبار سنگین این مسئولیتی را که بر دوش دارم به زمین نگذارم و تمامی امکاناتم را تمام استعدادهایم را و همه لحظات عمرم را فدای این راه کنم حال اگر نگذاشتند که در این راه قدمی بردارم و پیش بروم و به جایی برسم و برسانم دیگر خواست خداست و دست خدا)) (15) توکل به خدا و امید به الطاف و عنایات بیکران او تنها تکیهگاه محکم شریعتی بود و همواره از درگاه حضرت احدیت میخواست و مصرانه طلب مینمود که در این راهی که آغاز کرده است به او یاری برساند و چشمانی بصیر و دلی آگاه و روحی سرشار از عشق و ایمان بدو ببخشد و در تاریکیها و تنهاییها انیس و مونس او باشد و در انبوه کینهها و ظلمها و بدخواهیها، یار و یاورش، او نه به آفرینها و تحسینهای کسی دل خوش میداشت و نه از نفرینهای کسی غمگین و پریشان میشد بلکه تنها و تنها در زیر باران رحمت الهی که مدام بر سر و رویش میبارید، دلش مملو از عشق به خدا بود. و تمام امیدش نصرت و یاری او. ((اگر تنهاترین تنهاها شوم بار خدا و هست او جانشین همه نداشتنهاست، نفرین و آفرینها بیثمر است، اگر تمامی خلق گرگهای هاری شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیبناپذیر من هستی. ای پناهگاه ابدی تو میتوانی جانشین همه بیپناهیها شوی)) (16)
در پایان این مقاله برای حسن ختام مطلب قمستی از وصیتنامه معلم شهید را میآوریم: ((به هر حال احساس میکنم که باید وصیت کنم تا اوصیای من که در درجه اول ـ فعلا ـ طلاب و دانشجویانند و در درجه دوم مستضعفان مظلوم، قربانیان «جهل» و «کنز» و نیز آگاهان که شعور و شرفشان را به دنیا نفروختهاند و «دین» دارند و یا «آزادگی» پس از من از خلال تاریکیها و آشفتگیهایی که از توطئهها و تهمتها و نیرنگهای کثیف در پیرامون من پراکندهاند بتوانند دید که من که بودم و چه دارم و چهها میخواستم؟)) (17)
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.