سیدمصطفی تاجزاده - نادر صدیقی
جنایت یازده سپتامبر 2001 میلادی در نخستین مراحل خود، و قبل از آنکه جنگ سالاران از آن به عنوان سوخت ماشین جنگی خود استفاده کنند، نوعی همبستگی جهانی را با قربانیان این خشونت کور برانگیخت. همدردی ملت و دولت ما در لحظه وقوع فاجعه، جایگاهی کاملاً ویژه در زنجیره همبستگی جهانی داشت: «ویژه» از آن رو که ملت ما در حافظه تاریخی نزدیک خود موارد مشابه بسیاری را ذخیره کرده و عزیزترین فرزندانش را در سلسله عملیات چندین ساله ترور کور از دست داده بود.«کاملا ویژه» از آن رو که، هم سازمان تروریستی مجاهدین خلق از پشتیبانی برخی لایههای کنگره آمریکا بهرهمند بود و هم رژیم صدام حسین در تهاجم به ایران به مستظهر به پشتیبانی دولتهای بزرگ و به خصوص آمریکا بود.
قتل عام یازده سپتامبر درست در لحظهای رخ داد که ملت ما، «گفت و گو» و«عدم خشونت» را به گفتمان مسلط عصر دوم خرداد تبدیل کرده بود و به همین لحاظ به جای دستافشانی برگور جان باختگان آن فاجعه، یا خوشحالی از قربانی شدن انسانهای بیگناه در جریان تهاجم آمریکا به افغانستان و عراق، همدردی خود را به یکسان نثار بازماندگان ترور و جنگ در آمریکا، افغانستان و عراق کرد.
در سطح بینالمللی نیز هنگامی که روزنامه لوموند در آن لحظه نفسگیر فاجعه نوشت، «اکنون و پس از یازده سپتامبر همه ما آمریکایی هستیم»، در واقع کاری به جز فرموله کردن یک همبستگی انسانی- جهانی با قربانیان تروریسم نکرد. سخن لوموند ترجمان این احساس بود که این اتفاق دردناک میتوانست در پاریس، لندن، برلین یا هر شهر دیگر رخ دهد. با وجود این دولت بوش به جای استفاده صحیح از این همبستگی جهانی، و به جای اینکه این فرصت را صرف تشکیل یک جبهه واقعاً جهانی ضد همه اشکال تروریسم و خشونت پرستی کند، گوش جان به نو محافظه کاران و لابی صهیونیستی متحد آن سپرد و به ایجاد انشقاق در همبستگی جهانی علیه تروریسم پرداخت. بالاتر آنکه دولت آمریکا با سیاستهای غلط خود، زمینه های رشد بنیادگرایی و تروریسم را بیش از هر زمان فراهم کرد.
امروز با سوء استفاده بنیادگراهای آمریکایی از این فاجعه و اعطای بعد خاورمیانهای به تهاجم و تجاوز خود، ما ایرانیان در موقعیتی قرار گرفتهایم که با صدای رسا اعلان کنیم همه ما ساکنین خانه مشترک خاورمیانه و مستقر در یک کشتی هستیم آنچه در حال حاضر در کابل و بغداد رخ میدهد، میتواند با مختصری چرخش ماشین جنگ و خشونت و تروریسم در تهران، ریاض و آنکارا اتفاق افتد.
استمرار اشغال عراق و افغانستان اکنون صلح و دموکراسی، این دو متاع کمیاب و دیریاب را در خاورمیانه بیش از هر زمان دیگر در محاق قرار داده و زمینه ساز رشد بنیادگرایی و تروریسم شده است. پیروزی جنبش اصلاحی ملت ایران در دفاع از دموکراسی در دوم خرداد 76 و نیز برآمد دموکرات. مسلمانهای ترکیه میتوانست در ادامه منطقی خود با ارائه یک الگوی موفق از تلفیق اسلام و دمکراسی و حقوق بشر، مشوق خیزش سازمانها و نهادهای مدنی جوامع مسلمان برای به دست گرفتن سرنوشت خود و نفی بنیادگرایی، خشونتورزی و تروریسم باشد. عامل برون منطقهای جهانی نیز تنها در صورتی که در امتداد همین روند خودجوش و درونزای منطقهای عمل میکرد، میتوانست هزینه عبور ملتهای اصلاحطلب و دموکراسی خواه مسلمان را از شر دیکتاتوری بومی و جنگ و تروریسم کاهش دهد. ولی این درست عکس آن چیزی است که امروزه در منطقه مظلوم خاورمیانه شاهد آن هستیم.
مساله تا آنجا که به عراق برمیگردد صرف نظر از یک سلسله اقداماتی نمادین، دموکراسی ملی و حق تعیین سرنوشت، و عدهای است که تاکنون به تعویق افکنده شده است و به جای آن تحقیر یک ملت زمینهای مساعد برای انفجار کور عقدهها و دمیدن در تنور کینهها نفرتهای ملی، قومی و مذهبی فراهم کرده است. ادامه اشغال تنها میتواند به انباشت کمی و کیفی عقدهها و تحقیرهای متراکم در سطح منطقه راه ببرد، اگر چه زمان انفجار احتمالی پیشبینی ناپذیر است. به عبارت دیگر در حالی بنیادگراهای آمریکایی با تکیه بر تواناییهای تکنیکی خود به راحتی توانستند بمبهای هوشمند را بر مراکز نظامی و شهرهای بیدفاع عراق فرود آورند، اکنون نمیتواند نرمافزاری هوشمند بر فراز دریایی از خشم و کینه فرو خفته یک ملت نصب کرده، آن را به جهت معینی هدایت کنند.
خصلت سرایتپذیر این تهدید به یکسان متوجه همه ساکنین حوزه تمدن اسلامی و در نهایت متوجه جامعه بشری است. همچنان که در ماههای پس از اشغال عراق در جریان ترورها و انفجارهای کور شاهد بودهایم، هیچ یک از دو طرف قضیه نمیتوانند سمتگیری منظم و معینی بر ناامنی و آشوب برخاسته از یک جنگافروزی غیرعادلانه اعمال کنند. به تعبیر روشنتر هیچکس نمیتواند تضمین کند دامنه نفرتهای برخاسته از تحقیر ملی، فقط دامن جنگطلبان را بگیرد و متوجه همه منطقه نشود. در چنین هنگامهای که آتشی دامنگستر در خانه خود در امان نیست و همه همسایگان موظفند باران لطفی بر این فضای خشونت ببارند و به ترمیم زخمهای تحقیر همت گمارند.
همین سیالی پیشبینی ناپذیر تنشهای درونی بیرونی منطقه میتواند در لحظهای معین، پویایی و تحولجویی منطقی و مقید به قواعد دموکراتیک را در عراق و کشورهای همسایه با دشواری مواجه کند. زیرا در حال حاضر دمکراسی و نفی تمامیت خواهی در هر کشور بیش از هر زمان دیگر به استقرار مردمسالاری صلح عادلانه در کل منطقه پیوند خورده است و شاید هیچ ملتی نتواند فارغ از رخدادهای همسایه «اصلاحات» خود را به سلامت تا آخر طی کند.
به زبان دیگر مسئله فقط به وجود تنشهای معمول قومی، مذهبی،ملی و فراملی برنمیگردد. فراتر از این، بازیگران جهانی، حکومتها و بنیادگراهای منطقه میکوشند به این تنش ها دامن زنند و از آنها استفاده ابزاری کنند. الگوی شناخته شده «تفرقه بینداز و حکومت کن» که برای سالهای طولانی سیاست راهبردی بریتانیا در منطقه بود، اکنون میراث خواران تازهای یافته است؛ امری که به نوبه خود بر دامنه تنشهای موجود میافزاید و از طریق دائمی ساختن همین تنشها، رشد بنیادگرایی و تروریسم به اصطلاح اسلامی از یکسو و حضور دائمی جنگسالاران را از سوی دیگر توجیه میکند.
تجارب تاریخی به ما میآموزد که مرده ریگ پروسه ملتسازیهای استعماری و آمرانه در منطقه، امکانات بینظیری در اختیار بنیادگراهای جهان مینهاد تا آنان نیز به نوبه خود با مختصر جابهجایی در هندسه ملل و اقوام و مذهب، همان قواعد تنش را در استخدام سلطه خود درآورند.
به این ترتیب حتی اگر هیچ اشغال تازهای در دستور کار میهمانان ناخواسته به منطقه قرار نگیرد، نفس در هم تنیدگی قومی و مذهبی و ملی در خاورمیانه امکان سرایت تنشها را به کشورهای همسایه به یک امکان واقعی تبدیل میکند. برای مقابله با همین خطر عینی و واقعی است که ملل و اقوام خاورمیانه باید رأساً پروسه ملتسازی و دولتسازی را بر عهده گیرند و در جریان یک همبستگی دموکراتیک بنای صلح عادلانه را بر مبنای حق تعیین سرنوشت ملت خود یا برپایی انتخابات آزاد برپا کنند. به ویژه آنکه برای سالهای طولانی روند ملتسازی و دولتسازیهای دیکتاتورمنشانه در خاورمیانه براساس غیر ستیزی از ملیت همسایه استوار شده بود. این موضوع به نوبه خود زمینهساز جنگهای ویرانگر در بیرون مرزها و قومیتستیزیها در داخل به شمار میرفت. اکنون برای اولین بار در یک قرن اخیر فرصتی کمنظیر پیش آمده است تا با تلفیق ملیت با دموکراسی، بار غیر ستیزانه آن تخفیف یابد و علاقه به تاریخ و ملت خود عاری از نفرت یا فزونخواهی در قبال ملل همسایه شود. یعنی تنها با دخیل کردن عواملی همچون دموکراسی و حقوق بشر و حقوق اقلیتها در امر هویت ملی میتوان از میراث شوم و جنگافروزانه ناسیونال. فاشیسم خلاص شد.
در حقیقت در یکصد سال اخیر، پروسه استعماری ملتسازیهای آمرانه و دولتسازیهای دیکتاتورمنشانه راه را برای سرکوب با برخورد ابزاری با اقلیتهای قومی و مذهبی کشورهای خاورمیانه هموار کرده بود. بر این اساس، اقلیتهای مذکور یا همچون «حلقه آسیبپذیر» ملی در نظر گرفته و سرکوب میشدند، یا همچون ماده خامی برای صدور شر به کشورهای همسایه به کار گرفته میشدند.
اکنون که باز تولید همان شیوههای استعماری در قالب جدید در دستور کار انحصارطلبان جهانی قرار گرفته، نوبت آن است که تجانس قومی، زبانی و مذهبی یک اقلیت با اقلیت مشابه در کشور همسایه، نه به مثابه «نقطه ضعف» بلکه همچون "ملاط نیرومند پیوستگی و همبستگی" منطقهای در نظر گرفته شود. راه مبارزه با سیطره همسایه ناخوانده جدید، بسط همین فرهنگ همسایگی است که خوشبختانه درهم تنیدگی قرون، بلکه هزارهها امکان عینی آن را در اختیار مردم خاورمیانه قرار داده است. تنوع و تکثر مذهبی، قومی و زبانی که پیشتر همچون عامل «مخل» و «مزاحم» ناسیونالیسم تکمحور در نظر گرفته میشد، اکنون باید همچون "غنای فرهنگی ملتها" به حساب آید.
اما درباره رخدادهای منطقه تا آنجا که به ایران کنونی برمیگردد، باید گفت این اقتدارگراهای مجزا اندیش داخلی هستند که از شبح تهدید بیگانه برای تحدید آزادیهای مدنی و سیاسی بهره میجویند. آنان به دلیل ضغف پایگاه مردمی، بیآنکه بعضاً جرأت چپ نگریستن به پایگاههای واقعاً موجود متجاوزان را در اطراف کشورمان داشته باشند، به ابداع و اختراع یک سلسله "پایگاههای مجازی" در اعماق نهادهای دموکراتیک و انتخابی پرداختهاند و میکوشند به موازات چشمکزدن به همان بیگانه، دن کیشوتوار به فتح مواضع خود ساخته و خیالی در داخل کشور بپردازند و مساله کشور را نه "حمله احتمالی آمریکا"، که "احزاب اصلاح طلب" بخوانند که باید هر چه سریعتر از سپهر سیاست میهن حذف شوند.
گفتمان «ایران برای همه ایرانیان» که به شعار محوری اصلاحطلبان در انتخابات مجلس ششم تبدیل شد، با در نظر گرفتن همین تنوعات جامعه ایرانی و با تأکیدی کاملاً ویژه و دموکراتیک بر «همه» آن واقعیتهای متکثر اجتماعی، قومی، مذهبی، سیاسی، فرهنگی و جنسیتی عرضه شد. این گفتمان از آنجا که دقیقاً در تقابل با تقسیمبندی جامعه به «خودی. غیرخودی» عرضه شد، درکی از ملیت ایرانی به نمایش گذاشت که کاملاً با درک ناسیونال. فاشیستی بعضی رهبران جهان سوم متفاوت بود. یعنی متفاوت از آن درک خلقگراییهای بعثی. کمالیستی که در نظریه آمرانه «برای خلق به رغم خلق» متجلی شد، گفتمان مذکور با ملاحظه خواست آشکار و بر زبان آمده ملت در پای صندوقهای رأی خواهان ایرانی آزاد و آباد برای همه ساکنین ایران شهر و با مشارکت فعال همه آنان بود. شعار «ایران برای همه ایرانیان»، گفتمانی بود هم تبار با گفتمان «ملت بالفعل» که امام خمینی در جریان اوجگیری انقلاب اسلامی آن را علیه درک انتزاعی و ناسیونال. فاشیستی شاه از واژه «ملت ایرانی» برافراشت و ما ایرانیان اکنون با تکیه بر ماهیت دموکراتیک همین گفتمان در موقعیتی قرا گرفتهایم که بتوانیم فرمولهای مشابه از قبیل «عراق برای همه عراقیها» «افغانستان برای همه افغانها» و به طور کلی خاورمیانه برای همه ساکنین این منطقه مظلوم را به عنوان علاج قطعی جنگها و تنش های دیرپا پیشنهاد کنیم.
به این ترتیب اصلاحطلبان با حرکت از نقطه عزیمت ایرانیترین شعار خود میتوانند پلی اسلامی و انسانی بزنند بر فراز دیوارها و مرزهای جدایی و برساخته بنیادگرایان جهانی و منطقهای. اصلاحطلبان ایرانی به دور از همه استاندارهای ضد بشری دوگانه، خواهان تعمیم گفتمان اخلاقی و دموکراتیک خود و پایههای آن از قبیل حاکمیت قانون، گفت و گو، عدم خشونت،حق تعیین سرنوشت نسل حاضر و ملت بالفعل به دست همین ملت، تبدیل معاند به مخالف و مخالف به موافق، جامعه مدنی، نفی تقسیمبندی خودی. غیرخودی از نگاه حکومت،رعایت حقوق شهروندان و بلاموضوع کردن سفرهای هیاتهای حقوق بشری به کشور، ارباب بودن مردم و پاسخگو شدن قدرت و کثیری از شعارهای مشابه که در فضای تحولات خردادی جامعه رویید و بالید، به همه کشورهای خاورمیانه هستند.
از سوی دیگر چنانچه اصلاحطلبان ایرانی نتوانند تلفیقی شایسته از فعالیتهای مدنی و سیاسی خود در داخل کشور و مساعی صلحطلبانه فرا سرزمینی ارائه کنند، بیم آن میرود که با رها کردن این عرصه، راه برای نوعی تقسیم کار هر چند موقت، میان بنیادگراهای جهانی و تمامت گرایان داخلی و منطقهای فراهم شود. در واقع انباشت قابل توجه نفرت ضد آمریکایی در منطقه خاورمیانه و جهان اسلام به حدی است که امکان یک «تجارت» شوم با این سرمایه را در اختیار تمامت گرایان خاورمیانه میگذارد. انحصارطلبان ایرانی از هماکنون و با اشکال گوناگون به آمریکاییها پیغام میدهند که اصلاحطلبان را نفوذی در داخل و خارج از مرزهای کشور نیست، برگزیدگان ملت میهمانان موقتی هستند که تندباد تصادفی برگههای رأی به سفره حاکمیت پرتابشان کرده است، و در واقع این «ما» هستیم که به مثابه «پای ثابت حاکمیت» میتوانیم نفوذ ملی و فرا سرزمینی اسلام و انقلاب اسلامی را خرج «آرام سازی» عراق و افغانستان و حتی فلسطین کنیم و در عوض از سود حاصله این بازی ژاندارمی، در جهت سرکوب یا اعمال محدودیتهای داخلی بهرهمند شویم.
آنچه اصلاحطلبان مذاکرات شفاف و رسمی به منظور استقرار «صلح عادلانه» و قابل تلفیق با مردمسالاری مینامند، علاوه بر ارزش ذاتی، از جمله برای مقاومت در مقابل همین پروژه آرامسازی قبرستانی و محتمل پیشنهاد میشود. به ویژه آنکه تمامت خواهان درکی عینی و پراگماتیک از مصالح و منافع کوتاه مدت خود دارند و تجارب تاریخی نشان میدهد که برخلاف همه مدعاهای «سازشناپذیری» خود، قادرند به سرعت در مورد همین منافع فصلی و زودگذر سازش کنند. به این ترتیب مدافعان اصلاحات و دموکراسی در صورت غفلت از زمینههای عینی سازش، ممکن است در یک بزنگاه تاریخی، اگر چه در کوتاه مدت، توسط انحصارگران پشت سر گذاشته شوند. امری که به نوبه خود ممکن است منجر به فرصت اندوزی کوتاه مدت تمامت خواهان شود، اما غم بزرگ آن است یک فرصت طلایی را از دست نسل تشنه تحول و اصلاحات درونزا برباید.
به علاوه دست کم گرفتن میزان نفرت ملل مسلمان از اقدامهای تجاوزگرانه تنها به خطر غمض عین از امکان سازش به رغم منافع ملی محدود نخواهد شد، بلکه خطر بزرگتر آن است که رشد منجیگرایی بیگانه که به نوبه خود از ناامیدسازیهای تنگنظران داخلی تغذیه میکند، بسیاری از دستاوردهای بزرگ انقلاب اسلامی و اصلاحات را در معرض مصادره بدیلهای برساخته خارجی قرار دهد.
واقعیت تلخ این است که انسدادگران داخلی با مینگذاری در مسیر اراده ملت و در راه پیشرفت طبیعی و تدریجی نهادهای انتخابی تا حدودی موفق شدهاند بخشی از انرژیهای فعالان و بازیگران سیاسی را مشغول خود کنند و از رهگذر تولید حجم قابل توجهی از ناامیدی داخلی، بسیاری از چشمها را بر تحقیر تولید شده توسط جنگافروزان جهانی در منطقه ببندند. مظالم آشکار و بلافصل انسدادگران امکان شناخت واقعی اهداف و نیات بنیادگراهای بیگانه را برای بخشی از نسل جدید دشوار کرده و در مقایسه با فوران آگاهیها و آزادیهای عصر خردادی، ممکن است به غفلت از تحولات دورانساز ملی و جهانی راه برد. حال آنکه اگر گفتمان جامعه مدنی با همان آهنگ خردادی خویش پیش میرفت، امید بود که در نقطه اوج فوران جامعه مدنی جهانی و برآمد بیسابقه جنبش صلحخواهی جوامع اروپایی و آمریکا و آسیایی، ائتلافی نیرومند بین هر دو روند داخلی و خارجی بر مبنای گفتمان صلح و دموکراسی حاصل شود. اما، درصد قابل توجهی از شهروندانی که صندوقها را در انتخاباتهای متعدد خردادی و پسا خردادی پرکرده بودند، نتوانستند در مقطع خیزش جامعه مدنی جهانی برای صلح، خیابانها را لبریز از حضور خود کنند و این امر بیآنکه ناشی از بیعلاقگی آنان به صلح و دموکراسی باشد، ریشه در سوء استفاده بنیادگرایان ایرانی و نیز عملیات روانی و فیزیکی صندوق ستیزان دارد.
مسئله اساسی این است که بین پرکردن صندوقهای آرا و پرکردن مسالمتآمیز خیابانها برای تظارهرات دموکراسی طلبانه، صلحخواهانه و عدالت جویانه علیه جنگ سالاران جهانی، پیوندی وثیق وجود دارد و امید و باور به امکان تحولات دموکراتیک، مسالمتآمیز و غیر خشونتبار، هر دو رخداد صندوقی و خیابانی را به هم متصل میکند. ملت ما درست در لحظه فوران آگاهیها و باورها به امکان حل ملی مسائل به شیوههای قانونمند و دموکراتیک بود که به پای صندوقهای رأی رفت ولی بنیادگراهایی که در عین گردن ننهادن به آرای ملت، آمریکایی نمایاندن گفتمان «گفت و گو» و «نقد خشونت سیاسی» مطبوعات و فضاهای مدنی خردادی را در دستور عملیات بحرانساز خود قرار دادند، به طور خواسته یا ناخواسته زمینهای فراهم کردند تا بسیاری از چشمها بر خشونت بنیادگراهای جهانی بسته شود.
به این ترتیب مظالم مشخص تنگنظران و انسدادگران راه ملت باعث شده است راه بر تولید گزارههای صادق درباره اهداف واقعی جنگطلبان آمریکایی تا حدودی بسته شود و حجم انبوهی از گزارههای تولید شده در کارگاههای مدنی افکار عمومی جهانی به این سوی کره خاکی راه نیابد. این در حالی است که شرایط حاکم بر روحیات و روانشناسی جمعی ملتی که حماسه خرداد 76 را در امتداد حماسه بهمن 57 پدید آورده است، قابل مقایسه با شرایط جوامع دیکتاتور زده نیست و لذا نسخهایی از قبیل انتقال تزریقی مواضع صلحخواهانه آزادی خواهان و سازمانهای مدنی جهان علیه جنگ سالاران آمریکایی به میانجیگری رسانه رسمی و تک صدا، نتوانست و نمیتواند در ایران کارساز باشد. در واقع بلوغ سیاسی مردم ما و رشد کمی و کیفی سازمانهای مدنی کشورمان در سطحی است که امکان ارتباط مستقیم و عرضی همین نهادها را با نهادهای مشابه در منطقه و جهان فراهم میکند. تنها در جریان همین تغذیه و تبادل دو سویه و مستقیم است که شرکتکنندگان در فضاهای مدنی میتوانستند ایدههای انسانی را به تملکگفتاری خویش درآوردند. اما انسدادگران بابستن همین راه مبادله و با امنیتی. پلیسی کردن مقوله مباحثه و مبادله آرا و اندیشهها، به سیاه کردن بازار اندیشه سیاسی و اجتماعی کمک کردهاند.
اکنون در سایه همین انحصارها و انسدادها، میل به سادهسازی مسیر پیشرفت و ترقی در برخی از لایههای نسل سرخورده از اصلاحات فزونی گرفته است و به جای پویایی فکری و اندیشگی نسل خرداد در جهت تداوم گفتمان عدم خشونت، مردمسالاری، اصلاحات و جامعه مدنی، راهحلهای حاضر و آمادهای جستجو میشود که تجاوز خارجی به منطقه آن را «در دسترس» و در همسایگی قرار داده است. در همین جهت کوشش بیوقفه انسدادگران به منظور تخریب هر آنچه ملت با آرای خود عزم ساختنش را داشته، به ترویج این باور به مراتب مخربتر در بخشی از شهروندان شده است که «دستی از بیرون برآید و کاری بکند».
نسل خرداد در پی مردمسالاری، جامعه مدنی و کرامت انسانی بود و با تحقق این امور در دورن جمهوری اسلامی مخالفت نداشت،اما عهد شکنی انسدادگران و عدم رعایت قواعد بازی دموکراتیک، باعث شد زمینه برای ظهور یاس و سرخوردگی از درون فراهم شود و اگر دیر بجنبیم این نگرانی وجود دارد که جای دموکراسی و صندوق رای را «رسالت تمدنساز» بنیادگراهای جهانی بگیرد. به نظر ما علت اصلی سرخوردگی و انفعال لایههایی از نسل جدید عملکرد جرج بوش و شارون نیست. به عکس، این سلسله عملیات مستمر تنگ نظران داخلی در مبارزه با رأی ملت است که به طور ناخواسته و ناشیانه همچون نرمافزار عملیات نظامی جنگ طلبانه بیگانه عمل میکند و تسهیلگر مدعای «رهایی بخش» بنیادگرایان ایالات متحده شده است.
برای خروج از این وضعیت انسدادی چارهای جز بازسازی و باز تولید همان گفتمان دوم خردادی و انطباق آن با شرایط تازه نیست. درست در همان جایی که تمامیت خواهان داخلی و به تبعیت از آنها برخی مرعوبین و منفعلین عملیات روانی حریف در صفوف دوم خردادی میکوشند نتیجه بگیرند که بنبست فعلی محصول طبیعی اصلاحات و گفتمان حاکمیت قانون، گفت و گو عدم خشونت است، باید پاسخ داد که قضیه برعکس است. یعنی وضعیت فعلی محصول کم بها دادن به همین گفتمان و عملیاتی نکردنش در ظرف نهادهای مدنی و قانونمند کشور است. علاوه بر این گفتمان قانونگرایی، صلح و عدم خشونت را نمیتوان فقط در سویههای سلبی و فرامرزی یعنی غیرقانونی عمل نکردن، جنگافروزی و خشونت نکردن بیگانگان تلخیص کرد. بلکه همین اندیشه، در بعد ایجابی خود فضایی بینظیر برای رویش و بالندگی انواع تاکتیکهای مبارزاتی مسالمتآمیز و مدنی فراروی فعالان اصلاحطلب قرار میدهد. راه خروج از بنبست فعلی نه در وانهادن گفتمان اصلاحات از درون و دل بستن به آنارشیسم و کلبی مسلکی یا به رهایی خشونت بار یک «منجی» برون منطقهای، بلکه در تقویت و ارتقای همین گفتمان و اتصال آن به جریان همتبار و مشابه همچون طرفداران صلح و دموکراسی عادلانه سرتاسر جهان است. امری که عملیاتی شدن آن از مجرای پیوند نهادها و سازمانهای مدنی کشورمان با سازمانها و نهادهای مشابه در منطقه، اروپا، آمریکا و سایر جهان میگذرد. گفتمان دموکراسی، گفت و گو، صلح، جامعه مدنی و عدم خشونت ابزار مفهومی نیرومندی در اختیار ما مینهد تا به کمک آن به نقد توأمان خشونتپرستی تنگنظران داخلی و مداخلات خشونتبار خارجی در منطقه بپردازیم. این گفتمان هنگامی که در بستر تجارب سالهای اخیر صیقل خورده و بر محمل سازمانهای مدنی کشور و منطقه حمل شود، انرژی بزرگی تولید خواهد کرد.
این بدان معناست که اصلاحطلبان ایرانی، خود را بخشی از جنبش صلح و دموکراسی میدانند و اومانیسم اسلامی را به خانواده جهانی فعالان حقوق بشری در سرتاسر جهان پیوند میزنند. برای مقابله با آشوب ضد بشری جنگافروزان جهانی و برای مقاومت در مقابل بهرهوری و تغذیه بنیانگزاران و خشونتپرستان منطقهای از همین وضعیت، ما دست همکاری به سوی بشریت آزادیخواه دراز میکنیم و دستهایی را که از سوی دموکراسیخواهان، صلحطلبان و بشردوستان جوامع مسلمان، اروپایی، آمریکایی و آسیایی و این سو و آن سوی اقیانوسها و قارهها به جانب ما دراز شده است، به گرمی میفشاریم.
آرزوی ما برای مردم نواحی اشغالی خاورمیانه آن است که اتحاد ملی و دینی خود را پاس بدارند و با توسل به تاکتیکهای مبارزاتی دموکراتیک، صلحطلبانه و غیر خشونتبار، زمینه رشد تروریسم را در کشورهای خود بخشکانند و توجیه جنگسالاران را برای استمرار اشغال نزد افکار عمومی ملل جهان و به ویژه ملت آمریکا خنثی کنند.
تجربه انقلاب اسلامی به ما میآموزد که مبارزه تمامعیار با دشمن تا دندان مسلح بدون تکیه محوری بر سلاح، جنگ مسلحانه و خشونتورزی هم امکانپذیر است و هم کم هزینه. مبارزه دموکراتیک، صلحطلبانه و غیرمسلحانه به میزانی که بسط و گسترش میباید امکان توسل به قهر و سرکوب را از حریف غدار سلب میکند و نهایتاً به تجرید و انزوای روزافزون تروریستها از یک سو و سرکوبگران از سوی دیگر منجر میشود در حقیقت انقلاب اسلامی تجربه گرانبهایی را فراروی ملل مسلمان قرار داده است. مبارزه ملت ما در خیابانها و میادین و بامهای الله اکبر میتوانست به سادگی به پیروزی نرسد چنانچه رهبری انقلاب با تکیه بر مطالبات سراسری در قالب جمهوریت نظام و گفتمان «حق تعیین سرنوشت نسل حاضر به دست همین نسل»، در محضر نمایندگان افکار عمومی جهان و به ویژه در برابر افکار عمومی آمریکا حاضر نمیشد و با گفتو گوی منطقی و مستقیم با رسانههای جهانی در پاریس، امکان مداخله نظامی را از حامیان شاه سلب نمیکرد. فاجعه اشغال عراق نمونه معکوس این تجربه را به نمایش گذاشت و نشان داد که دیکتاتور آبروباخته نزد ملت خود و نزد ملل جهان، عاجزتر از آن است که بتواند روی حمایت مردم خود و افکار عمومی جهانی سرمایهگذاری کند. متقابلا جنگ افروزان آمریکایی نشان دادند که در مواجهه با چنین حکومتی، به چیزی جز حمایت نسبی افکار عمومی مردم خود، که آن هم با تزریق دروغهایی از قبیل سلاح کشتار جمعی به فاهمه عمومی برایشان میسر شد، نیازمند نیست.
این تجربه نشان میدهد که با هر مقاومت موثر باید از آنچنان مشروعیتی نزد ملت خود و ملل همسایه و افکار عمومی جهان برخوردار باشد که بتواند وجدان جامعه جهانی و از جمله مردم آمریکا را تکان بدهد و این یعنی آنکه هر ملتی بتواند حداکثر مقاومت، شجاعت و فداکاری را با حداکثر پرهیز از خشونت، صلحخواهی و دموکراسی طلبی تلفیق کند.
جنایت یازده سپتامبر و به دنبال آن پیوند ویژهای که نو محافظهکاران آمریکایی بین "اسلام" و "تروریسم" برقرار و به نرمافزار ماشین جنگی خود تبدیل کردهاند، و "بن لادنیسم" بیش از گذشته در برخی جوامع مسلمان محبوب شده است، ضرورت ارائه گفتمانی تألیفی از اسلام، دموکراسی و حقوق بشر را بیش از هر زمان دیگر در دستور کار یک مقاومت رهایی بخش و صلح طلب قرار داده است.
پروسهای ناتمام اصلاحات که بیش از یازده سپتامبر نیز بر مبنای تألیف مذکور استوار شده بود، تنها هنگامی میتواند در مرحله نوین خود گام بگذارد که عوامل فرا سرزمینی و فرا- منطقهای جدید را به نحو ارگانیک با عوامل درون سرزمینی تلفیق کند و یک مقاومت دموکراتیک و کارآمد را در مقابل یورش احتمالی بنیادگرایان آمریکایی، اسرائیلی و ایرانی سامان دهد. به سخن روشن دموکراسی که پیش از 11 سپتامبر بر کارآیی و ارزش مستقل و ذاتی خود را در بستر تجارب بشری به اثبات رسانده بود، اکنون مفهومی امنیتی در مقیاس ملی و فرا سرزمینی یافته و به مقوله صلح عادلانه در سرتاسر خاورمیانه پیوند خورده است.
به باور ما دموکراسی بومی و صلحعادلانه در شرایط کنونی ایران و خاورمیانه، هم ممکن است، هم مفید و هم ضروری. به خصوص آنکه همه راههای مقاومت در مقابل تهاجم خارجی که در یک قرن اخیر بر مبنای گفتمانهای ناسیونالیسم، سوسیال استالینیسم، اشکال گوناگون پان عربیسم، پان ترکیسم، پان ایرانیسم و... استوار شده بود به شکست انجامیده است. جنگ عراق در نقطه پایانی این رنجیره شکستها، میتواند نقطه آغازی نوین باشد. یعنی شروع از همان نقطه که راه طی شده جنبش اصلاحات با مداخله خشونتبار انحصارطلبان و تنگنظران داخلی مسدود گردیده است. پیوند این جنبش با جنبش جهانی صلح و دموکراسی منطقه، برای شکستن انسداد داخلی و نیز برای مقابله با تهاجم احتمالی بیگانه که به نوبه خود از یأس آفرینی و بحرانسازی جنگ طلبان داخلی تغذیه میکند، چارهای جز گشودگی جامعه داخل به جامعه مدنی منطقه و دموکراتها و صلحدوستانه جهانی ندارد.
تاکید میکنیم تجربه اندوهبار جنگ عراق نشان داد که صلحطلبی افکار عمومی مردم جهان هر قدر نیرومند باشد نمیتواند به نحوی کارآمد به پناهجویی یک ملت که از دیکتاتوری بومی به تنگ آمده است و از حذف او ولو توسط بیگانگان ناراضی نیست، تلفیق شود و مانع بروز جنگ و تجاوز و تروریسم گردد یا به تحکیم سنگرهای ملی منجر شود. در حقیقت دیکتاتوری صدام مانع بزرگی بود که ملت عراق به نحو مستقل با جامعه جهانی و جنبش جهانی صلح پیوند یابد و از نیروی آنان برای دوری از جنگ و حفظ مرزهای ملی بهره جوید. تنها در شرایط دموکراتیک و با رضایت ملت از حکومت است که نیروی مقاومت شهروندان از نیرومندترین قدرتهای مهاجم پیشی میگیرد. به عبارت دیگر تنها در زیست بوم یک جامعه باز و مدنی است که افکار عمومی داخلی میتواند نقش صلحطلبانه و مثبت ایفا کند و ضرب همین نیرو در اذهان عمومی جهانی و بویژه افکار عمومی جوامع اروپایی و آمریکایی، شرط لازم را برای پیشگیری از جنگ ایجاد کند.
شعار جامعه جهانی در آستانه جنگ عراق این بود که "بگذارید مردم عراق زندگی کنند." اکنون لازم است این شعار متناسب با وضعیت نوین منطقه بازسازی شده و به شعار " بگذارید مردم عراق و سایر ملل خاورمیانه سرنوشت خود را به دست خود و به شکل دموکراتیک تعیین کنند" بدل شود. این شعاری است که توامان بنیادگرایان، استبداد ورزان و جنگ سالاران داخلی و خارجی به زیر ضرب میبرد.
همچنین در شرایطی که دستگاه دشمن شناسی تروریسم کور، به نام مقابله با تهاجم بیگانگان به منطقه، پیکر شهروندان بیگناه ترکیه و عربستان از آماج خود قرار داده است، ضرورت ارائه یک بدیل غیرخشونت بار و دموکراتیک بیش از هر زمان دیگر احساس میشود. موثرترین راه مقابله با تروریسمی که به هر تقدیر پسوند "اسلامی" را با خود حل میکند،آن نوع دموکراسی است که ممزوج با اسلام باشد، تا جوانان معنویگرا مجبور به انتخاب بین "تروریسم اسلامی" یا "دیکتاتوری سکولار" نشوند. همچنین مقابله مستقیم با تروریسم بدون مقابله با سلسله اقداماتی از قبیل حمایت یکجانبه و بیقید و شرط جنگسالاران جهانی از شارون، اشغال منطقه و استقرار نیروهای بیگانه در اماکن مقدس و بالاخره حمایت از دیکتاتورهای منطقه ارائه نشود، تروریسم از بین نخواهد رفت، اگر رشد روزافزون نکند. به این اعتبار مبارزه برای برقراری صلح عادلانه جدای از مبارزه با تروریسمی نیست که از بیعدالتیهای حاکم بر منطقه ما تغذیه میکند.
از سوی دیگر درهم تنیدگی تحولات سرزمینی و فرا سرزمینی به نحوی است که نه تنها نظریه "اصلاح در یک مقطع" یا "اصلاح در یک بعد" پاسخگوی نیازهای کشور و مطالبات مردم نیست، بلکه تز "اصلاحات در یک کشور" نیز نمیتواند بدون "اصلاحات مستمر، همه جانبه و ساختاری" در کشورهای دیکتاتورزدهای که در نیم قرن اخیر مستظهر به پشتیبانی قدرتهای قدرتمند خارجی بودهاند به پیش رود. به باور ما راه مقابله با امپراتوری نوخاستهای که مدعای "صدور دموکراسی" را که به کمک ماشین نظامی در سر میپروراند، این نیست که بدیلی غیردموکراتیک در مقابل دموکراسی علم کنیم. ناسیونالیسم و شعار عدالت اجتماعی در طول مبارزات ضد استعماری جهان سوم از آن رو شکست خوردند که به عنوان یک بدیل برابر دموکراسی علم شدند اما در واقع در نقش توجیهگر جباران بومی ظاهر شدند، گفتمان عدالت نیز تنها در همجواری با ارزشهایی همچون دموکراسی و صلح معنا مییابد. در غیر اینصورت این گفتمان شریف بشری به همان مذبحی خواهد رفت که سوسیالیسم در پای آن قربانی شد. بدیل تراشی در مقابل دموکراسی،همان راه طی شده خاورمیانه در یک قرن اخیر بوده است و فرجامی جز شکست ندارد. تنها راه برون رفت از انسداد مضاعف داخلی، بنیادگرایی، تروریسم و تهاجم خارجی، مردمسالاری واقعی، تمام عیار و همسو با فرهنگ ملی و دینی مردم در مقابل دیکتاتوری یا دموکراسی محدود و متکی به پادگانهای متجاوزان است. "عراق برای همه عراقیان" و "خاورمیانه برای همه خاورنشینان" یا دموکراسی تمام عیار و هماهنگ با فرهنگ مردم منطقه، در وجه ایجابی خود به شکوفایی استعدادها و منابع انسانی و پیشرفت هر کشور میانجامد و در سویه سلبی و دفاعی خود قادرست علاوه بر از بین بردن زمینههای رشد بنیادگرایی و تروریسم، خلع سلاح و خلع شعار جنگافروزان جهانی را در پیامد خود داشته باشد.
تلقی اصلاحات همچون یک روند ناتمام همچنین بدان معناست که گفتمان دوم خرداد در کشور ما در بستر تعاملات ملی، منطقهای و جهانی صیقلی تازه خورد و به کمک ایدههایی که جز در زمینه چنین تعاملاتی نمیتواند شکوفا شود، به مرحله تکاملی خود ارتقا یابد. این یعنی:
- عملیاتی کردن شعار "ایران برای همه ایرانیان" از طریق تأمین حقوق مدنی، سیاسی و اجتماعی همه شهروندان و نیز تعمیم آن به هویتهای جمعی، که در یک قرن اخیر در معرض دگرسازی فرهنگ تک صدایی و دیکتاتور منشانه قرار گرفته بودند.
- اجرایی کردن گفتمان صلح عادلانه و عدم خشونت که در مقدمترین فاز خود از خلال حضور فعال زنان (به مثابه قویترین حاملان این گفتمان) در حوزه جامعه مدنی داخلی و منطقهای میگذرد. این حضور با مشارکت زنان در فهم و تبیین میراث و معارف دینی و ملی، شناسایی فرصتها و تهدیدها کلان، تلطیف و انسانیتر کردن سیاستها، قوانین، مناسبات اجتماعی و بالاخره حضور جدی و نه تزئینی در عرصه مدیریت کشور معنا مییابد. به رسمیت شناختن فهم زنان از اسلام و از حقوق مصرحه خویش دریچههای نوینی بر معرفت اسلامی جامعه خواهد گشود. حرکت از همین نقطه عزیمت ملی و سپس منطقهای و جهانی میتواند به یکی از مؤلفههای اساسی گفتمان صلح عادلانه و مردمسالاری در سطح جهان تبدیل شود. زنان مسلمان به این ترتیب قادر خواهند بود ضمن پیوند آزاد و برابر حقوق با زنان دیگر جوامع بشری "جهان انسانی خود" را بسازند و در مقابل "جهانیسازی" غیرعادلانه و یکسویه مقاومت نمایند.
- ارائه تعریفی نوین از مقوله "منافع ملی" به نحوی که در تعارض با مردمسالاری و دموکراسی، و با همبستگیهای انسانی و عموم بشری قرار نگیرد و به جای تنازع بقا و سهمیهجویی بیشتر از حوزه ژاندارمی دولتهای بزرگ، تسابق صلحآمیز و برابر حقوق همه ملل خاورمیانه را مدنظر قرار دهد.
- ارتقای گفتمان جامعه مدنی از طریق اتصال سازمانهای مدنی کشور با سازمانهای مشابه در منطقه جهان به منظور از بین بردن بسترهای رشد تروریسم و غیر ممکن سازی یک جنگ جدید و استقرار دموکراسی و صلحبر ویرانههای تروریسم و جنگ.
- روزآمدسازی شعار "حق تعیین سرنوشت هر نسل به دست همان نسل" که گفتمان مسلط در انقلاب اسلامی بود و توسط بنیانگزار جمهوری اسلامی بیان شد. این شعار اکنون می تواند درهمه منطقه دنبال شود. تعمیق شعار "ایران برای همه ایرانیان" یا تفسیر دموکراتیک از مقوله ملی میتواند در ادامه منطقی خود با شعار "دموکراسی و صلح عادلانه برای همه خاورمیانه" پیوند یابد.
- عینی و مصداقی کردن شعار "تبدیل معاند به مخالف و منتقد سازنده" به منظور طرد هرگونه فرقهگرایی، خشونتورزی، تجزیهطلبی از یک سو و ترغیب ایرانیان معتقد به استقلال و تمامیت ارضی کشور، وفادار به قانون اساسی و ملتزم به فعالیتهای مسالمتآمیز در داخل و خارج کشور به عرصه سیاسی ملی و برخورداری کامل از حقوق مدنی و سیاسی.
- رعایت کامل حقوق بشر و بلاموضوع کردن سفر هیاتهای اعزامی حقوق بشر به کشورمان و متقابلاً فعال کردن اصلاحطلبان در زمینه دفاع از حقوق شهروندی همسایگان و استفاده از ظرفیتهایی که جایزه صلح نوبل برای میهنمان فراهم کرده است.
- ارائه پاسخ مشخص و اصلاحطلبانه در شرایط مشخص کنونی به مسئلهسازی توامان بنیادگرایان القاعده، شیعیان افراطی و تمامتخواهان آمریکایی از مقوله "شیعی سنی" ضروری است. تجارت دردبار تاریخی به ما میآموزند که استعمارگان و دیکتاتورهای بومی مقاصد خود را از جمله با ویژهسازی اقوام و مذاهب تحت ستم به پیش بردهاند. اکنون جنگ سالاران جهانی با درسآموزی از تجربه بریتانیا میکوشند با اعطای نقشی صوری به سران این قوم یا آن مذهب، فرق مذهبی را به عنوان بدیل مردمسالاری عرضه کنند. برخی از لایههای راست در کشور ما که در سالهای دیکتاتوری رژیم شاه گفتمان "اعلیحضرت شیعه پرور" را به مستمسکی در جهت مقابله با اسلام نواندیش و انزوای نسل تحولخواه آن عصر تبدیل کرده بودند، اکنون به طرزی معنادار علم حمایت از "شیعیان جهان" را به اهتزاز در آوردهاند و به جای اینکه در پی تقویت موقعیت شیعیان با بسط دموکراسی باشند، در پی تئوریزه کردن "همکاری با آمریکا" برای گرفتن حق شیعیان از اهل سنت هستند. امری که نه فقط محقق نخواهد شد، بلکه انزوا و سرکوب شیعیان را در پی خواهد داشت و خوراکی نیکو در اختیار اشکال گوناگون طالبانیسم و القاعده و نیز بیگانگان برای دمیدن در تنور تنازعات قومی و مذهبی خواهد نهاد. ما هشدار میدهیم ویژهسازی از موقعیت این قوم یا آن مذهب، آنچنان هوش رباست که دامن زدن به آن میتواند از استقرار دموکراسی که در نهایت به سود شیعه و سنی و نیز همه اقوام منطقه است جلوگیری کند و جای آن را درگیریهای شیعی سنی بگیرد. از آنجا که شیعه در جهان اسلام در اقلیت قرار دارد، این نزاع احتمالی میتواند شیعیان را به یک "هدف آسان و در دسترس" تبدیل کند و آنان را در معرض تهاجم بنیادگرایان و تروریستها قرار دهد و تسلسلی پایانناپذیر از جنگ و خشونت مذهبی و قومی را در پیآورد. شیعیان هویت خود را با عقلگرایی و عدالتخواهی و با حفظ فاصله انتقادی از برخی رخدادهای تاریخ اسلام تعریف میکنند و همین میراث اندیشگی است که به آنان اجازه میدهد دموکراسی و تن دادن به آزادیهای مدنی و سیاسی و رعایت حقوق اقلیتها را تنها راه پیشگیری از تنازعات داخلی و منطقهای بدانند و آن را تئوریزه کنند.
-ارائه راهکارهای روشن و اصلاحطلبانه درباره مسائل مشخص یا نوینی که در بستر تحولات و رخدادهای ملی، منطقهای و جهانی ظهور کردهاند و عدم اکتفا به انباره مفهومی پیشین. به عنوان یک مثال بارز در شرایط مشخص کنونی نحوه برخورد به مقوله تنوع اقوام و مذاهب اسلامی در سطح ملی و فرا ملی نمیتواند با فرمولهای دو ارزشی و سیاه و سفید کردنهایی از قبیل "تجزیه طلبی ضد تجزیهطلبی"، "ایرانی ناایرانی"، "درونمرزی برونمرزی" و... حل شود. علاوه بر این وقتی از آزادی بیان سخن میگوییم نمیتوان این حق را تنها در خصوص بیان مطالبات سیاسی و دموکراتیک شهروندان پایتخت به رسمیت شناخت و از تعمیم آن به عرصه فرهنگهای قومی و مذهبی میتواند به دموکراسی مشارکتی ارتقا یابد و مشارکت آزادانه آنان را در راه ساختن ایران و منطقهای آباد، امن و عاری از چالشهای خشونتبار و بدون حضور نیروهای متجاور بیگانه برانگیزد.