تحقیق و ترجمه: داوود فیاضی
ضمن آنکه قطعنامه 242 شورای امنیت سازمان ملل و با اجماع جهانی، اسرائیل را ملزم به ترک آن مناطق میکرد. همگی موضوعاتی فرض شده بود که باید مورد مذاکره قرار میگرفت. 17 تصمیم اسرائیل بر مذاکره به جای اجرای مواد قطعنامه 242، یعنی مذاکره در مورد مصوبات قبلی، شدیدا از سوی فلسطینیها محکوم گردید. از نظر فلسطینیها محکوم گردید. از نظر رهبری فلسطینی، اعمال پیگیری مرحله انتقالی اسلو و نتیجه آن، یعنی چشمانداز یک توافقنامه دائمی از سوی اسرائیل تنها برای تحقق یک هدف بود؛ تسلیم استراتژیک در برابر شرایط توافقنامه دائمی. مخالفان اسلو در تعارض شدید با طرفداران آن، سوءاستفادههای متعدد اسرائیل از اسلو را مسالهای اساسی میدانند. به عقیده آنها ساختار معیوب توافقنامه، مسالهای اساسی است که نوع رفتار برای اجرای آن تعیین کرده است. به عبارت دیگر، توافقنامهای که بهطور مکرر و طبق تفسیر یک طرف نقض میشود، بدترین قرارداد ممکن است. نقش سرنوشتساز اسلو که از ابتدا از سوی ادوارد سعید و دیگران مکررا بر آن پافشاری شد، آن است که این توافقنامه، نه ابزاری برای مستعمرهزدایی و نه مکانیسمی برای اعمال مشروعیت بینالمللی در این مناقشه؛ بلکه یک چهارچوب کاری است که اساس کنترل اسرائیل را به گونهای تغییر میدهد که آن را ابدی سازد. از اینرو این فرایند اساسا از برقراری یک توافقنامه عملی و ماندگار عاجز است و سرانجام موجب مناقشات بعدی خواهد شد.
در واقع رابطه جعلی اسرائیل و ساف در اسلو و سیاست تاریخ مصرف گذشته اسرائیل در سرزمینهای اشغالی، بهطور گویایی نشان میدهد که بر مبنای به رسمیت شناختن حقوق مساوی. و یا حتی قابل مقایسه. برای یکدیگر بنا نشده است. درحالی که سهم عمده سرزمینهای فلسطین مورد مطالبه اسرائیل به عنوان به رسمیت شناخته شدن اولویت مطالبه اسرائیل نسبت به تصویب اسلو انجام شد، اما توافقنامههای مربوطه هرگز کرانه باختری و نوار غزه را به عنوان سرزمینهای اشغالی تلقی نمیکرد و بهطور صریح نیز اسرائیلی را به دست کشیدن از فعالیتهای غیر قانونی خود. از قبیل گسترش شهرکها و نقض آشکار معاهده چهارم از کنوانسیون ژنو در سال 1949. متعهد نمیکرد. در واقع این توافقنامهها برای یکپارچهسازی بیشتر حاکمیت اسرائیل بر فلسطین و فلسطینیها طراحی شده بود و در آنها برای حلوفصل مسائل اصلی شکلدهنده این مناقشه. مانند مرزها، آوارگان و وضعیت شهر قدس. و یا حتی دستورالعملهای صریحی درباره شهرکها هیچ تلاشی انجام نگرفت. در واقع همه این مسائل تحت نام "موضوعات مربوط به وضعیت نهایی" به کناری نهاده شده و به مذاکراتی در پایان فرایند موکول گردیدند.18
برای نمونه به اسناد مراجعه مینماییم. یاسر عرفات، رئیس ساف در نامه خود به اسحاق رابین نخستوزیر وقت، در اوت 1993، صراحتا "حق اسرائیل را در برخورداری از صلح و امنیت به رسمیت میشناسد و بیآنکه تلاشی در جهت تعیین مرزها نماید، قطعنامه 242 و 338 را بدون تاکید و توجه به محتوای آنها میپذیرد. ساف را ملزم به رعایت قطعنامه، حلوفصل مسائل از طریق مذاکرات و دست کشیدن از شیوه تروریسم و دیگر اعمال خشونتبار نموده و مسئولیت تضمین و رعایت این موارد و جلوگیری از تخطیها و مجازات خاطیان را متوجه تمام عناصر و پرسنل ساف میداند". عرفات حتی با تخطی از اختیارات خود تاکید میکند: "مواردی از منشور ساف که با تعهدات این سند ناسازگار باشد، هماکنون از درجه اعتبار ساقط است". (و قول میدهد که از طریق مجلس ملی فلسطین، تغییرات لازم در منشور را انجام دهد) عرفات، هم در این نامه و هم در نامه دیگری به "یوهان یورگن هالست"، وزیر خارجه نروژ صراحتا ساف را به پایان دادن انتفاضه متعهد مینماید. اما در مقابل، اسحاق رابین با بیانی از موضع قدرت به این نامه پاسخ داد: "با توجه به تعهدات تصریح شده ساف در نامه شما...... به رسمیت شناختن ساف به عنوان نماینده مردم فلسطین و آغاز مذاکرات با آن در فرایند خاورمیانه آغاز میشود". در واقع تعارض بین مطالب بالا و سکوت حساب شده توافقنامه در مورد دغدغههای اساسی فلسطینیها. که از طرف دیپلماتهای آمریکایی، اسرائیلی و فلسطینی به نام "ابهام راهگشا" شناخته شده بود. از این بیشتر نمیتوانست باشد!
از اینرو عدم توازن ذاتی قدرت در اسلو، وقوع "پیامد آشفته" آن را تضمین میکرد 19 و موجب تغییر تاکتیک اسرائیل در پایان دادن به بار سنگین اشغال مستقیم نظامی شد و یک همکاری جعلی بین اسرائیل و ساف تضعیف شده و فرسوده را ایجا کرد که در آن، طرف اول، مالکیت بر داراییهای استراتژیک کرانه باختری و نوار غزه. شامل زمین، آب، مرزها و شهر قدس. را در اختیار خود نگه میداشت و طرف فلسطینی، در چارچوب یک موجودیت به رسمیت شناخته شده فلسطینی، مسئول جمعیت عمومی خود بود.20
در واقع سنگبنای این فرایند، تفسیر اسرائیل از امنیت و منافع خویش است، بهطوری که حقوق فردی و جمعی فلسطینیها تابع آن میباشد. این توافقنامهای است که الزاما منجر به تجزیه سرزمینهای اشغالی و استیلای مداوم اسرائیل میگردد. از اینرو این رژیم با تقسیمبندی فلسطین به واسطه عقبنشینی جامع خود از کرانه باختری و نوار غزه مخالفت میکند. لذا این فرایند برای تحقق مقاصد مذکور، شرایطی معادل تبعیض نژادی را نهادینه مینماید.21
از این منظر گسترش همهجانبه استعمارگرایی شهرکنشینان از سال 1993 تا به حال، ساخت شبکهای از جادهها برای اتصال شهرکها به یکدیگر و اسرائیل به صورتی که از مراکز پر جمعیت فلسطین عبور میکند، تکه تکه کردن مناطق تحت کنترل تشکیلات خودگردان به مناطق محصور و غیر همجوار و کنترل شاید اسرائیل بر ورود و خروج فلسطینیها از این مناطق و تلاش مداوم در جلوگیری از پدید آمدن اقتصاد مستقل فلسطینی، همگی مواردی قابل انتظار و بازتابهایی از محتوای واقعی اسلو میباشد.