تاریخ انتشار : ۲۹ دی ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۸  ، 
کد خبر : ۲۰۱۷۶۸

جنگ برای آزادی


نویسنده: جیمز وولزی*
مترجم: مهری ملکان

آمریکا و جهان غرب با دولت‌های «فاشیست» خاورمیانه و اسلام‌گرایان تمامیت‌خواه مستبد در جنگ‌اند. آزادی‌هایی که ما در راه نیل به آنها ایستادگی کرده‌ایم مورد نفرت هستند و نظام‌های آسیب‌پذیر ما در معرض حمله قرار گرفته‌اند. آزادی و امنیت زمانی که ما در پشت جنبش نوین مردمسالاری‌خواهی صف می‌کشیم، دچار تعارض با یکدیگر خواهند شد.
این ماجرا درباره جنگی است که ما در آن شرکت داریم، درباره کسانی که این جنگ علیه آنان به انجام می‌رسد، درباره نحوه پیکاری است که ما مجبوریم در کشورهای خود به آن روی آوریم و درباره آن است که ما چگونه مجبوریم در خارج از کشورهای خود آن جنگ را ادامه دهیم؛ این جنگ اساساً به جنگ سرد شباهت دارد. این منشأ عبارت «جنگ جهانی چهارم» است، اصطلاحاتی که پروفسور الیوت کوهن اندکی پس از ماجرای یازدهم سپتامبر 2002 در آمریکا آن را مطرح کرد تا وجوه اشتراک میان این جنگ و آن چیزی که او آن را جنگ جهانی سوم نامید، یعنی جنگ سرد را توصیف کند. آن وجوه مشترک از این قرارند: ‌این جنگ دوران بسیار طویلی به طول خواهد انجامید که شاید ده‌ها سال باشد؛ این جنگ، گهگاه به طور پراکنده، متضمن کاربرد نیروی نظامی خواهد بود، همان گونه که به عنوان مثال جنگ سرد در کره در برگیرنده آن بود؛ با این همه، یکی از عناصر مهم آن ایدئولوژیک (عقیدتی) خواهد بود. باید بیفزایم، همانگونه که ما سرانجام در جنگ سرد پیروز شدیم (والبته منظور من از کلمه ما در اینجا، همواره بریتانیا، ایالات متحده، نظام‌های مردمسالار و همپیمانان ما هستند)، آن جنگ و پیروزی در آن به هیچ وجه در مقیاسی کوچک نبود؛ زیرا ما ضمن آنکه اتحاد شوروی و همپیمانانش را از لحاظ نظامی و با عامل بازدارنده‌ هسته‌ای مهار کردیم، با این کار خود به تضعیف ایدئولوژی خود کمر همت بستیم.
ما ایدئولوژی خود را در طول زمانی طویل تضعیف کردیم، بدین طریق که لخ والساها، واسلاو هاول‌ها، آندره ساخاروف و همبستگی‌ها را متقاعد کردیم که این برخورد تمدن‌ها نیست، حتی برخورد کشورها نیز محسوب نمی‌شود، بلکه جنگ آزادی علیه ستم است و ما در کنار آن ایستاده‌ایم.
ما دقیقاً در همان مقیاس یقیناً در این جنگ طولانی نیز موفق خواهیم بود، مشروط به آنکه صدها میلیون تن از مسلمانان معقول و متعادل در اقصی نقاط جهان را که نمی‌خواهند تروریست‌ باشند و نمی‌خواهند در نظام دیکتاتوری زندگی کنند متقاعد کنیم که ما در کنارشان هستیم و آنان نیز در کنار ما هستند.
فاشیست‌ها و اسلام‌گرایان
در واقع، سه جنبش در خاورمیانه وجود دارند که اساساً با غرب، با مدرنیته (تجدد)، با اروپای غربی و ایالات متحده و هم‌پیمانان ما در جنگند. آن جنبش‌ها قبل از هر چیز فاشیست هستند و واژه فاشیست، ‌اصطلاحی است که من آن را از روی دلیل و برهان به کار می‌برم زیرا نهضت‌های ناسیونالیست عرب در سوریه (تا همین اواخر عراق و سوریه) و در لیبی و سایر گروه‌های مشابه آنها در خاورمیانه از روی احزاب فاشیست‌ دهه 1920 و دهه 1930 [در اروپا] به نحو مؤثری الگوبرداری شده‌اند. این جنبش‌های خاورمیانه ساختاری همچون احزاب فاشیست اروپایی دارند و همانند آنان ضد سامی (ضد یهود) هستند. آنها فاشیست هستند و دلیلی ندارد که واژه‌هایی را که معانی واضح و دقیقی دارند بی‌جهت حذف کنیم.
دو نهضت دیگر هر دو اسلام گرا هستند و من اصطلاح اسلام‌گرا را برای توصیف دقیق نهضت‌های خودکامه تمامیت‌خواه که خود را در پشت نقاب‌های یک دین پنهان کرده‌اند به کار می‌برم. روحانیان تهران، آیت‌الله علی خامنه‌ای و کسانی که با او هستند و همچنین القاعده و هوادارانش (که یکی از آن دو گروه در حوزه تشیع اسلامی به سر می‌برد و دیگر در حوزه تسنن) نهضت‌هایی واقعاً تمامیت‌خواه هستند که جامعه دین به تن کرده‌اند، بسیار به همان شیوه که توماس تورکمادا و دومینیکن‌های گرداگرد او که تفتیش عقاید اسپانیا را اداره می‌کردند جنبشی تمامیت‌خواه بودند که در لباس مبدل یک فرقه مسیحی جلوه می‌نمودند.
اسلام‌گرایان در حوزه تشیع که در تهران به سر می‌بردند در کشور خود وسیعاً منفورند. حتی منطبق با نظرسنجی‌هایی که رسماً در مورد افکار عمومی ایران به عمل آمده است، اکثریتی قابل ملاحظه از ایرانیان مایلند با ایالات متحده داد و ستد و هرگونه تبادل دیگری داشته باشند و هرگاه به آنان فرصتی برای رأی دادن داده شده است، از نامزدهای اصلاح‌طلب و محمد خاتمی، رئیس‌جمهور، پشتیبانی کرده‌اند. از حدود سال 1996 تا سال 1998، عده‌ای از ما در مورد امکان اصلاحات داخلی ایران به منزله بخشی از فرآیندهای حکومت، خوش‌بین بودیم. با این حال، از سال 1998 تا سال 1999 قتل ناراضیان و زندانی شدن سردبیر روزنامه‌ها و سایر افراد، اوضاع ایران را به مرحله‌ای رساند که در آن (اگر چه گهگاه سخنگویان آمریکا و سخنگویان سایر کشورها آن را مردمسالاری می‌نامند)، این نوعی مردمسالاری محسوب می‌شود که دقیقاً به مفهوم مردمسالاری رایج در اتحاد شوروی سابق است. ایران دارای یک قانون اساسی، احزاب سیاسی و انتخابات است. اما همه اینها اصلاً معنا و مفهومی ندارند.
مبارزه‌ای که اکنون در ایران در جریان است، مبارزه‌ای است که در آن روحانیان، حمایت دانشجویان را از دست داده‌اند و فراموش نباید کرد که نیمی از جمعیت کشور از 19 سال به پایین دارند؛ آنان حمایت زنان، اصلاح‌طلبان، سردبیران شجاع روزنامه‌ها که در زندان‌ها شکنجه می‌بینند و به نحو فزاینده و در عین حال مهمی، حمایت روحانیون داخل تشکیلات خود را نیز از دست داده‌اند.
آیت‌الله‌ها یکی پس از دیگری به مخالفت با روحانیانی که ابزار قدرت را در دست دارند بر می‌خیزند. آیت‌الله‌هایی که ضدیت خود را آشکار می‌کنند تنها عبارت نیستند از آیت‌الله حسینعلی منتظری، آیت‌الله شجاع، که سال‌هاست با آنها مخالفت می‌ورزند؛ بلکه همچنین محافظه‌کارانی همچون آیت‌الله جلال‌الدین طاهری، امام جمعه اصفهان که سال گذشته آنان را تقبیح کرد و به سبب حمایت از تروریسم، شکنجه و امثال اینها، آنان را غیراسلامی خواند. البته، او کاملاً حق داشته است.
دیر پا
سومین جنبش که اسلام‌گرایان حوزه سنی مذهب اسلام هستند، یعنی اعضا و هواداران القاعده و کسانی که هزینه مالی آنان را تأمین می‌کنند و شور و التهاب عقیدتی در کالبد آنان می‌دمند، جنبشی که شامل بسیاری از کسانی است که محافظه‌کاران وهابی در عربستان سعودی آنان را تشویق می‌کنند، احتمالاً جنبشی است که طولانی‌تر از دو جنبش دیگر به بقای خود ادامه خواهد داد. فیلیپ بابیت، در تازه‌ترین کتاب خود تحت عنوان «سپر آشیل، القاعده را عملاً یک نظام حکومتی می‌نامد و استدلال موجهی در اثبات این نظر وی در آن کتاب آمده است.
القاعده، در معنا، یک نظام حکومتی است و دلیل عمده آن دسترسی آن به منابع و امکانات فراوان است. القاعده تا زمانی که از کمک‌های اقتصادی سعودی‌های مرفه و از ثروت حوزه (خلیج فارس) برخوردار است و گوهر هستی معنوی خود را از فرقه وهابی وام‌ می‌گیرد برای مدتی طولانی در جهان ما حضور خواهد داشت.
اگر این سه جنبش را کنار یکدیگر قرار دهید و مخصوصاً سومین جنبش نیز آشکارا در کنار بقیه قرار داده شود، به سختی می‌توان از این نتیجه‌گیری اجتناب کرد که ما نیز سالیان دراز در این پیکار حضور خواهیم داشت، به احتمال قوی ده‌ها سال. توصیف الویه و بی‌سابقه الیوت کوهن درباره این پیکار و کاربرد عبارت جنگ جهانی چهارم در مورد آن (بدان مفهوم که این جنگ دارای وجوه مشترک معینی با جنگ سرد است که 45 سال به طول انجامید) تعبیری منصفانه و صحیح است.
نفرت از ما به خاطر رواج آزادی‌های گوناگون
اگر این همان چیزی است که ما با آن در حال جنگ هستیم، چرا چنین است؟ این حالت دو دلیل دارد، یکی دلیل نهانی و دیگری دلیل مربوط به گذشت زمان. دلیل نهانی یا نهفته حدود یک سال و اندی پیش توسط یک راننده تاکسی در واشنگتن برای من به بهترین وجه بیان گردید. من از خواندن مقالات درباره نظرسنجی‌های عمومی به شدت نفرت دارم، زیرا اینگونه مقالات را به شدت ملا‌ل‌آور و موجب اتلاف وقت می‌بینم. در عوض، از آنجایی که من اوقات زیادی را در تاکسی‌ها سپری می‌کنم با رانندگان به گفت‌وگو می‌پردازم. از نظر من، رانندگان تاکسی، دست کم در آمریکا، بهتر از نظرسنجی‌های همگانی نبض افکار عمومی و طرز تفکر مردم را در دست دارند.
من یک سال قبل، در ماه فوریه گذشته، در تاکسی نشسته بودم. یک روز قبل از آن، بیل کلینتون، رئیس‌جمهور پیشین آمریکا، در واشنگتن یک سخنرانی ایراد کرده و طی آن گفته بود که یازدهم سپتامبر تاوانی است که آمریکا بابت دوران برده‌برداری و سوء رفتارش یا سرخپوستان آن سرزمین پرداخته است. همان لحظه من مشاهده کردم که صفحات روزنامه روی صندلی جلو، کنار راننده، گشوده است و متن سخنرانی کلینتون نیز در همان صفحه مشاهده می‌شد و نیز متوجه شدم که راننده آن تاکسی یکی از همان افراد مورد علاقه من است که می‌توان به جای نظرسنجی‌های رسمی مفید واقع شوند. او سیاهپوست و یکی از ساکنان واشنگتن بود و همانند بسیاری از سیاهپوستان کلاه لبه‌داری به سر گذاشته بود. او حدوداً هم سن من بود و احتمالاً سالیان درازی بود که به رانندگی تاکسی اشتغال داشت.
بنابراین، از او پرسیدم که درباره سخنرانی کلینتون چه تصوری دارد. او گفت: «آن کسانی که دست به آن حمله تروریستی زدند به خاطر کارهای نادرستی که مرتکب شده‌ایم از ما متنفر نیستند، بلکه آنها به خاطر اعمال درستی که به انجام رسانده‌ایم از ما نفرت دارند.»‌ باید اعتراف کنم که حرفی که او زد اصل و گوهر تمام این ماجراست.ما و شما به خاطر آزادی بیان، آزادی ادیان، آزادی مطبوعات، اقتصاد آزاد، برابری (یا تقریباً برابری) حقوق میان مردان و زنان و امثال اینها از صمیم قلب مورد نفرت قرار داریم. خطایی که ما کرده‌ایم یا عمل نادرستی که ما مرتکب شده‌ایم نیست که مسأله‌ساز شده است؛ عمل یا اعمال درستی که از ما سرزده است این وضع را پدید آورده است.
اگر این حرف صحیح باشد، در آن صورت این جنگی نیست که با ظهور فردی همانند گورباچف در سازمان القاعده خاتمه یابد. این جنگ با انعقاد قرارداد کنترل تسلیحاتی نیز به پایان نخواهد رسید. این جنگی است که تا آخرین نفس و تا زمانی که جان در بدن وجود دارد باید ادامه یابد، مانند جنگ با نازی‌ها و ما باید درک کنیم که چنین جنگی به این سبک و شیوه باید به انجام برسد.
به من لگد بزن
وجه دیگر این حالت آن است که چرا گذشت زمان می‌تواند دلیل این امر باشد؟ چرا آنان این زمان را برای انجام نیت خود انتخاب کردند؟ من نمی‌توانم به نمایندگی از جانب انگلیس یا کشورهای دیگر سخن بگویم، اما در مورد آمریکا برای مدتی تقریباً یک ربع قرن، ما به هر منظوری که عملاًً ممکن باشد تابلویی روی پشت خود در خاورمیانه حمل کردیم که روی آن نوشته شده بود: «به من لگد بزنید.»
نخست، ما بسیاری از مردم آن منطقه را متقاعد ساختیم که ما برای ساکنان آنجا اصلاً اهمیتی قائل نیستیم و به طور کلی و در درجه اول به نفت آنجا می‌اندیشیم و به آن اهمیت می‌دهیم و دیگر آنکه آن منطقه به منزله یک ایستگاه پمپ بنزین است و ما قصد داریم که برای پر کردن باک بنزین خودروهای بسیار بزرگ و پرمصرف خود از آن ایستگاه استفاده کنیم. دوم، ما آنان را متقاعد کردیم که دارای کشوری ثروتمند و بی‌عیب و نقص بوده و اهل جنگ کردن نیستیم.
از سال 1979 زمانی که هموطنان ما را در تهران گروگان گرفتند، ما روبان‌های زرد رنگی را گرداگرد درختان نصب کردیم. از سال 1982 تا پایان 1983 سفارتخانه و پادگان تفنگداران دریایی ما در بیروت منفجر شدند. ما آنجا را ترک کردیم. تا پایان سال‌های باقیمانده دهه 80 حملات تروریستی متعددی علیه ما به انجام رسید که عمدتاً تحت حمایت ایران صورت می‌گرفت و ما چند تن تروریست را در اینجا و آنجا تحت پیگرد قرار دادیم (و عمده اقدام‌های ما در این زمینه اعزام حقوقدان برای عهده‌دار شدن پیگیری پرونده بود)، و گهگاه نیز بمبی یا موشکی را از راه دور به اینجا و آنجا پرتاب می‌کردیم.
در سال 1991 در طول جنگ خلیج [فارس] ما کردها و شیعیان را به شورش علیه صدام حسین تشویق کردیم و سپس یک قرارداد آتش‌بس منعقد نمودیم که گارد ریاست جمهوری و بالگردهای مسلح آنها و پل‌ها را دست نخورده باقی گذاشت. ما خود را عقب کشیدیم و به تماشای قتل عام کردها و شیعیان به دست گارد ریاست جمهوری نشستیم، کردها و شیعیانی که خود ما آنها را به طغیان تشویق کرده بودیم و بدین ترتیب این و آن را متقاعد ساختیم که هنگامی که آمریکایی‌ها و همپیمانانشان نفت کویت و عربستان سعودی را از خطر نجات دهند، دیگر برای مردم خاورمیانه کوچکترین اهمیتی قائل نیستند. در سال 1993 صدام کوشید رئیس‌جمهور جورج بوش پدر را در کویت ترور کند. بهترین واکنشی که کلینتون توانست از خود بروز دهد پرتاب کردن بیست و چند عدد موشک کروز به داخل مقر خالی سازمان امنیت عراق در نیمه شب بود و بدین ترتیب به جرأت می‌توان گفت که واکنش مزبور در عمل زنان نظافتچی و مردان نگهبان شب را که همگی عراقی بودند هدف قرار داده بود، اما نه شخص صدام را.
در سال 1993 بالگردهای ما در موگادیشو سرنگون شدند، کماندوهای ما به هلاکت رسیدند و باز هم، همانند یک دهه قبل‌تر در بیروت، ما آنجا را ترک کردیم. تا پایان دهه 90 با انفجار بمب در رزمناو «یواس اس کول» و سفارت آمریکا در آفریقای شرقی و امثال آن،‌ ما باز هم چندین تن تروریست را تحت پیگرد قرار دادیم و گاه و بیگاه نیز یک موشک کروز یا یک بمب را به سوی یک تانک یا یک سایت پرتاب موشک‌های زمین به هوا شلیک می‌کردیم.
بدون شک، شما اگر در القاعده، در تشکیلات امنیتی عراق به سر می‌بردید یا یکی از مشاوران آیت‌الله خامنه‌ای بودید که اوضاع را در پایان قرن بیستم مورد ارزیابی قرار می‌دادید، مجبور می‌شدید بگویید که آمریکایی‌ها (یعنی اهالی این سرزمین ثروتمند، بی‌عیب و نقص و لوس و نازپرورده) حاضر نخواهند شد که بجنگند. برای این استدلال خود نیز شواهد و مدارکی داشتید که ارائه دهید. در آغاز دهه 1940 نیز ژاپنی‌ها در مورد ما همین ارزیابی را کرده بودند و نیز به همان ترتیب که آنها پس از واقعه پرل هاربر تا حدودی غافلگیر شده و به شگفت آمدند، پس از ماجرای یازدهم سپتامبر هم طالبان و القاعده و اکنون نیز بعثی‌های عراق تا حدودی غافگیر و شگفت‌زده شده‌اند. با این همه، هنوز راه درازی در پیش است.
آزادی و امنیت
حال که کسانی که با ما می‌جنگند هویتشان معلوم شده و دلیل جنگیدن آنها نیز آشکار گردیده است، در آن صورت ما در داخل و خارج از کشورهای خودمان و در خاورمیانه در این مورد چه چاره‌ای باید بیندیشیم‌؟ داخل آمریکا، در طول جنگ سرد و در طول دهه 1990، ما به این مفهوم که حاکی است آزادی و امنیت با یکدیگر تعارضی ندارند عادت کرده بودیم و به این قضیه نیز که نیازی به نگران شدن در مورد چنین تعارضی وجود ندارد خو گرفته بودیم. ما از آزادی به حد هنگفتی بهره‌مند بودیم و حد و اندازه آن آزادی تا بدانجا بود که تقریباً هر جامعه عقلانی و مدرنی از عهده پذیرفتن آن بر می‌آمد و امنیت چیزی بود که نیروی دریایی، سازمان سیا و امثال آن در خارج از کشور برای حفظ و نجات آن مبارزه می‌کردند. یازدهم سپتامبر کم و بیش آن وضعیت را تغییر داد.
ایالات متحده دست کم مجبور است درک کند که ما برای مدت چند سال مجبور خواهیم بود با درگیر شدن میان آزادی و امنیت مواجه شویم، چیزی که قبلاً با آن مواجه نشده بودیم. واقعاً کسانی در خاک آمریکا به سر می‌بردند که به طور قانونی در دستگاه‌های مشابه هواپیما تعلیم می‌دیدند تا بیاموزند که با راندن و به پرواز در آوردن هواپیما چگونه هزاران تن آمریکایی را به هلاکت برسانند.
هسته‌های تروریستی در مناطقی همچون لاکاوانا در ایالت پنسیلوانیا حقیقتاً وجود داشت. از این رو، ما قصد داریم دست به کارهایی بزنیم که در مبارزه با تروریسم مفید و مؤثر واقع خواهد شد و ممکن است متضمن برداشتن گام‌هایی باشد، همچون امنیت ویژه بنگاه‌های خیریه تحت حمایت وهابیون، که به طور مثال قبل از یازدهم سپتامبر هرگز برداشته نمی‌شد. ما همچنین مجبوریم به این موضوع پی ببریم که خودمان کیستیم. ما یک نژاد، یک فرهنگ و یک زبان نیستیم. ما مخلوقات قانون اساسی جیمز مادیسون، چهارمین رئیس‌جمهور آمریکا و اعلامیه حقوق او هستیم. ما هرگز نمی‌توانیم آن را فراموش کنیم.
این دو قضیه متعارض با یکدیگر یعنی امنیت و آزادی برای مدتی طولانی ما را نگران باقی نگاه خواهند داشت. این دو به شیوه‌هایی با یکدیگر تعارض خواهند یافت که قبل از یازدهم سپتامبر به نظر نمی‌رسید چنین شوند. ما مجبوریم عاقلانه دست به گزینش بزنیم و هیچ یک از این دو را از یاد نبریم. ما نمی‌توانیم ضرورت کارآمد بودن، و نه فقط شایسته عمل کردن از لحاظ سیاسی را در راه مقابله خود با خطرهای واقعی که ما را تهدید می‌کنند فراموش کنیم. ما همچنین نمی‌توانیم اعلامیه حقوق را از یاد ببریم.
شبکه‌های آسیب‌پذیر
علاوه بر آن، ما مجبوریم به همه شبکه‌هایی که به جامعه مدرن ما با چنین تأثیری خدمت می‌کنید بنگریم؛ شبکه‌هایی که عبارتند از: خطوط برق رسانی، خطوط لوله‌های نفت و گاز، اینترنت، تولید مواد غذایی و تحویل فرآورده‌ها و غیره. نگریستن به آنها کاری است که من بیشتر ساعت‌های کاری روزمره خود را با کار کردن روی آن سپری می‌کنم. ما مجبوریم درک کنیم که در جهان پس از یازدهم سپتامبر،‌ این شبکه‌ها (در انگلیس، ژاپن، استرالیا و آمریکا) توسط افرادی بسیار با استعداد و ماهر، افراد اداری و بازرگان و مهندسان در کنار یکدیگر قرار داده شده‌اند. به آنها یاد داده شده و یا دستور داده شده است که در قبال عموم مردم پاسخگو باشند و بتوان به آسانی به آنان دست یافت، از وجودشان به سهولت استفاده کرد و غیره. همه این صفات و ویژگی‌ها در پس زمینه و مجموعه شرایط صلح و آرامش موجه و منطقی هستند.
با این همه، در شرایط مربوط به جنگ، در خاک کشور خویش، اوضاع بسیار متفاوت به نظر می‌رسد. تحویل فرآورده‌های «در وقت مقتضی» را در نظر بگیریم. بسیاری از کارخانه‌های آمریکا مواد، ابزارها و عناصری جهت چهار یا پنج روز کار ذخیره دارند. چنین حالتی در بیشتر شرایط خوب و رضایت‌بخش است. این به معنای آن است که انسان مجبور نیست انواع و اقسام مایحتاج خود را از قبل نگاهداری کند. می‌توان خصوصیات مدل یک دستگاه را به سرعت تغییر داد، خواه انسان در حال تولید دستگاه‌های رایانه باشد، خواه خودرو و خواه لوازمی دیگر. چنین حالتی از هدر رفتن هزینه‌ها جلوگیری می‌کند.
این یک ایده بسیار مطلوب است و این حالت تا زمانی ادامه دارد که شخصی یک بمب مخرب شیمیایی را در داخل یک کانتینر جاسازی کند که از جایی مثلاً در آسیای جنوبی به اینجا حمل شده باشد. با نصب یک چاشنی منفجرکننده ساده، آن بمب در یکی از شهرهای آمریکا منفجر می‌شود و بخش عظیمی از آن شهر را برای مدتی طولانی در عمل غیرقابل سکونت می‌سازد، زیرا سکونت در آنجا خطر ابتلای به سرطان را افزایش می‌دهد. آن انفجار یک انفجار هسته‌ای نخواهد بود، اما انفجاری است که به هر حال موارد رادیواکتیو پخش می‌کند.
آنگاه، بازرسی از 50 هزار کانتینر در روز که از مرزهای آمریکا عبور کرده و وارد آن کشور می‌شوند به اجبار آغاز خواهد شد،‌ ما در حال حاضر دو درصد از آنها را بازرسی می‌کنیم و اگر همه آنان را مورد بازرسی قرار دهیم دیری نخواهد گذشت که موجودی‌های آن کارخانه‌ها پس از چهار یا پنج روز به اتمام خواهد رسید و آن کارخانه‌ها ناگزیر خواهند شد که کار خود را تعطیل کنند.
کل مجموعه شبکه‌هایی که ما ایجاد کرده‌ایم چیزی در ردیف درهای سست و شکننده کابین خلبان یک هواپیماست. آن درهای سست و شکننده، این امکان را برای هواپیماها به وجود آورده که ربوده شده و تبدیل به موشک‌های کروز عظیمی بشوند و ربایندگانشان، آنها را به پرواز در آورده و به داخل ساختمان‌ها بکوبند و هزاران آمریکایی را به هلاکت برسانند. نه اینکه صرفاً آن هواپیماها را در آسمان منفجر کنند یا زمین بکوبند و تنها مگر سرنشینان آن هواپیما را تحقق بخشند، نه مرگ دیگران را.
به سبب وجود این درها، هزاران تن دیگر ممکن است کشته شوند. نوعی آسیب‌پذیری در یک شبکه وجود داشت که امکان بهره‌برداری از آن در بین بود، از این نظر که امکان داشت بخشی از آن به یک سلاح تبدیل شود. ما برای خطوط برق‌رسانی خود، خطوط لوله نفت و گاز، ‌تولید مواد غذایی و تحویل آن در کشورمان احترام قائلیم. بسیاری از این نقطه ضعف‌ها وجود دارند که ما ناگزیریم از طریق همکاری با یکدیگر آنها را از بین ببریم.
مردمسالاری در حال پیشروی
نکته‌ای که می‌خواهم بگویم و احتمالاً جنجال‌ برانگیزترین نکته‌ای خواهد بود که آن را بیان می‌کنم، درباره این قضیه است که برای شرکت در این جنگ و ادامه دادنش در خاورمیانه اقدام‌هایی باید صورت گیرد. ما برای برقراری صلح در منطقه، بدون تغییر دادن ماهیت دولت‌های آنجا و بدون آوردن مردمسالاری به آن منطقه با دشواری فراوانی روبرو خواهیم شد.
اگر از این نکته آغاز کنیم که این وظیفه آمریکا، انگلیس یا سایران است که عمدتاً‌ به کمک نیروهای نظامی این امر را تحقق بخشند ناکام خواهیم ماند. ما ناگزیریم نگاه خود را به افق‌های بسیار دورتر نیز بیفکنیم و فی‌المثل، به سردبیران شجاع روزنامه‌ها توجه خود را معطوف نماییم، از قبیل سردبیری که در عربستان سعودی اخیراً از پلیس مذهبی انتقاد کرد و باعث شد که وزیر کشور، شاهزاده نایف بن عبدالعزیز، او را اخراج کند. اصلاح‌طلبان شجاع، از این قماش، درمصر و سایر کشورها وجود دارند که جوانه‌های سبزی هستند که از درون شکاف میان سنگ‌فرش پیاده‌روها روییده‌اند و نشان‌دهنده نزدیک شدن هر چه بیشتر اکثریت جهان اسلام به سوی مردمسالاری و آزادی هستند.
عده‌ای از مردم در ظاهر تصور می‌کنند که به چنین تکلیفی نمی‌توان امید بست. دو نکته در اینجا وجود دارد. نخست آنکه اکثریت قابل توجه مسلمانان جهان در کشورهای مردمسالار (از قبیل اندونزی، بنگلادش،‌هند، ترکیه، مالی و بالکان) زندگی می‌کنند. این کشورها ممکن است مردمسالاری‌های کامل و بی‌عیبی نباشند اما به هر حال مردمسالاری به شمار می‌آیند. من رئیس «فریدوم هاوس» (خانه آزادی) هستم که قدیمی‌ترین سازمان حقوق بشر در آمریکاست. «فریدوم هاوس» می‌گوید که 121 کشور مردمسالار در دنیا وجود دارد که 89 تای آنها آزاد محسوب می‌شوند، یعنی دارای انتخابات پارلمانی، به علاوه حاکمیت قانون هستند. 32 کشور بقیه تا حدی آزادند، از قبیل روسیه یا هندوچین. این کشورها در ارتباط با حاکمیت قانون با مشکلات اساسی مواجهند اما انتخابات در آنها به طور منظم به انجام می‌رسد.
از سال 1914 به بعد، دنیا از مرحله وجود 10 تا 20 کشور مردمسالار حرکت کرده و به مرحله‌ای رسیده است که در آن بیش از 120 کشور مردمسالار به بقای خود ادامه می‌دهند و آن 10 تا 20 کشور مردمسالار در سال 1914 (یعنی سال آغاز جنگ جهانی اول) نظام‌هایی مردمسالار تنها برای افراد مذکور در بین جمعیت کشورها محسوب می‌شدند.
هیچ چیز نظیر این امر قبلاً در تاریخ جهان در طول عمر یک شخص اتفاق نیفتاده است. هر کس که 89 سال از سنش گذشته باشد در طول عمر خود شاهد 10 برابر شدن تعداد کشورهای دموکراتیک بوده است.
بیشتر آن کشورها نه از طریق توسل به نیروهای نظامی، بلکه به انواع و اقسام شیوه‌ها به مردمسالاری دست یافتند. به طور مثال، در طول جنگ سرد و پس از آن، در منطقه ایبری نقش سوسیال دموکرات‌های آلمانی از لحاظ کار کردن با همکاری سوسیالیست‌شان در جهت دور کردن اسپانیا و پرتغال از کمونیسم و استبداد و راندن آنها به سوی مردمسالاری اهمیت داشت. در فیلیپین، قدرت مردم این نقش را به عهده گرفت. در مغولستان، مالی و کشورهای سراسر جهان، مردمسالاری به شیوه‌ای برای زندگی مبدل شده است.
اینها سرزمینهایی هستند که همه ساله کسانی که خود را کارشناس می‌نامند درباره آنها گفته‌اند که فلان کشور هرگز تبدیل به یک مردمسالاری نخواهد شد، اما پیش بینی آنان درست از آب در نیامده است. آنان زمانی می‌گفتند که آلمانی‌ها هرگز نخواهند توانست یک مردمسالاری را اداره کنند، ژاپنی‌ها نیز هرگز نخواهند توانست از عهده اداره مردمسالاری برآیند، کشورهای کاتولیک نیز نخواهند توانست در این راه از موفقیت برخوردار شوند چرا که در دهه 1970 منطقه ایبری و آمریکای لاتین غیرمردمسالار بودند. آنان درباره کسانی که فرهنگ چینی پس زمینه زندگی آنان را تشکیل می‌داد نیز همین سخن را بر زبان می‌راندند؛ و با این همه، تایوانی‌ها ظاهراً بطلان این نظریه را عملاًَ به اثبات رسانده‌اند و شاید خود چنین نیز در آینده همین نکته را به اثبات برساند. آنان این عقیده را درباره روس‌ها نیز ابراز می‌داشتند و می‌گفتند که روس‌ها، رنسانس را تجربه نکرده و اصلاحات و عصر روشنگری را نیز پشت سر نهاده‌اند و بنابراین آنان چگونه می‌تواند یک مردمسالاری را اداره کنند؟ اما به نظر می‌رسد که آنان اداره مردمسالاری را آغاز کرده‌اند.
در ونزوئلا و در نقاط دیگر، یک سیر قهقرایی در این مورد مشاهده شده است. در جهان عرب یعنی بخشی از جهان مسلمان حدود بیش از 200 میلیون عرب سکونت دارند که بدون مردمسالاری زندگی می‌کنند. اینجا منطقه‌ای است که روند انتقالی یعنی گذار از مرحله استبداد به مرحله مردمسالاری به دشواری صورت خواهد گرفت و دلایل آن تاریخی، فرهنگی و مذهبی است. بسیاری از دلایل مذهبی آن به نفوذ وهابیون ارتباط پیدا می‌کند.
با این همه،‌ در مورد این مناطق نمی‌توان به کلی ناامید بود. این منطقه بهترین مسیر برای رسیدن به صلح است، زیرا کشورهای مردمسالار با یکدیگر نمی‌جنگند؛ آنان با دیکتاتورها و دیکتاتورها نیز با یکدیگر می‌جنگند و کشورهای مردمسالار که گهگاه پیشدستی کرده و به منظور پیشگیری از حمله دیکتاتورها به آنان حمله‌ور می‌شوند اما با یکدیگر نمی‌جنگند.
اگر ما بخواهیم در این جنگ طولانی موفق باشیم، مجبور خواهیم شد به مسأله مردمسالاری در جهان عرب به طور جدی رسیدگی کنیم و ما ناگزیر خواهیم بود که بر این نظریه «فاشیستی»‌ غلبه کنیم که حاکی است اعراب نمی‌توانند نظام‌های مردمسالار را اداره کنند. برای ما ضروری خواهد بود که برخی از مردم را ناراحت کنیم. ما هنگامی که این گونه تلاش‌ها را در خاورمیانه و نقاط دیگر به عهده بگیریم و گهگاه نیز به نیروی اسلحه اما نه عموماً از این طریق، بلکه با اعمال نفوذ، با برخاستن به هواداری از دانشجویان شجاع در خیابان‌های تهران، از زبان همه سردمداران آن منطقه، از رژیم رئیس‌جمهور حسنی مبارک در مصر گرفته تا خاندان سلطنتی سعودی خواهیم شنید که ما غربی‌ها آنان را بسیار عصبی باشید. ما می‌خواهیم شما تغییر کنید، اما باید بدانید که اکنون برای چهارمین بار ظرف 100 سال کشورهای مردمسالار به راه افتاده‌اند و ما هوادار کسانی هستیم که شما بیش از سایران، از آنان می‌ترسید، یعنی مردم خودتان.»‌

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات