تاریخ انتشار : ۲۷ دی ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۱  ، 
کد خبر : ۲۰۱۸۱۶
کندوکاوی در مبانی، اهداف و ارزشهای ایدئولوژی لیبرالیسم

لیبرالیسم در تقابل با اسلام ناب

اشاره: «لیبرالیسم» ابعاد گوناگونی وجود دارد. یکی از محورهای بحث، تاریخچه لیبرالیسم است. بررسی سیر تحولات درونی لیبرالیسم از «لیبرالیسم کلاسیک» به «لیبرالیسم مدرن و نئولیبرالیسم» و بیان جهات افتراقشان از یکدیگر به تنهایی بحث مفصلی می‌طلبد. بررسی رابطه لیبرالیسم با دموکراسی، رابطه لیبرالیسم با عدالت و نیز بررسی ارزشهای لیبرالی مثل موضوع آزادی و انواع آن و نیز تسامح و تساهل، هر کدام از محورهای دیگر بحث است. ما در این مجال به چند جنبه از بحث می‌پردازیم و آن، بررسی زمینه‌ها و مواد چالش بین آموزه‌های دینی اسلام و لیبرالیسم است.

ریشه‌یابی لغوی «لیبرالیسم»
کلمه «لیبرال» از حدود قرن چهارم میلادی به بعد مطرح شده و در قرون اخیر، تنوع معنایی زیادی پیدا کرد. «لیبرال» در لغت به معنای «آزاد مرد» است و در مقابل برده یا صاحب برده خوانده می شود. همچنین به کسی که دارای فکری باز و به اصطلاح «روشنفکر» باشد و یا به بخشنده و سخاوتمند نیز اطلاق می‌شده است؛ اما گاهی این کلمه با بار ارزشی منفی. مثلاً، به کسی که از لحاظ اخلاقی بی‌بندوبار و افسار گسیخته باشد. گفته می‌شود.
طرح لیبرالیسم به عنوان یک مکتب
«لیبرالیسم» به عنوان یک نظریه سیاسی و مکتب فکری و ایدئولوژی سیاسی. از قرن نوزدهم در اسپانیا و انگلیس (طی جنگ‌های داخلی اسپانیا و نزاع‌‌های فکری که در این کشور و نیز انگلیس رواج داشت) مطرح شد. در سال 1850، اولین حزب سیاسی به عنوان «حزب لیبرال» در انگلیس تأسیس گردید.
اندیشه‌های لیبرالیسم صرف‌نظر از تحولات تاریخ و تنوع محتوایی که پیدا کرده، تجدیدنظرهایی را نیز در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به دنبال داشته است. با کم رنگ‌تر شدن «لیبرالیسم مدرسی»، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، «لیبرالیسم مدرن» بیشتر مطرح شد.
اندیشه‌های لیبرالیستی نوین در ربع اخیر قرن بیستم با کارهای «فردریک هایک»، «رابرت نوزیک» و افراد دیگر، مطرح شد و «لیبرالیسم نو» عرضه گردید. بررسی خصوصیات اندیشه‌های سه‌گانه لیبرالیستی خارج از عهده این مجال است. بنابراین، تنها درباره مشترکات این سه فرآیند فکری و آنچه جان مایه لیبرالیسم را تشکیل می‌دهد، مطالبی به اجمال ذکر می‌کنیم:
ویژگی‌های مکتب لیبرالیسم
لیبرالیسم به گونه‌ای با «سرمایه‌داری» و «اقتصاد بازار آزاد» درآمیخته که بسیاری از اندیشمندان، به ویژه اندیشمندان چپ‌گرا، معتقدند لیبرالیسم، ایدئولوژی سرمایه‌داری است و سرمایه‌داری به عنوان یک مکتب اقتصادی به لیبرالیسم تکیه زده است.
از مشخصه‌های بارز اندیشه‌های لیبرالیستی ترویج تام و تمام «فردگرایی» است؛ فردگرایی جوهره و از ارکان اصلی لیبرالیسم است. در این اندیشه، فرد و حقوق او مقدم بر همه چیز است. اگر دولتی تشکیل می‌شود، باید در خدمت فرد و منافع فردی باشد. در این اندیشه، فرد اصالت دارد و افراد برای اینکه بهتر به اهداف فردی خود برسند، گردهم آمده و دولت تشکیل داده‌اند. در نگاه فردگرایانه لیبرالیسم، مفاهیم جمع‌گرایانه نظیر نفع عامه، آرمانهای مذهبی _ اجتماعی و ایدئولوژیکی و مانند آن هیچ نقشی ندارد، مفاهیمی نظیر «نفع جامعه» اعتباری و موهوم است و صراحتاً اعلام می‌کند که ما آرمانی به نام «نفع جامعه» یا «نفع ملت» نداریم که بخواهد حیات فردی ما را سامان دهد یا محدود کند؛ نفع جامعه وقتی تأمین می‌شود که نفع فرد تأمین گردد. دولت نیز باید یک سلسله اصول کلی را در جامعه پاس بدارد تا انسان‌ها بتوانند در چارچوب آنها دنبال منافع خودشان باشند؛ و امنیت را حفظ کند، سایر مسایل به عهده خود فرد است. همچنین دولت حق ندارد به عنوان خیر و مصلحت، آرمان‌های بشری و مذهبی و مسایل جامعه را تمشیت کند و بخواهد به حیات فردی اشخاص جهت دهد.
اندیشه لیبرالی به هیچ روی، این محدودیت‌ها را نمی‌پذیرد و بر این نکته تأکید می‌کند که ما هیچ وقت خیر مطلق و فضیلتی نداریم که بخواهیم براساس آن، در زندگی فردی انسان‌ها دخالت کنیم. هر کس باید خیر و نفع خودش را تشخیث دهد و عمل کند، دولت حق دخالت در این مسایل را ندارد.
این اندیشه لیبرالی به لحاظ فلسفه اخلاق، ریشه در مکتب سودانگاری «جیمزبیل» و «جرج بنتام» دارد. براساس این فلسفه اخلاق، که معتقد است انسان به دنبال نفع فردی خویش است و بهترین داور نفع فردی هر کس، خود اوست، افراد به هیچ‌وجه حق ندارند برای دیگران قضاوت کنند که خیر و نفع‌شان در چیست؛ زیرا انسان به لحاظ هویت انسانی‌اش موجودی است که به دنبال سود و نفع خویش است و تمام قوا و استعدادهای خویش را در خدمت نفع خود به کار می‌گیرد و چنین انسانی، خود بهتر از هر کسی تشخیص می‌دهد که نفعش چیست.
حقوق اساسی فردی در اندیشه لیبرالی
لیبرال‌ها، به ویژه «لیبرال‌های مدرسی» در تبیین اندیشه خودشان، از «حقوق طبیعی و قانون طبیعی» نیز سود می‌جستند. به عنوان مثال «جان لاک» که از بنیان‌گذاران لیبرالیسم است، به شدت از اندیشه «حقوق طبیعی» دفاع می‌کرد. درست است که لیبرالیسم به عنوان یک فکر منسجم سیاسی و حزبی در قرن نوزدهم شکل گرفت، اما ریشه‌های فکری آن مانند فردگرایی، اعتقاد به ارزش مطلق آزادی و حقوق فطری و طبیعی، سودانگاری و... که جزو مبانی فکری لیبرالیسم است، دو قرن پیش از آن نیز موجود بوده است. لکن فکر منسجم سیاسی «لیبرال» در قرن نوزدهم به وجود آمد.
«جان لاک» یکی از بنیانگذاران لیبرالیسم به شمار می رود، هر چند که در قرن هفدهم می‌زیسته؛ زیرا او تأمین‌کننده یکی از عمیق‌ترین ریشه‌های فکری لیبرالیسم بوده است. «مکتب حقوق فطری و طبیعی» بر این باور است: «انسان به ما هو انسان، صرف‌نظر از وجود دولت و وجود اجتماع، دارای حقوقی است که باید محترم شمرده شود» جان لاک سه حق اصلی را به عنوان «حقوق فطری و طبیعی» انسان برشمرد که در این خصوص، انسان چه ملحد باشد و چه موحد، فرقی ندارد. بنابراین ما، از آن حیث که انسان هستیم، دارای این سه حق هستیم: «حق مالکیت، حق آزادی و حق حیات یا صیانت ذات.» این سه حق باید از سوی دولت و دیگران محترم شمرده شود و به هیچ‌وجه، مورد خدشه قرار نگیرد.
یکی دیگر از ویژگیهای اصلی اندیشه لیبرال اعتقاد به «ارزش مطلق آزادی»است. کمابیش همگان بر این نکته، که آزادی یک ارزش انسانی است، اتفاق نظر دارند. اما سخن در این است که آیا آزادی دارای ارزش مطلق است یا نسبی؟ این بحث مهمی در اندیشه لیبرالی است. مراد از «ارزش مطلق» ارزشی است که فوق همه ارزش‌هاست و هیچ ارزشی نمی‌تواند با آن برابری کند و نباید به دلیل رعایت ارزش‌های دیگر، مخدوش و محدود شود. به عنوان مثال، عدالت اجتماعی، دستگیری از بینوایان و ضعیفان، حفظ نظام خانواده و حفظ اخلاق اجتماعی و فردی، هر یک ارزش محسوب می‌شود، آزادی هم یک ارزش است، اما آنها که آزادی را دارای ارزش مطلق می دانند، می‌گویند هیچ کدام از این ارزش‌ها نباید آزادی را محدود کند.
به عنوان مثال، اگر به نوشته‌های منتقدان لیبرالیسم مراجعه کنیم، می‌بینیم شدیداً بی‌بند‌وباری جنسی در غرب، از هم پاشیده شدن نظام خانواده، زیر سؤال رفتن بسیاری از ارزش‌های انسانی و منحط شدن اخلاق انسان معاصر را مورد توجه قرار داده و به لیبرالیسم حمله می‌کنند که چرا با بی‌حد و حصر دانستن آزادی، اجازه داده‌اند این همه ارزش‌های اخلاقی لگدمال شود؛ اما لیبرالیست‌ها در پاسخ به این اشکال، به صراحت می‌گویند: ما قبول داریم که این گونه ارزش‌ها از بین رفته‌اند، ولی اینها بهایی است که ما برای آزادی پرداخت کرده‌ایم؛ یعنی، آزادی از چنان ارزشی برخوردار است که سزاوار است دیگر ارزش‌ها به پای آن قربانی شود.
از نظر لیبرال‌ها، با توجه به اینکه آزادی دارای ارزش مطلق است، تنها در صورتی می‌توان آن را محدود کرد که آزادی دیگران در خطر باشد. به عبارت دیگر، «فقط تیغ آزادی است که آزادی را می‌برد و محدود می‌کند.» فرد تا آنجا آزاد است که آزادی دیگران را از بین نبرد. در غیر این صورت، آزادی او محدود می‌شود.
موارد چالش بین اسلام و لیبرالیسم
بعضی از موارد نزاع اسلام با لیبرالیسم در واقع، نزاع اسلام با تجددطلبی (مدرنیته) است، نه صرفاً با لیبرالیسم. دستاورد تجددطلبی (مدرنیته) در بعد سیاسی، دولت تجددگر (مدرن) است. دولت تجددگر اشکال گوناگونی دارد: لیبرالیسم، محافظه‌کاری، سوسیالیسم، فاشیسم و دیگر ایدئولوژی‌های سیاسی که همگی از اندیشه‌های سیاسی به شمار می‌آیند. البته بسیاری از این ایدئولوژی‌های سیاسی، که در بستر دولت تجددگرا پدید آمده‌اند، ریشه‌های فکری مشترکی دارند؛ مثلاً فردگرایی، سکولاریسم، اومانیسم و عقلانیت ابزاری وجوه مشترک بسیاری از این نحله‌های سیاسی را در بردارد.
چالش دین اسلام با لیبرالیسم گاه به شکل خاص است و گاه به وجه عام؛ گاهی یکی از ابعاد لیبرالیسم منحصر به اندیشه لیبرالی است و ما در سایر اندیشه‌های سیاسی با آن بعد برخورد نمی‌کنیم، ولی گاهی لیبرالیسم بر پایه‌ای استوار شده که دیگر اندیشه‌ها نیز بر همان پایه استوار شده‌اند. اسلام با این پایه و بالطبع با لیبرالیسم مقابله دارد. بعضی اوقات یک بعد فکری منحصراً در لیبرالیسم مطرح می‌شود که آن هم مورد چالش دین است. در این فرصت کوتاه، فقط می‌توان فهرست‌وار به این گونه نقاط چالش اشاره کرد.
نکته اول: اینکه آزادی «ارزش مطلق» داشته باشد به هیچ‌وجه مورد پذیرش اسلام نیست؛ زیرا اولاً ارزش مطلق داشتن آزادی، هیچ مبنای استدلالی ندارد. کسانی که در گذشته آزادی را به عنوان یک ارزش مطلق مطرح کرده‌اند (لیبرالیسم کلاسیک) پایه فکری خودشان را مسأله حقوق فطری و طبیعی قرار داده بودند. استدلال جان لاک نیز در اینکه انسان دارای آزادی است به مقوله حق طبیعی انسان _ یعنی، انسان بما هم انسان _ متکی بود. اما در ابتدای قرن نوزدهم «جان استوارت میل» فرزند جمیزمیل، در کتاب معروفش، (onliberty)، در باب آزادی، به شدت این مبنای حقوق فطری و طبیعی را مورد حمله قرار داد و گفت: «آنچه جان لاک به عنوان حقوق فطری و طبیعی می‌گوید، کاملاً موهوم است و چنین حقی وجود ندارد.» سپس خود جان استوارت میل به عنوان مبنایی برای آزادی، به این استدلال متوسل شد: «تجربه ثابت کرده است که در نظام‌های آزاد، در ظرف وجود آزادی است که در زمینه‌هایی مانند هنر، ادبیات، شعر، علم، فرهنگ و استعدادها شکوفا می‌شود. پس برای اینکه انسان به خود شکوفایی و به فعلیت برسد، آزادی وجود داشته باشد.»
کسانی که در این زمینه مطالعه کرده‌اند، می‌دانند که این استدلال مورد خدشه قرار گرفته است. به عنوان مثال، «آیزایا برلین» در مقاله بسیار معروف «دو مفهوم از آزادی» که در اندیشه سیاسی نوشته شده و مورد بحث قرار گرفته است، به این استدلال جان استوارت میل حمله می‌کند و می‌گوید: «تاریخ به ما نشان می‌دهد که برعکس، در بسیاری از حکومت‌های استبدادی، از علم و فرهنگ بیشتر حمایت شده است. نمونه بسیار روشن آن حکومت استالینی است.» در روسیه استالین با اینکه اوج خفقان و ستمگری حزب کمونیست بود، همگان معترفند که اوج‌گیری علمی و فن‌آوری روسیه با زمان قبلش، قابل مقایسه نیست؛ زیرا روسیه را از یک کشور عقب افتاده _ که فقط به دلیل تکیه به نفوس و وسعت زیادش، توانسته بود در مقابل دیگر قدرت‌های اروپایی بایستد. به یک قدرت صنعتی و علمی عظیم تبدیل کرد که توانسته بود در مقابل کل جهان غرب بایستد. ویرانی روسیه هم به دلیل افت صنعتی و علمی نبود، بلکه بیشتر به دلیل مسایل اقتصادی بود. در هر حال، در عرف اندیشه سیاسی، موارد نقض فراوانی برای این استدلال وجود دارد و حرف نخست ما نیز این است که پایه تفکر لیبرالیسم مبنی بر مطلق بودن آزادی، فاقد هرگونه پشتوانه استدلالی است.
ثانیاً: اندیشه دینی اسلام به هیچ‌وجه، ارزش آزادی را فوق همه ارزش‌ها نمی‌شناسد. موارد متعددی در آیات قرآنی و روایات ما وجود دارد که اسباب سلب آزادی‌‌های فردی می‌شود. افراد آزاد نیستند که هر گناه اجتماعی را انجام دهند، حتی گاهی در ابراز عقیده آزاد نیستند. در دین ما برای کسی که «ساب النبی» باشد (نبی‌اکرم را سب کند) مجازاتی شدید در نظر گرفته شده است، در حالی که براساس اندیشه غربی، ابراز عقیده آزاد است. یا مثلاً، ترویج کتب ضاله در فقه ما ممنوع است و افراد نمی‌توانند هرگونه که بخواهند روابط اجتماعی دشته باشند، حریم‌هایی در روابط جنسی بین جنس زن و مرد وجود دارد و هرگونه مراوده و مهاشرتی آزاد نیست. بسیاری از آزادی‌هایی که بر حسب اندیشه غربی پذیرفته شده، در اندیشه اسلامی پذیرفته شده نیست. اینها مواردی است که ما می‌توانیم بدان‌ها استناد کنیم که اسلام به آزادی، ارزش مطلق نمی‌دهد. این یکی از نقاط چالش اسلام با لیبرالیسم است.
نکته دوم: لیبرالیسم بر مبنای «انسان‌شناسی» خاصی استوار شده که موارد پذیرش دین اسلام نیست. اندیشه لیبرالی، انسان را همان «من طبیعی» می‌داند. بنابراین، وقتی دم از حقوق انسان می‌زند، منظور فقط حقوق طبیعی، یعنی مالکیت، آزادی و حیات است. اما در این اندیشه، مباحث مربوط به روح آدمی و نیازهای روحی او، پاسداری از نیازها و پاسداری از آن کمالات روحانی هیچ جایگاهی ندارد. اگر به آثار «هیوم» و «بنتام» در گفتارهایی که درباره انسان دارند مراجعه کنید، متوجه می‌شوید که تلقی آنها از انسان چیست.
«دیوید هیوم» به صراحت اظهار می‌دارد که «انسان چیزی نیست، جز مجموعه‌ای از غرایز و امیال.» او حتی این بحث را مطرح می‌کند که عقل آدمی مهیمن بر امیال و غرایز او نیست. وی می‌گوید: «ما کتمان نمی‌کنیم که انسان دارای عقل است، اما عقلش نمی‌تواند حاکم بر غرایز و امیالش گردد.» تعبیری که هیوم به کار می‌برد این است که: «عقل آدمی برده امیال اوست.» ما عقل داریم، ولی عقلی که ابراز امیال است؛ به عبارت دیگر، آنچه هویت انسان را تشکیل می‌دهد و انسان نمی‌تواند خودش را از آنها خالی کند، امیال و غرایز است. انسان موجودی غریزی و میلی است. اگر عقل هم دارد به این دلیل است که آن را برای رسیدن بیشتر به امیالش به کار اندازد. حتی در فردگرایی اخلاقی و ارزشی، این نکته عنوان شده است که اخلاق و دین نباید امیال و غرایز آدمی را سرکوب کند.
لیبرالیست‌ها تصریح می‌کنند که: «انسان نباید با اخلاق و دین سازگار شود، بلکه دین و اخلاق باید خود را با انسان هماهنگ و سازگار کند.» این همان نکته است که در نوشته‌های برخی از روشنفکران خودمان نیز به آن اشاره می‌شود و تصریح می‌کنند که دین جامه‌ای است که به قاکت انسان دوخته شده؛ دین باید خود را با انسان منطبق کند، نه اینکه انسان خود را با دین هم سو گرداند. از همین جا به این نکته پی می‌بریم که برخی از اندیشمندان ویژگی انسان معاصر را حق مداری می‌دانند، نه تکلیف مداری. انسان معاصر دنبال این نیست که ببیند تکالیفش در قبال انسانیت، خداوند و ارزش‌های مطلق اخلاقی انسان چیست، بلکه چون اساساً موجود حریصی است که دنبال گرفتن حقوقش می‌باشد، گویی هیچ تکلیفی در قبال خود و خالق هستی ندارد. به واقع، چنین چیزی در اندیشه لیبرالی مطرح است، اگر چه به آن تصریح نمی‌کنند. بسیاری از لیبرال‌ها در مقابل اعتراضی که به آنها می‌شود عنوان می‌کنند که: «لیبرالیسم بر انسان‌شناسی خاصی استوار نیست» اما اگر کسی در روح تعالیم لیبرالیسم و ارزش‌های حاکم بر آن تأمل کند به درستی در می‌یابد که لیبرالیسم بر انسان‌شناسی خاصی استوار است.
این نکته نیز لازم است، تصریح شود که لیبرالیسم نمی‌گوید فرد به دنبال معنویت و دین، آرمان‌های انسانی، کمالات روحی و این گونه مسایل در معادلات خودش حسابی باز نمی‌کند؛ یعنی، وقتی می‌خواهد وظایف و حیطه اختیارات دولت، حدود آزادی‌ها و حقوق افراد را مشخص کند، اصلاً نگاهی به کمالات روحی انسان و آموزه‌های دین ندارد؛ ضد دین و اخلاق نیست، اما بهایی هم به اخلاق، دین و کمالات روی نمی‌دهد.
نکته‌ای که از همین مطلب به عنوان زمینه دیگر چالش لیبرالیسم با اسلام هویدا می‌شود این است که لیبرالیسم سازگاری کاملی با «سکولاریزم» دارد و دین را کاملاً فردی می‌داند و آن را در حیطه حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بشر هیچ دخالتی نمی‌دهد. این هم یکی دیگر از محورهای چالش ما با لیبرالیسم است که مبدأ آن عام است؛ یعنی، فقط به لیبرالیسم منحصر نمی‌شود.
نکته سوم: در تفکر اسلام، «آزادی اندیشه و بیان» محدود به حدودی است، اما در تفکر لیبرالیستی، اندیشه و بیان آزادی مطلق دارند. اینکه چرا هیچ محدودیتی ندارند، به دلیل همان مبنایی است که به آن اشاره شد؛ می‌گویند ابزار اندیشه و بیان هیچ محدودیتی برای دیگران ایجاد نمی‌کند؛ یعنی، فرد همیشه آزاد است که اندیشه خودش را بیان کند؛ زیرا آزادی او باعث سلب آزادی دیگران نمی‌شود. دیگران هم آزادند اندیشه خود را بگویند و بنویسند. پس دلیلی ندارد که کسی با ابراز اندیشه‌اش، مانع ابراز اندیشه دیگری بشود یا به عکس؛ زیرا مبنایشان این است. فقط وقتی می‌توان آزادی را از کسی سلب کرد که کارش موجب سلب آزادی دیگران باشد. به عبارت دیگر، سنخ ابراز اندیشه و بیان به گونه‌ای است که به هیچ روی، مزاحمتی با ابراز آزادی اندیشه و بیان دیگری ندارد. این مبنا کاملاً با مبنای مطرح شده در دین ما مخالف است. برای اینکه بحث‌ روشن‌تر شود به این مثال توجه کنید: امروزه یکی از محورهای نزاع ما با غرب، مسأله سب نبی (ص) است که سلمان رشدی مرتکب آن شد. غربی‌ها می‌گویند او با سخن ناروا نسبت به انبیاء و رسول‌اکرم (ص) صرفاً ابراز عقیده کرده است، پس نباید غلاظ و شداد با او برخورد نمود و از انتشار کتابش، جلوگیری کرد یا حتی حیاتش را از او گرفت. شما هم می‌توانید متقابلاً به او و اندیشه‌اش توهین کنید. این در واقع چالش بین دیدگاه اسلام با لیبرالیسم است.
براساس فقه و اندیشه دینی ما، اگر کسی معترض مال دیگری شود و به زور بخواهد ملک او را غارت کند، اگر چه آن مال ارزش حیاتی برای آن شخص نداشته باشد، شخص مورد تعرض و تجاوز او، حتی مقاتله کند و اگر در این مقاتله کشته شود، اجر شهید دارد: «من قتل دون ماله فهو شهید« (هم چنین در زمینه مسایل ناموسی در شرع انور داریم که «من قتل دون عیاله فهو شهید : «اگر کسی در راه دفاع از ناموس خود کشته شود، شهید است)
برای ما مسلمان‌ها دین، ایمان، خداوند متعال، قرآن، رسول ا... و اهل بیت (ع) از مال و ناموسمان، حتی از جانمان، بالاتر است. زیرا اولیای ما مال و جانشان را برای دین فدا کردند. حضرت اباعبدا... برای حفظ دین، نوامیسش را در معرض دید نامحرم قرار داد. وقتی دین ما بالاتر از مال، ناموس و جان ماست، اگر کسی معترض آن شود، با او مبارزه می‌کنیم. اما اندیشه لیبرالی، که اصلاً دین، معنویت، ایمان و مانند آن در محاسبات خود دخالت نمی‌دهد، نمی‌گوید چون متعرض ایمان و دین تو شدند، تو حق مقابله داری. این هم یکی دیگر از نقاط بنیانی اختلاف ما با اندیشه لیبرالی است.
نکته چهارم: یکی دیگر از موارد چالش اسلام با لیبرالیسم در مقوله «دولت» است. لیبرالیسم دولت مطلوب را دولتی می داند که فقط از چارچوب‌های کلی حیات اجتماعی دفاع می‌کند. بسیاری از لیبرال‌ها، به ویژه لیبرال‌های مدرسی و نولیبرالیست‌ها، «دولت مداخله‌گر» را نمی‌پسندند و می‌گویند: «دولتی که رفاه گستری کند و هر چه کمتر در مسایل دیگر دخالت کند، دولتی مطلوب است.» اما در اندیشه اسلامی ما، علاوه بر اینکه دولت باید «رفاه‌گستر» باشد، باید «فضیلت‌گستر» هم باشد، همچنان که حافظ جان، مال و ناموس شهروندان است، باید پاسدار حریم فضیلت‌های اخلاقی و حدود الهی نیز باشد:
دولت در تلقی اسلامی، علاوه بر رفاه‌گستری و حفظ حقوق بینوایان و مستمندان، باید در توزیع مجدد ثروت دخالت کند و شکاف طبقاتی را هر چه کم‌تر نماید، اما در اندیشه لیبرالی چنین تصوری از دولت وجود ندارد. مسأله‌ای که در این بحث باید مورد توجه قرار دهیم این است که آیا همان‌گونهکه لیبرالیسم با سرمایه‌داری وفاق کلی دارد، اسلام نیز این سرمایه‌داری تمام عیار را می‌پذیرد یا خیر؟ اگر کسی در تحقیق و تفحص خودش به این نتیجه رسید که اسلام سرمایه‌داری نامحدود را نمی‌پذیرد، در واقع، به بررسی یکی دیگر از نقاط چالش اسلام با لیبرالیسم پرداخته است.
نکته پنجم: بحث تساهل و تسامح نیز یکی از اصول لیبرالیسم است. که اخیراً نیز در مطبوعات و جامعه ما باب شده است. تسامح و تساهل جزو ارزش‌های لیبرالی است. البته نویسندگانی که در زمینه لیبرالیسم قلم زده‌اند، اعتراف کرده‌اند که تساهل و تسامح عملا در جوامع لیبرالی اجرا نمی‌شود. شاهد زنده‌اش اینکه در فرانسه حتی اجازه نمی‌دهند دختران با حجاب وارد دانشگاه و دبیرستان شوند. آنها که دو از تسامح و تساهل می‌زنند، چرا این خفیف‌ترین نوع تسامح و تساهل را (که هر کسی در انتخاب نوع پوشش خود آزاد باشد) روا نمی‌دارند؟ یا مثلاً، حقوق سیاهان و اقلیت‌های مذهبی، به طرق گوناگون نادیده گرفته می‌شود. کسانی که در زمینه مردم‌سالاری (دموکراسی) مطالعه کرده‌اند، می‌دانند که یکی از سیاست‌هایی که در غرب اعمال می‌شود این است که در قانونشان می‌نویسند مثلا، سیاهان و دیگر اقلیت‌های مذهبی حق رای دارند، اما عملا در جامعه، گروه‌های فشاری وجود دارند که مانع مشارکت سیاسی بسیاری از اقلیت‌ها در جامعه می‌شود. ما به اندیشه و گفتار کاری نداریم، همان‌گونه که بسیاری از متفکران اعتراف می‌کنند، در غرب تساهل و تسامح _ به معنای واقعی‌اش _ اعمال نمی‌شود، فقط از ان دم می‌زنند.
ما در این زمینه نیز معتقدیم که اسلام این مقدار از تساهل و تسامح را نمی‌پذیرد. شاهد مطلب هم آن است که در احکام دینی ما، به هر اقلیت مذهبی اجازه داده نشده است که در جامعه اسلامی اقتدار داشته باشد و بتواند فعالیت کند. ما بعضی از مذاهب و ادیان را به رسمیت نمی‌شناسیم. البته اهل کتاب دارای حقوقی هستند، آن هم نه به آن معنا که بر جامعه اسلامی مسلط شوند، ولی به سایر آیین‌ها اجازه فعالیت نمی‌دهیم همچنین به کفر و الحاد، یا مثلا، در زمینه ضد اخلاقیت و بی‌بندوباری این قدر متسامح و متساهل نیستیم که اجازه بدهیم این چیزها در جامعه رواج یابد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات