تاریخ انتشار : ۲۸ آذر ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۲  ، 
کد خبر : ۲۰۱۸۶۷

مبانی فلسفی حق حیات در نظام حقوق اسلامی


دکتر سیدمصطفی محقق داماد
ماده 3 اعلامیه جهانی حقوق بشر چنین مقرر می‌دارد: «هر کس حق حیات، آزادی و امنیت شخصی دارد.»
تعبیر حق حیات برای ادبیات موجود در مقطع تاریخی صدور اعلامیه بدیع و رهاوردی تازه و نو تلقی شد. در حالی که که ناگفته پیداست که منع آدمکشی و یا زشتی آن برای بشر قبل از آن تاریخ از امور مسلم محسوب می‌شده 1 و به گونه‌های مختلف در اعلامیه‌ها، فرامین پادشاهان (مانند کوروش) و فرمانروایان قوانین وضعی نظیر حمورابی و نیز متون مقدس دینی قبل از اعلامیه جهانی آمده است.
اینک سؤال این است که رهاورد جدید اعلامیه جهانی برای بشریت چه بوده است؟ انسانها که گوششان از فرامین کشور‌داران و توصیه‌های پیامبران نسبت به منع آدمکشی پر بوده، چرا پیام ماده 3 اعلامیه را برای خویش ارمغانی بدیع تلقی نمودند؟ آنچه در زیر می‌آید، پاسخی است که به نظر نویسنده در این زمینه رسیده است.
واقعیت این است که پیش از اعلامیه حقوق جهانی بشر، آدمکشی اگر چه می‌توان پذیرفت که در بعضی جوامع ممنوع بوده است؛ ولی با اندک تأمل و انصاف تصدیق خواهیم کرد که اولاً: منع آن نه به خاطر آن بوده که برای بشر حق حیات منظور شده است و کشتن او تجاوز به حق او تلقی گردد، خیر، آدمکشی صرفاً به حکم قانون و یا فرمان پادشاه ممنوع بوده و به اصطلاح فنی، آدمی ملکف بوده است که دستورات قانون و فرمان پادشاه را اطاعت کند و به حکم و فرمان او آدمکشی ممنوع بوده است. آدمکشی سرپیچی از فرمان پادشاه و یا قوانین بوده است نه آنکه تجاوز به حق دیگران تلقی گردد و قانون صرفاً از حقوق حق‌داران حمایت نماید.
و ثانیاً جای انکار نیست که مطالعه تاریخ بشر نشان می‌دهد که برای اکثر جوامع نه تنها تا‌ آن روز، بلکه متأسفانه هنوز همین فکر در مغز بشر متمدن کنونی ریشه‌کن نشده و هرازگاهی از گوشه‌ای خودنمایی می‌کند، بشر از آن جهت که بشر است، به رسمیت شناخته نمی‌شود، انسانها به خودی و غیرخودی تقسیم و تنها انسانهای خودی انسان محسوب و مابقی از هیچ گونه ارزش و حرمتی برخوردار نیستند. جنگها، کشتارهای دسته‌جمعی، آدم‌رباییها و برده‌گیریها همه و همه ناشی از همین طرز تفکر صورت می‌پذیرد. و به دیگر سخن انسانهای زورمند به خود چنین حقی می‌دادند که برای تأمین آسودگی و فراهم ساختن نیازهای خود و کسان و وابستگانشان که مجموعاً افراد خودی او را تشکیل می‌دادند، به دیگران تعدی کنند و با نابود ساختن آنان اقتدار خویشتن را افزایش دهند، درست همان گونه که امروز آدمیان نسبت به حیوانات و یا مظاهر طبیعی اطراف خود می‌نگرند، برای آنان حق حیاب قائل نیستند، بلکه به دلیل آن خود را انسان می‌دانند و انسان اشرف از آنهاست،‌ به انگیزه تأمین غذا و پوشاک و هر وسیله ممکن آن را به چنگ می‌آورند و قربانی خویش می‌سازند. بگذریم از سیرت نوادر تاریخ، مانند کوروش، رویه و خصلت پادشاهان و کشور گشایان چیزی جز این نبود. پیرنیا در مقایسه خصال کوروش با شاهان دیگر می‌نویسد:
«شئون کوروش از طرز سلوک و رفتاری است که در مشرق قدیم برای اولین دفعه پدید آورد و سیاست ظالمانه و نابود کننده پادشاهان سابق و بالخصوص سلاطین آسور را به سیاست رأفت و مدارا تبدیل کرد. برای نمونه کتیبه آسوربانی پال را که پس از تسخیر عیلام نویسانده، به خاطر می‌آوریم،‌ و حال آنکه چنین کتیبه‌ها به مضامین دیگر زیاد است «خاک شهر شوشان و شهر ماداکتو و شهرهای دیگر را تماماً به آسور کشیدم و در مدت یک ماه و یک روز کشور عیلام را به تمامی عرض آن جاروب کردم. من این مملکت را از عبور حشم و گوسفند و نیز از نعمات موسیقی بی‌نصیب ساختم، به درندگان و مارها و جانوران کویر و غزال اجازه دادم که آن را فرو گیرند.» در کتیبه‌های دیگر خود، پادشاهان آسور می‌بالند به اینکه هزاران زبان از مغلوبین کشیدند، فلان قدر تل از سرهای بریده بلند کردند و چنان فلان مملکت را زیر و رو کردند که صدای حیوانی هم در آنجا شنیده نمی‌شود. پادشاهان آسور اطفال اسرا را در آتش می‌سوزند،‌ خود اسرا را به دست خود کور می‌کنند و این کار را عبادتی نیست به خدایان خود می‌دانند. سالم ماندن پادشاه مغلوب پس از اینکه اسیر شد، واقعه‌ای است فوق‌العاده؛ زیرا عادت چنین است که باید خود او را با کسان و همراهانش کشت.»2
خصلت نوادری مانند کوروش در تاریخ پادشاهی و کشورگشائی، در مورد رفتار با ملل مغلوب، چنان استثنائی و بی‌بدیل و یا کم‌نظیر تلقی شده که «اشیل» ادیب و شاعر معروف یونانی در تراژدی خود به نام «پارسی‌ها» گوید:
«کوروش که یک فانی سعادتمند بود، به تبعه خود آرامش بخشید... خدایان او را دوست می‌داشتند، زیرا دارای عقلی بود سرشار...»3
البته این گونه نوادر در میان حکیمان نیز به چشم می‌خوردند تا آنجا که حق زندگی برای همه جانداران قائل بوده‌اند، و چنین می‌اندیشیده‌اند که جواز خوردن حیوانات توسط انسان، به جهت اشرفیت او توجیه نمی‌شود، بلکه مبتنی بر قاعده الحق لمن غلب است، و چون قاعده مزبور را نمی‌پذیرفتند خویشتن را مجاز به تناول گوشت جانداران دیگر نمی‌دانستند. به نظر شاعری ایرانی ابوالعلاء معری از این دسته بوده که گفته است:
قصه شنیدم که بوالعلاء به همه عمر
              لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد
در مرض موت با اجازت دستور
              خادم او «جوجه با» به محضر او برد
خواجه چو آن طیر کشته دید برابر
               اشک تأثر ز هر دو دیده بیفشرد
گفت به مرغ: از چه شیر شرزه نگشتی؟
               تا نتواند کست به خود کشد و خورد
مرگ برای ضعیف امر طبیعی است
               هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد
به هر حال این تفکر که تنها دسته‌ای از آدم‌ها حق حیات دارند نه همه، فکری رایج و غالب بوده است. برای یونانیان، غیر یونانی، بربر (وحشی) خوانده می‌شد. جالب است که فلاسفه بزرگ یونان باستان نیز بر همین عقیده بوده‌اند. ارسطو معتقد بود که:‌ «طبیعت خواسته است بربرها، برده باشند، آن هم برده یونانیها» 4 افلاطون به هموطنان خود توصیه می‌کرد که در رفتار با هم با گذشت باشند، اما هرگز بر این عقیده نبود که غیر یونانیان نیز شایسته برخورداری از همان رفتاری باشند که او توصیه می‌کرد.5
در آثار ارسطو همیشه گروههایی از حقوق مستثنی هستند. زنان، دیوانگان، بیگانگان، بردگان...
راه دوری نرویم، در همین قرن معاصر خودمان، مگر تفکر نژادپرستی دوباره با توجیهی فلسفی مجدداً زنده نشد و‌ آن همه نسل‌کشی و فاجعه‌های انسانی را به بار نیاورد؟
ریشه اندیشه نژادپرستی هیتلر به نظریه‌پردازی آقای کنت دو گوبینو می‌رسد. همان کسی که مدتی وزیر مختار کشور فرانسه در ایران بود و دیدارهایی هم با حکما و فلاسفه ایرانی داشت و کتابی تحت عنوان «ادیان و فلسفه‌ها در آسیای مرکزی»‌ در این زمینه تاءلیف نمود. 6 وی در اواسط قرن نوزدهم کتابی تحت عنوان «عدم تساوی نژادهای انسانی»7 به رشته تحریر درآورد و خلاصه حرفش در آن کتاب این بود که در میان نژادهای بشری، نژاد سفید برتر است و در میان آنها آریاییها به اوج تمدن رسیده‌اند.
این فکر به سرعت در سراسر جهان طرفدارانی پیدا می‌کند، در آلمان از همه جا بیشتر و حتی انجمنی به نام پیروان گوبینو در آلمان تشکیل می‌شود. تا آنکه در سال 1899 شخصی به نام استوارت چمبرلاین (Stewart Chamberlain) کتابی در طرفداری این تفکر تاءلیف می‌کند. وی که اصالتاً بریتانیائی بود، به علت آنکه سالها در آلمان زندگی می‌کرد و عضو انجمن پیروان گوبینو بود، کتاب خود را به زبان آلمانی نگاشت و در آن دیار طرفداران زیادی پیدا کرد. علی‌الخصوص آنکه نزد اعضای هیاءت حاکمه مقبولیت قابل توجهی کسب نمود. قیصر ویلهلم (امپراتور وقت آلمان) او را مشاور مردم‌شناسی خویش قرار داد. و بالاخره آدف هیتلر در 1933 صدراعظم آلمان شد. او قبلاً کتاب خود را تحت عنوان «نبرد من» تاءلیف کرده بود و حزب نازی را تشکیل داد که کتاب مزبور مرامنامه حزب شد. و خلاصه مرام آن بود که نژادهای غیر ژرمن به علت پستی نژاد ما را آلوده می‌کنند و باید از میان برداشته شوند.
جالب است بدانید که حتی در آموز‌ه‌های ادیان سلف، حسب برداشت‌ها و تفسیرهای بعضی از مفسران آنها، نیز قضیه از همین قرار است. انسان به هیچ وجه صرفاً از آن نظر که انسان است، ارزشی ندارد و صاحب حق حیات نمی‌باشد. انسان‌ها تقسیم می‌شوند به «مؤمن» و «کافر»، دسته اول جانشان محترم و از حمایت برخوردار است و دسته دوم به هیچ وجه حق زندگی و زیستن بر کره خالی ندارند.
برخی مفسران تورات می‌گویند که به موجب نصوص کتاب مقدس، خداوند یهودیان را قوم برگزیده و برتر دانسته و آنان اشرف انسانها بلکه اشرف موجودات‌اند. آنان را به غلبه و فیروزی بر دیگران توصیه نموده است، غلبه بی‌رحمانه‌ای که در هنگام پیروزی دمار از روزگار مردم مغلوب درآوردند، همه آنان را بکشند و جانداری از آنان را باقی نگذارند، خانه همه را ویران کنند و گیاهانشان را بسوزانند،
در تورات آمده است:
«پس الان برو و عمالیق را شکست بده و جمیع مایملک ایشان را نابود ساز و برایشان شفقت مفرما، بلکه مرد و زن و طفل شیرخوار و گاو و گوسفند و شتر و الاغ را بکش.» 8
و نیز در جای دیگر آمده است:
«و هر آنچه در شهر بود از مرد و زن و جوان و پیر، حتی گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشیر هلاک کردند.» 9
درجای دیگر هم آمده است:
«چون به شهری نزدیک می‌شوی تا با آن جنگ کنی، آن را برای صلح ندا بکن اگر تو را جواب صلح بدهند و دروازه را بگشایند، آنگاه تمامی قومی که در آن یافت شوند، اموالشان را به تو دهند و خدمتکار تو شوند و اگر تسلیم نشدند، پس آنجا را محاصره کن، جمیع ذکورانش را به دم شمشیر بکش، اما زنان و اطفال و بهایم و آنچه در شهر باشند، غنائم‌اند و یهوه. خداست. آنها را به تو سپرده، همه را به تاراج ببر. با همه شهرهایی که از تو بسیار دورند که از شهرهای این امت نباشند، چنین رفتار نما.» 10
یکی از جاذبه‌های تعلیمات مسیحیت که موجب گسترش آن شد، انکار برگزیده بودن قوم یهود بود و لذا در انجیل آمده است:
«و پترس گفت: اینک می‌فهم که فقط یهودیان محبوب خدا نیستند، بلکه از هر کس از هر نژاد و قومی خدا را بپرستد و کارهای نیک کند، مورد پسند او واقع می‌شود.» 11
در قرآن نیز به صورت احتجاج با یهودیان آمده است: «ای یهودیان، اگر معتقدید که شما (تنها) محبوبهای خدادند هستید،‌ پس آرزوی مرگ کنید، اگر راست می‌گوئید ولی هرگز چنین نخواهید کرد.» (جمعه، 607)‌
به هر حال این تفسیری بود که روحانیان یهود از متون مقدس ارائه می‌دادند، و بر اساس همانچه که خود تفسیر می‌کردند، با مردم رفتار می‌نمودند.
باید تصدیق کنیم که در اسلام نیز، بعضی چنین تفسیری دارند که مسملمانان همواره باید با غیر مؤمنان بجنگند تا آنکه آنان تسلیم شوند و به دین اسلام بگروند و به تعبیر دیگر از نظر آنان اصل در روابط با بیگانگان روابط خصمانه و جنگ است، مگر مسلمانان توان نداشته باشند. صاحبان این نظریه برای عقیده خویش مستنداتی از آیات قرآن و روایات ارائه می‌دهند. 12
به موجب این تفسیر، انسان از آن جهت که انسان است دارای حق حیات نیست، بلکه انسان مؤمن حق حیات دارد، و انسان غیر مؤمن واجد چنین حقی نیست؛ ولی ما معتقدیم که در تعلیمات اسلامی، هر چند انسان مؤمن به خاطر ایمان از احترامات و حقوق خاصه برخوردار می‌باشد، ولی این بدان معنی نیست که انسانهای غیر مؤمن حق حیات ندارند، خیر، انسان از آن نظر که انسان است واجد کرامت انسانی و از حق حیات برخوردار است، تنها سالب حق حیات از انسان، ایجاد مزاحمت و آزار دیگران یعنی وجود حالت خطرناک و فساد در ارض شناخته شده است و تنها کشتن این گونه افراد، کشتن به حق معرفی گردیده و زندگی مابقی انسان‌ها مورد احترام خداوند دانسته شده است.
در قرآن آمده است: «ولا تقتلوا النفس التی حرم‌الله الا بالحق: «نکشید انسان را که جان او مورد احترام خداوند است، مگر به حق باشد.» (اسرا، 33) این آیه حامل دو پیام است:
یکی اینکه نفس آدمی از احترام برخوردار است و این احترام را خداوند به ذات نفس آدمی اعطاء فرموده، و منع قتل نه صرفاً یک تکلیف است، بلکه از این جهت که به نفس محترمه تجاوز می‌شود و حرمت نفس محترمه بایستی همواره مورد حمایت قرار گیرد، قتل ممنوع گردیده است. و به دیگر سخن و به اصطلاح فنی؛ تعلیق حکم بر وصف مشعر بر علیت است، «و التی...» که صفتی برای نفس آدمی بیان شده و در حقیقت، بیانگر علت حرمت قتل است.
دوم اینکه نفس آدمی از آن جهت که آدمی است محترم است و تجاوز به آن مطلقاً ممنوع است، و تنها استثنائی که به عام و مطلق وارد آمده «الا بالحق» است، بنابراین باید «کشتن به حق» مشخص شود که چیست. خوشبختانه قرآن مجید در آیه‌ای دیگر به نحو مشخص موارد «کشتن به حق» را احصاء فرموده است. که عبارت است از آیه 32 سوره مائه که: «من قتل نفساً بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعاً»‌ به موجب این آیه فقط دو مورد اعدام انسان مجاز و مشروع و کشتن به حق دانسته شده و مابقی انسانها دارای حق حیات معرفی شده‌اند و تعدی به جان آنان ممنوع اعلام گردیده است: مورد اول آنجا که کسی دیگری از همنوعان خود را کشته، یعنی حیات محترم دیگری را سلب و حق وی را تضییع نموده و از این رهگذر دوام زندگی او منوط به جلب رضایت کسی است که حق وی مورد تعدی قرار گرفته است. و مورد دوم اعدام کسی که اقدام علیه امنیت اجتماعی نموده و نظم عمومی را بر هم زده است [فساد فی الارض].
به نظر ما در تعلیمات اسلامی هر انسانی که مشمول دو مورد استثناء فوق نشود، دارای حق زندگی است و هیچ کس حق ندارد به حیات او تجاوز کند، و مومن و غیر مومن در این امر مساوی‌اند، و غیر مومن مادام که مصداق یکی از دو عنوان مذکور نشود صرفاً به خاطر عدم ایمان محکوم به مرگ نمی‌باشد. عنوان اول مربوط به حقوق خصوصی و عنوان دوم مربوط به حقوق عمومی است.
مورد اول، حق خصوصی:
آنجا که شخصی که به حق حیات دیگری تجاوز می‌کند، حیات خود را بی‌حرمت کرده است. در این مورد حکم قصاص مطرح می‌شود که با اندک تأمل روشن می‌گردد این حکم در زمان خودش کاملاً یک حکم ضد خشونت و مملو از محبت و مهربانی بوده است. برای روشن شدن این ادعا بایستی در آیه قصاص اندکی دقت نمائیم. آیه مزبور، با این جمله شروع می‌شود: «یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم القصاص فی القتلی...» (بقره 178) ملاحظه می‌فرمایید که «کتب علیکم»، یعنی بر شما مقرر، واجب و فرض شده است این عبارت رساننده یک تکلیف امری است و به هیچ وجه جنبه تخییری و ترخیصی ندارد. از طرفی ناگفته پیدا است که کشتن قاتل بر اولیای مقتول، یک تکلیف امری نمی‌تواند باشد. سئوال این است که پس چه چیزی امر و تکلیف است؟
از آیه شریفه کاملاً پیداست که حکم قصاص، یک حکم محدود کننده و به اصطلاح طردی و منعی است، نه حکم حاوی اعطای حق. و جنبه امری و تکلیفی آن همان حیث محدود و مقید سازی مخاطبان است.
برای تبیین کامل آیه شریفه، بایستی به زمینه فرهنگی موجود در جامعه مخاطب آیه رجوع نمائیم. در جامعه عربی زمان نزول وحی، عادت و عرف چنین بود که اگر کسی از یک قبیله فردی را به قتل می‌رساند و یا حتی او را مجروح می‌ساخت، قبیله آسیب دیده سعی می‌کرد با تمام توان انتقام بگیرد. و انتقام چنین عملی منجر به آن می‌شد که از قبیله جانی هر کس را و هر چند تن را به دست می‌آورد و توان سلطه بر او داشت به قتل می‌رسانید.
آیه شریفه در خطاب به اهل ایمان فرماید: «بر شما قصاص مقرر شده است.» قصاص یعنی معامله به مثل و با چنین حکمی اختیارات اولیای دم را محدود کرده است به حدود شخص جانی فقط، نه جز آن و رعایت اصل برابری، و به دیگر سخن، آیه شریفه حاوی سه مفهوم است، 1. اصل حق تلافی 2. رعایت برابری در کمیت، یعنی جرح در قبال جرح،‌ و قتل در قبال قتل 3. تلافی فقط از شخص جانی مجاز است، نه غیر آن. و چنین حکمی کاملاً محدود کننده و آمرانه است. برای روشن شدن به این مثال توجه فرمائید: فرض کنید شخصی تا امروز حق داشت در تمام کلاسهای یک مرکز علمی جلسه درس خود را تشکیل دهد، چنان که ناگهان با دستور از سوی مقامات اداری مواجه شود که او فقط حق دارد در کلاس شمار 14 جلسه درس تشکیل دهد، آیا این دستور محدود کننده نیست؟ بی‌تردید چنین است.
جالب است بدانید که قرآن مجید در ذیل آیه مخاطبان و صاحبان این حق خصوصی را توصیه به عفو و گذشت می‌نماید، گذشت یا بزرگوارانه و بلاعوض است و یا گذشت در عوض پرداخت خون‌بهای مالی است، که در صورت اخیر قرآن مجید توصیه می‌فرماید که در فرض تصمیم بر گذشت معوض، اولاً در مقدار و ثانیاً در صورت تعهد جانی به پرداخت خون‌بها، بزرگواری و کرامت نفس رعایت شود، مقدار عادلانه پیشنهاد شود، و در مؤاخذه و مطالبه و پیگیری طلب، سختگیری و سرسختی به کار نرود. همان طور که به طرف مقابل توصیه می‌کند که در فرض توان و استطاعت، محترمانه و به دور از هر گونه کینه، حقد و عداوت نسبت به پرداخت مبادرت ورزند، به ذیل آیه دقت کنید:
«... فیمن عفی له من اخیه شیء فاتباع بالمعروف و اداء الیه باحسان ذلک تخفیف من ربکم و رحمة فمن اعتدی بعد ذلک فله عذاب الیم: پس هر کس که از جانب برادر خود عفو گردد، باید که با خوشنودی از پی ادای خونبها رود و آن را به وجهی نیکو بدو پردازد. این حکم، تخفیف و رحمتی است از جانب پروردگارتان و هر که از آن سرباز زند، بهره او عذابی است دردآور.» (بقره، 178)
با این بیان وجه مهربانانه بودن این حکم کاملاً روشن می‌گردد. مهربانی در این است که برای اتفاق افتادن یک جنایت، سالها میان کسان جانی و مجنی علیه خصومت و کشمکش ادامه نمی‌یابد، و برای جبران یک جنایت، صدها جنایت دیگر رخ نمی‌دهد، و از همه بالاتر در فرض عفو و گذشت، یکی از بالاترین ارزشهای انسانی متجلی می‌شود، عفو، یعنی همان ارزشی که نشانه کرامت آدمی است و خداوند در قرآن مجید، عفو و گذشته بندگان خود از دیگران را نزدیک‌ترین امر به تقوی و اجرش را با خود و آن را مستلزم منطقی گذشت خویش از گناهان بندگان قرار داده است. قرآن می‌فرماید:
- و لیعفوا و لیصفحوا الا تحبون ان یغفر الله لکم؟ (نور، 22)
- و ان تعفوا و تصفحوا فان الله غفور رحیم (تغابن، 14)
- و ان تعفوا اقرب للتقوی (بقره، 237)
- فمن عفی و اصلح فاجره علی‌الله (شوری، 4)
- قرآن مجید پس از آیه قصاص، می‌فرماید:
- و لکم فی القصاص حیات (بقره، 179)
سوال این است که حیات در چیست؟ برخی گمان کرده‌اند و می‌کنند که منظور از حیات در آیه شریفه این است که وقتی قاتل را بکشیم، دیگران می‌ترسند، و دیگر کسی را نمی‌کشند و مردم از این رهگذر به حیات دست می‌یازند، به نظر آنان قرآن با این جمله توصیه به کشتن جانی کرده است.
به نظر این‌ جانب این گونه برداشت از قرآن مجید مخدوش است؛ چرا که با اندک تأمل در مطالبی که گفته شد، به خصوص نهاد مقدس و نورانی عفو با آن جایگاه رفیعی که قرآن برای آن برمی‌شمرد، هیچ گاه نمی‌توان این آیه را بر کشتن جانی تفسیر نمود، چرا که معنایش این است که اگر عفو نکردید، به حیات اجتماعی خواهید رسید! و چنین نتیجه‌ای به دور از پیام قرآن مجید است. به نظر ما منظور این است که در حکم قصاص حیات وجود دارد، حکم قصاص مجموعه‌ای از پنج عنصر است.
1. این که برای انتقام از جانی تمام قبیله او مورد تعدی و تجاوز قرار نمی‌گیرد. 2. این که غیر از شخص جانی به کس دیگر تعدی نمی‌شود. 3. این که معامله به مثل رعایت می‌شود، و جرح به قتل مقابله نمی‌شود. 4. این که مجنی علیه حقش پایمال نمی‌شود و خداوند برای او چنین حقی قرار داده است. 5. این که مجنی علیه با داشتن چنین حقی می‌تواند بزرگوارانه و یا در قبال عوض گذشت کند و برای همیشه خانواده قاتل و مقتول با صلح و صفا در کنار یکدیگر زندگی نمایند.
‌ مورد دوم، حقوق عمومی (فساد فی الارض)
به نظر ما با توجه به حصری که در آیه شریفه وجود دارد تمامی قتلها و اعدامهای مجاز غیر از موارد حقوق خصوصی باید در این عنوان جای گیرند، و نیازی به تخصیص نیست؛ زیرا انطباق کلیه موارد با این عنوان کاملاً‌ آسان و دارای وجاهت منطقی است. و ما در ذیل به اختصار اشاره می‌کنیم و برای رعایت اختصار تفصیل آن را به جای دیگر موکول می‌نمائیم.
جهاد فی سبیل‌الله به معنای کشتن انسان برای ایمان آوردن نیست، جهاد به معنی نهایت سعی و کوشش در راه خدا و گسترش دین او از طریق تبلیغ و تفهیم است. و در این راه تنها کشتن آن دسته افراد مجاز است که مانع رسیدن دعوت حق به انسانها گردند و با داعیان حق به جنگ و جدال برخیزند و آنان را به قتل رسانند، و یا به فتنه‌انگیزی دست یازند. آیات زیر شاهد این مدعاست.
1. قاتلوا فی سبیل‌الله الذین یقاتلونکم ولا تعتدوا (بقره، 179)
در راه خداوند با آنان که با شما قتال می‌کنند، قتال کنید و از این دستور تعدی ننمائید.
در این آیه دو نکته جالب توجه است. یکی آن که واژه «قاتلو» به کار رفته که از مصدر «قتال» است نه واژه «اقتلوا» که مصدر «قتل» است. و ناگفته پیداست که باب مفاعله حاکی از مفهوم مقابله است بنابراین مفاد آیه دستور به دفاع می‌باشد نه تهاجم و حمله بر دیگران. نکته دیگر آن که مفهوم مندرج در واژه «قاتلوا» با قید اخیر «الذین یقاتلونکم» محدود و مقید شده و خروج از این حد تجاوز و تعدی خوانده شده است که طبعاً دارای مفهوم مخالفی خواهد بود. به این شرح: با آنان که قصد درگیری مسلحانه با شما ندارند به هیچ وجه مجاز به درگیری نمی‌باشید و اگر چنین کنید متجاوز شناخته خواهید شد و به دیگر سخن عکس نقیض 13 منطقی گزاره فوق، جمله زیر است: «ولا تقاتلو الذین لا یقاتلوکم». و جای سخن نیست که انسان‌هایی که به انگیزه اعتقادی در مقابل مؤمنین مبادرت به اقدام مسلحانه می‌کنند، و راه را بر داعیان حق می‌بندند با گشودن آتش به روی آنان مانع گسترش دین خدا می‌شوند، از مصادیق مفسدین در ارض و محاربین با خدایند، و آنان که به انگیزه‌های غیر اعتقادی از قبیل سرقت مسلحانه، قتل، غارت و آشوب دست می‌یازند، عیناً از همین حکم برخوردارند: انما جزاء الذین یحاربون‌الله و رسوله و یسعون فی‌الارض فساداً ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ارجلهم و ایدیهم من خلاف او ینفوا من الارض: همانا برای آنان که با خداوند و پیامبر او به محاربه برمی‌خیزند و در زمین به فتنه و فساد می‌کوشند، آن است که اعدام شوند یا برادر آویخته شوند یا دستها و پاهایشان در خلاف جهت یکدیگر بریده شود و یا از سرزمین خویش تبعید شوند. (مائده، 33)
2. وقاتلو هم حتی لا تکون فتنه (بقره، 193 و انفال، 39)
با آنان قتال کنید تا فتنه در زمین نباشد و دین خدا گسترش یابد و فراگیر گردد. در این آیه هدف از قتال با مقاتلین و محاربین را دفع فتنه دانسته و هدف رفع فتنه را گسترش دین خدا برشمرده است. مستفاد از آیه آن است که مزاحمان دعوت حق به فتنه‌انگیزی دست می‌یازند و می‌خواهند از این رهگذر عقاید خویش را بر دیگران تحمیل کنند و نگذارند مردم با شنیدن قول مخالفان نسبت به باورهای تحمیلی و سنت‌های کهن مرسوخ، تردید نموده و به نقادی و تحلیل بپردازند.
در قتل دفاعی، (دفاع مشروع) از نظر موازین اسلامی هیچ گاه نباید مدافع قصد قتل مهاجم را داشته باشد، بلکه او صرفاً مجاز است که از خویش دفاع کند و مانع مل کشتن گردد. البته بدیهی است که در دفاع چه بسا به کشتن مهاجم منجر می‌گردد، ولی قصد در اقدام دفاعی اولیه متوقف کردن عمل مهاجم باید باشد نه بیشتر. به این آیه توجه فرمایید: «و لئن بسطت یدک لتقتلنی ما انا بباسط یدی الیک لا قتلک: اگر تو دستت را به سوی من دراز کنی که مرا بکشی، من دست دراز کننده به سوی تو نخواهم بود که بکشمت.» (مائده، 28) این آیه از قول یکی از فرزندان آدم به برادرش آمده است. یعنی اگر تو اقدام به ظلم و تعدی به من کنی، من قصد قتل تو را نخواهم کرد، هر چند از خود دفاع خواهم نمود.
موضوع مرتد به معنای کسی که پس از ورود در دین و اعلان همبستگی ایمانی با جامعه مومنان بر آنها پشت می‌کند و نه صرفاً از رهگذر نفی نظری، بلکه همراه با نفی عملی موجب ایجاد فتور و سستی در جامعه به هم پیوسته و یکپارچه مومنان می‌شود نیز می‌تواند، از مصادیق فتنه و فساد تلقی گردد.
خلاصه آنکه، هیچ کس نباید با تمسک به رخدادها و وقایع تاریخی اسلام که بی‌شک همه قضایا و حوادثی بوده‌اند همراه با شرایط خاص و ویژه زمان خود، عدم احترام به حق حیات غیر مومنان را به اسلام منتسب سازد و چهره این دین گرامی و تعلیمات بشر دوستانه آن را نامهربان جلوه دهد. این ندای علی(ع) است که در فرمان به مالک اشتر گوش تاریخ را می‌نوازد که: «ولا تکونن علیهم سبعاً ضاویا فانهم اما اخ لک فی الدین و اما نظیر لک فی الخلق: ای مالک، تو بر مردم همچون درنده مباش؛ چرا که آنان دو گروهند: یا برادر دینی تواند و یا همانند تو در انسانیت.»
علی(ع) مخالفان و معترضان خود را به هیچ وجه واجد کیفر اعدام نمی‌دانست، مگر در شرایط خاصی که دقیقاً همان شرایط افساد و فتنه‌انگیزی است.
در کتاب الغارات مسعود ثقفی آمده است، عبدالرحمن بن جندب از پدرش نقل می‌کند که وقتی خبر کشته شدن خریت بن ارشد رئیس فرقه بنی ناجیه که از خوارج بودند به علی(ع) رسید فرمود: مادرش به عزایش بنشیند، چقدر بی‌عقل و بی‌تقوا بود، یک بار نزد من آمد و گفت: «در اصحاب تو کسانی هستند که من می‌ترسم از تو جدا شوند. تو چه خواهی کرد؟» من به او گفتم: «من هیچ گاه به صرف اتهام کسی را دستگیر نمی‌کنن و به صرف گمان مجازات نمی‌نمانیم و هیچ گاه با کسی نمی‌جنگم مگر آنکه مخالفت و عداوت خود را علنی سازد که در آن هنگام هم مجازات نمی‌کنم، مگر آنکه او را می‌خواهم [با او مذاکره می‌کنم] و عذر او را می‌پذیرم، چنانچه توبه کند و دست از سوء کردارش بردارد و به سوی ما آید، او برادر ما خواهد بود؛‌ ولی اگر بر عداوت خویش پای فشارد و عزم و جزم بر جنگ با ما کند، ما از خداوند علیه او یاری می‌طلبیم، و به وظیفه شرعی خود عمل می‌کنیم.» او با شنیدن این جملات از من جدا شد و رفت. سپس بار دیگر آمد و به من گفت: «من می‌ترسم که عبدالله بن وهب (رئیس خوارج) و زید بن حصین طائی علیه تو فساد نمایند، چرا که شنیده‌ام درباره شما چیزهایی می‌گویند که اگر شما می‌شنیدید، آنان را رها نمی‌کردید تا آنکه آنان را می‌کشتید یا به زندان می‌افکندید و تا ابد در زندان نگاه می‌داشتید.» من گفتم: «من با تو مشورت می‌کنم، به نظر تو من چه کنم؟» گفت: «من می‌گویم آنان را بخواهی و گردن آنان را بزنی.» من دانستم که او نه تقوا دارد و نه عقل!‌ گفتم: «به خدا سوگند من تو را شخص باتقوا و خردمند نمی‌دانم، به خدا سوگند سزاوار بود که تو می‌دانستی که من هرگز کسی را که اسلحه بر روی من نگیرد، و آن گونه که قبلاً‌ به تو گفته بودم، با رفتار و کردار خود عداوت خود را با من علنی نسازد، هیچ گاه برخورد نخواهم کرد. من از تو انتظار داشتم که اگر من آنان را می‌کشتم، تو به من اعتراض کنی و بگوئی: از خدا بپرهیز، چرا خون کسانی را که کسی را نکشته‌اند و عهده خود را نقض و بر تو خروج نکرده‌اند، می‌ریزی!» 14
نتیجه‌گیری
1. قرآن مجید انسان را موجودی دارای کرامت نفسانی تعریف کرده، و برای جان و احترام قائل شده است. منع از آدم‌کشی نه صرفاً یک تکلیف امری است بلکه به خاطر آن است که عمل مزبور تعدی به جان انسان است که واجد شرایط حرمت و حمایت است.
2. در قرآن کشتن یک انسان، همانند کشتن همه انسانهاست. و این بدان معنی است که آدمکشی از مصادیق جنایت علیه بشریت به شمار می‌رود و همه انسانهای عالم حق دارند که علیه شخص جنایتکار دادخواهی نمایند. و به تعبیر دیگر، قتل جرمی است که صلاحیت قضایی در رسیدگی به آن قلمرو ندارد،‌ و همه انسانها در هر کجای جهان هستند می‌توانند نسبت به خون مظلوم معترض باشند و افزون آنکه کلمه «ناس» در جمله «فکانه قتل الناس جمیعاً» (مائده، 32) به انسانهای زمان و وقوع قتل اختصاص ندارد، بلکه شامل همه انسانها، در طول تاریخ نیز خواهد شد بدین معنی که جرم قتل مرور زمان برنمی‌دارد، و همه انسانهای تاریخ در هر مقطع زمانی به خون مظلوم معترض خواهند بود.
در مقایسه با مواد کنوانسیون دادگاه بین‌المللی کیفری، می‌توان گفت که معارف قرآن از این جهت حاوی امری ممتاز است، چرا که در کنوانسیون مزبور، آدمکشی به طور مطلق از جرائم علیه بشریت شناخته نشده، بلکه تأسیس‌هایی از قبیل نسل‌کشی، جنایات جنگی و... با رعایت شرط سازمان یافته بودن آن هم برای منظورهایی خاص، تحت این عنوان درآمده و صلاحیت قضایی آن تعمیم یافته است. ولی از نظر قرآن مجید، کشتن بی‌گناهان به طور مطلق از چنین ویژگی برخوردار است.
3. واقعیت این است که دسته‌بندی انسانها به «خودی» و «غیرخودی» امری است که در طول تاریخ توسط حکمرانان سیاسی و نیز در ادیان توسط بعضی مفسران تحت عنوان مؤمن و کافر صورت گرفته است و به موجب آن افراد غیر خودی از هیچ گونه حقی برخوردار نبوده‌اند، تا آنجا که به حکم شریعت آنان را نجس و واجب الاجتناب و مهدورالدم خوانده‌اند.15
به نظر ما از دید قرآن انسان از آن جهت که انسان است موجودی کریم شناخته شده و مادام که معنون به عنوان قاتل و یا مفسد نگردد، تعرض به حیات او مجاز نمی‌باشد. هرگونه دسته‌بندی انسانها و جداسازی بعضی از بعضی دیگر و محروم ساختن دسته‌ای خاص از حق زندگی با رحکت واسعه حق متعال سازگار نمی‌باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات