تاریخ انتشار : ۲۸ آذر ۱۳۸۹ - ۰۹:۴۱  ، 
کد خبر : ۲۰۱۸۶۹

پل‌ها، بمب‌ها یا رجزخوانی‌ها؟


نویسنده: مادلین‌کی. آلبرایت*
مترجم: مهری ملکان
یا این یا آن
1ـ «هر کشوری در هر منطقه‌ای اکنون باید تصمیمی اتخاذ کند. شما یا با ما هستید یا با تروریست‌ها.»
2ـ «اکنون تنها دو قدرت در جهان وجود دارد. یکی از آن دو آمریکاست که ستمگر و سرکوبگر است و دیگر رزمنده‌ای است که هنوز از خواب بیدار نشده و آن رزمنده، اسلام است.»
3ـ «دچار اشتباه نشوید: گزینش یقیناً باید میان این دو جهان‌بینی صورت گیرد.»
کمتر کسی که این مقاله را می‌خواند ماهیت نخستین نقل قولی را که در بالا به آن اشاره شد تشخیص نخواهد داد. آن سخنان توسط رئیس‌جمهور جورج بوش که اندکی پس از حملات تروریستی یازده سپتامبر سال 2001 سخن می‌گفت بر زبان رانده شده است. به همین ترتیب، کمتر خواننده‌ای به شگفت خواهد آمد از اینکه پی ببرد که دومین نقل قول از زبان یک روحانی مسلمان سنی در بغداد به نام امام مؤید العبیدی شنیده شده است. با این حال، سومین نقل قول ممکن است به دشواری بیشتری تشخیص داده شود. این سخن را دومینیک دوویلپن، وزیر امور خارجه فرانسه، بر زبان رانده است که در توصیف جهان‌بینی‌های متفاوتی که اکنون در واشنگتن و پاریس حکمفرماست آمده است. باید این قضیه به ما یادآور شود که چنین نیست که همه مردم دنیا، جهان را منطبق با تقسیم‌بندی‌های انجام شده از جانب ایالات متحده گروه‌بندی می‌کنند.
تعیین حدود و ثغور این گزینه‌ها برای سیاست امنیت ملی آمریکا اهمیت بنیادی دارد. از زمان جنگ جهانی دوم به بعد، هیچ کشوری در مشخص کردن این‌گونه جایگزین‌‌ها به اندازه ایالات متحده نقش تأثیر‌گذاری ایفا نکرده است. با این همه، اکنون دولت بوش ظاهراً آن تصمیم بنیادی را که «هر کشوری در هر منطقه‌ای» باید اتخاذ کند، از نو تعریف می‌نماید. رقبای رادیکال آمریکا که اشتیاق دارند خود را به عنوان بلای جان عمده ایالات متحده قلمداد کنند، همین کوشش را به سهم خود انجام می‌دهند. با این همه، کسانی که بینابین این دو جناح قرار گرفته‌اند اظهار می‌دارند گزینه‌هایی که پیش‌رویشان قرار دارد ممکن است آن‌قدرها هم ساده نباشد.
از نظر رئیس‌جمهور بوش، یازدهم سپتامبر، نوعی مکاشفه بود و باعث شد که او به نتیجه‌گیری عجیب و غیرمنتظره‌ای برسد مبنی بر آنکه جهان به شیوه‌هایی که به شدت برای امنیت آمریکا خطرناک است، دگرگون شده است. از نظر او در واقع این دگرگونی، بقای ایالات متحده را نیز به خطر افکنده است. دیری نگذشت که این نتیجه‌گیری موجب شد که بوش تصمیمی سرنوشت‌ساز اتخاذ کند و آن فاصله گرفتن به شیوه‌هایی اساسی از رویکردی بود که ویژگی سیاست خارجی آمریکا را بیش از نیم قرن مشخص کرده بود. کمی بعد، اتکا بر اتحاد میان کشورها جای خود را به نجات و رستگاری از طریق مبادرت به حمله‌های پیشگیرانه داد. ضربه حاصل آمده از توسل به زور، کار دشوار دیپلماسی را آسان کرد و روابط درازمدت میان آمریکا و کشورهای دیگر مورد بررسی و تجدید نظر قرار گرفت.
بوش با ایجاد این دگرگونی‌ها رهنمود یکی از سیاستمداران بلندپایه را آشکارا رد کرد. آن سیاستمدار هشدار داده بود که: «این تازه‌ترین حمله‌ غیرمنتظره لازم است که این تصور را که در برخی از محافل پدید آمده است و حاکی است که ایالات متحده می‌تواند در نبرد با تروریسم به تنهایی عمل کند یا به هر کار دیگری در این رابطه دست بزند از اذهان پاک نماید.»
جورج اچ دبلیو بوش، چهل و یکمین رئیس‌جمهور ایالات متحده این سخن را بر زبان راند. اما پسرش که چهل و سومین رئیس‌جمهور آمریکاست دیدگاه خاص خود را اندکی قبل از وارد شدن به جنگ با عراق بیان کرد و آن، چنین بود: «در مقطعی، ممکن است ما تنها کسانی باشیم که در این عرصه باقی مانده‌ایم. همین هم از نظر من کافی است. ما آمریکا هستیم.»
دولت بوش دوم، با اعتقاد به اینکه استنباطش از مفهوم یازدهم سپتامبر کاملاً و آشکارا صحیح است، از کوششی مستمر برای قانع کردن بقیه کشورهای جهان برای هم عقیده ساختن آنان قصور ورزیده است. در نتیجه، جهان در واقع با این عقیده آمریکا هم رأی نشده است. مسلماً بیشتر کشورهای جهان با بوش در این خصوص که یازدهم سپتامبر «همه چیز را تغییر داده است» هم عقیده نیست. این بدان معنا نیست که حملات یازدهم سپتامبر با بی‌اعتنایی سایر کشورهای دنیا مواجه شد. برعکس، ناتو برای نخستین‌بار در طول عمر خود اعلام کرد که این اعمال جنایتکارانه، اقداماتی تجاوزکارانه علیه کل این اتحادیه (ناتو) می‌باشد. تقریباً همه دولت‌ها در جهان اسلام، از جمله دولت ایران و تشکیلات خودگردان فلسطین این حملات را محکوم کردند. هم‌پیمانان آمریکا، از کانادا گرفته تا ژاپن و استرالیا، برای کمک به نبرد نظامی آمریکا با القاعده و با طالبان در افغانستان و یا جهت گسترش و تقویت این نبرد شتافتند.
پاکستان که دولت آمریکا رو در روی آن قرار گرفته بود تا دست به گزینشی اجباری بزند، ترجیح داد که با آمریکا در این نبرد علیه تروریسم همکاری کند. حتی چین و روسیه که جدایی خواهان مسلمان مشکلات بسیاری برای‌شان فراهم آورده بودند، خود را متعهد به همبستگی با آمریکا کردند. تا ماه‌ها پس از یازدهم سپتامبر به نظر می‌رسید که دولت بوش این واکنش‌های مخالفت‌آمیز با متحد شدن کشورهای جهان در ضدیت با یک خطر مشترک را مهار خواهد کرد.
رئیس‌جمهور آمریکا کار را خوب شروع کرد و بر گوناگونی ملیت‌هایی که در حمله به برج دو قلوی تجارت جهانی قربانی شدند و همچنین بر گرد آمدن کشورها به منظور حمایت از عملیات نظامی، تحت هدایت او، علیه کسانی که مرتکب آن جنابت شدند تأکید ورزید. حامیان سازمان القاعده در بین گروه طالبان مسند قدرت به زیر کشیده شدند، اردوگاه‌های آموزشی آنان منهدم گردید، سلاح‌های انبار شده آنها تصرف شد و بسیاری از رهبران طالبان دستگیر یا کشته شدند. اما دولت بوش به جای آنکه با عزمی جزم این دستاوردها را کنار هم قرار دهد، از آن هنگام تاکنون به طور مستمر بر حجم و گستره رسالت خود افزوده و آن را پیچیده و بغرنج کرده است.
مثلاً رئیس‌جمهور بوش در سخنرانی رسمی سالانه‌اش در سال 2002 خطاب به کنگره و ملت، سخنان خود را بر سازمان القاعده و مسائل ناشی از آن و کارهای باقیمانده در افغانستان متمرکز نکرد، بلکه توجه خود را به محور به اصطلاح شرارت معطوف نمود. او در بیانات علنی خود که بعداً در همان سال بر زبان راند، بر ارزش ایجاد یک ائتلاف ضدتروریستی تأکید ننمود، بلکه بر حفظ و تداوم قدرت نظامی آمریکا فراتر از حدی که مورد چالش قرار گیرد تأکید کرد و گفت: «از این طریق مسابقه تسلیحاتی بی‌ثبات‌کننده در سایر حوزه‌ها و عرصه‌ها کاری بی‌ربط خواهد شد.» او سپس از کنگره اختیاراتی خواست تا به کند و کاو در مورد کاربردهای تازه سلاح‌های هسته‌ای بپردازد و با این درخواست خود این استنباط را در بین کشورهای خارجی پدید آورد که او آستانه حملات هسته‌ای را پایین‌‌تر آورده است، هر چند نیروی نظامی ایالات متحده در حوزه سلاح‌های متعارف از تفوق و سیطره برخوردار است و تکثیر سلاح‌های کشتار جمعی امنیت ایالات متحده را در معرض خطراتی قرار می‌دهد.
هنگامی که واشنگتن امنیت ملی خود در سال 2002 را سپتامبر گذشته انتشار داد، این روند توسط آن دولت حتی از حد مشخص خود نیز فراتر رفت و بدین ترتیب سیستم دفاع از خود که بر مبنای پیش‌بینی حوادث استوار است دگرگون شد. دفاع از خود حربه‌ای است که هر رئیس‌جمهوری آن را به صورت ذخیره، بی‌آنکه سروصدایی در مورد آن به پا کند، باقی نگاه داشته است. دفاع از خود بدین‌سان تبدیل به هسته مرکزی سیاست امنیت ملی کشور گردید. با این همه، این گام امکان داشت به آسانی و به نحوی خطرناک در مسیری نادرست برداشته شود. (آیا ما واقعاً طالب جهانی هستیم که در آن هر کشوری به خود حق بدهد که به هر کشور دیگری که ممکن است روزی در آینده آن را در معرض خطر قرار دهد، حمله کند؟) بوش همچنین هنگامی که درباره پیگرد القاعده بحث می‌کرد، آن را در حدی پایین‌تر از یک مبارزه جهانی علیه یک خطر جهانی ترسیم نمود و آن را بیشتر به صورت کوششی جهت سپردن تروریست‌ها به دست «عدالت آمریکایی» توصیف کرد، گویی که عدالت به تنهایی کافی نیست و باید صفت آمریکایی نیز به آن افزوده شود.
سرانجام در سال 2003 واشنگتن بار دیگر به تلاش جهت کسب حمایت کشورهای جهان پرداخت، اما این بار علیه عراق و نه بر ضد القاعده. مقامات دولت بوش برای آنکه تصمیم به عزل صدام حسین را از داشتن پشتوانه‌ای مستحکم بهره‌مند کنند، کل رژیم صدام حسین را در کنار و هم‌آواز با سازمان القاعده قلمداد کردند و هر دو طرف را به صورت دو نیمه از یک خطر واحد که لازم و ملزوم و مکمل یکدیگرند توصیف نمودند. مقامات آمریکا اعلام کردند که آمریکا هر زمان و هر جا که لازم باشد علیه این‌گونه خطرات دست به کار خواهد شد، بی‌آنکه به قوانین بین‌الملل اعتنایی داشته باشند و حتی بدانند که هم‌پیمانان آنان نیز دچار تردید شده‌اند و نیز بی‌آنکه از بابت خشم کسانی که ممکن است اقدامات آمریکا را به غلط درک کنند دغدغه‌ای به دل راه دهند. رئیس‌جمهور گفت که آمریکا چاره‌ای ندارد جز آنکه وارد جنگ با عراق شود تا دشمنانش را از دستیابی به سلاح‌های بیشتر یا از نیرومند‌تر شدن باز دارد. بدین ترتیب، ایالات متحده به همین مناسبت وارد جنگ با عراق شد، اگرچه تنها چهار عضو از اعضای شورای امنیت سازمان ملل را به پشتیبانی از این عمل متقاعد کرده بود.
نه این نه آن
بسیاری از ناظران در سیاست‌های دولت بوش نمایشی تحسین‌آمیز از قدرت و لیاقت در روبرو شدن با کسانی را می‌بینند که امنیت مردم آمریکا را در معرض مخاطره قرار داده‌اند. من نیز به آنان می‌پیوندم و سیاست‌های این دولت را مورد ستایش قرار می‌دهم، مشروط بر آنکه سیاست‌ها به نحو مؤثرتری موجب حفظ و حراست از شهروندان ایالات متحده شود.
اما سیاست‌های مزبور فاقد این تأثیرات مثبت هستند. وانگهی، من همچنان متقاعد هستم که اگر ال‌گور به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شده بود و در دوران ریاست جمهوری او همان فاجعه یازدهم سپتامبر باز هم اتفاق می‌افتاد، ایالات متحده و ناتو همراه با یکدیگر وارد جنگ افغانستان می‌شدند و سپس نیروهایی را در همه جای آن کشور مستقر می‌ساختند و در همان سرزمین می‌ماندند تا آن را بازسازی کنند. گذشته از همه اینها، دموکرات‌ها حمایت خود از بازسازی کشورها را به وضوح بیان کرده‌اند و همچنین معتقدند که ما کارهایی را که شروع کرده‌ایم باید به پایان برسانیم.
من همچنین معتقدم که ایالات متحده و ناتو همراه با یکدیگر به جنگ القاعده توجهی معطوف داشته و آن توجه را به قوت خود باقی نگه می‌داشتند و تظاهر نمی‌کردند که عجز و ناتوانی کنونی در دستگیر کردن اسامه بن‌لادن هیچ مانعی ندارد، مشروط بر آنکه ال‌گور به ریاست جمهوری می‌رسید. آمریکا و ناتو مسلماً اجازه نمی‌یافتند که با چنین وانمودسازی از هرگونه انتقاد و گزندی در امان بمانند. و اما در مورد صدام، من اعتقاد دارم که تیم ال‌گور اطلاعات محرمانه درباره فعالیت‌های صدام را به نحو متفاوتی خوانده و درک می‌کردند و به احتمال قوی به این نتیجه می‌رسیدند که جنگ علیه عراق با وجود آنکه توجیه‌پذیر است در کوتاه‌مدت برای حفاظت از امنیت ایالات متحده ضرورتی نخواهد داشت. اجرای یک سیاست بازدارندگی کفایت می‌کرد، به طوری که همزمان با اجرای آن سیاست، دولت نیز به تعقیب و پیگرد مجرمانی که هزاران نفر را در خاک آمریکا به هلاکت رسانده‌اند همچنان ادامه می‌داد.
تصمیم دولت بوش به تغییر دادن نقطه تمرکز و کانون توجه آمریکا از حوزه ضدیت ورزیدن با القاعده به حوزه تجاوز به عراق و تهدید کردن سایر کشورها به اقدام نظامی، عواقبی ناخواسته و ناگوار به بار آورده است. طبق یافته‌های اخیر «موسسه پروژه سنجش رویکردهای جهانی پیو» که از 16 هزار نفر از مردم در 20 کشور دنیا و در سرزمین‌های فلسطینی، در ماه مه نظرسنجی به عمل آورده است از درصد کسانی که نسبت به ایالات متحده نظر مساعدی دارند در کشورهایی نظیر برزیل، فرانسه، آلمان، اردن، نیجریه، روسیه و ترکیه (به میزان 15 درصد یا بیشتر) به شدت کاسته شده است. در اندونزی، که پرجمعیت‌ترین کشور مسلمان دنیاست، نظر مردم نسبت به آمریکا از 75 درصد به شدت سیر نزولی پیموده است و میان سال‌های 2000 و 2003 تا 83 درصد رشد منفی داشته است. حمایت از جنگ آمریکا با تروریسم در هر یک از کشورهایی که در پیش نام برده شدند کاهش یافته است و به موازات آن در پاکستان که کشوری محوری به شمار می‌رود تعداد هواداران آمریکا از 20 درصد تجاوز نمی‌کند. شهروندان این هم‌پیمانان ناتو یعنی انگلستان، فرانسه، آلمان و ایتالیا، ولادیمیر پوتین رئیس‌جمهور روسیه را در مقامی بالاتر از بوش به عنوان یک رهبر جهانی تلقی کرده‌اند.
در روسیه اکثریت کسانی که با آنان مصاحبه به عمل آمد و همچنین اکثریت آنان در 7 تا 8 کشور مسلمان (به استثنای کویت) مدعی شدند که در مورد خطر بالقوه‌ای که از جانب ارتش آمریکا جوامع آنان را تهدید می‌کند بسیار نگران هستند. من هرگز تصور نمی‌کردم روزی فرا برسد که ایالات متحده مایه ترس و وحشت کسانی شود که واشنگتن نه قصد آن را دارد و نه دلیلی برای آنکه به آنان آسیب برساند.
خلع صدام، دنیا یا لااقل عراق را به مکانی بهتر تبدیل کرده است. اما زمانی که ایالات متحده ده‌ها میلیارد دلار را صرف هر پروژه ارزشمندی می‌کند، کمترین سخنی که باید بتواند بر زبان راند همین سخن بهتر شدن اوضاع است. حتی آنچه اهمیت حیاتی بیشتری دارد پیشرفت در جهت بسیج کردن نهادهای چندملیتی، چند فرهنگی و چند چهره‌ای است که دست به ابتکاری بزنند که موجب بی‌اعتبار شدن القاعده، فرو پاشیدن آن و نابود شدنش می‌باشد و تکه‌های باقیمانده از آن سازمان را نیز نباید از نظر دور داشت، زیرا همان گروه‌های کوچکی که بر اثر فروپاشی القاعده باقی می‌مانند روزی در آینده مجدداً نیرو خواهند گرفت و بر تعدادشان افزوده خواهد شد.
آن ابتکار مستلزم حد اعلای همکاری در سطح جهانی و درهم آمیختن نیروهای نظامی، دیپلماسی، اطلاعات محرمانه و قانون خواهد بود. برای چنین چیزی روابط کاری نیرومندی در مناطقی که ایدئولوژی‌های رادیکال نشو و نما می‌کنند و احساسات و عواطف غرب‌گرایانه به ندرت مشاهده می‌شود ضرورت تام دارد. علاوه بر اینها، این کار مستلزم رهبری استادانه و توأم با قاطعیت از جانب رهبران و زمامداران اسلامی میانه‌رو می‌باشد که باید به منظور حفظ و کنترل دیانت خویش هم که شده در این مبارزه علیه تروریسم پیروز شوند. متأسفانه، جنگ عراق و اشغال بغداد به دست آمریکا، بلافاصله پس از پایان یافتن جنگ، باعث شده است که تصمیم‌گیری‌های میانه‌روهای اسلامی و سایر رهبران در گوشه و کنار دنیا دشوارتر شود.
مسئله اینجاست که رئیس‌جمهور بوش پرسش بنیادی خود را از نو مطرح کرده و کمیت و کیفیت آن را تغییر داده است. اکنون او به جای آنکه به سادگی از سایرین تقاضا کند که (فقط) با سازمان القاعده به ضدیت برخیزند، از آنان درخواست می‌کند که با القاعده ضدیت کنند، از تجاوز آمریکا به یک کشور عربی جانبداری به عمل آورند و روی تز حمله پیشگیری‌کننده صحه بگذارند، آن هم به طور یکجا، به گونه‌ای که در یک بسته‌بندی واحد قرار گرفته شده باشند. بسیاری از کشورها که بر سر دو راهی قرار گرفته و با معضل گزینش و تصمیم‌گیری مواجه شده‌اند، با وجود آنکه با سازمان القاعده با عزمی راسخ و با ثبات قدم ضدیت می‌ورزند، لیکن تصمیم گرفته‌اند که بگویند، نمی‌خواهند با ایالات متحده همراهی کنند، همان‌گونه که عده‌ای از عراقی‌ها نیز در حال حاضر هم ضدیت خود با کسانی را که آنان را از چنگال صدام رهانیدند، به منصه ظهور رسانده‌اند.
شاید غیرمنتظره نباشد که این‌گونه موضع‌گیری‌ها را بتوانیم در جهان عرب به تعداد فراوان و با رواج بسیار مشاهده کنیم. لیکن استحکام یافتن، تثبیت شدن و ریشه دواندن یک چنین موضع‌گیری آمریکا‌ستیزانه‌ای در بخش اعظم اروپا رویداد شگفت‌انگیزتری است. رئیس‌جمهور بوش هنگام انجام مبارزات انتخاباتی خود تعهد کرد که یک شخصیت «وحدت‌آفرین و نه تفرقه‌افکن» باشد؛ لیکن همان‌گونه که اعداد و ارقام دلالت می‌کنند، او شخصیتی بسیار تفرقه‌افکن در میان نزدیکترین و صمیمی‌ترین دوستان ایالات متحده از کادر درآمده است. حتی قبل از وقوع فاجعه 11 سپتامبر، این خصلت تفرقه‌افکنی او مشهود بود و پی بردن به این واقعیت به یمن اقدامان دولت وی امکان‌پذیر گردید. دولت بوش به مقیاس‌های بین‌المللی از قبیل توافقنامه کیوتو در خصوص تغییر اوضاع اقلیمی جهان به دیده تحقیر می‌نگریست و لیکن در ایام قبل از دومین جنگ خلیج‌(فارس) تفرقه به وجود آمده (میان آمریکا با برخی از هم‌پیمانان و میان خود آن هم‌پیمانان) به نحو قابل ملاحظه‌ای عمق یافت و ریشه دوانید. این تفرقه‌ها و نیز این خصلت تفرقه‌افکنی از آن هنگام تاکنون در حد ناچیزی تعدیل یافته است، البته اصطکاک میان سرزمین‌های این سوی اقیانوس اطلس با آن سوی آن تازگی ندارد. لیکن بی‌قراری اروپا در قبال ظاهر‌سازی‌ها و وانمود کردن‌های آمریکا، توأم با شک و سوءظن آمریکا در مورد عزم و اراده اروپا، امکان یک شکاف و تفرقه طولانی مدت و خطرناک را ایجاد کرده است.
برخی از مفسران از طریق توضیحات مفصل کوشیده‌اند مخالفت اروپا با جنگ را ناشی از بیعت بنده‌وار کشورهای اروپایی از سازمان‌های چندملیتی قلمداد کنند و دلایل دیگر آن را نوعی حسن ضعف و سستی نسبی یا کلاً رشک بردن بر ایالات متحده ذکر کرده‌اند. با این حال، چنین تحلیل‌هایی این امکان را از قلم انداخته است که استدلال‌های آمریکا در کل کاملاً قانع‌کننده نبوده است. من مشخصاً بر مبنای امتناع صدام حسین از رعایت مفاد قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل متحد در خصوص سلاح‌های کشتار جمعی به مدت 10 سال، احساس می‌کردم که این جنگ کار موجهی است. لیکن ادعای دولت بوش دایر بر آنکه صدام حسین به طور بلاواسطه و به طور قریب‌الوقوع منشأ خطری برای آمریکا و سایر کشورهای جهان محسوب می‌شود چندان مورد حمایت کشورهای جهان قرار نگرفت، همان‌گونه که این ادعای این دولت در مورد تماس‌ها و روابط صدام با سازمان القاعده نیز کم و بیش بی‌اعتبار تلقی می‌شد. مخالفان جنگ همچنین چند سئوال را مطرح کردند. این سئوال‌ها در ارتباط با طرح‌های آمریکا جهت بازسازی عراق در دوران پس از جنگ و نیز در ارتباط با این امکان بود که این جنگ جذابیت سازمان القاعده را در چشم کسانی که به طور بالقوه یاران و اعضای سازمان مزبور در آینده به شمار می‌آمدند عملاً افزایش خواهد داد، لیکن پاسخ‌هایی که آمریکا به این پرسش‌ها داد چندان استادانه و قانع‌کننده نبودند. در آن صورت، جای شگفتی نیست که درباره مصلحت بودن یا نبودن برافروختن آتش جنگ اختلاف‌نظرهای بسیاری بروز کرد. گذشته از همه این قضایا، جنگ با عراق جنگی بود که به اختیار و انتخاب آمریکا و یا سایر کشورها شعله‌ور می‌شد، نه آنکه امری ضروری و اجتناب‌ناپذیر باشد. این جنگ توسط واشنگتن و با پیشگامی آمریکا آغاز شد و نمایشی از تفوق و سیطره بود و حس آسیب‌پذیری، یعنی حسی که بیشتر اروپاییان به طور کامل خود را با آمریکا در آن شریک نمی‌بینند، انگیزه آن به شمار می‌رفت.
نگرانی‌هایی که مخالفان اروپایی جنگ بر آن دامن زدند نه کم ارزش و پیش پا افتاده بود و نه غیرقابل پاسخگویی. با این حال، به سئوالات مزبور با اظهارات اغراق‌آمیز و به اثبات نرسیده، بلکه با آمیزه‌ای از صبر و شکیبایی و تلی از اسناد و مدارک فراوان باید پاسخ داده می‌شد. دولت بوش از طریق مرتبط قلمداد کردن بغداد با القاعده، سعی کرد میان مخالفت‌هایی که با جنگ علیه عراق ابراز می‌شد و عدم لیاقت جهت رو در رو قرار گرفتن با بن‌لادن معادله‌ای برقرار کند و آن دو را همطراز یکدیگر جلوه دهد. این تاکتیک که بسیار مسامحه‌کارانه و به دور از عدل و انصاف بود، به سهم خود این استنباط را در بین عموم آمریکایی‌ها پدید آورد که فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها کلاً اهل جنگ و نبرد نیستند، بلکه افرادی خیانتکار هستند. با این حال، مشکل واقعی در مورد مخالفان جنگ جبن و بزدلی آنان در قبال سازمان القاعده نبود، بلکه پیشینه آنان بود، چرا که طی متجاوز از ده سال گذشته عدم رعایت مفاد قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل از جانب صدام را مورد اغماض قرار داده و این مسیر را تا حد افراط پیموده بودند. علی‌الخصوص فرانسوی‌ها و روس‌ها در ارتباط با این قضیه مقصر بودند. سال‌ها بود که وساطت‌ها و درخواست‌های التماس‌آمیزشان به صدام امید داده بود که می‌تواند در این شورا تفرقه بیفکند و کاری کند که تحریم‌های عراق لغو شوند، بی‌آنکه شروط مندرج در قطعنامه‌ها را که به سبب برنامه‌های تسلیحاتی‌اش به اجرا گذاشته شده بودند به صورت کامل رعایت کرده باشد.
بهترین وسیله برای آنکه واشنگتن در مورد تغییر رژیم در عراق دچار شک و تردید نشود آن بود که نیروی نظامی آمریکا یگانه ابزار برای به اجرا درآوردن قطعنامه‌های شورای امنیت بود و بدان وسیله هم اعتبار سازمان ملل بالا می‌رفت و هم اعتبار قوانین بین‌المللی. البته، به سبب آنکه بازرسی‌های قاطع و مؤثر سازمان ملل در بین نبود، توسل به نیروی نظامی آمریکا یگانه راه برای به اجرا درآوردن قطعنامه‌ها محسوب می‌شد. متأسفانه، دولت بوش کاری کرد که اشتیاقش جهت تضعیف کردن رئیس بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل متحد یعنی هانس بلیکس و تیم او آشکار و شفاف جلوه‌گر شود و تز جنگی دولت بوش بر مبنای حمله پیشگیرانه جایگزینی برای قوانین بین‌المللی قلمداد گردید. در نتیجه، بیشتر کشورهای جهان تهاجم آمریکا را شیوه‌ای برای نافذ گردیدن و قدرت یافتن مقررات پذیرفته شده نمی‌دیدند بلکه آن را بیشتر به منزله سرآغاز اجرای مجموعه تازه‌ای از مقررات مشاهده می‌کردند، مقرراتی که تنها از جانب ایالات متحده نوشته و به اجرا درآمد.
ضرورتی در بین نبود که بدین شیوه عمل شد. پس از جنگ جهانی دوم نیز ایالات متحده در اوج قدرت به سر می‌برد و در آن زمان نیز با خطرات نوظهور و بی‌سابقه‌ای روبرو گردید. با این همه، دولت ترومن هنوز از جای برنخاسته بود و با خیل کشورهایی کم‌قدرت‌تر در مورد اینکه در این بازی جدید بین‌المللی چه قواعد و مقرراتی باید حکمفرما شود به چانه زدن و جدل کردن سرگرم بود. با این حال، دولت کنونی آمریکا این استنباط را ایجاد نموده است که این دولت اهمیتی به آنچه دیگران می‌اندیشند نمی‌دهند و با این رفتار خود باعث شده است که کل دنیا به آمریکا چنگ و دندان نشان دهند. همان‌گونه که در پیش اظهار کردم، مسئولیت تفرقه میان سرزمین‌های این سو و آن سوی اقیانوس اطلس تنها روی دوش دولت بوش قرار می‌گیرد. فرانسوی‌ها مسلماً کمک مفیدی به این جریانات نکرده‌اند و مثلاً استدلال ننموده‌اند که هدف از یکپارچگی و انسجام اروپا دقیقاً پدید آوردن وزنه‌ای در برابر قدرت آمریکا باید باشد. این امر موجب قرار داده شدن دوویلپن در مقابل گزینش میان دو جهان‌بینی گردیده است و منظور ویل‌پل از عبارت «گزینش میان دو جهان‌بینی» گزینشی است که باید میان جهان یک قطبی و جهان چند قطبی صورت پذیرد. جهان یک قطبی جهانی است که در آن واشنگتن در مقام یک نیروی کاملاً مسلط و فاقد هر گونه محدودیت عمل می‌کند و جهان چندقطبی جهانی است که در آن وجود سایر نیروها و علی‌الخصوص یک اروپای متحد موجب خنثی شدن قدرت آمریکا و ایجاد موازنه بین قدرت خود و قدرت آن کشور می‌گردد. لیکن چنین استدلالی مضحک است. این ایده که قدرت ایالات متحده منافع و مصالح کشورهای دموکراتیک اروپا را به جای آنکه آنها را تقویت نموده و به سهم خود سپری در برابر آنها قرار دهد، به مخاطره می‌افکند، اراجیف محض است. قدرت آمریکا احیاناً غرور فرانسه را جریحه‌دار می‌کند، اما در عین حال همین قدرت آمریکا بود که به کمک آن هیتلر سیر قهقرایی در مسیر فتوحات خود پیمود و دچار شکست کامل شد و همین قدرت بود که برلین را که به محاصره اقتصادی درآمده بود نجات داد و باز هم همان قدرت بود که کمونیسم را شکست داد و منطقه بالکان را از چنگال اسلوبودان میلوشوویچ غارتگر و متجاوز رهایی بخشید.
تفرقه‌هایی که میان ایالات متحده و بسیاری از کشورهای اروپایی افتاده است باید تا آنجا که ممکن است از بین برود. چالشی که مقابل اروپا قد برافراشته است و اروپا باید بر آن فایق آید آن است که رجزخوانی‌های فرانسه را درباره قدرت فوق‌العاده آمریکا مردود بشمارد و چشم‌انداز خود را برای آینده حفظ کند. ایالات متحده دچار لجام گسیختگی نشده، به صورتی که نتوان آن را متوقف کرد و مردم آمریکا، به یاری کالین پاول، وزیر امور خارجه کشور، و سایر کسانی که دارای قدرت و نفوذ بوده و نفوذ کلامشان نیز بر دلیل و منطق استوار است، اجازه نخواهند داد که دولت در مشی خود تندروی کند.
با این حال، مشکلی که آمریکا با آن روبروست مشخص کردن یک حق گزینش برای اروپاست که بیشتر کشورهای اروپا نتوانند با عزت و سربلندی آن را بپذیرند (اگرچه فرانسه در بسیاری از موارد از این قاعده مستثنی خواهد بود). ناتو برای آنکه به اجرای این مأموریت کمک کند باید وجودش در افغانستان مفید واقع شود (سرزمینی که در آن این سازمان سرانجام دو سال پس از یازدهم سپتامبر نقشی به عهده گرفته است) دیگر آنکه سازمان ناتو باید در عراق نیز منشأ اثری گردد، جایی که چتر حفاظتی آن می‌تواند به سهم خود از فشارهایی که بر افراد ارتش آمریکا وارد می‌آید بکاهد، فشاری که عرصه را بر رزمندگان و نظامیان آمریکایی تنگ کرده است. دولت بوش باید با شور و اشتیاق بسیار از کوشش‌‌های اروپا جهت دستیابی به توان واکنشی سریع به طور مستقل و به اتکای خویش، به ویژه جهت اجرای عملیات حفظ صلح و مفید واقع شدن در مواقع اضطراری جهت اجرای تکالیف امدادگرانه، استقبال کند. اروپایی‌ها زمانی که تکالیف مهمی را به انجام می‌رسانند، چنانکه آلمانی‌ها و ترک‌ها طی سال گذشته در افغانستان چنین تکالیفی را به اجرا درآوردند، در آن صورت است که مستحق آن هستند که بی‌توجه به اختلاف نظراتی که بر سر مسائل کمتر بنیادی به وجود آمده است، به آنان تبریک گفته شود. وانگهی، اروپایی‌ها باید دعوت شوند «نه آنکه به آنان دستور داده شود» تا در مقابله با سخت‌ترین چالش‌ها، از جمله چالش ناشی از برنامه تسلیحاتی ایران، با واشنگتن همکاری‌های تنگاتنگی داشته باشند. شاید بالاتر از همه اینها آن باشد که با اروپایی‌ها باید همانند افراد بزرگسال رفتار شود نه همچون کودکان. اگر آنان با مشی آمریکا دچار اختلاف‌نظر و منازعه شده‌اند، همان اختلاف‌نظرها را باید جدی گرفت و آنها را به عنوان نشانه‌های ضعف (یا کهولت) یا رفتاری مترادف با خیانت مردود ندانست. واشنگتن باید به خاطر داشته باشد که «متحدان» یا «هم‌پیمانان» و «اقمار» با یکدیگر تفاوت نمایانی دارند.
داوری درباره پیروزی در عراق
شاید یکی از دلایل اینکه دولت کنونی آمریکا به مشورت چندانی با سایر کشورها احساس نیاز نمی‌کند آن است که به بینش خود اطمینان دارد. رئیس‌جمهور بوش ماه مارس گذشته اعلام کرد که جنگ در عراق یکی از نخستین گام‌های سرنوشت‌ساز در مسیر دگرگون کردن کامل منطقه‌ی خاورمیانه از آب درخواهد آمد. طبق استدلال و منطق بوش در این زمینه، نمایش عزم و اراده‌ آمریکا باعث خواهد شد که تروریست‌ها و کسانی که به آنان پناه داده و از آنان حمایت می‌کنند از ترس به خود بلرزند. طبق استدلال رئیس‌جمهور، «خطری که از جانب تروریست‌ها آمریکا و جهان را تهدید می‌کند، از همان لحظه‌ای که صدام حسین خلع سلاح شود، کاهش خواهد یافت.»
ایجاد یک عراق دموکراتیک که به یاری تعدادی کافی از افراد ارتش آمریکا طی مدت زمانی به نسبت کوتاه تحقق خواهد یافت، پیامی آموزنده برای رژیم‌‌های عرب غیردموکراتیک در سال خواهد داشت و الگویی مفید برای ایجاد یک کشور جدید فلسطینی فراهم خواهد آورد. تروریست‌های ضد اسرائیلی، با محروم شدن از مقرری‌هایی که عراق به خانواده‌های بازمانده مهاجمان انتحاری مجهز به بمب می‌پرداخت، به زودی کارگاه‌های بمب‌سازی خود را تعطیل خواهند کرد و مذاکرات جدی صلح احیاناً آغاز خواهد شد. سقوط صدام درس عبرت مناسبی به کسانی خواهد داد که قرار است هم در سرزمین دوردست کره‌ شمالی و هم در سرزمین نزدیکتر به اروپا یعنی ایران به تکثیر سلاح‌های کشتار جمعی روی آورند.
صرفنظر از اینکه انسان در مورد احتمال آنکه این بینش تحقق پذیرد چه می‌اندیشد، بینش مزبور مسلماً به عنوان تفکری فراگیر و ناشی از حسن‌نیت واجد شرایط لازم می‌باشد. کسانی که گمان می‌کنند جنگ در عراق کوششی در جهت برداشتن سهمی از نفت به انجام رسید دچار خطا شده‌اند. حقیقت امر آن است که این جنگ تلاشی بود جهت کسب جایگاهی در تاریخ. این جنگ استحقاق آن را دارد که اکنون ثمرات خود را ظاهر کند. هیچ‌کس انتظار آن را نداشته است که هر یک از عناصر پیش‌بینی شده به نرمی و همواری در جای مناسب خود قرار گیرد. انتقادکنندگانی از قبیل خود من ممکن است در مورد وجود دست‌اندازهایی در جاده پیش‌رو و افت‌و‌خیزهای حرکت در این مسیر سر و صدا و جنجال فراوانی به راه اندازند، اما اگر سرعت و نیروی به وجود آمده در این جنگ و در مراحل بعدی آن باقی بماند و در جهت ایجاد یک عراق واقعاً دموکراتیک و پایدار و فاقد بی‌ثباتی پیش برود، باعث تضعیف سازمان القاعده شود، به تروریسم ضداسرائیلی پایان دهد، بلندپروازی‌های هسته‌ای ایران را متوقف سازد و تحرکاتی را که به روی کار آمدن یک دولت پاسخگو و مسئول در داخل جهان عرب موجب شود، مسائل و مشکلاتی که اکنون وجود دارند و احیاناً برخی از آنها در آینده نیز وجود خواهند داشت، دیگر چندان حائز اهمیت نخواهند بود. اینها ضوابطی هستند برای موفقیتی که دولت بوش در دست زدن به جنگ با عراق در لحظه‌ای معین و تحت شرایطی که وجود دارد آن را هدفی برای خود قرار داد. دولت آمریکا شایسته آن است که برای نیل به آن اهداف از فرصتی معقول و قابل قبول برخوردار شود.
اینکه آیا گذشت زمان چنین موقعیت‌هایی را عملاً به ارمغان خواهد آورد یا نه، بستگی به یک رشته حق گزینش دارد که ایالات متحده می‌تواند به سهم خود آنها را مشخص کند. اساسی‌ترین گزینش در بین سایر گزینش‌ها به مشروعیت یا عدم مشروعیت کاربرد تروریسم به عنوان ابزاری جهت ایجاد دگرگونی سیاسی مربوط می‌شود.
از نظر بیشتر آمریکایی‌ها، دست زدن به گزینش در این مقطع زمانی خاص کار ساده‌ای است. همان‌گونه که رئیس‌جمهور آمریکا گفته است، توسل به تروریسم عملی است که یک فرد بشر یا هوادار آن است یا مخالف آن و اگر انسان مخالف آن باشد، مسلماً اعمال معینی متعاقباً از او سر خواهد زد. آمریکایی‌ها احتمالاً این نکته را که مردم متعادل ممکن است طور دیگری بیندیشند و باوری متفاوت داشته باشند احمقانه تلقی خواهد کرد. لیکن تاریخ نشان می‌دهد که بیشتر مردم، در صورتی که خودشان استثنائاً پلید و شیطان‌صفت نباشند، می‌توانند تحت تأثیر قرار گرفته و متقاعد شوند که عملی شرارت‌آمیز، ممکن است واقعاً شرارت‌‌آمیز نباشد بلکه عمل درست و شایسته‌ای محسوب شود. رومی‌ها شرف و سربلندی را در غارت و چپاول پارتی‌ها (اشکانیان) می‌دانستند؛ کاتولیک‌های مؤمن خلوص ایمان را در تشکیلات تفتیش عقاید اسپانیا می‌دیدند؛ بنیانگذاران ایالات متحده آمریکا برده‌داری را از لحاظ اقتصادی واجب و ضروری می‌پنداشتند؛‌ صرب‌های بوسنی اجرای عدالت را در ارتباط با جرائم گذشته، در پاکسازی قومی می‌پنداشتند. حتی بسیاری از کسانی که در کشورهای تحت اشغال نیروهای آلمان نازی با نازی‌ها همکاری می‌کردند (و بدین وسیله به هم‌میهنانشان خیانت می‌ورزیدند) و بسیاری از افرادی که با باج دادن به نازی‌ها آنان را راضی نگاه می‌داشتند و بدین ترتیب خودشان و کشورشان را از تعرض آنان مصون نگاه می‌داشتند، مطمئن بودند که کار درستی را انجام می‌دهند و مصلحت آن است که چنین کنند، مگر نه اینکه برقراری «صلح در زمان» ما از هر پدیده‌ دیگری با موازین اخلاقی منطبق‌تر است؟ در سال 1940 آرشیبالدمک لیش شاعه چنین نوشت: «قتل را نمی‌توان با ارتکاب قتلی دیگر از آلودگی به انحطاط اخلاقی پاک و تطهیر کرد. با القای این نکته به افراد بشر که قتل عملی شرارت‌آمیز نیست، می‌توان آن را از انحطاط اخلاقی مبرا ساخت. تنها منحرف شدن ذهن از راه صحیح می‌تواند چنین اندیشه‌ای را بپذیرد و به دیگران نیز القا کند. منحرف شدن ذهن نیز تنها زمانی امکان‌پذیر می‌گردد که کسانی که باید به دفاع از آن سخن گویند سکوت اختیار می‌کنند.»
اکنون برای عبرت گرفتن ما این درس وجود دارد که هر چقدر توهم شرارت به منزله امری موجه به درازا بکشد (و پشتوانه‌ی آن نیز خواه تبلیغات باشد، خواه نادانی، خواه مصلحت امور و خواه ترس)، از بین بردن آن توهم نیز دشوار می‌گردد. به همین دلیل است که ما باید هیچ چیز را حقیقت فرض نکنیم. ما باید در شکل دادن به یک اتفاق‌نظر و اجماع جهانی دایر بر آنکه تروریسم از هر جهت، اساساً و همواره امری نادرست و باطل است بی‌رحمانه عمل کنیم. در این مقوله، نه استثناء وجود دارد و نه عذر و بهانه‌ای مورد قبول واقع می‌شود.
من وقتی که وزیر امور خارجه آمریکا بودم، اغلب اوقات هنگام گفت‌و‌گو با زمامداران عرب به این استدلال متوسل می‌شدم، با این حال، پاسخ آنان به ندرت رضایت‌بخش بود. غالباً مخاطبان من پیش از آنکه به منزله بیان یک جمله‌ معترضه درباره مشروعیت مبارزه در راه آزاد کردن سرزمین‌های عربی اشغال شده اظهارنظر کنند، تروریسم را بدون هیچ‌گونه قید و شرطی مستقیماً محکوم می‌کردند. به عبارت دیگر، تروریسم (از نظر آنان) عملی خفت‌بار و ننگ‌آور بود، مگر در مکان و در شرایطی که تروریسم در نهایت درجه به طور مرتب و منظم به کار می‌رود، از جمله در اسرائیل و علیه آن کشور. تا به امروز هنوز هم اکثریت اعراب بر این اعتقادند که فلسطینی‌ها چون از نظر نظامی نمی‌توانند حریف دشمن خود شوند، پس حق دارند که با هر ابزاری که در اختیار دارند با اسرائیلی‌ها بجنگند. در مورد مسئله تأمین هزینه تروریست‌ها، پاسخ‌هایی که دریافت می‌کردم نیز به همان اندازه نارسا بود و نمی‌توانست شنونده را مجاب کند. وقتی که من با یکی از رهبران عربستان سعودی درباره مقرری‌هایی که به سازمان حماس پرداخته می‌شود به بحث و جدل پرداختم، وی گفت که اعضای حماس استحقاق دریافت آن مقرری‌ها و کمک‌های نقدی را دارند، زیرا حماس برخلاف یاسر عرفات و دولتش، خدمات اجتماعی را عملاً به مردم فلسطین ارائه می‌دهند و ما در مورد پرداخت مقرری به خانواده‌های بازمانده مهاجمان انتحاری مجهز به بمب باید گفت که آن مقرری‌ها نه به منزله ابزاری جهت فریب دادن و به دست آوردن دل آنان یا در حکم یک پاداش به آنان، بلکه به مثابه یک اقدام بشردوستانه قابل توجیه است.
رویکرد محافظه‌کاران عرب در قبال تروریسم مورد استفاده سازمان القاعده موضوع دیگری است. بن‌لادن مار کبرایی است که به صاحبش حمله‌ور شده، آن را گزیده و بلعیده است و تعلیم مذهب وهابیت در مساجد عربستان سعودی، که مورد حمایت سخاوتمندانه خاندان سلطنتی آن کشور است با معجونی متشکل از سایر عوامل (جهانی شدن، افزایش بیکاری و حضور نظامی آمریکا) درهم آمیخته شده است تا یک مرکز جهانی برای افشاندن بذر نفرت در دل مردم کشورهای گوناگون ایجاد کند. آن نفرت اکنون نه فقط در مسیری علیه ایالات متحده و اسرائیل بلکه همچنین علیه خود آنان هدایت شده است. سه انفجاری که در ماه مه گذشته در ریاض رخ داد 34 نفر را به هلاکت رساند و خوشبختانه آخرین مجموعه از توهمات ماندگار در ذهن سعودی‌ها را نیز نابود کرد. سعودی‌ها از آن هنگام تاکنون بیش از 12 فرد مظنون را بازداشت کرده‌اند، صدها تن از روحانیون رادیکال را از مناصب خود در مساجد و مکان‌های دیگر محروم کرده‌اند و هزار روحانی دیگر را از نظر شغلی بلاتکلیف گذاشته‌اند. سعودی‌ها همچنین ادعا می‌کنند که مقررات تازه‌ای را به اجرا درآورده‌اند که هدف از آنها جلوگیری از ورود جریان کمک‌های بشردوستانه سعودی‌های مقیم کشورهای خارج به داخل کشور جهت رسیدن به دست گروه‌های تروریستی بوده است. با این حال، سردبیر روزنامه طراز اول و لیبرال مملکت سعودی اخیراً شغل خود را از دست داد، زیرا به نظر می‌رسید که در لفافه و تلویحاً در سرمقاله خود وجود رابطه‌ای را میان تروریسم و آنچه در مساجد رادیکالی کشور تعلیم داده می‌شود، بیان کرده است. همان‌گونه که اخراج وی از اداره روزنامه نشان می‌دهد، مبارزه در راه جلب نظر عاطفی و عقلانی مردم عربستان سعودی به تازگی آغاز شده است. ولیعهد عبدالله و جانشینانش نباید صرفاً به محکوم کردن زیاده‌روی‌ها و افراط‌کارها و همچنین تروریسم اکتفا کنند. آنان باید این معضلات و شرارت‌ها را از ریشه نابود کنند، معضلات و شرارت‌هایی که همچون گیاهان هرزه یا خودرو در ریگزارهای مملکت سعودی کاشته شده و عمیقاً ریشه دواند‌ه‌اند.
حتی اگر سعودی‌ها در چنین کوشش‌هایی به موفقیت نائل شوند، تروریسم به ریشه دواندن و شاخ و برگ دادن سریع خود در همه جا ادامه خواهد داد. آن امام جمعه عراقی که در آغاز این مقاله از او نقل قول شد، به صورت علنی و آشکار به جانبداری از تروریسم در متن سخنرانی‌اش نپرداخت، اما در گفتارش از لغات و اصطلاحات اختصاصی رایج در مقالات مربوط به مبحث برخورد تمدن‌ها آنچنان استفاده‌‌ای به عمل آورد که کلاً باعث شد ساموئل هانتینگتون با نظر به گذشته، نویسنده‌ای جلوه کند که گویی از رویدادهایی که هنوز رخ نداده‌اند باخبر است. عبارت گزینش میان «با ما یا بر ضد ما» که رئیس‌جمهور بوش در سخنرانی‌اش آن را بر زبان راند، در گفتار آن روحانی، از نظر ترتیب کلمات دستخوش تغییراتی شده و از نو سرهم‌بندی گردیده است و در آن، اسلام در جایگاهی متعالی قرار گرفته و «شرارت آمریکا» جانشین شرارت واقعی یعنی تروریسم شده است. این سفسطه ناچیز به وضوح نشان می‌دهد که ایالات متحده در کوشش خود برای گروه‌بندی کردن عراقی‌ها بر مبنای اینکه آیا آنان مایلند با ایالات متحده آشکارا همکاری کنند یا خیر، با چه دشواری عظیمی مواجه می‌گردد. عراقی‌‌ها و به صورت کلی‌تر، کل قوم عرب، نیاز به فضایی دارند تا فارغ از امر و نهی زمامداران خودکامه و سلیقه ایالات متحده به طرح‌ریزی برای مشخص کردن گزینش‌هایی مطابق میل خودشان بپردازند (مشروط بر آنکه گزینش‌های آنان از خشونت مبرا بوده و شامل بردباری و رعایت عدل و انصاف در مورد زنان باشد). من تصدیق می‌کنم که به مرحله عمل درآوردن این خواسته کار ساده‌ای نخواهد بود.
با این حال، زمینه‌هایی برای امیدوار بودن وجود دارد. درست است که نتایج نظرسنجی مرکز «پیو» نشان می‌دهد که تعداد کثیری از مردم کشورهای گوناگون از سیاست‌های آمریکا نفرت دارند و نفرت آنان نیز بسیار گسترده و فراگیر است، به خصوص در خاورمیانه این نفرت بیش از سایر مناطق است، لیکن در همین نظرسنجی این نتیجه نیز به دست آمده است که شمار زیادی از مردم عرب برای ارزش‌هایی که با ایالات متحده ارتباط تنگاتنگی دارند اشتیاق فراوانی نشان می‌دهند و برخی از این ارزش‌ها عبارتند از: آزادی بیان، کثرت‌گرایی سیاسی و عادلانه رفتار کردن به موجب قوانین. اکثریت‌های قریب به اتفاق در اماکنی همچون اردن، کویت و مراکش اکنون معتقدند که دموکراسی به شیوه غرب در کشورهایشان مؤثر واقع خواهد شد و کار خود را خوب انجام خواهد داد. از آنجایی که دموکراسی از پایین ساخته شده و تا بالا تدریجاً ادامه می‌یابد هر بار یک گام باید برداشته شود تا دموکراسی به صورت تدریجی برقرار گردد. بنابراین، رهبران آمریکا فرصتی خواهند داشت (اگرچه توأم با خطر) تا به سراغ دولت‌های عربی بروند و مشاهده کنند که میان خودشان و مردم عرب کوچه و بازار ارزش‌های مشترکی وجود دارد. مثلاً واشنگتن می‌تواند وقت کمتری را صرف محکوم کردن آن چیزی نماید که شبکه تلویزیونی مستقل الجزیره در قطر برای پخش انتخاب می‌کند و نیز می‌تواند اهمیت حق آن شبکه را به انتخاب کردن به رسمیت بشناسد و سایر رسانه‌ها را تشویق کند که آنان نیز کار خود را بر همین روال آغاز کنند.
من با وجود اینکه به تصدی سیاست خارجی دولت کلینتون افتخار می‌کردم و درک می‌کنم که دموکراسی را نمی‌توان از خارج بر کشوری تحمیل کرد، از اینکه برای ایجاد فضای باز در جهان عرب کار بیشتری انجام نداده‌ام تأسف می‌خورم. ما گه گاه به کشورهای دیگر هشدارهایی می‌دادیم؛ از رهبران کویت در پیشقدمی آنان در زمینه دادن حق رأی به زنان حمایت می‌نمودیم و ایجاد و شکل گرفتن نهادهای منتخب مردم را در بریتانیا و اردن تشویق می‌کردیم، اما چنین اقداماتی را به منزله اولویت سیاست خارجی خود تلقی نمی‌کردیم. کلاً و گذشته از هر چیز، افکار عمومی جهان عرب احتمالاً موجب ترس و وحشت می‌گردد. در همان نظرسنجی مؤسسه «پیو» که میزان شور و اشتیاق اعراب برای برقراری دموکراسی را مورد ارزیابی قرار داد این نکته نیز کشف شد که «رهبر جهانی» که فلسطینی‌ها بیش از دیگران به او اعتماد دارند اسامه بن لادن است. چه کسی می‌خواهد به ملل و اقوامی که دارای چنین افکار و عقایدی هستند حق انتخاب بدهد تا آزادانه زمامداران مورد علاقه خود را انتخاب کنند؟ پاسخ به این سئوال آن است که ما می‌خواهیم چنین کنیم. ما باید به هر اقدامی که امکان آن وجود دارد دست بزنیم تا مطمئن شویم که چنین حقی به آنان داده شده است.
سال‌هاست که مردم عرب پیامی تحریف شده از واشنگتن دریافت می‌کنند و آن این است که ایالات متحده در راه برقرار کردن دموکراسی، آزادی و حقوق بشر در همه جای دنیا به جز خاورمیانه و برای همه ملت‌ها به جز اعراب ایستاده و میدان را خالی نمی‌کند. اکنون وقت آن فرا رسیده است که آن استنباط را از بین ببریم و واقعیتی را که اغلب اوقات در پس آن استنباط قرار گرفته است نیز حذف کنیم. دموکراسی، تروریسم را در جهان عرب متوقف نخواهد کرد، لیکن در عین حال آن را تغذیه نیز نکرده و موجب تقویتش نخواهد شد، یعنی کاری را که استبداد و خودکامگی به انجام می‌رساند، انجام نخواهد داد. جذابیت بن‌لادن بر آن چیزی که او نماد آن است استوار می‌باشد و آن پایداری، ایستادگی و از میدان به در نرفتن است. در واقع، او هیچ چیز به جز مرگ و ویرانی برای بشریت به ارمغان نمی‌آورد و اکثریت مسلمانان نیز در صورتی که جایگزین‌هایی واقعی در اختیار آنان قرار گیرد، بن‌لادن و دستاوردهای او را طرد خواهند کرد.
در واقع، روند دموکراتیزه شدن کنجکاوی برانگیزترین بخش قمار دولت آمریکا در عراق است. ایجاد یک دموکراسی پایدار و منسجم و یکپارچه دستاوردی عظیم خواهد بود و آثار و نتایج آن نیز در سایر جوامع جهان غرب انعکاسی مثبت خواهد داشت و کلاً مفید واقع خواهد شد. اما آیا تجاوز به عراق برای ایجاد حرکتی دموکراتیک در جهان عرب کار درستی بود؟ پاسخ به این سئوال بستگی به آن خواهد داشت که عراق تا چه اندازه دچار تفرقه باقی مانده و وضعیت امنیت در آن کشور تا چه حد نامعلوم و غیرقابل پیش‌بینی شده است. سربازان ایالات متحده در صورتی که مجبور شوند در پشت دیوارها و داخل تانک‌ها باقی بمانند، دوران پرمشقتی را در زمینه برقرار کردن دموکراسی در عراق سپری خواهند کرد. مقامات آمریکا، در صورتی که احساس کنند مجبورند گزارش‌ها و برنامه‌های رادیو تلویزیونی را سانسور نمایند، در خانه‌ها به جست‌و‌جو و بازرسی بپردازند، فعالیت احزاب سیاسی را ممنوع کنند و مطالبات و درخواست‌های عراق را برای برخوردار شدن از حق بیشتری جهت خودمختاری و خودگردانی مدام مردود بشمارند، دیگر از ارزش و اعتباری جهت آنکه درباره محاسن آزادی موعظه کنند برخوردار نخواهد بود. دولت بوش مصمم بود که اختیار نظارت بر هر یک از جنبه‌های تحولات در عراق عصر پس از جنگ را برای خود حفظ کند. البته تاریخ قضاوت خواهد کرد که آیا این یک تصمیم عادلانه بوده است یا خیر، اما من در این شرایط به یاد یکی از قواعد مندرج در آیین‌نامه رامسفلد می‌افتم. این آیین‌نامه در واقع جزوه یا فهرست راهنما برای در پیش گرفتن سیاست‌های عاقلانه در سطح عمومی و همگانی است که وزیر دفاع آن را ابداع و تدوین کرده است. آن قاعده یا اصل که در فهرست مزبور نیز آمده است از این قرار است: «وارد شدن به درون چیزی آسانتر از خارج شدن از درون آن است.»
تغییر مسیر در خاورمیانه
دومین آزمون روند دموکراتیزه شدن جهان عرب در داخل تشکیلات خودگردان فلسطینی در حال به اجرا درآمدن است. در ارتباط با آن تشکیلات، دولت بوش مستحق کسب این اعتبار است که در راه اصلاح نهادهای فلسطینی تلاش و پافشاری کرده است. انتخاب شدن محمود عباس به نخست‌وزیری و گماشته شدن سلام فیاض، به وزارت دارایی فلسطین گام‌هایی ضروری در مسیر نیل به دموکراسی و روی کار آمدن نظام‌های حکومتی مناسب و به دور از استبداد و خودکامگی است. برقراری آزادی سیاسی امری واجب است، زیرا این امکان را پدید می‌آورد که نسل تازه‌ای از رهبران فلسطین ظهور کنند که با شیوه‌های دموکراتیک مسئله و مشکلی ندارند. در عین حال، دموکراسی در صورتی که برقرار شود، بعید است که بتواند یک دولت فلسطینی روی کار آورد که آن دولت مایل باشد براساس شروطی که اسرائیلی‌ها آن را قبول داشته باشند با طرف مقابل صلح کند یا دست کم سالیان طولانی از برقرار کردن چنین صلحی عاجز خواهد بود. در نظرسنجی مؤسسه «پیو» همچنین کشف شد که 80 درصد فلسطینی‌ها معتقدند که اگر با کشور اسرائیل همزیستی داشته باشند، نمی‌توانند به حقوق خود دست یابند. اگر گمان رود که حقوق فلسطینی‌ها شامل باز پس گرفتن کلیه سرزمین‌هایی است که در جنگ 1967 به اشغال درآمده است و اگر دست یافتن به حق حاکمیت کامل بر حرم‌الشریف و حق آوارگان فلسطینی برای بازگشتن به خانه‌هایشان در دوران قبل از سال 1948 نیز در زمره حقوق اصلی آنان تلقی شود، وجود چنین شک و تردیدی در بین فلسطینی‌ها یقیناً موجه خواهد بود. اگر آن مطالبات تعدیل نشوند یا آن مسائل تا حدی کم‌ اهمیت قلمداد گردند، صلحی که بر خاورمیانه سایه‌گستر خواهد شد از مرزهای پیش‌بینی شده در «نقشه راه» کنونی فراتر خواهد رفت.
بنابراین، حصول پیشرفت مستلزم تفکری جدید در میان طرفین منازعه خواهد بود. اسرائیلی‌‌ها باید به شیوه‌ای به عباس کمک کنند تا موفق شود، شیوه‌ای که آن را در مورد عرفات هیچ‌گاه به کار نبردند. این امر به معنای به رسمیت شناختن این واقعیت بنیادی خواهد بود که عباس در برابر فلسطینی‌ها مسئول و پاسخگوست و نه در برابر آریل شارون، نخست‌وزیر اسرائیل، یا در برابر بوش. اگر رژیم جدید فلسطین نتواند نتایجی بهتر و گسترده‌تر از دولت تحت فرمان عرفات به وجود آورد، دیری نخواهد گذشت که عباس به حاشیه تاریخ رانده خواهد شد.
در عین حال، فلسطینی‌ها باید تروریسم را مردود بشمارند، نه به دلیل آنکه ایالات متحده یا سایر قدرت‌های بیگانه از آنها می‌خواهند که چنین کنند، بلکه به سبب آنکه اعمال تروریستی بسیار بیش از آنکه به زیان اسرائیل تمام شود به زیان مردم فلسطین تمام خواهد شد. تروریسم نه فقط اقتصاد فلسطین را نابود کرده و امید فلسطینی‌ها به دستیابی به سرزمین‌ها را نقش بر آب خواهد کرد، بلکه روح ملت فلسطین را نیز نابود خواهد ساخت. تروریسم یک گزینه است و مردم زمانی که قدرت و حق گزینش داشته باشند، قدرت و اختیار آن را نیز دارند که آنچه را قبلاً انتخاب کرده‌اند تغییر دهند. دولت بوش، دول اروپایی، جهان عرب و میانه‌روهای فلسطینی باید همگی دست در دست یکدیگر بکوشند در بین فلسطینی‌ها اجماعی پدید آورند که تروریسم را طرد کرده و آن را مورد نکوهش قرار دهد. تا زمانی که جنایتکاران به منزله قهرمانانی شهید مورد استقبال قرار گیرند، هیچ‌گونه صلح واقعی و یا هیچ‌گونه نظام حکومتی فلسطینی وجود خارجی نخواهد داشت، صلح یا نظامی که لیاقت نام خود را داشته باشند.
اسرائیلی‌ها نیز باید از تأثیر سیاست‌های خویش بر پایه‌ اقدامات ستیزه‌جویانه دفاع از خود بر حذر باشند. گلدامایر، نخست‌وزیر پیشین اسرائیل، زمانی گفت که اعراب را کمتر به سبب کشتن اسرائیلی‌ها مورد ملامت قرار می‌دهد و بیشتر به سبب آنکه عمل قتل و کشتار از جانب اسرائیلی‌ها را ضرورت می‌بخشند مورد سرزنش قرار می‌دهد. اسرائیل حق دارد در مقابل تروریسم از خود محافظت به عمل آورد و گه گاه نیز دست به اقدامی پیشگیرانه بزند. لیکن اسرائیل هرگز نباید فراموش کند که همزیستی با فلسطینی‌‌ها برای همیشه، یعنی به عنوان همسایه دیوار به دیوار فلسطینی‌ها زیستن و سهیم بودن آن کشور و فلسطینی‌ها در سرزمینی واحد، امری محتوم برای آن کشور خواهد بود. هیچ راه‌حل نظامی نیز برای این معضل وجود ندارد.
مشخص کردن دوباره حق گزینش
پس از یازدهم سپتامبر، رئیس‌جمهور بوش از جهان درخواست کرد که در کنار ایالات متحده علیه تروریست‌هایی که به آن کشور حمله کرده بودند موضع‌گیری کند. با این حال، از آن هنگام تاکنون، او این درخواست خود را تعمیم داده و لحن آن را تغییر داده است. بوش دیگر از دنیا نمی‌خواهد که همراه با کشور وی به یک مبارزه مشترک بپیوندند. در عوض، او تقاضا دارد که جهان به موازات ایالات متحده حرکت کند و هنگامی که ایالات متحده نبرد خود را علیه خطراتی که رئیس‌جمهور آمریکا آنها را مشخص ساخته است به نبرد مبادرت می‌کند،‌ جهان هیچ‌گونه مانعی در این راه ایجاد نکند و هیچ اعتراضی نیز به اعمال و رفتار آمریکا نداشته باشد. بوش گفته است که یازده سپتامبر ثابت کرد که نهادها، اتحادیه‌ها و قواعد و مقررات دوران گذشته، دیگر برای محافظت از مردم آمریکا کافی نیستند. تروریست‌هایی که نتوان آنها را مهار کرد آزادانه به هر اقدامی که مایل باشند دست می‌زنند. اگر آنان به سلاح‌های کشتار جمعی دست یابند، هراس و وحشتی غیرقابل وصف جهان را فرا خواهد گرفت. بنابراین، بوش هشدار داده است که ایالات متحده هرگاه و هرجا که حس کند یک ارتباط عینی، امکان‌پذیر یا بالقوه میان تروریست‌ها و تکنولوژی‌های خطرناک به وجود آمده است، بی‌درنگ وارد عمل خواهد شد. کسانی که به آمریکا می‌پیوندند پاداش خواهند یافت و اما کسانی که به آمریکا نپیوندند مورد تحقیر قرار خواهند گرفت و رفتاری بدتر از آن نیز با آنان صورت خواهد گرفت. من برای شخص بوش به خاطر بلندپروازی‌اش و به سبب دست زدنش به مخاطرات سیاسی که اجباری نداشت که به آنها دست بزند ارزش و احترام قائلم. من در مورد صداقت او هیچ شک و تردیدی به دل راه نداده‌ام. من با او موافقم که ایالات متحده نمی‌تواند به وضع موجود قانع بوده و به اقداماتی که تاکنون کرده است، اکتفا کند. من نیز این‌گونه ارزیابی می‌کنم که نه فقط ضدیت با دشمنان اعلام شده کشور امری ضروری خواهد بود، بلکه شکست دادن آن دشمنان نیز ضرورت خواهد داشت. من امیدوارم که سیاست‌های او که خیر ایالات متحده در آن است با موفقیت به اجرا درآید. لیکن این احساس در من باقی مانده است که او بی‌آنکه نیازی در بین بوده باشد، به دست خود موانعی را در مسیر خویش قرار داده است.
گذشته از هر چیز حملات یازدهم سپتامبر رویدادهای چشمگیر، پرهیجان و تکان‌دهنده بودند، اما این نخستین‌باری نبود که کشور ما به وجود خطرات بسیار شدیدی پی برد، خطراتی که اگر اجازه داده می‌شد سلاح‌های کشتار جمعی به دست عناصری بی‌صلاحیت بیفتد آمریکا را رو در رو مورد تهدید قرار می‌داد. رئیس‌جمهور بیل کلینتون مرتباً درباره این قضیه هشدار می‌داد. یکی از دستاوردهای او در اوایل دوران ریاست جمهوری‌اش متقاعد کردن اوکراین، قزاقستان و روسیه سفید بود که سلاح‌های هسته‌ای خود را تحویل دهند. او در راه تحکیم برنامه کاهش خطرات از طریق همکاری میان کشورها، که مشترکاً به ابتکار نان و لوگار تدوین شده بود کوشش خستگی‌ناپذیری را به انجام رساند. او پول آمریکا را برای تضمین استفاده صحیح از مواد هسته‌ای و تخصص تکنولوژیک در سراسر اتحاد شوروی سابق صرف کرد. کلینتون خود را در مورد خطرات ناشی از یک حمله به کمک سلاح‌های بیولوژیک به خاک آمریکا به یک کارشناس تبدیل نمود. او شورای امنیت ملی را سازماندهی مجدد کرد تا نبرد علیه تروریسم را گسترش و شدت بخشد، آن هم ماه‌ها قبل از آنکه سفارتخانه‌های آمریکا در کنیا و تانزانیا در معرض انفجار بمب (در تاریخ اوت 1998) قرار گیرند، حوادثی که بن‌لادن را در سطح جهان رسوا کرد. کلینتون همه ساله به نیویورک سفر می‌کرد و به سازمان ملل متحد می‌رفت تا دو موضوع را مورد تأکید قرار دهد: یکی اهمیت متوقف ساختن تکثیر سلاح‌های کشتار جمعی و دیگری ضرورت متحد شدن کشورها جهت برچیدن اردوگاه‌های امن تروریستی و قطع تأمین هزینه آنها. لیکن رئیس‌جمهور کلینتون با جانشین خود از یک نظر تفاوت داشت: اینکه او معتقد بود، توانایی ایالات متحده در شکست دادن دشمنان کشور افزایش خواهد یافت اگر پیمان ناتو نیرومند و منسجم باقی بماند، آژانس‌های متعلق به سازمان ملل از قبیل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی قدرت و اختیارات بیشتری به دست آورند و با دوستان آمریکا در اقصی نقاط جهان مشورت صورت گیرد و به آنان احترام گذاشته شود. کلینتون نبرد با تروریسم را یک تکلیف خطیر جمعی می‌پنداشت نه یک اقدام یک نفره و توأم با تک‌روی.
یازده سپتامبر نشان داد که آنچه ایالات متحده برای تشخیص هویت سازمان القاعده و شکست دادن آن انجام داده بود، کافی نبوده است. با این حال، این واقعه موجب از بین رفتن اعتبار این گزاره نشده که برای شکست دادن القاعده، آمریکایی‌ها به کمک و همکاری عملی سایر کشورها نیز نیاز دارند.
دولت بوش ترجیح داده است که مسئله القاعده را به چالش متوقف ساختن تکثیر سلاح‌های کشتار جمعی پیوند بزند. این دو مسئله در برخی از جزئیات با یکدیگر انطباق می‌یابند، یعنی آنکه در برخی از جزئیات دارای وجه اشتراک هستند، لیکن از نظر نظامی، سیاسی و مشکلات فنی که به وجود می‌آورند به یکدیگر شباهتی ندارند. شکست القاعده به مشکل تکثیر سلاح‌های کشتار جمعی پایان نخواهد داد. القاعده حتی بدون داشتن سلاح‌های هسته‌ای، شیمیایی و بیولوژیک سازمانی خطرناک و مرگبار است. در عین حال، برنامه‌های هسته‌ای کره شمالی و ایران تحت انگیزه ناسیونالیسم به اجرا درآمده است نه انگیزه‌های تروریستی و باید در درجه اول بر آن اساس با برنامه‌های این دو کشور مقابله صورت گیرد. یازدهم سپتامبر، یعنی لحظه‌ای که دولت آمریکا از خواب غفلت بیدار شد و به خود آمد، موجب آن شد که دولت بوش تروریست‌ها و رژیم‌های لگام گسیخته و خودسر را در یک گروه واحد جای دهد و برای نبرد با آن نسخه‌ای تجویز کند و آن حمله پیشگیرانه بود، نسخه‌ای که جهان را به وحشت افکنده و در آن تفرقه ایجاد می‌کند، آن هم دقیقاً در لحظه‌ای که امنیت ایالات متحده وابسته به متحد ساختن مردم جهان است.
من معتقدم که یک رویکرد متفاوت، که بیشتر بر سازمان القاعده متمرکز باشد و با خاورمیانه، عراق، ایران و کره شمالی با قاطعیت لیکن به صورت جداگانه رفتار شود، امکان داشت نتایج بهتری به بار آورد. چنین رویکردی، به اعتقاد من، به بوش امکان می‌داد که گزینه‌ای به مراتب شفاف‌تر و مشخص‌تر را در خصوص مسئله عمده تروریسم، برای هم‌پیمانان آمریکا در اروپا و برای بیشتر مخاطبانی که با سیاست‌های آمریکا مخالفت می‌ورزند تدوین کند. این انتقادکنندگان گه گاه در بین اکثریت خاموش مسلمانان خاورمیانه و در گوشه و کنار جهان حضور دارند. جدی بودن آن گزینه به موجب این سناریو بر اثر جدی بودن خود واشنگتن در ماجرای افغانستان از نوعی پشتوانه برخوردار می‌شد و بدین ترتیب افغانستان به صورت نقطه‌ تمرکز تلاش‌های آمریکا در جهت بازسازی کشورها به قوت خود باقی می‌ماند. دولت آمریکا در آن صورت به جای نمایش دادن قدرت آمریکا بر قدرت جمعی یک جهان متحد شده تأکید می‌ورزید، جهانی که با قاطعیت اعلام می‌داشت که تروریسم پدیده نامناسبی است، همان‌گونه که کشتار، قتل‌عام، نسل‌کشی، تبعیض نژادی و برده‌داری پدیده‌هایی نامناسب به شمار می‌روند. از سوی دیگر، کوشش‌های آمریکا نه فقط در مسیر بازداشت کردن افراد مظنون القاعده پیش می‌رفت. بلکه در جهت متوقف کردن تعلیم نفرت، گرامیداشت قتل و آدمکشی و دروغ‌بافی‌های بی‌پایان درباره غرب که تا به امروز در بیشتر نقاط خاورمیانه و آسیای جنوبی ادامه دارد، حرکت می‌کرد. مقامات آمریکا که به سبب وجود یک اروپای متحد تقویت شده و نقطه اتکایی به دست آورده بودند، با گذشت زمان بر قضیه گشوده شدن تدریجی دروازه‌های نظام سیاسی و اقتصادی کشورهای عرب و بر حمایت آنان از تحولات دموکراتیک که بنا بر روایت نظرسنجی‌های گوناگون اکثریت اعراب خواستار آن هستند، پافشاری می‌کردند. در آن صورت، واشنگتن در عین حال احترامی را که برای ارزش زندگی هر فرد بشر قائل است به جهانیان نشان می‌داد و برای این منظور هیچ‌گاه از مبارزه سخت و دشوار متوقف ساختن کشت و کشتار در بین طرف‌های متخاصم در منطقه جنگ‌زده خاورمیانه رویگردان نبود.
در عوض، دولت بوش، با پیچیده ساختن گزینه خود موجب پیچیده شدن گزینش‌هایی که سایران با آنها روبرو هستند؛ گردیده است، در بین کشورهای اروپایی تفرقه‌افکنده و به سود افراطیونی عمل کرده است که به هیچ چیز بیش از تبدیل کردن برخورد تمدن‌ها به مبارزه‌ای سرنوشت‌ساز در عصر ما علاقه نشان نمی‌دهند.
اکنون دیر شده، اما کار از کار کاملاً نگذشته است که دولت بوش مسیر خود را تنظیم کند. این دولت تا هم‌اکنون برخی از توهمات خوش‌بینانه خود را درباره عراق به دور افکنده و مداخله‌ ریاست جمهوری در مسئله خاورمیانه را تضمین کرده است. علاوه بر اینها دولت کنونی برخی از اختلافات میان خود با اروپا را رفع نموده و دیگر در اعلامیه‌های رسمی خود مانند گذشته به تعریف و تمجید از خود نمی‌پردازد.
اکنون کار مفید و مؤثر آن خواهد بود که تز حمله‌های پیشگیرانه بی‌ سر و صدا از قاموس امنیت ملی ایالات متحده حذف شود و این تز برای مواقع بسیار ضروری ذخیره گردد.
همچنین لازم است که قبل از آنکه بار دیگر پیروزی آمریکا در کشورهای مورد تهاجمش اعلام گردد، مأموریت‌های نظامی و غیرنظامی این کشور در افغانستان و در عراق عملاً تکمیل گردیده و به پایان برسد. برای این منظور، شاید مقامات دولت تصدیق کنند که با وجود آنکه هیچ یک از نهادهای بین‌المللی کنونی نمی‌توانند همه کارها را انجام دهند، لااقل هر کدام از آنها می‌توانند کار خاصی را به انجام برسانند. شاید رهبران کنونی ایالات متحده حتی بیانات و دیدگاه‌های تحقیرآمیز خود بابت همه کارهایی را که در دوران کلینتون به انجام رسید کنار بگذارند و الگوی کوزوو را مورد بررسی قرار دهند. در کوزوو، یک نیروی حافظ صلح به فرماندهی سازمان ناتو با مشارکت روسیه و با مساعدت یک نیروی جدید انتظامی، امنیت فرمانداران آن سرزمین را تضمین می‌کنند.
فرمانداران مزبور نمایندگان سازمان ملل، اتحادیه اروپا و سازمان امنیت و همکاری در اروپا هستند که با احزاب و گروه‌های محلی برای تهیه مقدمات مرحله گذار دموکراتیک همکاری می‌کنند. نه تنها این نظام به وجود آمده در کوزوو به نحو شایسته و رضایت‌بخشی اداره امور را در دست دارد، بلکه به گونه‌ای عمل کرده است که هر کس که در آن کشور فعالیتی دارد و با مسائل آن سرزمین مرتبط به شمار می‌رود، احساس می‌کند که رسالتی را به عهده گرفته است و در موفقیت آن سرزمین در گذار به دموکراسی سهمی دارد. همکاری با هم‌پیمانان و حاصل کردن بهترین نتایج در سازمان‌های بین‌المللی نیاز به صبر و شکیبایی دارد. لیکن انجام این کار در عین حال منافع سرشاری نیز به بار می‌آورد: هزینه‌ها میان هم‌پیمانان و نهادهای گوناگون سرشکن می‌شود، بارهای سنگین روی دوش یک کشور قرار نمی‌گیرد، مشروعیت اقداماتی که به انجام می‌رسد افزایش می‌یابد و صاحبان استعدادهای گوناگون به کارها و فعالیت‌های ثمربخش اشتغال می‌یابند. بدین ترتیب، همه در جهت موفقیت به یکدیگر می‌پیوندند.
در نهایت، دولت آمریکا باید به اقدامات متعددی نظیر اقدامی که رئیس‌جمهور بوش طی سفر اخیر خود به آفریقا (که مورد استقبال نیز قرار گرفت) به آن دست زد و با این کار خود بر قدرت و نیروی حقیقی ایالات متحده نیز افزود، مبادرت کند. این ایده که آمریکایی‌ها، یعنی ساکنان مقتدرترین سرزمین در طول تاریخ، در حال حاضر حقیقتاً در بیم و هراس از بن‌لادن به سر می‌برند، نتوانسته است بر اکثریت مردم در اقصی نقاط جهان تأثیر بگذارد، چرا که مردم کشورهای گوناگون دنیا که خارج از آمریکا به سر می‌برند البته از بابت اقدامات تروریستی بیمناکند، لیکن این دغدغه‌های آنان تحت‌الشعاع چالشی قرار گرفته است که آنان باید با آن دست به گریبان شوند و آن چیزی نیست جز تلاش در راه زنده ماندن و مصون ماندن (از گرسنگی یا اقدامات سرکوبگرانه)، با وجود خطرات همیشه و همه‌جا حاضر ناشی از فقر، گرسنگی و بیماری. از این رو، ندای آرمان ایالات متحده بیش از پیش و شفاف‌تر از گذشته به گوش جهانیان خواهد رسید و با دقت و دلسوزی بیشتر مورد امعان نظر قرار خواهد گرفت، مشروط بر آنکه دولت آمریکا به جای ویرانه‌های ناشی از انفجارها، پل‌هایی احداث کند و اغلب اوقات درباره گزینش‌هایی سخن بگوید که با زندگی روزمره تعداد بیشتری از مردم جهان مرتبط باشد. این به معنای آن است که دولت آمریکا باید به طور مداوم و بی‌وقفه نه فقط آنچه آمریکایی‌ها با آن مخالفند به وضوع بیان کند، بلکه آنچه آمریکایی‌ها هوادار آن هستند را نیز آشکارا بیان نماید و تفهیم کند که کم‌ک به مردم در همه جای دنیا برای آنکه زندگی غنی‌تر، آزادانه‌تر و عمر طولانی‌تری داشته باشند، از مواردی است که آمریکایی‌ها از آن جانبداری به عمل می‌آورند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات