حمید سرداری
کوبا آخرین مستعمره اسپانیا در مجاورت ایالت فلوریدای آمریکا واقع در دریای کارائیب است که در سال 1898 استقلال یافت. در سال 1933 گروهبانی از ارتش کوبا به نام «باتیستا» شورشی را در آن کشور رهبری کرد و موفق شد حکومت خودکامه و دیکتاتور «ماچادو» را سرنگون سازد و از سال 1940 در مقام ریاست جمهوری به اداره کشور پردازد.
فولجنیکو باتیستا (FULGENICO BATISTA) در خانواده مستمند روستایی به دنیا آمد. در کودکی از تنگدستی و گرسنگی رنج بسیار برده و برادرش هم در اثر فقر و بینوایی، عدم دسترسی به پزشک و دارو، به علت بیماری سل می میرد. در نوجوانی با کار در مزارع امرار معاش کرد و هرگز فرصت سوادآموزی نیافت. سرانجام در سال 1921 به خدمت ارتش درآمد و با خودآموزی، خواندن و نوشتن را اندکی فرا گرفت و کم کم به درجه گروهبانی ارتقا یافت. او در میان هم قطاران و سربازان زیردست خود محبوبیت چشم گیری پیدا کرد، تا آن که با رهبری شورش سربازان و قیام مردم در سال 1933، در سن 32 سالگی به رهبری حکومت کشورش (کوبا) رسید.
باتیستا در سال 1944 بنابر سفارش روزولت رئیسجمهوری آمریکا به برگزاری انتخابات آزاد تن در داد و در نتیجه یک پزشک و استاد دانشگاه به نام «گروسان مارتین» (GRAU SAN MARTIN) که پیشتر علیه حکومت خودکامه ماچادو سرسختانه مبارزه کرده بود و در میان مردم کوبا به ویژه روشنفکران جایگاه برجسته ای داشت، به ریاست جمهوری برگزیده شد و باتیستا کشور را ترک کرد. دیری نمی پاید که دولت او چنان آلوده فساد می شود که از اداره درست کشور باز می ماند. جانشین وی «سوکاراس» (PRIO SOCARRAS) نیز که از سال 1948 بر سر کار آمده بود مغلوب فساد و ناتوانی دستگاه اداری و سیاسی کشور می شود و روز به روز ناخرسندی و خشم مردم فزونی می گیرد.
باتیستا که در آن هنگام با برخورداری از ثروت سرشار در میامی (فلوریدا - آمریکا) زندگی می کرد، بار دیگر درصدد آرام ساختن مردم و رهبری کشور برمی آید و از سال 1952 دوباره عهده دار مقام ریاست جمهوری می شود. لیکن این بار چنان فساد، بی دادگری و ناخرسندی همگانی بر سراسر کشور سایه افکن می شود و روز به روز گستره دامنه دارتری می یابد که از تحمل ملت بردباری چون مردم کوبا نیز بیرون بوده است! هاوانا پایتخت کشور کوبا به جایگاه امنی برای فحشا، هرزگی و قماربازی خوشگذران های آمریکای شمالی و اروپایی مبدل می شود.
سرانجام باتیستا در برابر فشار نابسامانی ها و ناخرسندی روزافزون مردم، توان ایستادگی را از دست داده و در سال 1959 از کوبا به جمهوری دومینیکن می گریزد. در این جا با شگفتی باید یادآور شد که در آن شرایط ناهنجار، باتیستا آزادی چشم گیری به رسانه های همگانی و دستگاه های خبری، چاپ کتب و نشر مطبوعات داده بود، به گونه ای که مخالفان حکومت می توانستند از آن فرصت بهره برداری فراوان کنند و به بزرگ جلوه دادن کاستی ها، نارسایی ها و پلشتی ها، شاید بیش از آنچه واقعیت داشت بکوشند.
در آن هنگام سرمایه گذاری های ایالات متحده آمریکا در کوبا، از جمله در صنایع شکر و نفت، به میلیاردها دلار بالغ می شد. معادل شصت و نه درصد صادرات آن جزیره به ایالات متحده آمریکا بوده و هفتاد درصد واردات آن نیز از ایالات متحده تامین می شده است. پرداخت های موسسات آمریکایی بابت حقوق و دستمزد به کوبایی ها، به میزان هفتاد و یک درصد تولید ناخالص ملی کوبا می رسیده است.
فیدل کاسترو در جایگاه رهبری کوبا
پس از آن که باتیستا همراه با گروهی از دوستان و نزدیکانش از کوبا می گریزد، فیدل کاسترو (FIDEL CASTRO) پس از سال ها مبارزات سرسختانه و جنگ های چریکی پیگیر با الهام از ارنستو چه گوارا (ERNESTO CHE GUARA) پزشک آرژانتینی که همچون نماد مبارزات چریکی نام آور شده بود، در راس چریک های هوادار خود، وارد هاوانا می شود و انبوهی از مردم به گرمی از او پیشواز می کنند. چنان که حتی سربازان و ماموران پلیس نیز به صفوف مستقبلین از چریک ها می پیوندند.
فیدل کاسترو، فرزند کارخانه داری ثروتمند در صنعت شکر و دارای دکترای حقوق سیاسی در عین حال مردی پرشور و انقلابی قلمداد می شود. او پیشتر در سال 1953 به رهبری یک گروه انقلابی یکصد و شصت و پنج نفری، درصدد برمی آید که پایگاه ارتشی شهر «سانتیاگو» (در کوبا) را تصرف کند. در این کوشش مسلحانه ناکام می ماند و شماری از یاران وی کشته می شوند، لیکن او و برادرش «رال» می گریزند و جان سالم به در می برند.
فیدل کاسترو چند ماه پس از آن رویداد، چون آگاه می شود که گروهی از مردم بی گناه در معرض اتهام شرکت در آن شورش قرار گرفته اند، به رسم جوانمردی برای رهایی آنان خود را به مقامات پلیس تسلیم می کند و پس از محاکمه به پانزده سال زندان محکوم می شود.
هنوز بیش از یازده ماه از دوران محکومیت زندان را نگذرانده بود که با برخورداری از بخشودگی از زندان آزاد می شود و کارهای انقلابی را از سر می گیرد. بی درنگ به مکزیک می رود و گروه دیگری از هواداران خویش را گردآوری کرده و در سال 1956 جمعا با هشتاد و دو تن از پیروان خود به جزیره کوبا باز می گردد.
و در پی اهداف انقلابی به چالش می پردازد. این بار هم گرفتار شده و شماری از یارانش زیر شکنجه های گماشتگان دستگاه امنیت کشته می شوند و خودش همراه تنی چند از پیروانش به کوه های «سی یراما استرا» می گریزند و در آن جا پنهان می شوند. کم کم آوازه چالشگری ها و ایستادگی او در برابر قدرت حاکمه جبار و فاسد فزونی می گیرد و بین مردم ناراضی و مخالف دولت، بیش از پیش جای باز می کند. روستاییان نیازمندی های انقلابیون را در کوهستان ها تامین می کنند و به کاسترو امکان می دهند که این بار، شکیبایی پیشه کند و منتظر بماند تا ناخرسندی و عصیان مردم به اوج خود برسد و آنگاه قیام نماید.
سرانجام فیدل کاسترو پس از باتیستا زمام امور را در کوبا به دست می گیرد و مشاغل حساس و کلیدی دولت را به کمونیست ها واگذار می کند و در سه ماهه آغاز زمامداری او شمار هموندان حزب کمونیست کوبا به گونه ای چشم گیر افزایش می یابد. در دسامبر سال 1961، کاسترو رسما اعلام می کند که شخصا یک مارکسیست - لنینیست است و تا «واپسین روز زندگی خود» چنین خواهد بود. پیش از آن نیز همکاری های همه سویه ای را با اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای کمونیست اروپای خاوری آغاز کرده و در راستای گسترش مناسبات کوبا با آن کشورها هرچه بیشتر می کوشیده است.
فیدل کاسترو در برخورد با آمریکا
فیدل کاسترو پس از به قدرت رسیدن و پیش از این که آشکارا به سوی اردوگاه کمونیسم روی نماید، به قصد گفت وگو با مقامات ایالات متحده آمریکا به آن کشور سفر می کند. لیکن برخلاف انتظارش چنان که باید و شاید پذیرای او نمی شوند و تنها با وزیر خارجه آمریکا نشستی کوتاه داشته است. در آن اوان بسیاری از روزنامه ها و رسانه های خبری آمریکایی از او به عنوان یک قهرمان ملی یاد می کنند. وی آن هنگام در یکی از مصاحبه های تلویزیونی در آمریکا انکار می کند که یک رهبر کمونیست است، ولی پس از بازگشت از آن سفر، آمریکا را «امپریالیست» می خواند و به گونه ای سرسختانه تر با آن کشور به ستیز می پردازد و به اردوگاه کمونیسم نزدیک تر می شود.
سرنگونی رژیم باتیستا در تاریخ اول ژانویه 1959 برسر کار آمدن فیدل کاسترو و استقرار حکومت انقلابی کمونیست در کوبا، آیزنهاور رئیسجمهوری و برخی از بلند پایگان سیاسی آمریکا را سخت نگران ساخته و آنان را وا می دارد که در زمینه سیاست خارجی کشورشان، به ویژه در ارتباط با کشورهای آمریکای مرکزی و به طور کلی آمریکای لاتین بیشتر و به ژرفی اندیشه کنند.
آیزنهاور بر پایه برداشتی که از رویدادهای آمریکای لاتین داشت، به ویژه آنچه در جزیره کوبا رخ نموده بود، بر آن می شود که شخصا از آمریکای جنوبی دیدن کند. وی به هنگام بازگشت از سفر آمریکای جنوبی، ضمن یک سخنرانی خطاب به ملت آمریکا و مردم جهان از وجود احتمالی سو»تفاهم بین ایالات متحده و همسایگان جنوبی آن کشور سخن می گوید و آرزو می کند که آنان در زمینه نقطه نظرهای خود با یکدیگر به تفاهم بیشتری دست یابند.
در مجموع می توان گفت: برآیند سخنان آیزنهاور گویای این معنی بوده است که مصالح مشترک ایالات متحده و کشورهای آمریکای لاتین ایجاب می کند سرمایه گذاری های ایالات متحده در آن منطقه گسترش یابد، تعهدات مربوط به امنیت دسته جمعی ایفا» شود، همبستگی تاریخی و دلبستگی صمیمانه نسبت به اصول «عدم مداخله، احترام متقابل و برابری حقوقی کشورها» مراعات گردد. بنابر سخنان او، برای رویارویی با دشواری هایی چون نبود سرمایه های عمرانی، نوسانات تند قیمت ها در رابطه با صادرات کشورهای آمریکای لاتین، شکاف ژرف بین دولتمندان حکومتگرا و توده های مستمند وفرو افتادن سطح بهداشت، مسکن و آموزش و پرورش به پایین ترین حد، باید هرچه زودتر به شیوه های کارآمد و عملی دست یازید.
آیزنهاور رئیسجمهوری آمریکا چند هفته پس از بازگشت از آمریکای جنوبی، یکباره لحن گفتارش و نیز نکاتی را که بر آنها تاکید می ورزید از بنیاد دگرگونه می شود. او در سخنرانی عمومی هشتم مارس 1960، تنها از سرمایه گذاری های عمرانی و بازارهای قابل اتکای صادرات سخن به میان می آورد. وی در عین حال نسبت به مسائل حساس داخلی مربوط به اصلاحات اجتماعی - اقتصادی کشورهای آمریکای لاتین و ارتباط نزدیک ایالات متحده با رژیم هایی که به ایستادگی در برابر چنین اصلاحات شهرت یافته بودند، اشاره می کند و می گوید:
«... شنیده ام که می گویند پیشرفت اقتصادی در برخی از جمهوری های آمریکایی تنها دولتمندان را غنی تر و مستمندان را تهیدست تر می سازد! بنابراین ایالات متحده آمریکا برای رویارویی با چنین بلیه ای می باید ابتکار عمل را خود به دست گیرد. این نظریه را کمونیست ها ابداع کرده اند! لیکن غالبا از سوی مردمانی هم که حسن نیت دارند، بازگو می شود! به هر روی اگر هم در این نظریه گونه ای از حقیقت سراغ داشته باشیم، بی گمان ایالات متحده مقصر نیست... از آن گذشته، اگر زمانی هم اصلاحات اجتماعی داخلی ضرورت یابد، آن را باید صرفا یک موضوع داخلی به شمار آورد.»
آیزنهاور چند سال پس از سپری شدن دوران ریاست جمهوری خویش، در کتاب خاطراتش فاش می سازد که آنچه در سخنرانی روز هشتم مارس 1960 بر زبان آورده است به راستی گویای آخرین اندیشه های او درباره رابطه بین اصلاحات اجتماعی، توسعه اقتصادی و نفوذ ایالات متحده در آمریکای لاتین نبوده است. وی ادعا می کند که در آن سفر بر این اندیشه بوده است که: «سرمایه های خصوصی و عمومی که بی دریغ به سوی آمریکای لاتین سرازیر بوده است برای توده های نیازمند سودی در بر نداشته و هنوز درخواست آنان برای دستیابی به عدالت اجتماعی روزافزون است... پس از بازگشت به کشورم، بر آن شدم که به برنامه ریزی هایی دست یازم- برنامه هایی که در چارچوبه معیارهای تاریخی چنان طرح ریزی شده باشد که سرانجام تحقق اصلاحات اجتماعی بتواند منافع تمامی مردم آمریکای لاتین را تامین کند.»
اما واقعیت این بود که هنوز شش ماه از زمان سفر آیزنهاور و ابراز آن گونه نقطه نظرها از سوی وی نگذشته بود و مردم نیز آنها را از یاد نبرده بودند که او کمونیست ها را به باد سرزنش گرفته و متهم ساخت که با شایعه سازی وانمود می کنند ایالات متحده خواستار است برای تحقق اصلاحات اجتماعی داخلی کشورهای آمریکای لاتین، ابتکار عمل را خود به دست گیرد.
هنگامی که کنفرانس سازمان کشورهای آمریکایی از پنجم تا سیزدهم سپتامبر 1960 در «بوگاتا» پایتخت کلمبیا برگزار شد، آیزنهاور برنامه هایی را که انجام آنها را برای کشورهای آمریکای لاتین لازم می دانست به این شرح اعلام داشت: اصلاحات ارضی، خانه سازی، تامین سهم بیشتری از درآمد ملی برای اکثریت مردم، تقویت نظامات و نهادهای عهده دار، تجهیز و بهره برداری از منابع در دسترس و تامین رشد اقتصادی لازم، رعایت و احترام به حقوق انسانی و اراده مردم به گونه ای که با برگزاری انتخابات دموکراتیک میسر است.
سپس دولت ایالات متحده تاکید کرد که در راستای کمک به اجرای این گونه برنامه ها، در وهله نخست آمادگی دارد پانصد میلیون دلار وام در دسترس آن کشورها قرار دهد.
پس از چند سال، آیزنهاور ضمن خاطرات خود در زمینه نقطه نظرهای ایالات متحده در کنفرانس یاد شده می نویسد: «عدم مداخله، راه را برای طرح عقیده تازه ای باز کرده بود - باور بر این بود که همه ملت های آمریکایی به پایان دادن دوران فئودالیسم موروثی و از میان برداشتن شکاف ژرف دیرپای بین غنی و فقیر دلبسته اند، نظامی که به شمار اندکی خانواده های ثروتمند امکان می دهد بدون کار کردن زندگی کنند، در حالی که میلیون ها تن از مردم را به گرسنگی جانکاه و بی بهره نمودن آنان از فرصت زندگی مجبور می سازد». رژیم های حاکم بر کشورهای آمریکای لاتین طبعا از این گونه طرز تفکر زعمای کاخ سفید و ریاست جمهوری و سیاست تازه ای که در پیش گرفته بودند، چندان خرسند به نظر نمی آمده اند. ناخشنودی آنها تنها از پافشاری رهبران وقت ایالات متحده آمریکا بر گفته هایی در زمینه اصلاحات اجتماعی و سیاسی نبود (سخنانی از این دست همواره ورد زبان خود سیاستمداران آمریکای لاتین هم بوده است)، بلکه از دید آنان آنچه در ورای صحنه سازی ها و بازی های مطمئن و برخوردار نبودن از کمک هایی در زمینه قیمت های عادلانه مواد خام و تولیدات اولیه بوده است.
به هر روی، در این جا که سخن از نفوذ کمونیسم در کوبا و رهبری فیدل کاسترو در میان است باید یادآور شد که هرچه از ناسازگاری و ستیزه جویی فیدل کاسترو رهبر بلامنازع کوبا با سیاست ایالات متحده آمریکا در قبال کشورهای آمریکای لاتین می گذشت، ناگزیر دستگاه رهبری ایالات متحده آمریکا برخورد ناخوشایندتری نسبت به کوبا در پیش می گرفت.
ناگفته نماند که ایالات متحده آمریکا بارها کوشیده بود به گونه ای با فیدل کاسترو از در آشتی و سازش درآید و موجباتی فراهم آورد که فیمابین دو کشور در زمینه های گوناگون، از جمله غرامات شرکت های آمریکایی مصادره شده در کوبا، از راه گفت وگوهای دیپلماتیک اقدام شود، لیکن هر بار آن کوشش ها با شکست روبه رو شده بود. تا این که سرانجام پس از حدود پانزده ماه که از زمامداری فیدل کاسترو گذشت و تلاش ایالات متحده برای استوار ساختن مناسبات دوستانه با رژیم کاسترو به جایی نرسید، رهبران آن کشور آشکارا راه دشمنی را با کاسترو در پیش گرفتند.
پیداست این شیوه برخورد، خواه ناخواه، موجب می شد که فیدل کاسترو بیش از پیش به قطب سیاسی مخالف آمریکا یعنی اتحاد جماهیر شوروی و اقمار آن در اروپای خاوری، و دیگر دشمنان آمریکا در هر گوشه و کنار جهان گرایش یابد. لاجرم در هفدهم مارس 1960 آیزنهاور با برنامه ای که سازمان «سیا» (سازمان مرکزی اطلاعات) برای براندازی رژیم کاسترو طرح ریزی کرده بود، موافقت نمود.
یکی از موارد پیشبینی شده در طرح براندازی یا «پروژه کوبا» عبارت بود از تدارک وسایل آموزش تبعیدی های کوبایی در جمهوری گوآتمالا (در آمریکای مرکزی) و مهیا ساختن آنان برای انجام عملیات براندازی رژیم فیدل کاسترو. سازمان سیا به آن طرح براندازی نام «پروژه کوبا» داده بود که شامل کاربرد پاره ای عملیات جنگ گونه بدون برخورد نظامی، خرابکاری های گوناگون و انهدام تاسیسات سیاسی و اقتصادی کوبا می شد.
«پروژه کوبا» در نخستین سال های دهه 1960 به راستی «سناریو» ای بوده از یک جنگ چشم گیر از نوع آمریکایی. جنگی که رسما از سوی کنگره ایالات متحده آمریکا اعلام نشده ودر واقع به تایید نرسیده و گزارش آن هم در دسترس رسانه های همگانی و مطبوعات قرار نگرفته بود.
از ماه ژوئیه 1960، روش های کاربردی «پروژه کوبا» با تمامی خشونت ممکن چهره نمود و نخستین نشانه آن را می توان کاهش شدید میزان صادرات شکر کوبا قلمداد کرد. پیش از آن ایالات متحده آمریکا وارد کننده عمده شکر کوبا به شمار می آمد، دیری نپایید که به طور کلی واردات ایالات متحده از کوبا به حالت تعلیق درآمد.
کم کم تیرگی روابط این دو کشور تا بدان جا رسید که در واپسین روزهای دوران ریاست جمهوری ژنرال آیزنهاور و پیش از روی کار آمدن رئیسجمهوری جدید (جان. اف. کندی) رابطه سیاسی دو کشور کاملا قطع شد. چنین رویدادهایی که منجر به گسستن مناسبات سیاسی با آمریکا گردید، خود به خود نزدیکی سیاسی و وابستگی اقتصادی رژیم فیدل کاسترو را به اتحاد جماهیر شوروی بیش از پیش استواری بخشید.
برخی از تحلیلگران امور سیاسی بر این باورند که بی گمان دست اندرکاران حکومت آمریکا در دوران آیزنهاور، می توانسته اند با هوشیاری و درایت بیشتری از تیرگی مناسبات این دو کشور همسایه تا به این درجه، آن هم در دوران جنگ سرد و کشمکش های سیاسی بین دو ابرقدرت شرق و غرب (آمریکا و شوروی)، جلوگیری کنند. این دسته از پژوهشگران معتقدند در این زمینه، «سیاست (خط مشی) دولت آیزنهاور از یک سو در عمل فاقد هماهنگی بایسته ای بوده و از سوی دیگر، از مال اندیشی لازم بهره ای نداشته است. هرچند بی شک نباید چنین پنداشت که در چگونگی کاربرد آن سیاست ستیزه جویانه، گونه ای تعمد در کار بوده است.»
جنگهای آزادی بخش ملی
دو هفته پیش از آن که کندی رسما عهده دار مقام ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا شود، خروشچف نخست وزیر شوروی در ششم ژانویه 1961، ضمن سخنرانی تاریخی خود پیرامون سیاست خارجی نوین کشورش، گفته بود: استراتژی کلی اتحاد جماهیر شوروی عمدتا مبتنی بر کوشش هایی است که بتواند مصالح و منافع مناطق کمتر توسعه یافته را تامین کند. او تاکید کرده بود که آن سیاست عاقلانه بر این واقعیت استوار است که به لحاظ پیشرفت های شگفت انگیز تکنولوژی، هرگونه جنگ سنتی اعم از این که جهانی باشد یا محلی، خواه ناخواه به جنگ هسته ای ویران کننده ای منجر می شود که کارگران و سرمایه داران را یک جا با هم نابود می سازد. از این روی چنین جنگ هایی نابجا و بیهوده است و در عصر حاضر، بنابر تحلیل و ارزیابی مارکسیسم - لنینیسم از روابط موجود بین نیروهای مادی و اجتماعی، باید پذیرفت که جنگ های اجتناب ناپذیر همانا «جنگ های آزادی بخش ملی» است.
این بخش از سخنان خروشچف را در آن هنگام خمیرمایه ناآرامی ها و چالش های ضداستعماری، شورش های مردمی علیه رژیم های خودکامه بومی و گسترش جنگ های چریکی به شمار آورده اند. در آن زمان، مفسران سیاسی دست راستی و تندروی ضدکمونیست، هرگونه جنبش مردمی و قیام های ملی را در گوشه و کنار جهان نمونه هایی از مظاهر سیاست خارجی نوین شوروی در راستای توسعه طلبی و زمینهسازی برای گسترش کمونیسم قلمداد می کردند.
خروشچف رهبر شوروی در هر فرصت بر این نظریه خود دائر بر ضرورت حمایت از «جنگ های آزادی بخش ملی» مهر تایید می نهاده و تاکید می کرده است که «کمونیست ها از صمیم قلب و بی دریغ تنها از این گونه جنگ ها پشتیبانی می کنند.»
کندی و رایزنان سیاست خارجی او در کاخ سفید، بنابر برداشت خود، سخنرانی ششم ژانویه نیکیتا خروشچف را بیان روشن و واقع بینانه ای از فرصت های نوینی می پنداشتند که در راستای استراتژی توسعه طلبانه حکومت شوروی فراهم آمده بود. رئیسجمهوری آمریکا، «کلمات قصار» مائوتسه تونگ رهبر چین کمونیست را به یاد می آورد که گفته بود: «قدرت از لوله تفنگ مایه می گیرد.»
کندی به هنگام بحث در شورای امنیت ملی آمریکا که متن سخنرانی رهبر شوروی در دستور کار آن قرار گرفته بود، قسمت هایی از آن سخنرانی را برای حاضران قرائت کرده و باز هم از مائوتسه تونگ نقل قول می کند که «چریک ها همانند ماهی هستند و توده های مردم همچون آبی که ماهی در آن شنا می کند. هر آینه دمای آب متناسب باشد، ماهی زنده می ماند و تولید مثل می کند.» آن گاه نظر خود را مبنی بر ضرورت برنامه ریزی های گسترده تری برای اعطای هرچه بیشتر کمک های عمرانی به کشورهایی که بالقوه در زمره اهداف کمونیست ها در آسیا، خاورمیانه، آفریقا و آمریکای لاتین قرار دارند ابراز می دارد. نظر او به اتفاق آرا به تایید هموندان شورای امنیت ملی می رسد.
کندی در آغاز زمامداری خود همواره می کوشید در راستای سرنگونی رژیم فیدل کاسترو از هرگونه درگیری نظامی بپرهیزد.
چنین سیاست مورد تایید رایزنان سیاسی، نظامی و امنیتی کندی هم بوده است. از آن گذشته، طرح براندازی رژیم کاسترو نیز که از سوی سازمان «سیا» تنظیم شده و پنهانی به تایید رئیسجمهوری پیش از کندی (آیزنهاور) رسیده بود، رویارویی مستقیم نظامی را با کوبا در اولویت قرار نداده بود.
کما اینکه درست پنج روز پیش از این که گروه بالنسبه زیادی از تبعیدی های کوبایی در ایالات متحده، بنابر طرح تدارک شده از پیش، با همکاری سازمان «سیا» به کوبا یورش ببرند و در «خلیج خوک ها» پیاده شوند (هفتم آوریل 1961)، کندی در یک کنفرانس مطبوعاتی بر عدم تمایل ایالات متحده به کاربرد عملیات نظامی در کوبا تاکید کرده و گفته بود: «... تحت هیچ گونه شرایط، نیروهای مسلح ایالات متحده در کوبا مداخله نخواهند کرد.
این دولت آنچه را که در توان دارد به کار خواهد گرفت... تا اطمینان حاصل کند آمریکایی ها در هیچ گونه نبردی در درون کوبا درگیر نشده اند. مسائل بنیادی در کوبا موضوعی نیست که بین ایالات متحده و کوبا مطرح باشد، بلکه آن مسائل صرفا مربوط به خود کوبایی هاست. من برآنم که قویا مراقبت کنم این اصل همواره در نظر باشد و تبعیدی های کوبایی ضد کاسترو هم در این کشور، بدان اصل پای بند باشند...»
در این جاست که باز هم در تاریخ شاهد تناقض آشکار بین گفتار و کردار سیاستمداران و حکومتگرانیم!
حتما می دانید که رویداد «خلیج خوک ها» (BAY OF PIGS) از جمله طرح های پنهانی براندازی بود که از سوی سازمان سیا علیه رژیم فیدل کاسترو در کوبا به کار گرفته شد و با شکست مفتضحانه ای روبه رو شد. در اجرای آن طرح گروهی از تبعیدیان کوبایی با جنگ افزارهای آمریکایی در خلیج خوک ها پیاده شدند ولی بی درنگ به دست نیروهای ارتش کوبا کشته یا تار و مار شدند.
آنان و برنامه ریزان طرح گمان می بردند که به محض ورود مهاجمان به قلمرو کوبا، مردم و سربازان ناخرسند از رژیم کوبا به جمع شان خواهند پیوست و بدون دخالت مستقیم نظامی آمریکا، فیدل کاسترو به ستوه آمده سرنگون می شود!