محمد پزشکی
رابطه فلسفه سیاسی اسلامی با دیگر علوم اسلامی
منطق دانان اسلامی رابطه هر دانشی را با دانش های دیگر به اعتبار موضوع آن به سه دسته کلی تقسیم می کنند: نخست، دانش های متداخل؛ دوم، دانش های متناسب؛ سوم، دانش های متباین. دانش های متداخل براساس تعریف منطق دانان، دانش هایی هستند که میان موضوعاتشان از جهت ذاتی یا عرضی نسبت عمومیت و خصوصیت وجود داشته باشد به گونه ای که موضوع یکی از آنها فراتر از موضوع دانش دیگر باشد. در این صورت دانشی که موضوع فراتری دارد دانش برتر و دانش دیگر دانش فروتر خوانده می شود.
دانش های متناسب، دانش هایی هستند که موضوع دو دانش در آنها برخلاف دانش های متداخل به جهت ذاتی یا عرضی گسترده تر یا ضیق تر نیست، اما میان آنها به جهتی از جهات مناسبتی وجود دارد.
دانش های متباین، دانش هایی هستند که میان موضوعات دانش ها نه مناسبت ذاتی یا عرضی وجود دارد و نه مسائل مشترکی میان آنها یافت می شود.
در ذیل قواعد فوق، سه نکته را می توان اضافه کرد که در تعیین رابطه دانش ها مفید خواهد بود: نخست آن که فلسفه گسترده ترین موضوع را در میان موضوعات دانش های دیگر دارد و از این رو، رابطه دانش فلسفه نظری با دیگر دانش ها، رابطه دانش های متداخل است، زیرا موضوع فلسفه نظری هستی است که در برگیرنده همه هستی ها می شود.
دوم، مسائلی که در دانش برتر ثابت می شود مبادی و مبانی اثبات مسائل دانش فروتر به شمار می روند؛ از این رو اصول موضوعه هر دانش می باید در دانش فراتر به اثبات رسیده باشد.
سوم آن که گاه اتفاق میافتد که مبادی و مبانی یک دانش برتر، نه در دانش بالاتر، بلکه در دانش فروتر اثبات می شود. نمونه این حالت مبانی و مبادی، دانش فلسفه نظری است که در دانش طبیعی اثبات می شود؛ برای مثال این مساله در دانش طبیعی که جسم ممکن نیست از اجزای غیر قابل تقسیم تشکیل شده باشد، می تواند جزو اصول موضوعه فلسفه نظری قرار گیرد. در این گونه اصول موضوعه می باید توجه داشت که نباید دلیل اثبات آنها در دانش فروتر از گزاره هایی باشد که خود در دانش فراتر براساس همان گزاره به اثبات می رسد. در غیر این صورت اثبات اصل موضوعه در هر یک به اثبات مسائل دانش دیگر بستگی خواهد داشت.
حال می باید براساس قواعد بالا نسبت هر یک از دانش های موجود در طبقه بندی سنتی علوم را با موضوع فلسفه سیاسی سنجید:
نخست، دانش طبیعی و رابطه آن با فلسفه سیاسی اسلامی: موضوع دانش طبیعی، جسم از جهت حرکت و سکون است و شامل چهار دانش زیرین سماع طبیعی، فلکیات، عنصریات و نفس می شود. این دانش ها به صورت مستقیم با فلسفه سیاسی به عنوان یک فلسفه عملی یعنی کاربرد قواعد فلسفه در حوزه سیاست ارتباطی ندارند؛ اما برخی از آنها می توانند به عنوان اصول موضوعه و مبادی دانش فلسفه خاص قرار گرفته و به این صورت با دانش فلسفه سیاسی نسبتی پیدا کنند.
چنان که آشکار است، مسائلی همچون حقیقت جسم طبیعی، هیولا، ابطال جز» لایتجزی، نفس و نیز مسائلی چون حرکت، زمان و حدوث اجسام به عقیده پیروان نظریه حرکت جوهریه، همگی از مسائلی هستند که می توانند به عنوان اصول موضوعه فلسفه خاص مطرح گردند. اگر مسائل گفته شده به عنوان اصول موضوعه مسائلی چون جبر و اختیار، علت و معلول، حرکت، علم، قدرت که در زمره امور اعتباری فلسفی هستند یا مسائلی چون ضرورت، خوبی و بدی، انتخاب آسان، استخدام و اصل پیروی از دانش را که اعتباریات عملی ثابت هستند، به کار روند، خواهند توانست با فلسفه سیاسی اسلامی ارتباط داشته باشند.
در رهیافت فلسفه اسلامی کاربرد قواعد و احکام دیگر دانش های طبیعی همچون عنصریات و فلک یات در مسائل و احکام فلسفه سیاسی مستلزم دخالت قوه واهمه است تا قواعد و احکام مربوط به امور حقیقی را به منظور دست یابی به یک سری اهداف مطلوب در زندگی به امور اعتباری فلسفی یا اعتباریات عملی محض سرایت دهیم. این امر به وسیله عمل تشبیه یا استعاره انجام می پذیرد و از این رو نتایج به دست آمده از آنها نمی تواند برهانی و تعیین آور باشد و از قلمروی پژوهش های فلسفی بیرون می رود. از این بیان روشن می شود که فلسفه سیاسی اسلامی ماهیتی متفاوت از فلسفه سیاسی جدید دارد، چرا که در فلسفه سیاسی اخیر کاربرد اعتباریات عملی متغیر امری مجاز و رایج است، در حالی که در فلسفه سیاسی اسلامی ورود به مسائل اعتباری عملی متغیر به معنای خروج از قلمرو بررسی های فلسفه خاص است.
نتیجه آن که مسائل دانش های عنصری و فلکی نمی توانند به عنوان اصول موضوعه مسائل فلسفه سیاسی اسلامی تلقی شوند و نسبت میان دو دانش بالا نسبت به هم تباین است.
دوم، دانش ریاضی و نسبت آن با فلسفه سیاسی اسلامی: موضوع دانش ریاضی مقدار است که به صورت های مختلف در دانش های فروتر آن جلوه گر می شود: مقدار مطلق (موضوع دانش هندسه)، مقدار مقید به ماده خاص (موضوع دانش هیات)، عدد مطلق (موضوع دانش حساب)، عدد مقید به ماده خاص (موضوع دانش موسیقی) و غیره. فلسفه سیاسی اسلامی با هیچ یک از موضوعات بالا، نه تداخل و نه تناسب دارد و از این رو بین فلسفه سیاسی اسلامی و ریاضیات به لحاظ موضوع تباین وجود دارد. اما دو دانش مزبور به لحاظ داشتن مفاهیمی با ضرورت های ریاضی همسان بوده و دست کم در پاره ای از مسائل در زمره دانش های متناسب قرار می گیرند.
سوم، دانش فلسفه خاص و نسبت آن با فلسفه سیاسی اسلامی: دانش فلسفه خاص به بررسی هستی از جهت هستی بودن می پردازد و در برگیرنده دانش هایی، چون کلیات (امور عامه)- (شامل احکام وحدت، عوارض متغیر و ماهیت و هستی)، علم النفس (احکام، افعال و متعلقات نفس)، شناخت شناسی (ابزار، ارکان، حدود، راه ها، شرایط، مراحل، مکاتب، منابع و موانع شناخت) و الهیات به معنای خود (خداشناسی و معادشناسی) می شود.
مسائل هر یک از دانش های بالا می توانند برای بررسی مسائل فلسفه سیاسی به کار روند؛ مسائلی، چون هستی و خصوصیات آن، نفس و صفات آن، قواعد شناخت، علم حضوری، توحید واجب بالذات در ربوبیت، عنایت و قضا و قدر، اگر در اثبات اعتبارات فلسفی و اعتباریات عملی نقش و سهمی داشته باشند، از مبانی و منابع فلسفه سیاسی اسلام تلقی خواهند شد. با توجه به آنچه گفته شد، فلسفه خاص دانش فراتر نسبت به فلسفه سیاسی اسلام بوده و بنابراین متداخل به شمار می آیند.
نکته ای را که این جا می باید در نسبت کلام و فلسفه خاص توضیح داد آن است که دانش کلام در رهیافت اسلامی با دانش الهیات به معنای خاص و با امور عامه فلسفه خاص در قسمت عقلی خود ارتباط و هماهنگی دارد؛ از این رو این بخش های آن دانش با فلسفه سیاسی ارتباط می یابد. با این وجود سطح تحلیل و استنتاج نوعی، در فلسفه عمیق تر و دقیق تر از کلام است. به این ترتیب دانش کلام در پاره ای از مسائل، چون امور عامه، نسبت به دانش فلسفه سیاسی متداخل و در پاره ای دیگر از مسائل، چون مستقلات عقلیه، حسن و قبح و عدل، با فلسفه سیاسی متناسب است.
چهارم، دانشهای عملی و نسبت آنها با فلسفه سیاسی اسلامی: موضوع علم اخلاق، اعمال و رفتار آدمی از آن جهت است که بر آن افعال، قبح و مدح تعلق می گیرد، در حالی که موضوع فلسفه سیاسی، فرمان برداری و فرمانروایی در عرصه حیات سیاسی است؛ بنابراین علم اخلاق و فلسفه سیاسی دو دانش متناسب هستند، چرا که رفتارهای حاکمان یا شهروندان را می توان مورد سرزنش یا تشویق قرار داد.
به همین ترتیب موضوع دانش تدبیر منزل روابط حاکم میان اعضای یک خانواده است؛ روابطی که میان والدین، فرزندان، مستخدمان و دارایی خانواده برقرار می گردد. این علم با علم فلسفه سیاسی که درباره حکمرانی سخن می گوید نیز دو دانش متناسب تلقی می شوند، زیرا برخی از روابط خانوادگی می تواند در حیات سیاسی و جزوی از روابط حکمرانی تلقی شود.
اما نسبت سیاست مدن با فلسفه سیاسی به لحاظ موضوعشان و نه به اعتبار علل وجودی شان که قبلا بیان شد عموم و خصوص حسن وجه است، زیرا موضوع علم سیاست مدن روابط ریاست و مرئوسیت در حیطه حیات اجتماعی است، در حالی که فلسفه سیاسی به همین روابط در حوزه حیات سیاسی که گونه ای خاص از حیات اجتماعی است محدود می شود؛ از این رو این دو دانش متداخل هستند.
در این جا نکته ای وجود دارد که برای روشن شدن معنای فلسفه سیاسی اسلامی اهمیت فراوانی دارد و آن این که، همان طور که گفته شد، اعتباریات عملی محض نیز در قلمرو پژوهش های فلسفه سیاسی قرار می گیرد، اینک می خواهیم این نکته را نیز بیفزاییم که این گونه اعتباریات به لحاظ خاستگاه اعتبارشان به دو دسته تقسیم می شوند: اعتباریات عملی عقلایی و اعتباریات عملی شرعی.
بنابراین مفاهیم دسته اخیر نیز وارد قلمرو پژوهش های فلسفه سیاسی اسلامی می شود، زیرا همان گونه که در مسائل دانش الهیات به معنای خاص به اثبات رسیده است واجب تعالی هم به ذات خود علم دارد و هم به مخلوقات در مرتبه ذاتش. اما علاوه بر دو علم مزبور، واجب تعالی به مخلوقات خود در مرتبه مخلوق نیز علم دارد و این بدان معناست که همه موجودات از جمله انسان ها معلول واجب تعالی هستند، بنابراین انسان ها و سایر موجودات در واقع وجودهای رابطی هستند که به آن وجود مستقل وابسته اند و وجودشان نزد او حضور دارد، بنابراین واجب تعالی به موجودات دیگر و از جمله انسان، در مرتبه وجود آنها، علم حضوری دارد.
این علم درباره انسان ها بدون واسطه به صورت انسانی و از طریق آن به خود انسان ها تعلق می گیرد. از آن جا که این صورت علمی، علت وجوب دهنده به انسان ها می شود، واجب تعالی به انسان ها و دیگر مخلوقات خود عنایت دارد. این علم تفصیلی خداوند به موجودات و از جمله انسان ها باعث مشخص ساختن صفات و آثار ملحق به آدمیان در دانش الهی - دانشی که الگوی عمل واقع خواهد شد - متناسب با گنجایش اسباب و ابزار موجود خواهد شد.
بنابراین عنایت الهی به تقدیر الهی منتهی می شود، زیرا تقدیر نسبت به رفتار و اعمال ارادی انسان ها به مانند قالبی است که با آن این گونه رفتار و اعمال قالب گیری می شوند، به گونه ای که حدود و اندازه های رفتار آدمیان نمی تواند از حدود قالب های ترسیم شده تجاوز کند.
براساس این مسائل که در الهیات به معنای خاص به اثبات رسیده می توان گفت که اعتباریات عملی ثابت که به وسیله نظام تشریع اعتبار می شوند همانند اعتباریات عملی ثابتی هستند که به وسیله قوه عاقله آدمی اعتبار می شوند و همان طور که در معنا و مفهوم حقایق ریاضی به اجمال اشاره کردیم انطباق رفتار و اعمال ارادی انسان ها با طرح ها و نقشه های از پیش طراحی شده - به وسیله قوه عاقله یا شریعت - همان مفاهیم ریاضی اند که در حوزه فلسفه سیاسی کاوش پذیرند. به این نکته اساسی نیز باید توجه داشت که صرف وجود یک نقشه و طرح از پیش تعیین شده (عقلایی یا شرعی) هیچ گاه با اراده و اختیار آدمی منافات ندارد و آدمی می تواند آنها را در زندگی خود پیاده کند یا نه.
همه آنچه در بالا درباره اعتباریات ثابت عملی شرعی گفته شد، مقدمه ای بود بر این نکته که نسبت علوم رسمی اسلامی چون فقه، اصول فقه، علوم القرآن و تفسیر را با فلسفه سیاسی اسلامی بیان کنیم. با توجه به آن چه گفته شد، می باید گفت علی رغم موضوعات مختلف و متعددی که هر یک از دانش های بالا نسبت به هم و نسبت به فلسفه سیاسی اسلامی دارند، میان آنها و فلسفه سیاسی اسلامی به جهت پاره ای از مسائل اشتراک وجود دارد، مثل مسائل سیاسات فقه با مسائل مربوط به اشکال زندگی سیاسی در فلسفه سیاسی اسلامی یا پاره ای از مسائل این دانش ها که در زمره اعتباریات شرعی قرار می گیرند.
به این ترتیب مسائل مشترک یا غیرمشترکی که اعتباریات از نوع اخیر به شمار می روند می توانند به عنوان اصول موضوعه یا داخل مسائل فلسفه سیاسی اسلامی قرار گیرند؛ از این رو نسبت این دانش ها با فلسفه سیاسی اسلامی تناسب خواهد بود.
پنجم، فن منطق و نسبت آن با فلسفه سیاسی اسلامی: موضوع فن منطق، معرف و حجت است، یعنی تعریفات و استدلال ها، یعنی معقولات ثانیه و مرکباتی هستند که وجودشان به هیچ ماده یا دست کم هیچ ماده جسمانی ای وابسته نیست. فایده این فن جلوگیری ذهن از خطای در تفکر است. مفاهیم منطقی، مفاهیم معقول ثانویه ای هستند که تفاوت شان از معقولات ثانیه فلسفی در این است که مفاهیم منطقی، حیثیت مصداق شان در ذهن بودن است. در حالی که حیثیت مصادیق مفاهیم فلسفی در خارج بودن است. بنابراین رابطه فن منطق با فلسفه سیاسی اسلامی، رابطه ابزار با مقصود و هدف است.
مراد از قید «اسلامی» در فلسفه سیاسی اسلامی
گاهی دیده می شود که برخی نویسندگان فلسفه اسلامی، فیلسوفان یونانی را به دو دسته کلی فیلسوفان مادی و فیلسوفان الهی تقسیم می کنند. این دسته از فیلسوفان مسلمان معیار طبقه بندی فیلسوفان یونان و نیز طبقه بندی مکاتب فلسفی را براساس آرا و دیدگاه های آنها درباره کشف ماهیت جهان طبیعی ذکر می کنند. بر این اساس مکاتب فلسفی مادی مکاتبی را در بر می گیرند که رهیافت ماده گرایانه را ترویج می کنند؛ برای نمونه می توان از مکتب ملطی نام برد که طالس (600 -550 ق . م) آن را بنیاد نهاد. از جمله آموزه های طالس می توان به این موارد اشاره کرد که جهان محسوسات بی آغاز و انجام، ازلی و ابدی است، زمانی ایجاد نشده و زمانی از بین نخواهد رفت. طالس و فیلسوفان این مکتب همچون انکسیمندر و انکسیمنس معتقد بودند جهان همانند ساختمان بزرگی است که از مواد معینی ساخته شده است، از این رو وظیفه فلسفه تشخیص مواد سازنده آن است.
آنها تصور می کردند که همه چیزها می توانند به یک ماده اصلی یا اولیه که خاستگاه جهان ها، ستارگان، حیوانات، گیاهان و انسان ها باشد و در نهایت همگی آنها دوباره به آن باز خواهند گشت، هر چند در تفسیر آن ماده اولیه اختلاف نظر داشتند؛ طالس آن ماده را «آب» می دانست و انکسیمندر ماده «نامعین» یا «نامحدود» و انکسیمنس «هوا». از آن جا که پیروان این مکتب این علت و عنصر نخستین هستی را ماده می دانستند، به این سری از مکاتب، فلسفه های مادی اطلاق می شد.
انکسیمندر می گفت این چیز نامعین ازلی و ابدی یعنی جاویدان است و همه جهان ها را در برگرفته است. انکسیمنس ماده اصلی و تعیین کننده جهان را یگانه و نامتناهی می دانست و می گفت هوا سراسر جهان را در بر می گیرد. به این ترتیب این مکتب به عنوان نخستین مکتب فلسفی مادی توضیحی کاملا عقلانی و مادی از جهان ارائه می داد. در یونان باستان، علاوه بر مکتب ملطی، مکاتب تغییرات پیاپی هراکلیتوس، الئائی، اتمیست و برخی نحله های سونیستی، عناصر و ماهیت اصلی روش تفکر ماده گرایانه را حفظ کردند.
اما در مقابل این گونه مکاتب فلسفی، دسته ای دیگر از فلسفه ها رشد کردند که در برابر ماتریالیسم ساده اولیه مکتب ملطی، با بهره گیری از ریاضیات و مفاهیم آن گرایش ایده آلیستی در فلسفه را به وجود آوردند.
مکتب متافیزیکی را فیثاغورث بنیاد نهاد (در حدود سال 531 ق. م) و مدرسه ای را در ایتالی جنوبی تاسیس کرد که جامعه نامیده می شد و هدف های سیاسی، دینی و فلسفی داشت. سقراط براساس آموزه های این مکتب پرورش یافت و افلاطون بی تردید از آنها متاثر بود. فیثاغورث نخستین کسی بود که فلسفه را به دین یا شیوه زندگی تبدیل کرد.
به این ترتیب فیثاغورث انگیزه های دینی را در فلسفه خویش جاری کرد و سپس از فلسفه او در تاریخ فلسفه و مکاتب دیگر فلسفی گسترش یافت. به این دسته از فلسفه ها از آن جهت فلسفه های الهی یا متافیزیکی (ماورا» الطبیعه) گفته می شد که در تفسیر ماهیت هستی و معنای حقیقت برخلاف فیلسوفان مکتب ملطی عنصر اصلی چیزها را گوهری مادی نمی دانستند. از نظر فیثاغورثیان این اصل انتزاعی عدد است و اعداد در خویشتن خویش نخستین اصولند. فیثاغورثیان همچنین چیزهای دیگر را از لحاظ کلیت ماهیت شان به اعداد تشبیه می کردند. همین فلسفه متافیزیکی عدد بود که بر اندیشه های سیاسی افلاطون و ارسطو تاثیر گذاشت و اصل عدالت را براساس عدد تفسیر کردند.
به این ترتیب از نظر آنها عنصر عدد که عنصری غیرمادی تلقی می شد، در سراسر هستی نفوذ کرده و آن را به صورت یک هماهنگی کامل می دیدند. آنها بر این اساس اصول فلسفه طبیعی ای را بنا نهادند که در مورد دولت به رشد علم سیاست کمک شایانی رساند. به همین ترتیب عناصر دیگری از فلسفه متافیزیکی فیثاغورثیان چون نظریه حد، اخلاق، دین و دانش به گسترش فلسفه سیاسی الهی در یونان باستان انجامید. فلسفه و نیز فلسفه سیاسی را از این لحاظ می توان متصف به قید «مادی» یا «الهی» کرد.
اما فلسفه و نیز فلسفه سیاسی را با قید «اسلامی» نیز آورده اند. در ابتدا باید به این امر توجه کرد که فلسفه نظری به عنوان دانشی که درباره هستی و خصوصیات آن به بحث می پردازد به چه معنا و چگونه به صفت اسلامی می تواند متصف شود؟ اگر گفته شود که اسلام به عنوان یک دین می تواند یک سلسله مباحث عقلی در چارچوب اعتقادات اسلامی ارائه دهد و از این رو فلسفه اسلامی معنا و ماهیت می یابد، باید گفت که این گونه مباحث - همان گونه که در بخش ارتباط فلسفه سیاسی با دیگر دانش های اسلامی بیان شد - نه در قلمرو فلسفه سیاسی بلکه در حوزه کلام سیاسی قرار می گیرند؛ از این رو فلسفه نظری هرگز فی حد ذاته نمی تواند به صفت «اسلامی» متصف شود. از این بیان روشن می شود دانش واژه فلسفه سیاسی اسلامی به معنای کاربرد قواعد فلسفه اسلامی در حوزه سیاست به دلیل آن که دانش واژه فلسفه اسلامی مستلزم یک مغالطه منطقی است، نمی تواند صحیح باشد؛ از این رو می باید تلازم میان مباحث فلسفی نظری را با اسلام تلازمی ذاتی ندانسته و از قبیل لزوم اتفاقی و عرضی به شمار آوریم. در این صورت مقصود از دانش واژه فلسفه اسلامی، درباره مباحث نظری فلسفی، فلسفه مسلمانان خواهد بود.
در این کاربرد، فلسفه مسلمانان به معنای فلسفه نزد مسلمانان خواهد بود و فلسفه سیاسی اسلامی در معنای کاربرد همین قواعد فلسفی مسلمانان در حوزه سیاست تلقی خواهد شد. براساس این نگرش، فیلسوف بودن مسلمانانی همچون فارابی و ابوعلی سینا به معنای اثبات گونه ای از فلسفه اسلامی نخواهد بود؛ اما از این نوع تلقی می توان چنین برداشت کرد که تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی دارای فیلسوفان بزرگی همچون آنان است و به همین صورت وقتی می گوییم که جهان اسلام و تمدن اسلامی فیلسوفان سیاسی اسلامی دارد به معنای آن خواهد بود که در قلمرو تمدنی این دین، فیلسوفان سیاسی و نویسندگانی ظهور کرده اند که به کاربرد قواعد فلسفی در حوزه سیاست در این تمدن پرداخته اند.
فلسفه سیاسی اسلامی در این معنا منحصر به فرد تلقی نشده و به این اعتبار می توان از فلسفه و فلسفه سیاسی یهودی یا مسیحی، غربی یا شرقی، قاره ای یا انگلوساکسون و ... نام برد. به همین ترتیب فلسفه اسلامی و فلسفه سیاسی اسلامی در این معنا به آن معنا نیست که همه فیلسوفان آن مسلمان و متدین به این دین باشند، بلکه مقصود متفکرانی است که در فضای فرهنگ اسلامی نشو و نما یافته و خاستگاه اندیشه و تفکر فلسفی سیاسی یا فلسفی محض خود را خواه ناخواه از این فرهنگ اقتباس کرده اند. به علاوه نباید چنین تصور کرد که فلسفه سیاسی و فلسفه نظری اسلامی می باید به صورت موجودیتی منفرد و خود اتکا پیدا شده باشد. خیر، چنین نیست، زیرا هیچ فرهنگ و تمدنی وجود ندارد که مدیون گذشتگان خود و نیز سایر فرهنگ ها و ملت ها نباشد و ارتباط فرهنگی و بشری را نادیده انگارد؛ بنابراین آنچه در این زمینه مهم تلقی می شود آن است که فیلسوفان یک حوزه تمدنی پس از ارتباط و انتقال دانش های بشری، خود به کمک قدرت خلاقیت خویش مفردات و معلومات آن را در یک دستگاه منظم و منسجم فکری برخاسته از تمدن خویش پردازش کنند.
با توجه به آنچه گفته شد، قید «اسلامی» در فلسفه و فلسفه سیاسی رد و طردکننده فیلسوفان غیرمسلمان و اقتباس از فرهنگ و تمدن دیگری نیست، بلکه معیار اصیل و یگانه در صحت چنین اتصافی پرورش دستگاه منسجم فکری در حوزه فلسفه یا کاربرد آنها در حوزه سیاست، براساس ویژگی های تمدنی و فرهنگی اسلامی است؛ همان طور که اتصاف تمدن و فرهنگ نیز به قید اسلامی خود دارای چنین ویژگی ای است.
نتیجهگیری
در این گفتار در پی ارائه مفهوم و عناصر مفهومی دانش واژه فلسفه سیاسی اسلامی بودیم. فلسفه سیاسی در درک معاصر گونه ای از فلسفه عملی است و به معنای کاربرد قواعد و احکام فلسفه در حوزه سیاست می باشد. فلسفه سیاسی اسلامی در این گفتار، دانش مطالعه رفتار و اعمال اراده آدمی، سازمان ها، نهادها و زندگی سیاسی او براساس مفاهیم اعتباری فلسفی و اعتباریات عملی ثابت عقلایی و شرعی برای رسیدن به جامعه کمال مطلوب تعریف شده است.
فلسفه سیاسی اسلامی از مسائل فلسفه نظری به عنوان اصول موضوعه استفاده می کند. مسائلی که می توانند اصول موضوعه فلسفه سیاسی اسلامی تلقی شوند، شامل مسائل حوزه امور عامه، علم النفس، شناخت شناسی و الهیات به معنای خاص هستند.
فلسفه سیاسی اسلامی با دانش های اخلاق، تدبیر منزل و علوم اسلامی به تناسب یا در مسائل اشتراک دارند یا به عنوان اصول موضوعه خود از آنها بهره می برد. به این ترتیب این دانش ها متناسب خواهند بود؛ البته تناسب آنها تنها در مورد اعتباریات عملی ثابت شرعی یا عقلایی است.