مروری کوتاه بر علل بروز بحران
در بررسی مقولهای علل پیدایش وضع کنونی در جبهه دوم خرداد باید به چند نکته توجه کرد:
1ـ ترکیب نیروهای جبهه.
2ـ فقدان استراتژی و تئوری مدون و منسجم و مورد تأیید فراگیر در جبهه.
3ـ آشکار شدن چنددستگیها و ناکارآمدیهای اجرایی نیروهای دوم خردادی برای مردم و سرازیر شدن در سراشیبی از دست دادن مشروعیت مردمی.
4ـ ناتوانی طیب استحالهطلب جبهه دوم خرداد از رسیدن به اهداف موردنظر خود و یأس تدریجی ضدانقلاب داخلی و خارجی و دولتمردان آمریکایی از موفقیت طرح کودتای فرهنگی ـ سیاسی.
5ـ شکست تبلیغاتی ـ سیاسی زودهنگام طرح خروج از حاکمیت و آشکار شدن هر چه بیشتر ضعفهای ذاتی و بنبست تاریخی جبهه موسوم به اصلاحطلب.
6ـ ناتوانی هسته افراطیون جنبش در خصوص وسعت و عمق اجتماعی بخشیدن به اغراض براندازانه و استحالهطلبانه خود و لذا در موضوع انفعال قرار گرفتن آنان حتی در داخل خود جبهه اصلاحطلبی.
در واقع، ترکیب نیروهای جبهه موسوم به دوم خرداد از آغاز بهگونهای بود که در خود قابلیت حرکت به سمت واگرایی اجتماعی و سیاسی و حتی فکری را به روشنی نهفته داشت.
همانگونه که یک باریکی از تئوریسینهای این جبهه (سعید حجاریان) اشاره کرده بود، جبهه دوم خرداد «بینالعباسین» بود و یک طیف گسترده با ترکیب رنگارنگ نیروهای طبقاتی و اجتماعی فکری را شامل میشد. از آغاز میشد حدس زد که اگر عامل وحدتدهنده به این جبهه، یعنی مخالفت با رقیب سیاسی، از میان برداشته شود نیروی قدرتمندی برای حفظ همگرایی اعضای جبهه (یا حداقل بخشی از آنها) وجود نخواهد داشت.
مشکل عمده جبهه موسوم به دوم خرداد، از آنجا شکل معضل و بحران به خود گرفت که هسته مرکزی هژمونیک آن که مجموعهای بسته از یک ائتلاف باندی تماماً راستگرا، سکولار و نئولیبرال اما در ظاهر چپنما بود، در پیشبرد استحاله از درون و براندازی خاموش با بنبست روبرو شده و ناکارآمدی اجرایی مدیران دوم خردادی (که احتمالاً بخشی از آن انگیزههای تعمدی به منظور ناکارآمد کردن نظام اسلامی جهت بسترسازی برای کودتای سیاسی ـ فرهنگی برمیخاست و بخشی دیگر نیز به بیکفایتی این مدیران بهرهمند از رانتهای حکومتی برمیگشت) شمارش معکوس را برای بر باد رفتن مشروعیت مردمی کلیت جبهه و بهویژه هسته هژمونیک افراطیون آغاز نمود.
در چنین فضایی، رفتارهای قیممابانه و آمرانه هسته هژمونیک با دیگر اعضای جبهه و نیز گرایشهای آشکار سکولاریستی آنها و چراغ سبز نشان دادنهای ذلیلانه نسبت به آمریکا، دیگر برای بخش فعالی از جبهه که هنوز تعلقات انقلابی و دلبستگی به نظام داشتند، قابل تحمل نبود. شکستهای فضاحتبار هسته افراطی در ماجراهایی نظیر اهانت به روحانیت و مرجعیت در ماجرای آغاجری، آشکار شدن افتضاحات مالی در پتروپارس و نظایر آن، لو رفتن و بیاثر شدن پروژه خروج یکروزه 4000 مدیر از حکومت و ناتوانی افراطیون در همراه کردن طیف منفعتطلب پراگماتیست و گروههای دلبسته اصولگرایی، شرایط را برای جبهه دوم خرداد به وضعیتی بنبستگونه تبدیل کرد.
صفبندیهای درون جبهه
شرایط کنونی بهگونهای است که تداوم آن به راستی برای جبهه موسوم به دوم خرداد جز به قیمت یک تجزیه سیاسی و بیاعتباری گسترده ملی امکانپذیر نیست. دقیقاً، از همینروست که هسته هژمونیک جبهه تلاش میکند تا با فضاسازی تبلیغاتی و به مجلس بردن لایحههایی نظیر اختیارات مطلقه برای رئیس جمهوری، توپ را به زمین حریف افکنده و در این معرکه بحران و بنبست، قبل از آنکه حداقل برای مدتی از صحنه سیاسی کشور حذف گردد، حداقل اندک اعتباری برای آینده خود و تداوم موجودیت سیاسی دست و پا نماید.
در یک نگاه کلی، ترکیب کنونی جبهه دوم خرداد را میتوان اینگونه تقسیم کرد:
1ـ باند آشکار سکولاریست جمهوریخواه که میل صریح به براندازی دارند و به چیزی جز جمهوری سکولاریستی تن در نمیدهند. برخی اعضای کادر مرکزی مجاهدین و مشارکت به صورت نهان روشانه و کشانی چون عباس عبدی و علویتبار آشکارا چنین نیاتی دارند. مانیفست جمهوریخواهی اکبر گنجی تا حدودی بیانگر بخشی از آراء و خواستهای تئوریک و سیاسی آنهاست.
2ـ باند استحالهطلبی که در نهایت، همان جمهوری سکولار را میطلبد اما طرح شعار آن را در شرایط کنونی از مصادیق «چپروی» میداند و فعلاً تحت لوای شعار «جمهوری مشروطه» یا «حاکمیت دوگانه کارکردی» موضع گرفته است. هر چند که این شعار اگر قرار باشد تا نهایت منطقیاش امتداد داده شود چیزی جز همان جمهوریطلبی سکولار نیست که در روش براندازی، قائل به ظرافت و نفاق و پیچیدگی و حرکت صبورانهتر از منظر استحاله تدریجی و زمانبر است. سعید حجاریان را میتوان تئوریسین شاخص این دسته دانست.
گروههای اول و دوم تفاوت و اختلاف ماهوی در اغراض سکولاریستی و براندازانه با هم ندارند و اختلافات ایشان، به تفاوت در تحلیل از قابلیتهای شرایط کنونی برای طرح صریح شعار جمهوری سکولار و یا بیان پنهان و در لفافه آن در قالب «جمهوری مشروطه» و نیز در روشهای تحقق اغراض نهایی است. ترکیب گروههای اول و دوم، در مجموع هسته هژمونیک و تندرو راستگرای نئولیبرال جبهه دوم خرداد (هسته هژمونیک) را تشکیل میدهد که بخش اصلی آنها از فعالان مرکزیت مشارکت و سازمان نامشروع مجاهدین هستند.
3ـ گروه دیگر در جبهه موسوم به اصلاحات، نیروهایی هستند که مایل به حفظ ساختار کلی نظام و قانون اساسی کنونی آن هستند اما، در عین حال عینک لیبرالی و نئولیبرالی و مصلحتاندیشیهای پراگماتیستی که گاه بر چشم میزنند یا در نظر میگیرند ایشان را در مرزبندی با اصولگراهای اصلاحطلب قرار میدهد و در عین حال گاه موجب تأثیرپذیری و دنبالهروی این گروه از هسته هژمونیک میگردد (نظیر آنچه در تقدیم لایحه اختیارات رئیس جمهور و حذف نظارت استصوابی و یا تهدیدهای خصوصی و محفلی به خروج از حاکمیت شاهد بودیم) این جریان قصد براندازی و سکولاریزم ندارد اما مقدمات و ریشههای تئوریک مشترک آن با دو گروه اول و بهویژه تأثیرپذیری بسیارش از آموزههای استاد نئولیبرالیسم پس از انقلاب (عبدالکریم سروش) که خود را در طرحآرایی نظیر «قرائتهای مختلف از دین» و طرح مقوله «تقابل دین و آزادی» نشان میدهد، موجب گردیده است که گاه به صورت اهرم فشاری در دست هسته هژمونیک، برای مقابله با اصولگراها در آید. این جریان، در طرح شعار «خروج از حاکمیت» بیشتر به دنبال فرار از مسئولیت و شانه خالی کردن از انبوه مؤاخذهها در خصوص بیکفایتیها و سوء مدیریتها و ناتوانیها میباشد و چنانکه گفتیم جریان برانداز محسوب نمیشود. اما در موارد متعددی، چونان سپر مدافع و محافظ «ماهوتهای» هسته هژمونیک ظاهر شده و آنها را در مقابل توان قهری قوه قضاییه و عدالت، مورد حمایت نابجا قرار داده و عملاً تا حدودی مانع از همپاشیدگی باند نفاق توطئه هسته هژمونیک گردیده است. بیارادگی، تردید، ناتوانی در مدیریت، میل به بهانهجویی و قهر کردن و خالی کردن صحنه جهت حفظ اعتبار شخصی خود و تزلزل و تذبذب از ویژگیهای این جریان است و اعوجاج حرکت آنان و چرخشهای گاه و بیگاه آنها بسوی اصولگراها و یا توطئهگران باند نفاق سکولار، رفتارهای آنها را تا حدودی غیرقابل پیشبینی و اساساً غیرقابل اتکا ساخته است.
در نوع و چگونگی رفتار این گروه، پارامترهایی چون تصمیمگیریهای در سطح کلان نظام دخالت دارد.
4ـ گروه دیگر، مجموعهای از افراد و اشخاص منفرد و غالباً فاقد قوه تمییز مشخص سیاسی یا جهانبینی منسجم اعتقادی هستند که بعضاً، حفظ میز و امکانات و تا حدودی نیز حفظ هویت دینی و انقلابی نظام برایشان مهم است. اینها، مدتی است که از حالت انفعال و پیاده نظام بودن برای باند توطئهگر هسته هژمونیک رها شدهاند و بیشتر چونان آونگی میان اعتقادات دینی و دلبستگی به انقلاب و اقتضائات ناشی از حفظ پست و مقام اداری و نمایندگی سرگردان هستند. میتوان اینگونه فرض کرد که در روز حادثه، این جماعت بیشتر طرف جریان قدرت را خواهند گرفت.
5ـ گروه دیگر موجود در جبهه دوم خرداد، طیف نیروهای اصولگرایی هستند که یا به دلیل رقابتهای قبیلهای و جناحی و دلخوریهای قبلی و یا در اثر ضعف تحلیل و عدم تشخیص درست شرایط و موقعیت نیروها و یا به هوای دست یافتن به قدرت و امتیازات، به جبهه دوم خرداد پیوسته و در مقاطعی نیز قیومیت هسته هژمونیک را پذیرفتهاند، اما بهویژه در شرایط کنونی با اغراض سکولاریستی و براندازانه و نیز رفتار آمرانه باند توطئهگر مشکل و اختلاف جدی دارند و شرایط کنونی، فرصت خوبی برای تعامل آنها با اصولگراها و تجدید بسیاری از مودتهای دیرین و پیشین را پدید آورده است. البته در بین این گروه، معدودی افراد پیچیده و فرصتطلب دارای اعوجاج فکری نیز دیده میشوند که البته اگر از طرف اصولگراها به بازی گرفته شوند، این ویژگیهای ایشان مکتوم و غیرفعال میشود. اینان قائل به براندازی و برقراری سکولاریسم و نظایر اینها نیستند اما برخی از افراد آنها، سهمطلبیهای قدرتمدارانه چشمگیری دارند و معدودی از آنها نیز از منظر عدم درک مفهوم فقه پویا در خطر غلتیدن به دام شعارهای «عصریگرایی» باند توطئهگر منافق قرار دارند. میتوان چنین حدس زد که این گروه در روز حادثه از منظر دوراندیشیهای مصلحتطلبانه و قدرتطلبانه هم که باشد طرف اصولگراها و نظام را خواهند گرفت.
6ـ گروه دیگر، تکنوکراتهای فرصتطلب چسبیده به قدرت و شدیداً پراگماتیست هستند که مواضع آنان را بیش از آن که باورهای ایدئولوژیک و استانداردهای فکری تعیین نماید، مصالح آنی قدرتطلبانه تعیین میکند. نبض بخش اقتصاد ایران در دست اینهاست و نفوذ زیادی در بدنه مدیریتی و بوروکراتیک نظام دارند و در سطح کلان نظام نیز حامیان و شارژ کنندههایی دارند. اگر عطاءالله مهاجرانی (که مرید استاد لژنئولیبرالیسم است) و یکی دو نفر دیگر را از میان اینها جدا کنیم بقیه آنها یکسره تکنوکرات ـ بوروکراتهایی قدرتطلب هستند که شامه تیزشان، زد و بندهای مالی و تجاری و پورسانتها را بو میکند و دارای هویت فکری کاملاً سیال و به یک معنایی هویتی تئوریک و اعتقادی هستند. این جریان، که برای مدتها پذیرفته بود به عنوان وردست هسته هژمونیک به پستهای اقتصادی و برخی وزارتخانههای کابینه بچسبد و حضور فعال سیاسی نداشته باشد، حاکم کمکم از خواب زمستانی بیدار میشود و رویای در دست گرفتن هژمونی جبهه و یا ریاست قوه مجریه در انتخابات بعدی را در سر میپروراند. از منظر اصولگرایی انقلابی، این گروه به شدت غیرقابل اعتماد، تکنوکرات و تکنیکزده، مجذوب نظام جهاتی سرمایهداری، اپورتونیست و چند رنگ میباشد و به هیچ روی در افق آرمانها و آمال انقلاب و حکومت دینی در عصر انتظار و رویکرد مبتنی بر انقلاب جهانی قرار ندارد و اگر مصلحتطلبی و منفعتجویی و ترس و زبونی ذاتی آنها اجازه دهد به خوبی میتوانند در افق جمهوری سکولار یا مشروطه آقایان هسته هژمونیک قرار گیرند. به هر حال، این گروه نیز اینک کمکم دارد اقتدار هژمونیک باند توطئهگر را به چالش میطلبد. البته به زبان خاص قدرتمدارانه و فرصتطلبانه و پیچیده و بوروکراتیک خود.
بحران در تئوری، بحران در استراتژی
مجموع شرایط پیش آمده و بهویژه انتشار «مانیفست جمهوریخواهی» اکبر گاف، به روشنی حکایت از بروز نحوی بحران تئوریک با بحران هویت در جبهه دوم خرداد دارد که خود را در قالب «بحران استراتژی» بسط داده است. شاید حتی بتوان اظهارات ضد و نقیض اخیر محمدرضا خاتمی و محسن آرمین، در خصوص مقوله خروج از حاکمیت، را نشانی از همان بحران استراتژی دانست.
به هر حال، بروز یک بحران چندجانبه درونی و بیرونی و نیز فراگیر در درون جبهه دوم خرداد یک حقیقت است. آنچه که میتوان درباره آن با قطع و یقین سخن گفت همین است. این بحران چندسویه دارای این ویژگیهاست:
ـ نحوی بحران تئوریک و بحران هویت فکری است.
ـ نحوی بحران استراتژیک و سیاسی است.
ـ از یک چنددستگی فلج کننده در درون جبهه حکایت میکند.
ـ سویه دیگر آن کاهش شدید اعتماد و حمایت مردمی است.
ـ به نحوی فلج کننده موجب زمینگیر شدن جبهه دوم خرداد گردیده است.
حال در چنین شرایطی، پرسش این است که جبهه زمینگیر و بحرانزده به اصطلاح اصلاحطلبان با چه چالشهایی روبروست و در این رویارویی، چه چشماندازی برای آن متصور است؟ به عبارتی میتوان گفت تمام سویههای بحران که نام بردیم همانا وجوه مختلف چالشهایی هستند که جبهه با آنها روبروست. به نظر میرسد که جبهه موسوم به اصلاحطلبان، قادر به پاسخگویی موفق به هیچیک از این چالشها نبوده و نیست. اما شاید از برآیند همه این سویههای بحران، بتوان به یک چالش اساسی پیشروی جبهه دوم خرداد اشاره کرد و آن را چالش بیآیندگی یا فقدان افق تاریخی ـ سیاسی روشن و امیدبخش در امروز و فردای جامعه ایران و یا چالش مرگ محتوم نامید. در واقع عبور پرشتاب زمان، هسته هژمونیک و بخش مهم و تأثیرگذار جبهه را هر چه سریعتر با چشمانداز حذف تاریخی روبرو میسازد و از سوی دیگر بیتردید بخشی از پیکره این جبهه از منظر انگیزه فرصتطلبی و یا هر منظر دیگری هم که باشد به هر حال تلاش خواهد کرد تا خود را از این بازی تراژیک با مرگ نجات دهد و این انشعاب و تجزیه در واقع تحقق و عینیت یافتن همان چالش با مرگ جبهه دوم خرداد است. منطق زندگی این است که چالش با مرگ، همیشه سرانجامی یکطرفه به سود مرگ دارد و تصور آن چالش، خود زاییده دهها چالش دیگر است که مهمترین آنها پرداختن به این پرسش بیپاسخ است: در مقابل این سرنوشت محتوم چه باید کرد؟