سئول دیوید آلینسکی در ایلی نویز آمریکا و در یک خانواده مهاجر یهود روسی متولد شد. او در مصاحبه ای گفت که والدینش هیچ گاه وارد جنبش های سوسیالیستی نشدند. او اضافه کرد که آنها «ارتدکس» بودند و تمام زندگی آنها در کار و عبادات یهودی خلاصه می شد. و هرگاه کسی از من بپرسد که دین تو چیست همیشه و همیشه خواهم گفت که یک یهودی هستم.»
او در دانشگاه شیکاگو رشته معماری خواند اما به دلیل بحران اقتصادی زمان نتوانست حرفه مورد علاقه خویش را دنبال کند.
عموما به عنوان بنیان گذار تشکیل انجمن های مدرن تلقی می شود و در مجله پلی بوی با توماس پاین مقایسه شده با این توصیف که «او یکی از بزرگ ترین رهبران غیرسوسیالیستی چپ بود.»
در طی چهار دهه فعالیت برای سازماندهی جنبش اجتماعی مردم فقیر او دشمن های بسیاری را برای خود تراشید اما در بین برخی اقشار جامعه مورد تشویق واقع شد. بیش ترین تلاش او برای بهبود شرایط زندگی برای مردم فقیر و اجتماعات مستمند در آمریکای شمالی بود، در سال 1950 اقدام به بهبود شرایط زندگی برای زاعه نشینان آفریقایی- آمریکایی کرد و کار خویش را از شیکاگو آغاز کرد و سپس به کالیفرنیا، میشیگان و نیویورک سیتی سفر کرد.
آلینسکی در سال 1930 در شیکاگو محله ای به نام «Back of yards» را تشکیل داد. او کار خویش را ادامه داد و با سازماندهی محله ایی دیگر به نام «Woodlawn» اقدام به تاسیس موسسه مناطق صنعتی کرد که در آن به آموزش سازمان دهندگان با هدف توسعه تشکیل سازمان های اجتماعی در سرتاسر کشور پرداخت. در آخرین اثر خویش- «قوانین برای رادیکال ها»، که در سال 1971، یک سال پیش از مرگ خویش نوشته شد- آلینسکی به نسل 1960 رادیکال ها اشاره می کند و به طور اجمالی به بیان دیدگاه های خود برای سازماندهی نیروهای مردمی می پردازد. در فصل اول این کتاب و در پاراگراف آغازینش آلینسکی می نویسد، «مطالب این کتاب برای کسانی می باشد که می خواهند جهان را از چیزی که هست به چیزی تغییر دهند که باور دارند باید باشد». مقاله «شهریار» یک مقاله سیاسی پیرامون اخلاق و سیاست که مخالف دکترین های غالب دانشگاهی و کاتولیک است، توسط ماکیاول، فیلسوف و نویسنده ایتالیایی، نوشته شده و برای ثروتمندان است تا به آنها بیاموزد چگونه قدرت را به دست بگیرند و حفظش کنند. «قوانین برای رادیکال ها» برای ندارها است و برای غیرثروتمندان نوشته شده است و به آنها می آموزد که چگونه قدرت را از دست ثروتمندان بیرون کشیده و بدست گیرند. آلینسکی به سازمان های سیاسی ملحق نشد. هنگامی که در طی مصاحبه ای از او پرسیدند که آیا هرگز به فکر پیوستن به حزب کمونیسم افتاده است پاسخ داد:
«هرگز. من هرگز به هیچ سازمانی ملحق نشده ام- حتی آنهایی که خود سازماندهی کرده ام. من برای استقلال خویش ارزش بالایی قائل هستم. من هرگز نتوانستم هیچ گونه ایدئولوژی و یا عقاید مذهبی تعصب آمیز خشک را قبول کنم، چه مسیحیت باشد و چه مارکسیسم. یکی از مسائل مهم در زندگی همان چیزی است که قاضی «لرند هند» آن را این گونه توصیف می کند: «یک شک همیشگی که از درون انسان را می خورد، شک بر سر این موضوع که آیا حق با توست یاخیر» اگر شما این شک را نداشته باشید و اگر تصور کنید که شما دارای یک مسیریاب درونی هستید که شما را به سمت درست مطلق هدایت می کند، آن گاه شما یک آیین گرا شده اید، یک فردی که پیرو دکترین خاصی است، یک انسانی که روشنفکر خشک است. بزرگ ترین جرم ها در تاریخ به دست چنین متعصبان نژادی، سیاستمداران و افرادی رقم خورده است.»
او همچنین احترام خاصی برای رهبران سیاسی که سعی داشتند در طی سالهای سخت «رکود بزرگ» در روند اتحاد رو به رشد سیاه و سفید کارشکنی کنند قائل نیست. آلینسکی در مصاحبه ای به برخی از دلایل سازماندهان فعال خویش در اجتماعات سیاه اشاره کرد و گفت:
«سیاه پوستان مرتبا در جنوب به عنوان اولین آشوبگران جنبش های مخالف سیاه بدون محاکمه اعدام می شدند و بسیاری از موسسان حقوق بشر سفیدپوستان و آشوبگران کارگر که شروع به همکاری با آنان کرده بودند یا تنبیه می شدند، یا مقطوع النسل می شدند و یا اینکه به قتل می رسیدند.»
آلینسکی در سال 1972 شروع به سازماندهی طبقه متوسط سفید در سرتاسر آمریکا کرد. او اعتقاد داشت چیزی که رئیس جمهور ریچارد نیکسون و نخست وزیر اسپیرو آگنیو از آن به عنوان «اکثریت خاموش» (قشری از جامعه که عقاید خود را به طور علنی بیان نمی کنند) یاد می کنند در ناامیدی و محرومیت زندگی می کنند، در حالی که برای آینده نگران و برای تبدیل به اجتماعی رادیکالی آماده هستند.
اوباما و آموزههای آلینسکی
در رقابت های انتخاباتی درون حزبی، به نظر می رسید باراک اوباما ستایش رای دهندگان را به دست آورده است و با وجود پوست تیره اش شاداب تر از همیشه کلینتون است. بسیاری از مردم اعتقاد داشتند که اوباما بی پروا است و خصوصیت رهبری در خون اوست. البته این خصوصیات تنها دلیل موفقیت اوباما و رسیدن به نقطه ای نیست که او هم اکنون در آن قرار گرفته است. او باید می دانست که اوباما کتابی را که معلم سیاسی کلینتون به او معرفی کرده بود اصطلاحاً خورده است. استادی کاملا ناآشنا با مفهوم اخلاق و معلم افسانه ای فعالان حزب چپ؛ سائول آلینسکی.
باراک اوباما تازه از دانشگاه کلمبیا فارغ التحصیل شده بود و بدنبال شغل می گشت و در عین حال برخی از چپی های سفیدپوست در محله سیاه پوستان جنوب شیکاگو دنبال کسی می گشتند برای استخدام.
اوباما با یک آگهی مواجه شد که نیازمند یک رهبر برای پروژه اجتماعات در حال رشد (DCP) بود و تعلق به یک کنفرانس مذهبی وابسته به انجمن کالومت (CCRC) داشت. اوبامای 24ساله، مجرد و بیکار بدنبال یک اجتماع آفریقایی آمریکایی می گشت.
هم CCRC و هم DCP هر دو براساس مدل جنگ و آشوب آلینسکی ساخته شده بودند که در آن موسسان پول گرفته یاد می گرفتند که، به زبان آلینسکی، «چگونه زخم های ناشی از عدم رضایت را التیام بخشند.»
یکی از مربیان باراک اوباما در متد آلینسکی شخصی بود بنام مایک کروگلیک که درباره اوباما به ریان لیزا از مجله نیو ریپابلیک چنین گفت:
«او استاد بالفطره جنگ و آشوب بود، کسی بود که می توانست یک اتاق پر از نیروی تازه وارد را با یک سخنرانی آتشین سقراطی متقاعد کند که آنها نباید با استانداردهای خویش زندگی کنند و چنین کاری اشتباه است. در عین مظلوم بودن و ظاهر ترحم آمیز او قادر بود ناگهان پرخشونت و تهاجمی ظاهر شود. وقتی برای بازپرسی و تحقیق و تفحص از آنها سؤال می پرسید، گاه سؤالات جنبه شخصی داشتند و او مرکز درد را در زندگی آنها کشف می کرد و آنقدر ضمیر آنها را حلاجی می کرد تا این امید در آنها می درخشید که می توان شرایط را بهتر کرد.»
بنابه اعتقاد آلینسکی کار آشوبگر این است که در مرحله اول به دوستان خود تفهیم کند، آنها «درک» کنند، که بدبخت هستند، و بدبختی آنها ناشی از عدم پاسخگویی دولت و مؤسسات حریص است و سپس آشوبگر وظیفه دارد آنها را با هم متحد کند تا چیزی که مستحق آن هستند را تقاضا کنند و این خیل با ایجاد یک هیاهو و آشوب قدرتمند کاری کنند که دولت ها و مؤسسات صلاح را در قبول خواسته آنها و پایان تجاوز و هرج و مرج ببینند.
اوباما چهار سال به تحصیل این متدها که به «سازماندهی انجمن» تعبیر شده است، پرداخت و اغلب هر جا از آن چهار سال بعنوان بهترین سال های تحصیل خویش یاد می کند.
آلینسکی خود را یک واقع گرا می پندارد، یک عملگرای واقعی. آلینسکی که یک ملحد مسلم است اعتقاد داشت که این مکان و این زمان تمام چیزی است که وجود دارد و بنابراین در رسیدن به قدرت دنیوی به هیچگونه اصل اخلاقی پایبند نبود. او با دستیاران رادیکال خویش با مهربانی برخورد نکرد و هنگامی که نوبت به انتقال قدرت از متمکن به مستمند رسید، تفکیک خوب از بد که توسط طبقه سوداگر انجام گرفت را مورد تشویق قرار نداد. آلینسکی به انجمن های از پیش تشکیل یافته کلیسا به چشم نقطه شروعی بسیار مناسب برای ایجاد آشوب و جنگ و محلی برای تشکیل اتحاد و درخواست محصولات و خدمات نگاه می کرد.
اوباما برای نخستین بار در حالی حرفه آشوبی خویش را در محله فقیرنشین جنوب شیکاگو عهده دار شد که مذهبی و کلیسا رو نبود. با این وجود دفتر کار او در کلیسا بود غالب دوستانی که او برای ایجاد آشوب و سازماندهی نیاز داشت مردمی مذهبی و کلیسا رو بودند، پیشوایان روحانی، که بطور منظم در مراسم های مذهبی کلیسا شرکت می کردند. بنابراین این کار برای جوان خدانشناسی که جز اندکی با دین آشنایی نداشت کاری صعب بود. پیشوایان روحانی و راهبه ها مرتبا از او می پرسیدند که «به کدام کلیسا می روی مرد جوان؟» و او آنقدر از این سؤال طفره رفت تا اینکه مجبور شد به کلیسا ملحق شود. آن هم نه هر کلیسایی، فقط کلیسای بزرگ ناسیونالیسم سیاه پوستان به رهبری جرمیا رایت که بی شرمانه انجیل سیاه پوستان را در کلیسا می خواند. مجله «رولینگ استون» داستانی را از اوباما و کلیسای او بیان می کند که در آن به بخشی از خطبه های رایت اشاره شده است:
«حقیقت اول: تعداد سیاه پوشان در زندان ها بیش از تعداد آنها در دانشگاه ها است.
حقیقت دوم: این کشور براساس نژادپرستی بنا شده است و بر همین اساس اداره می شود. ما عمیقا در واردات موادمخدر، صادرات سلاح و آموزش قاتلان حرفه ای درگیر هستیم... ما به برتری سفید و پستی سیاه پوستان اعتقاد داریم و اعتقادمان به این موضوع بیش از اعتقادمان به خداست... ما بر روی مردمان خود آزمایش تشعشعات انجام دادیم... اگر هدف وسیله را توجیه کند ما به زندگی انسان هیچ اهمیتی نمی دهیم!
در حالی که جمعیت هورا می کشند و آمین می گویند رایت صدای خود را به اوج می رساند ومی گوید:
«خدا باید از این وضع خسته شود»! در میان اعلامیه هایی که از دیوارهای این کلیسا ناسیونالیسم سیاه پوستان آویزان بود مطالبی دیده می شد که شدیدا به اتحاد و بهم پیوستگی سیاه پوستان و عدم جستجو برای رسیدن به طبقه متوسط تأکید داشت.کسی بخاطر ندارد که در میان 10فرمان انجیل جمله ای راجع به نژاد گفته شده باشد پس این موضوع نیز عجیب بنظر می رسد.
اما هنگامی که نوبت به محافظت خویش از تبلیغات منفی رسید باراک اوباما، با توجه به ارتباطش با کلیسا، خیال پردازانه عمل نکرد. هنگامی که در ماه فوریه 2008 برای اعلام مبارزه انتخاباتی اش آماده می شد اوباما شب قبل با جناب کشیش رایت تماس گرفت و دعوت خویش را برای ایستادن او بر روی سکو در مقابل تمام دوربین ها پس گرفت. او بجای مقابله با سؤالات به راحتی هدف سؤالات را حذف کرد، تکنیکی برگرفته از آلینسکی.