* در ابتدای این گفتوگو اگر میسر است از خوتان و خانوادهتان برای خوانندگانی که ممکن است با شما آشنا نباشند بگویید.
** من در سال 1324 در خانوادهای کاملا روحانی متولد شدم. پدرم در زمان تولد من فقیه نامدار و جامعالشرایطی بود. متولد روستایی درنزدیکی اردکان به نام احمدآباد. نام او سیدمحمد موسوی بود.به مرور مردم و فضلای حوزه چون او را شخصیتی پژوهشگر و محقق دیدند بر او نام محقق گذاشتند. بعد از ازدواج پدر و مادرم که فرزند شیخ عبدالکریم حائری یزدی بود؛ او به محقق داماد شهرت یافت.
* امکان دارد خوانندگان ما را بیشتر با پدرتان آشنا کنید.
** عرض کنم که پدربزرگ من سید جلیل القدری بود در همان روستای احمدآباد که شغلش تعلیم علوم دینی بود. در سفری که به کربلا داشت، ناپدید شد و کسی نمیداند که در چه مکانی به رحمت خدا رفته است. این اتفاق در سنین کودکی مرحوم پدرم میافتد و تربیت او به عهده مادر میشود. در همان دوران، بدون هیچ گونه بودجه مالی برای تحصیل علم به شهر اردکان میرود. علما چون استعداد او را بالا میبینند به او کمک میکنند. از جمله فردی به نام شیخ غلامرضا یزدی که به پدر کمک میکند و او را برای سفر به قم تشویق میکند.
* ایشان مرجع تقلید هم بودند؟
** خیر. زمان ایشان، دوره مرجعیت آیت الله بروجردی بود و با وجود ایشان، هیچ کس خود را در جمع مرجعیت قرار نمیداد. لکن ایشان در دو درس فقه و اصول فقه بسیار پر کار و استاد بودند و اکثر طلاب و فضلای آن دوره، شاگرد مرحوم پدرم بودهاند.
* تحصیلات شما چه زمانی آغاز شد؟
** من بعد از اتمام دوره دبستان به مدرسه فیضیه رفتم. از آنجا که ما در قم منزل داشتیم و ما نزد پدر و مادرمان زندگی میکردیم، امکانات تحصیل و در نتیجه پیشرفت بالاتری داشتیم. این شد که در سال 1336 که طلبگی را آغاز کردم. طی مدت 3 سال توانستم امتحانات سطح یک حوزه را که زیر نظر حضرت آیت الله بروجردی برگزار میشد را با موفقیت پشت سر بگذرام و حتی هدیه ای از آیت الله بروجردی بگیرم. این امتحان شامل دروس شرح لمعه و کتاب قوانین الاصول میشد که من آنها را نزد آیت الله ستوده (ره) و آیت الله اعتمادی گذراندم.
* سایر دروس حوزوی را نزد چه اساتیدی گذرانید؟
** مقداری از رسائل را پیش حضرت آیت الله فاضل لنکرانی و مقداری دیگر را پیش باقی اساتید که نامشان را در خاطر ندارم. کفایه را نزد آیت الله سلطانی طباطبایی. مکاسب را نزد آیت الله مشکینی میخواندم که به توصیه پدرم، نزد آیت الله منتظری رفتم. آیت الله درس مکاسب را ترک کرده بود اما با اصرار من برای بنده و فرزندش، شهید محمد متنظری درس خصوصی گذاشت. چون درس آقای منتظری کند پیش میرفت به توصیه پدر، شاگرد خصوصی آیت الله شهید دکتر بهشتی شدم که صبحها قبل از اینکه به دبیرستان محل تدریسشان بروند به من مکاسب را درس میگفتند.
* دروس جدید را چه زمانی آغاز کردید؟
** دکتر بهشتی به من توصیه کرد که دروس جدید را هم شروع کنم. بنابراین ضمن تحصیل تا دوره دیپلم، زبان انگلیسی را هم خواندم. تا اینکه با موفقیت در آزمون دانشکده حقوق دانشگاه تهران، به تهران آمدم و به تحصیل پرداختم. با پایان تحصیل دانشگاهی طبق قانون باید به خدمت سربازی میرفتم که برای گریز از این موضوع در امتحان اجتهاد شورای عالی فرهنگ شرکت کردم. البته شرط لازم برای شرکت در این امتحان، داشتن اجازه اجتهاد از مراجع قم یا نجف بود.
* شما از کدام یک از مراجع، اجازه اجتهاد داشتید؟
** از 4 نفر از مراجع تقلید. از آقایان آملی و حائری و آقایان دیگر. بعد از دریافت مدرک اجتهاد در حالی که میشد وارد کار قضایی یا دانشگاهی شوم – چون آن مدرک معادل دکتری ارزش داشت – با اصرار علما و مراجع قم به این شهر برگشتم و شروع به تدریس کردم که تا زمانی که در قم بودم ادامه داشت.
* درس خارج را نزد کدام اساتید بودید؟
** در درس خارج حضرت آیت الله میرزا هاشم آملی لاریجانی شرکت میکردم که به تازگی از نجف به قم آمده بودند. در درس خارج دایی ام آیتالله مرتضی حائری یزدی نیز شرکت کردهام. تقریبا سال 1343 بود که به واسطه دوستی و آشنایی مرحوم پدرم با حضرت آیتالله میرزا هاشم آملی لاریجانی با دختر ایشان ازدواج کردم.
* فلسفه را نزد چه اساتید خواندید؟
تقریبا سال 45 یا 46 بود که دوستی با شهید مطهری موجب شد در کلاسهای خصوصی ایشان که دوره بسیار خوبی از فلسفه و منطق بود شرکت کنم. این درس را از مرحوم استاد مهدی حائری یزدی و علامه طباطبایی نیز آموخته ام.
* چرا دکتر بهشتی و خود شما نیاز به تحصیل در علوم دانشگاهی یا علوم جدید را احساس کردید؟
** حقیقت این است که قبل از نهضت امام خمینی (ره) قم حالت افسرده ای داشت. جایگاه روحانی، جایگاه مناسب و معینی نبود. عرضه علوم اسلامی هیچ راهی نداشت جز اینکه فرد یا مرجع تقلید شود. البته داشتن منبر یا پیش نماز بودن هم از راههای دیگر بود. ضمن اینکه مثلا از میان صد هزار نفر، دو نفر مرجع تقلید میشوند که این راه هم راه مناسبی نبود. من میخواستم از دریچه و تریبون دیگری به عرضه علوم اسلامی بپردازم.
* در این جا گریزی میزنم به موضوع وحدت حوزه و دانشگاه. تفسیر شما از این عبارت چیست؟
** وحدت حوزه و دانشگاه از این منشاء بود که تا قبل از نهضت امام خمینی (ره)، حوزه و دانشگاه مقابل یکدیگر بودند. حوزویان به دانشگاهیان القابی چون "درس جدید خوانده" و "فرنگی مآب" میدادند، آنها را "بیسواد" میپنداشتند و میگفتند شما بلد نیستید قرآن و دعا بخوانید. دانشجویان هم اینگونه بودند. حتی این تفکر در میان کسانی که حوزوی بودند اما لباس روحانیت را از تن خارج کرده بودند، دیده میشد.از طرفی، دولت نیز به این اختلاف دامن میزد. چگونه؟ تمام پستهای رسمی به فارغ التحصیلان دانشکدههای حقوق و الهیات داده میشد و هیچ پستی به حوزویان ارائه نمیشد. حتی در امور دینی مثل دفتر ثبت ازدواج یا تعلیم شرعیات در مدارس جایگاهی برای حوزویان قائل نمیشدند.در ابتدای انقلاب، این دو نهاد برای مقابله با رژیم شاه با یکدیگر متحد شدند. پس از انقلاب با رهبری امامخمینی(ره) به عنوان یک روحانی، دانشگاهیان از روحانیت متابعت کردند، اما این خطر وجود داشت که مثل جریان دکتر مصدق و آیت الله کاشانی، یا دانشگاهیان، حوزویان را کنار بزنند و یا بالعکس. امام خمینی (ره) در چنین فضایی خواستار وحدت حوزه و دانشگاه شدند.
* الان که دیگر در فضای ابتدای انقلاب نیستیم باز هم به این وحدت تاکید میشود. علت این تاکید چیست؟
** بله. الان دیگر در فضای انقلاب نیستیم اما برای حفظ ارزشهای انقلاب نیاز به وحدت حوزه و دانشگاه داریم. برای پیشرفت کشور و آزادی و استقلال و مبارزه با استعمار.
* پس شما هم این وحدت را در هدف میبینید؟
** بله. وحدت در هدف. از اول هم بنا نبود که وحدت در روش باشد و من در اینجا هشدار میدهم که مهمترین و نیرومندترین عامل از بین برنده ارزشهای انقلاب ، جدایی میان این دو نهاد است . من به عنوان یک طلبه، هنوز مدافع هر دو نهاد هستم. دانشگاه، دانشگاه متدینی است. این که میروند، علما و مراجع را تحریک میکنند و میگویند دانشگاه دارد دین را تضعیف میکند، اشتباه است. در دانشگاه افراد متدینی هستند. تدین بالا و عمیق. همین شهید بزرگواری که چندی پیش ترور شدند. شهید شهریاری. من با ایشان دوست بودم. مظهر تقوا بود. البته در دانشگاه هم افراد بی دین وجود دارد. آرمان موسس حوزه، حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی تقوای حوزویان بود.
* به عنوان بخش آخر پرسش میخواهم نظرتان را راجع به موضوع علوم انسانی اسلامی بپرسم. موضوعی که این روزها داغ است و تاکید میشود علوم انسانی دانشگاههای ما باید بر اساس آموزهای اسلامی باشند.
** ببینید.علوم دینی، علوم خاص اسلامی هستند. مثل علم کلام، تفسیر، فقه و اصول فقه و ... . منظور این است که این علوم در دامن ادیان رشد کرده اند. نه فقط در اسلام، که در مسیحیت هم اینگونه است. بسیاری از الهیات مسیحی در دامان مسیحیت رشد کردهاند. در این علوم، پسوند دینی معنا دارد. با گذر از این قسمت به علوم انسانی میرسیم. شک نیست که اگر با نگاه خدامحوری بنگریم نتایجی داریم و با غیر این نگاه، نتیجه دیگر.آن چه در دنیا هست تعریفی دارد. گاهی دین ندارد نه اینکه ضد دین است. به اصطلاح فلاسفه لابشرط دین است نه به شرط لای دین. اهل فن عبارت مرا درک میکنند.نکته دیگر این است. اگر کسی بخواهد اندیشهای را نقد و ابطال کند باید مطلب را خوانده باشد یا نه؟ سابق میگفتند در فقه، برای ابطال سحر، باید سحر خواند.لازمه رقاء دانش و اندیشه اسلامی، مطالعه و گفتوگو پیرامون مکاتب و نظرات دیگر است. علم وقتی رقاء پیدا میکند که گفت و گو و رویارویی پیش آید. در غیر این صورت، علم راکد میشود. فلسفه اسلامی اگر در چالش با فلسفه غرب قرار نگیرد؛ رشد نمیکند. استاد مطهری میفرمود که اگر ناخن زنیهای امام فخر رازی علیه فلاسفه نبود فلسفه اسلامی رشد نمیکرد. الان کتب فلسفه اسلامی انبوه انبوه چاپ میشود اما همه تکرار مکررات و از روی هم. چرا؟ چون فلسفه اسلامی را با مسائل روز روبرو نمیکنیم. مسئله برای آن طرح نمیکنیم. منع مطالعه علوم انسانی غرب، حرکت منطقی نیست. هر دو را باید خواند. به بهترین وجه تا به جنگ هم بروند و مسئله بسازند تا رشد کنند.