مفهوم سکولاریسم
سکولاریسم واژهای انگلیسی است که نمیتوان معادلی در فارسی برای آن قرار داد. به همین دلیل آن را در معانی مختلفی بکار بردهاند، معانی که دارای طیف گستردهای است. اما معمولاً آن را در معانی: عرفی، دنیایی، سلب تقدس از جهان، جدایی دین و دولت، جدایی دین از سیاست، اولویت به این جهان، بکار میبرند. معادل فرانسوی که برای این واژه بکار میرود و زیاد آن را شنیدهایم واژه لائیک است.
عدهای لائیک را به بیدینی معنی کردهاند و تصور میکنند لائیک یعنی بیدین بودن ولی دایره آن بسیار گسترده است و در اصل آن را تفکیک دین از سیاست معنی میکنند و از موارد و مصادیق سکولار میشمارند.
عوامل و زمینههای پدید آمدن سکولاریسم
در شکلگیری و پدید آمدن این تفکر و جریان فکری عوامل متعددی را میتوان برشمرد، اما مهمترین عاملی را که میتوان ذکر کرد تحریف مسیحیت و به تبع آن نارسایی مسیحیت کلیسایی بود. مسیحیتی که کلیسا در قرون وسطی ارائه داده بود. دینی خشن، خشک و به دور از عقل و منطق بود دینی که در آن راه رستگاری فقط در تقلید از تعالیم کلیسا بود و در این میان عقل هیچ نقشی نداشت. دینی که کلیسا ارائه داده بود معتقد بود که برای سعادت و رستگاری کتاب مقدس یعنی همان انجیل کافی است انجیلی که دستخوش تحریفات آشکار شده است. در دین کلیسایی علم هیچ جایگاهی نداشت و با آن مخالفت شدید میشد و نقطه آغاز تقابل آن با علم را میتوان هنگامی دانست که دانشمندانی مثل گالیله در هیئت و فضاشناسی تئوریهای جدیدی ارائه کردند که با باورهای کلیسا در تضاد آشکار بود. دینی که کلیسا ارائه داده بود به مشابه قفس تنگی بود که فرصت پرواز را از همه میگرفت و هیچ کس فرصت اینکه بتواند استعدادهای خود را شکوفا سازد پیدا نمیکرد، در صورتی که دین شکوفا ساختن همه استعدادهای عالی در مسیر وصول به کمال مطلق است.
کلیسا در کل تصویری از دینی ارائه کرده بود که به قول استاد شهید مرتضی مطهری دین که باید دلیل هدایت و پیامآور محبت باشد به صورتی در آمد که تصویر هر کس از دین و خداوند خشونت و اختناق و استبداد بود. در زمینه شکلگیری سکولاریسم عوامل دیگری را هم میتوان نام برد عواملی مثل، تغییر معنی پیدا کردن دین، زندگی، هستی و انسان و سیاست و... میبینیم که به مرور دین معنی و کارکرد اصلی خود را از دست داد و تجربه درونی و نظریه خود کشیشی مارتین لوتر جای آن را گرفت. نظریهای که مشوق فردگرایی بود و در آن هر کس فهم خود را از دین ملاک قرار میداد و در فهم دین نیازی به متخصص دینی نمود.
میبینم که در این دوران انسان اصالت ذاتی پیدا میکند و محور همه چیز میگردد تمام ملاکها با خواست او سنجیده میشود و در اصل انسان جای خدا مینشیند.
این عوامل و عوامل دیگر، همه دست به دست هم دادند و سکولاریسم را بوجود آوردند. دوران نوزایی یا همان رنسانس را باید عصر زاییده شدن این تفکر دانست سکولاریسم مولودی است که در حقیقت نطفه آن در قرون وسطی بسته شد و میتوان آن را بازتاب حوادثی دانست که در آن دوران رخ نمود.
عملکرد سکولاریسم در حوزههای گوناگون
عملکرد سکولاریسم در حوزههای گوناگون مختلف است ولی در نهایت کارکرد آن در تمام حوزهها به حذف دین و منزوی شدن آن میانجامد.
بعد از اتفاقاتی که در قرون وسطی افتاد که به آن اشاره شد عدهای به ظاهر برای خدمت به دین و عدهای دیگر برای خروج از فشاری که کلیسا به نام دین اعمال میکرد، به این فکر افتادند که حوزه دخالت دین را از صحنه اجتماع خارج سازند.
به همین دلیل در عرصه فرهنگی و اجتماعی اصالت به آزادی فردی داده شد و همه چیز حول محور آزادی فردی قرار گرفت. در این عرصه دیگر محدوده آزادی را دین مشخص نمیکند بلکه محدوده آن به حدود آزادی دیگران منتهی میشود و فرد تا جایی آزاد است که موجب اذیت دیگران نشود. لیبرالیسم که بارها آن را شنیدهایم ناظر به همین موضوع است. در این صورت در عرصه اجتماع و فرهنگ، نسبیت، شکاکیت، تساهل و تسامح و... رواج مییابد و واژههایی چون غیرت دینی، امر به معروف و نهی از منکر، شهادتطلبی و... معنا و مفهوم خود را از دست میدهد. چون وقتی ارزش، آزادی فردی باشد و مذهب امری فردی تلقی شود آنگاه هیچ کس حق ندارد آن را در جامعه رواج دهد. هر کس میتواند هر عقیده و مذهبی داشته باشد و در این میان کسی حق ندارد بگوید: «من بر حقم». حقیقت نسبی میشود و بیان میشود که هیچگاه حق در نزدیک گروه نیست و در این تفکر هر گروهی به بخشی از حقایق دسترسی دارد.
در عرصه اقتصادی و سیاسی سکولاریسم منادی حداقل دخالت دولت در امور اقتصادی و سیاسی است و تنها کاری که بر عهده دولت گذاشته شده ایجاد امنیت در جامعه است که در این میان سرمایهداری شکل میگیرد و ارزش تلقی میشود و فاصله بین فقیر و غنی زیاد میگردد. دموکراسی غربی به عنوان بهترین شیوه حکومتی معرفی میگردد و تکثرگرایی تبلیغ میگردد که در نتیجه آن ملاک قانونی بودن و حقانیت امری خواست اکثریت (نصف + یک) مطرح میشود.
پایههای فکری سکولاریسم
همانطور که ذکر شد یکی از مبانی و پایههای فکری سکولاریسم، لیبرالیسم است. اما میتوان پایههای دیگری را هم برای آن متذکر شد. پایههایی که سکولاریسم بر روی آنها استوار است و هویت آن را تشکیل میدهند.
از پایههای اصلی آن میتوان انسانمداری (اومانیسم) را مطرح کرد که تا حدودی درباره آن صحبت شد. در اومانیسم انسانمدار تمام ارزشهاست و تنها وظیفهای که به خداوند محول میشود رفع آلام بشری است.
از دیگر پایههای آن عقلمداری و علممداری میباشد. یعنی اینکه این انسان که تمام اصالتها و ملاکها به او وابسته شده قادر است خود توسط عقل و علم راه خود را تشخیص دهد و به سعادت و رستگاری برسد و در این میان هیچ نیازی به وحی دیده نمیشود. در نتیجه آن دین منزوی میگردد و کلاً از صحنه اجتماع طرد میشود زیرا گفته میشود: «دین زبانی مخصوص خود را دارد و علم نیز زبانی مخصوص خود و عقلانیت هم بهگونهای تفسیر و بیان میشود که دین را ضد عقل معرفی میکند(4)» و به گفته برهان غلیون: «همانطور که کلیسا در طی قرون وسطی از راه تأکید بر تقدم ارزشهای دینی و روحانی، سلطه و قدرت مطلق خود را بر انسان و جامعه فرو میافکند و اعمال میکرد. دولت مدرن در مقام شیوه نوی برای ساماندهی جامعه، قدرت سیاسی خود را بر پایه تقدم و اولویت علم و جسم اعمال میکند. برنامه تاریخی آن برای از میان بردن قطعی سلطه اجتماعی و سیاسی کلیسا نیز آزادسازی عقل و جسم هر دو و بالا بردن مقام و ارزش و اهمیت آنها بود(5)».
اما همانطور که گفته شد استفاده ابزاری از دین، برخوردهای خشن کلیسا و... به این سرانجام رسید حال سؤالی که اینجا مطرح است این است که آیا از دیگر واژگان هیچ سوءاستفادهای نمیشود؟ آیا مثلاً صحیح است که به خاطر سیاست ماکیاولی که منجر به ظلم و ستمهای بسیاری در تاریخ گشت سیاست را به گوشهای اندازیم؟ آیا در طول تاریخ قدرتمندان و زرمداران برای ارضای سلطهطلبی خود از حقوق، هنر، اقتصاد و... سوءاستفاده نکردهاند؟ به قول استاد علامه جعفری: «اگر کسی بگوید این حقایق هرگز مورد سوءاستفاده قرار نگرفته است این شخص یا از واقعیتهای جاوید در تاریخ بشر بیاطلاع است و یا غرض او تا حد مبارزه با خویشتن شدت پیدا کرده است(6)».
اسلام و سکولاریسم
همانطور که بیان گشت دلایلی سبب گشتند که دین در جامعه مسیحیت از اجتماع خارج شد ولی باید دید که آیا اسلام قابلیت سکولاریزه شدن را دارد یا نه؟ و آیا آن مبانی که منجر به شکلگیری سکولاریسم گشت در اسلام نیز هست یا خیر؟
در جواب این سؤالات اولاً باید اذعان کرد که هیچ کدام از ادیان الهی ذاتاً قابلیت سکولاریزه شدن ندارند چون همگی نشأت گرفته از ذات لایزال الهی هستند. به همین دلیل باید گفت آن مسیحی به سکولاریسم انجامید که در طول سالها دستخوش تحریفات بسیاری شده بود و با انجیل موجود واقعی که برگرفته از وحی بود به کلی متفاوت میباشد ولی در مورد اسلام میبینیم که چنین چیزی صادق نیست و قرآن این کتاب الهی بدون هیچگونه تحریفی در اختیار ماست و مایه هدایت و راهنمایی متقین است: «ذلکالکتب لاریب فیه هدی للمتقین(7)»
به هر حال اگر کسی اندکی در اسلام غور کند درمییابد این دین الهی به هیچوجه قابلیت سکولاریزه شدن ندارد. اسلام برای تمام مواردی که کلیسا با آن مخالفت میورزد ارزش قایل است و آنها را در مسیر کمال و رسیدن به قرب الهی میستاید. در اسلام عقل و علم دارای ارزش بسیاری است و حتی یک ساعت تفکر و تعقل در روایات برابر هفتاد سال عبادت بیان شده است.
اسلام بدان حد برای آزادی، علم و قلم ارزش قایل است تا آنجا که قرآن به قلم قسم یاد میکند و میفرماید: «ن والقلم و ما یسطرون»(8) سوگند به قلم و آنچه مینویسد».
آیا میتوان این دین را با تعالیم کلیسا برابر دانست؟ علاوه بر تمام اینها احکام اسلام پر از احکام اجتماعی، اقتصادی و اموری که مربوط به زندگی بشر است. وجود احکام اجتماعی از قبیل خمس، زکات، احکام حقوقی و اخلاقی، امر به معروف و نهی از منکر و موارد بسیار دیگر بیانگر این موضوع است که اسلام بیشتر از آنکه به جنبههای فردی انسان توجه کند و امور اجتماعی او توجه داشته است.
چطور میتوان این تعداد احکام اجتماعی اسلام را دید و قائل به فردی بودن دین اسلام بود؟
اگر اسلام معتقد به تفکیک دین از سیاست بود پس بیان قوانین سیاسی و اقتصادی و اجتماعی در نامهها و خطبههای متعدد حضرت علی(ع) در نهجالبلاغه برای چیست؟
اگر نامه امیر مؤمنان علی(ع) به مالک اشتر مطالعه شود دیده میشود که سراسر این نامه طولانی بیانگر نکات ریز حکومتداری است.
به غیر از تمام این موارد اصول اساسی که اسلام بر آنها قرار داده شده است مثل توحید و نبوت به همان اندازه که اعتقادی میباشند سیاسی و اجتماعی هستند.
اصل توحید و کلمه لاالهالاالله... علاوه بر تخصیص ستایش و اطاعت به پروردگار بیانگر نفی هرگونه طاغوت است.
اصل نبوت هم همینطور، آنجا که خداوند در قرآن میفرماید: «و ما ارسلنا من رسول الالیطاع باذنالله(9)». و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای اینکه به فرمان خدا، از وی اطاعت شود. آیا دستورات غیر از دستورات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی است؟ آیا تعالیم پیامبر غیر از نفی طاغوت، ظلم و بیعدالتی است؟
بنابراین در مکتب اسلام در حقیقت عصر دین با سیاست امتزاج دارد یعنی دارای یک هویت میباشند و میتوان گفت فلسفه ـ سیاسی اسلام در متن فلسفه اعتقادی اسلام قرار دارد و نه تنها جزیی از آن است بلکه خود آن است(10).
در کنار تمام این موارد باید بیان کرد که اسلام با خود سکولاریسم هم در جهات مختلفی در تضاد میباشد. در اسلام اصالت از آن خداست و تمام امور هستی، در حول محور او قرار دارند. اسلام سیاست یک ابزار است، ابزاری در جهت تربیت انسان و رسیدن به قرب الهی در اسلام هدف حاکمان مبارزه با ستم و اقامه قسط و عدل است. آنجا که حضرت علی(ع) میفرماید:
«سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران حجت را بر من تمام نمیکردند و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند. مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش میساختم و(11)»...
این بیان حضرت ناظر بر این است که وظیفه اصلی علما اقامه قسط و عدل است.
در اسلام قدرت هدف نیست که در راه رسیدن به آن هر وسیلهای جایز باشد. در اندیشه اسلامی سیاست ماکیاولی مطرود است... «اتأمرونی ان اطلب النصر بالجور(12)» آیا مرا امر میکنید که پیروزی را از راه ستم بدست آوردم؟!»