قانونپرستی یک فلسفه نظری نبود، بلکه در اصل مجموعه از روش دو اصول برای اداره کردن کشور بود که کمترین مقدار شالوده آرمانی را داشت. قانونپرستان به همین قانع بودند که در توجیه نظام خود یک کلمه بگویند که «این عملی است» و برخلاف بقیه متفکران دوران اولیه چین، قانونپرستان فقط در بند فرمانروا و اسباب حکمفرمایی او بودند. شادکامی فرد و صلاح جامعه، به صورت غیرمستقیم موردنظر بود، اگر اصلا میبود. آن مقدار از شالودههای فلسفی که قانونپرستی داشت عمدتاً از مشاهدات روانشناسی اجتماعی رفتار انسان گرفته شده بود، یعنی چگونه مردم را وادار به خدمت به دولت کرد. این مکتب مانند کیهانشناسی و ماورالطبیعه علایق نظری نداشت، منطق را میتوانست یک سره به دور اندازد زیرا نگران قانون کردن مردم از طریق بحث و جدل نبود و اخلاق را به عنوان نامربوط طرح میکرد. با این وصف قانونپرستی تعدادی از درخشانترین منظرهای چین باستان را به سوی خود کشید و خاستگاه مجموعهای از نوشتههای سیاسی شد که از نظر وسعت و ادراک تحلیلی همتا نداشتند. این مکتب نهایتاً وقتی در سطح وسیعی به عمل گذاشته شد، به شکست انجامید، احتمالاً شاید به خاطر آنکه فاقد زمینه فلسفی، درکش از طبیعت انسان بیش از اندازه کلبی و به نحوی غیرلازم محدود بود. حتی قابل فهمترین مشاهدات درباره چگونگی سلطه بر انسانها از طریق تطمیع و تهدید، به عنوان یک نظام برای کنترل رفتار انسان ناکام شد.
قانونپرستان، نیز با شکل معمول فلسفه چین قدیم روبرو بودند، چگونه در عصر آشوب میتوان به ثبات رسید. در دوران اولیه چو شرقی «روشپردازان»، متخصصین در قوانین مملکتداری، تشکیلات اقتصادی، سیاسی و وجوه دیگر مملکتداری، به عنوان مشاوران فرمانرواهای خراجگذار شروع به پیدا شدن کردند. شنگ یانگ که در 338 قبل از میلاد مرد، قدیمیترین نمونه موجود از جدلهای نظری در این باره را نوشت.
بزرگترین سنتزساز مکتب قانونپرستیهای فی (که در 233 قبل از میلاد مرد)، وابسته به خاندان بزرگ هان، شاگرد سابق همسون تسو بود که حتی مکتب کنفسیوسی مرجع خود را انکار کرد و در دربار شاه چین مشاور گشت. دولت چین روش مکتب قانونپرستی را یک قرن پیش از آمدن در زمان صدر اعظمی مرد شانگ رسماً برگزیده بود. بالاخره در 220ـ230 قبل از میلاد، در دهه اتحاد، شاه چین لقب هووانگتی (امپراتور آگوست) را که توسط مشاوران قانونگرای او برایش تعیین شده بود برگزید و عصر امپراتوری را به عنوان نخستین امپراتور سر سلسله چین آغاز کرد. در تمام مدت سلطنت چین مشاوران قانونپرست نقش مهم خود را بازی میکردند و موفقیت حکومت چین به عنوان موفقت اعمال خشک و ظالمانه مکتب قانونپرستی تلقی میشد. همان فئی سنتزساز و نظریهپرداز آن دوره اوج توسعه بود و «لی سو» هم مسلک طاغی او از مکتب همسون تسو، به عنوان صدر اعظم نخستیم امپراتور والاترین مرجع اعمال آنها. هر دوی آنها، همراه با تعداد کثیری از مردم رنج کشیده، در یکی از اولیهترین تجربیات جهانی از حکومت خودکامه طبق قوانین خشن چین (که باید اذعان کرد به غیر قانونپرستانهترین شکل از آنها سوء استفاده شد)، محکوم به مرگ گردیدند. وقتی طغیانهای همگانی به سرعت به سلطه چین خاتمه داد نظریات قانونپرستانه آن آشکارا منظور گردیدند و «قانونپرست» برای همیشه واژهای ملغتبار گشت که به خصم سیاسی اطلاق میشد.
اما قانونپرستی اسباب واقعی تشکیل بخشیدن به ماشین عظیم دولت چین را فراهم آورده و ملت را به صورت یک مجموعه همگون و قابل اداره متحد کرده بود. هر چند قانونپرستی رسما و از نظر ملت مردود شده بود اما بسیاری از خصوصیات آن را نمیشد رها کرد. سلسله جانشین (سلسله هان که از 206 قبل از میلاد تا 220 بعد از میلاد قدرت را در دست داشت). رسما ایدهای را به عمل گرفت که محققین جدید آن را «کنفسیوسیسم امپراتوری» مینامند، اما دولت در تمام طول هزاره امپراتوری در حقیقت ملقمه موثر و ماندگاری بود از روشهای «قانونپرستان» و اصول پیروان کنفسیوس. بهترین نمونه افکار سیاسی قانونپرستان را میتوان در نوشتههای جامعی که در کتاب هان فئی، بنام هان فئی تسو است، دید. تحلیلهای منطقی خدشهناپذیر و توضیحات این کتاب آن در زمره آثار کلاسیک جهانی در زمینه نظریات سیاسی درآورده. عنصرهای اساسی این کتاب عبارتند از تعریف قدرت، تحلیل منابع و عملکرد قدرت، تعریف بکارگیریهای درست قدرت، از آن جمله ارتقاء موقعیت فرمانروا از طریق وسعت دادن به قلمرو و قدرتمندتر کردن آن رد زمینههای اقتصادی و نظامی تا فرمانروا بتواند خواستههای خود را بدون محدودیت اعمال کند، تحلیل نقش مردم، که باید از تمام جهات مطیع و تا آنجا که ممکن است در کشاورزی و امور جنگی تولد و کارآیی باشند. نقش فا (قوانین، مقررات جزایی، تشریفات اداری)، که باید چنان کامل طراحی شود که ماشین حکومت مانند ساعت کار کند و به نسخه تحریف شده ایدهآل پیروان تائو از فرمانروایی که شخصا «هیچ نمیکند و به همه کامیابیها نایل میشود» تحقق بخشید. در این مرحله فا قرار است والاتر از هر چیزی باشد، حتی والاتر از فرمانروا که دخالت مستبدانه در طرح و عمل آن نخواهد داشت. از آن بالاتر اینکه قدرت دولت باید برای اعمال آنها به کار گرفته شود. برای مثال فرمان صادر شده بود که ریختن زباله در خیابانها ممنوع و مجازات اینکار قطع دست یا پاست و خیابانهای چین تبدیل به معابر بینظیری از نظافت شد که در آنها افراد دست و پا بریده رفت و آمد میکردند. برنامهریزان قانونپرست خوب میدانستند که چگونه از چنین نظامی، از طریق دخیل کردن تمام جمعیت در یک مسئولیت دو طرفه با هزینه قلیل اداری کار بکشند، بسیار شبیه تکنیکهای «همسایه پایی» حکومتهای خودکامانه عصر جدید. قانونپرستی از این جهت هم نظرگاه منفوری از ارزشهای انسانی است و هم علم سیاسی مؤثر، خوشبختانه امپراتوری چین قادر بود اولی را به کمک مکتب کنفسیوس دستکاری کند بیآنکه از دومی زیاده از حد از دست بدهد.
کنفسیوسیم دوران اولیه امپراتوری
در بخش ذیل نشان داده شده که تشکیلات واقعی امپراتوری چین همانقدر از روشهای قانونپرستان سود جست که از اصول مکتب کنفسیوس. اغلب امپراتوران عصر امپراتوری که موفقیتهایشان آنها را برجسته میکند خودشان به خوبی از این امر آگاهی داشتند و از آن تشویشی نداشتند و تشخیص میدادند که آن بخش قانونپرست موفقیت خود آنها را محکوم میکند.
معمولاً آنها تشخیص میدادند که نهادهای امپراتوری ندرتاً پیرو کنفسیوسند. با این وصف نظریهپردازی آگاهانه سیاسی و تعبیرات امپراتوری، همه با اصطلاحات کنفسیوسی انجام میگرفتند. انحصار تعلیم و تربیت توسط پیروان کنفسیوس عملا 2000 سال کامل بود. هرکسی خواندن سخنان قصار کنفسیوس را میآموخت و سپس به دیگر آثار کلاسیک میپرداخت. خدمت در دولت حتی قبل از قرن هفتم میلادی به نحوی غیرمنظم توسط رویههای خدمات دولی و آزمونهای دانش در متون کنفسیوسی کنترل و از آن قرن به بعد این کار با کارآیی فزاینده انجام میشد. حتی در طول قرنهای تسلط مکتب بودا بر حیات فکری چینیان (مخصوصا از قرن چهارم تا دهم بعد از میلاد) رسمیت مکتب کنفسیوس در دربار و تمام دستگاه اداری حکومت غالب بود.
تمام زبان حکومت و نظریههای سیاسی از متون کنفسیوسی گرفته شده بودند و حتی آن متفکرین نادری که آگاهانه به ایدههای غیر کنفسیوسی میپرداختند این کار را با واژههای کنفسیوسی میکردند. این حضور مستمر مکتب کنفسیوس، هر چند باعث عقیم شدن عرفهای فراوان شده بود، اما به برداشتهایی شکل داده و بر رفتارها اثر گذاشته بود و گهگاه حیات مییافت و شور فکری نو شده کنفسیوسی را برمیانگیخت.
فیلسوفان سیاسی دوران اولیه سلسله هان ناچار بودند تطابق اولیه مکتب کنفسیوسی را با نیازهای چین امپراتوری انجام دهند. آنها با دشواری عقلایی کردم وضعیتی در چارچوب مکتب کنفسیوسی بودند که آن وضعیت از نظر پیروان مکتب کنفسیوس شرارت محض بود. بالاتر از آن اینکه کنفسیوسیم خود آنها نیز قویا رنگ جریانات فکری همزمانشان را که ریشههای غیر کنفسیوسی داشتند گرفته بود. دانشمندان طی قرنها مکررا به این کشف نایل آمده بودند که عناصر فرهنگ رشد و تغییر میکند، فقط شالوده گرایان ساده لوح از این کشف به تشویق میافتند. تفکر همیشه با ایجاد مشقتبار ارتباط بین انسان و کیهان نمیتوانست برای هیچ یک از پیروان کنفسیوس دوره پیش از امپراتوری قابل پیشبینی باشد، اما با این وصف تفکر او کنفسیوسیم زمان خودش را به قانون درآورد. تونگ چونگ شو (179 قبل از میلاد تا 1040 قبل از میلاد) در میان بسیاری از نویسندگان و دولتمردان دوره سلسله هان به عنوان نظریهپرداز بزرگ جهان امپراتوری برجسته است. او که در دوران اولیه هان صدراعظم بود، هماهنگیهای نهادینی به وجود آورد که کمک به ارجحیت یافتن مکتب کنفسیوس بر دیگر مکاتب فکری بود و یاری کرد تا معیارهای کنفسیوس چو آن، چی یو (سالنامههای بهار و پاییز) نوشت. افتخار مقرر کردن اصول استخدامی در خدمات دولتی، در دوران سلسله هان به او میرسد، که نهایتاً در سلسلههای سلطنتی بعدی تبدیل به سازمانی کارآمد و بسیار منطقی از آزمونهای کتبی و رتبهبندی و صاحب مشخصات مشهور تشکیلات اداری چینیها باشد. تونگ همچنین به کنفسیوسی شدن نهاد امپراتور که از قانونپرستان نشات داشت، کرد. از یک سو او با دست آویختن به ین ـ یانگ و «پنج عنصر» مکاتب (فلسفههای خردهپای قرنهای چهارم و سوم پیش از میلاد) و از سوی دیگر به مدد مفاهیم اخلاقی کنفسیوس، او روشی کیهانشناختی ساخت که در آن مقام والای امپراتور، که جز با مکتب مردود قانونپرستی در هیچ مکتب دیگری توجیه شده بود به عنوان بخش ضروری اخلاق کیهانی کنفسیوس نشان داده شود. در نظام تونگ امپراتور به عنوان واسطه متعالی بین نوع بشر وت ای ین که شاید بهترین ترجمهاش در این جا «طبیعت» باشد، نقشی حذف نشدنی بازی میکرد. قوانین اخلاق اجتماعی کنفسیوس در سه رابطه پایهای (فرمانروا. رعیت، پدر. پسر و شوهر. زن) و پنج مسئولیت اخلاقی مستمر (نیکخواهی، درستی، برازندگی، خرد و نیکپنداری) بیان میشود که هر دو در مفهوم تحجری و ماشینوار به عملکرد کیهانی متصلند و در عین حال در قانونی عرفی نهادی شدهاند. شاید التجاء یک مامن اخلاق متعالی نشان فساد کنفسیوسیم فلسفی است، اما در عصری که ظاهراً طالب برداشتهای مذهبی است راهحلتونگ تونگ چونگ. شو برای چنین مسایلی دست کم با وفاداری به مفهوم کنفسیوسی از کیهان اخلاقی بود و این به ما امکان میدهد تا در عوض صحبت از «قانونپرستی امپراتوری» از « کنفسیوسیم امپراتوری» به عنوان شالوده آرمانی امپراتوری چین سخن بگوئیم. توجیه ماوراءالطبیعه تونگ از نظم سیاسی و اجتماعی، از نظر اهمیت تاریخی اندک از کار درآمد برای تاریخ امپراتوری از آن بسیار مهمتر استقرار بادوام و حداقل بعضا موثر معیارهای کنفسیوسی در آن نظامهای سیاسی و اجتماعی بود. نهایت ضد روشنفکری و سادهلوحی که ماوراءالطبیعه تونگ در فساد خود ممکن بود به آن برسد توسط تعداد زیادی از متفکرین بعدی دوره هان، عمدتاً به نام کنفسیوسیسم نابتر، مورد حمله قرار گرفت. مهمترین آنها نقدهای شکانگارانه ونگ چه اونگ (27 تا 100 بعد از میلاد) است که در مورد کتاب عظیم مقالات خود لونگ هنگ (مقالات انتقادی) گفت که پیام کتاب را میتوان در یک عبادت خلاصه کرد: «تنفر از قصیه و دروغپردازی». کنفسیوسیسم ونگ چه اونگ تمایل به تکیه سنگین بر طبیعتگرایی پیروان تاپو را به عنوان پادزهری علیه کیهانشناسی فرجامانگارانه ماشینی شده کنفسیوسیسم مکتب تونگ در دوره هان، نشان میدهد، تفکر کنفسیوسی ظرفیت انحراف مفروط از برداشتهای پایهای مکتب کنفسیوس را داشت. اما این تفکر همواره توانایی به وجود آوردن خود نقدی و تصحیح خود را هم داشت. در یک دوره طولانی از انتهای دوره سلسله هان تا آغاز سلسله سونگ، زندگی فکری چینیها به وسیله حضور صوریت اغلب بیجان شده کنفسیوسی مشخص میشد که وابسته به عملیات روزمره دولت بودند و اسما ضوابط جامعه را میگرداند. در عین حال سززندگی فکری تقریباً به صورت انحصاری نخست در نوتائوگرایی (به خصوص در قرن سوم) و بعدا در مکتب بودا نشان داده میشد. بهرحال این دوره طولانی و غنی از نظر فلسفی سهم چندانی در تفکرات سیاسی نداشت. به جز از طریق غیرمستقیم وسعت بخشیدن به ذهن انسان. نظریهپردازیهای ماوراء الطبیعی بخش مهمی از اشتغالات فکری چینیان شده و از آن پس حتی لازم میآمد که تفکرات سیاسی با مفاهیم ماوراءالطبیعه مربوط شوند.
افکار سیاسی نوکنفسیوسیها
نوکنفسوسیها اصطلاحی که با آن زمینه فعالیت فکری در آخرین هزاره تاریخ سنتی چینیان مشخص میشود. نوکنفسیوسیسم جنبش فلسفی بود با حداکثر وسعت ممکن، این جنبش در عین حال مسیر و مفهومی به کلی تازه به بسیاری از وجوه زندگی روزمره که دور از دسترسی فلسفه عرفی بودند، بخشید. این جنبش در قرن نهم به عنوان بخشی از اعتراض صاحبمنصبان محقق دولتی به دخالت بوداییها در حوزههای سیاسی و اجتماعی آغاز شد. دولتمردان چینی نگران تضاد منافعی بودند که بین نهادهای مذهبی بوداییها و نهادهای سنتی دولت و جامعه چین وجود داشت. بر اثر مخالفت با مذهب هندی (که اکنون مدت درازی بود که چینی شده بود)، چنین به نظر میآمد که یک احیاء کلی در ارزشهای کنفسیوسی و علاقه به آثار کلاسیک و ایدههای کنفسیوسی به وجود آمده و از همانجا نام کنفسیوسیسم برای جنبش آمد. ما میتوانیم نوکنفسیوسی را سنتز جدیدی از ارزشهای چینی و افکار چینی بدانیم، که آگاهانه هدف به سوی بازسازی عناصر کنفسیوسی اصلی دارند ولی در حقیقت فلسفهای است بسیار وسیعتر و به نحوی در جهتی متفاوت از آنچه که فلسفه قبلی کنفسیوس بوده.
از نظر فلسفی، نوکنفسیوسیها با بالا بردن مرتبط منفسیسو به مقامی که فقط بعد از «کلمات قصار کنفسیوس» قرار داشت، آغاز کردند، حال آنکه هسون تسو به سادگی یکی از آثار مکتب کنفسیوس شناخته میشد که تحسینبرانگیز اما پر از خطا بود.
شکی نیست که آرمانگرایی پیروان منسیوس با مایه قوی عرفانیاش، در حد فلسفه ناب، با ذهن آموخته به بودیسم چینی سازگارتر بود. با این وصف نظریههای سیاسی متفکران نوکنفسیوسی، به نظر میرسد که اغلب به روحیه قدرتگرایی هسونتسو، که برداشتش از دولت با واقعیتهای امپراتوری قدرتگرا و کهن جورتر بود، خیلی بزرگتر است.
هان یو (768 تا 824) معمولا به عنوان نخستین شخصیت بزرگ جنبش نوکنفسیوسی نگریسته میشود. او و هم عصرهایش درباره بیدار کردن علاقه به نظریهپرداری سیاسی را آغاز کردند، هر چند که مهمترین نفوذ آنها بر تاریخ مابعدشان احتمالاً برانگیختن ساده حس کشف درباره ایدهها و ارزشهای پیش از بودیسم در فلسفه و در ادبیات (با دیدن اینکه دومی محمل اولی است) کردند و با این کار واکنشی را علیه بودیسم به راه انداختند. فلسفه رسمی نوکنفسیوسی شکوفائی عظیم خود را پیش از یک قرن بعد، در قرن یازدهم که در طول آن نظریهپردازیهای کیهانشناختی و ماوراءالطبیعه فعالیتهای عمده بود، و در قرن دوازدهم با اثر ترکیبسازی چوهسی (1130 تا 1200) دیدند.
عقلگرائی نوکنفسیوسیها
اکثر نوکنفسیوسیها برداشت خود را از جهان نهایتا در چهارچوب ثنویت عقل و ماده بیان کردند. ماده، چنین پنداشته میشد که در یک دور مستمر از انقباض و انبساط است، منبسط در اثیر بدون شکل و منقبض در هزاران شکل از واقعیت مجلس، ماده بر اثر واکنش متقابل قطبهای دوگانه (ین و یانگ) و تحت نیروی محرکه هماهنگی کیهانی ـ نیرویی که در عین حال برپا نگهدارنده مفاهیم اخلاقی انسانی است ـ شکلهای معین به خود میگیرد. غایت اعلی نوعی اصل احاطهکننده بود که تمام اصول معین آن هزاران شکل را در برمیگرفت. انسان اشیاء و نهادها را اختراع نکرده بلکه اصول آنها را کشف کرده، اصولی که موجودیت ابدی دارند، چه واقعیت مادی در موجودیتشان دخیل شود و چه نشود. از این رو برای دولت، برای فرمانروا، برای کشور و برای تمام نهادهای جامعه و دولت اصولی وجود دارند. این اصول حکومت را محتمل میکند اما کیفیت آن را تضمین نمیکند. انسان نمیتواند نهادهای واقعی زمان خود را از طریق تکامل بخشیدن ادراکش از شکلهای آرمانی و نزدیک کردن هر چه بیشتر ما به ازای مادی به شکل آرمانی، بهبود بخشید. از این رو چوهسی تفاوت قایل شدن منسیوس را بین حکومت شاهوار (وانگ تانو) و حکومت تحمیلی (پاتائو) مورد بحث قرار داده و نشان میدهد که اولی در خود هماهنگی دارد و هماهنگ با اصل جهانی است، حالت آنکه دومی از میان برنده هماهنگی و منحرفکننده است. تمام فلاسفه نوکنفسیوسی، با تفرقه وسیع آراء در مورد مسایل فلسفی، کابیش در مورد مفاهیم سیاسی پایهای متفقالرأی بودند. با توجه به عقلگرا کردن حکومت که قبلا ذکر شد همه آنها میتوانستند با میل کامل به نظریه منسیوس درباره حکومت نیکخواهانه صحه بگذارند و واقعاً تمام آنها طرفدار حکومتی بودند از مردانی که عمیقاً تمام آنها طرفدار حکومتی بودند از مردانی که عمیقاً نگران درستی اعمالشان و زندگی مردم باشند. با این وصف در شور خود برای اخلاق و با داشتن مفاهیم ماوراءالطبیعی جدید اصول ابدی به عنوان معیارهای رفتار انسان، افکارشان به آسانی میتوانست معیارگرای انعطافپذیرتر از آنچه که کنفسیوسیهای اولیه بودند و به خصوص آنچه که منسیوس بود، بشود. برای مثال استعاره «غایت اعلی» در رتبهبندی نیروهای کیهانی که هزارن شکل حیات را پایدار نگاهداشت و نظم می داد تعبیر یافتهاش در شکل ادبی «امپراتور اعلی»، «پسر آسمانی» متعالیترین مقام در رتبهبندی نیروهای سیاسی و واقعیتهای اجتماعی بود. هیچ چیزی چنین سر راست آگاهانه توسط هیچیک از کیانشناسهای نوکنفسیوسی پیشنهاد نشد، ولی خصیصه فارغدلانه مباحثات سیاسی ایشان احتمالا مانع از مردود شمردن این سوء استفاده همگانی و حتی رسمی از این استعاره توسط ایشان شد. برای مثال دیگر، فضیلت قدیمی کنفسیوسی وفاداری دو طرفه بین فرمانروا و رعیت که با شور اخلاق احیاء شد، تبدیل به وفاداری یک جانبهای شد که فقط رعیت را در برابر فرمانروا متعهد میساخت و نقش قضاوت شخصی او را در مورد شایستگی فرمانروا برای خدمات وفادارانه از او سلب میکرد. عصر نوکنفسیوسی به دلایل زیاد که فلسفهبافی آگاهانه بود واقعاً فقط یکی از آنها باشد، یکی از اعصار طولانی پیشرفت قدرتگرایی بود.
اصلاح و ضد اصلاح
در طول دوره سونگ یکی از خصیصههای جامعه سنتی چین فقدان تخصص و تمایز در وظایف برگزیدگان جامعه بود، یک نوکنفسیوسی حیاتمند یکنواختی این چشمانداز کلی را حتی بیشتر ایجاب میکرد. اما با آغاز فرمانروایی سلسله سونگ (که گاه تاریخدانان فرهنگی بحث میکنند که آغاز چین نو بوده). شخص در مییابد که بزرگترین چهرهها در فلسفه کاملا همپایه با چهرههای بزرگ در سیاستهای فعال یا نظریه و تحلیل سیاسی کاربردیتر نبودهاند و اگر افکار سیاسی متخصصین بزرگ ماوراءالطبیعه و نظامسازها عموما فاقد اصالت است، افکار همعصرانه ایشان که گروههای سیاسی زمان خود را رهبری میکردهاند بسیار جالب توجهتر است و گروه سومی وجود داشتند که نه از فیلسوفان پیشرو و جنبش نوکنفسیوسی بودند و نه از دولتمردان برجسته، بلکه نوعی واقعبینانه و از نظر تحلیلی قابل فهمتری از نظریه سیاسی سودگرائی را عرضه میکردند. این دو گروه آخر در تمام دوره سون محرک جنبشهای مکرر اصلاحی بودند. مشهورترین جنبش اصلاحی، جنبشی بود که به وسیله وانگ آن ـ شیه (1021ـ1086) رهبری شد. وانگ در موقعیت خود به عنوان صدر اعظم در سالهای 1069 تا 1076 که در آن مدت از میزان کمنظیری از حمایت فرمانروا برخوردار بود، استفاده کرد تا اصطلاحاتی بنیانی در نظام اداری دولت، نظامهای اقتصادی و مالی و تشکیلات نظامی و بوجود بیاورد. او انبوهی از اعتراضات را در میان محققین در استخدام دولت برانگیخت که به سرپرستی رهبران مخالف منجر به جنبش ضداصلاح نیرومندی کشت که تا چندین دهه همراه با دست به دست شدن قدرت در میان گروههای متخاصم سیاسی بود. تاریخ سیاسی این دوره خود کاملا گویای تغییر و رشد در جامعه دوران سونگ است. برنامه اصلاحی وانگ آن ـ شیه در تاریخ سونگ دومین جنبش اصلاحی عمده از این دست بود و هنوز جنبشهای دیگری از پی آن آمدند. فهمیدن انگیزه واقعی اصلاحطلبان دشوار است و اطمینان یافتن از انگیزه مخالفان اصلاح هنوز از آن هم دشوارتر است. بیانات خود آنها در مورد موضوع همواره به نحو تحسینانگیزی کنفسیوسی است. کوشش در توضیح آنها، سنتا و باز در زمان خود ما توجهش متمرکز بر عوامل اصلی، زمینه اجتماعی، منافع اقتصادی، مذهب و نقطهنظرهای متفاوت فلسفی بوده. عواملی که موجب دستهبندی سیاسی شدند هر چه بودند افکار اصلاحی میل به طریقی قویا سودگرا داشت. این اصلاحطلبان، خودشان استادان دانشهای سنتی که مصر بودند آموختههای کنفسیوسی ایشان پیوسته و ناب است احساس میکردند که جامعه کنفسیوسی فقط وقتی میتواند باقی بماند که کشور قویتر، ثروتمندتر، از نظر نظامی کاراتر و نیرومند و از نظر تشکیلات اداری کاربرد بیشتری داشته باشد. وانگ آن. شیه مدعی بود که اصول ذاتی موسسات چو (چولی) را که سخت مورد احترام کنفسیوس بوده، زندگی کرده است. دشمنان اول، بهرحال ایدههای او را «قانونگرا» میخواندند.
جنبش ضداصلاح توسط مسو. ماکوآنگ (1019 تا 1086) دولتمرد تاریخدان رهبری شد که افکار کنفسیوسی او خیلی زیاد نشان قدرتگرایی همسو تسو را دارند: او با موضعگیری (بسیار قابل توجه در بین نوکنفسیوسیها) جدا در ارزش متن منفسیوس، در آنجا که در انکار قدرت اعلی و حرمت فرمانروا و تشکیلات کشوریاش بیشتر صراحت را دارد، تردید کرد. او در میان سخنگویان نوکنفسیوسی، در علم کردن موقعیت متعالی فرمانروای اعلا از همه افراطیتر است و از رعایای وفادار اطاعت بیچون و چرا نسبت به او را طلب میکند. با این وصف داشت او از دولت در تاکیدش به نیکخواهی و درستی کنفسیوسی است و مثل خیلی از افار نوکنفسیوسی رنگی از تائوئیسم دارد که به خصوص در عقایدش درباره عدم مداخله اقتصادی دولت قابل مشاهده است. چنین برمیآید که مخالفت او با وانگ آن ـ شیه در اصل بر این اساس بوده که ابتکارات حاد او در نهادها بیملاحظه و کج اساس است، هر چند که دلایل دیگر و شاید شخصیتری هم در کار بودهاند.
متفکرین سودگرای جنوبی سونگ به سنتی که در سونگ شمالی استقرار یافت ادامه و کوبندهترین بیانیه را بر علیه ونگ آن ـ شیه صادر کردند اما فرصتهای او به دست نیاوردند تا در بالاترین سطح دولت دست به تجربیات بزنند. چون لی یانگ (1143 تا 1194) و ین شیه (1150ـ1223) مهمترین آنها بودند. چن لی یانگ افکار سیاسی فیلسوفان نوکنفسیوسی هم عصرش را مانند چو هسی، بیش از حد نظری و بیش از حد مبهم یافت. او اسباب واقعبینانهتر و مستقیمتری برای انتفاع مردم، و از آنجا غنی کردن و نیرومند کردن کشور ارایه کرد. او بالاخص از مرکزیت داشتن بیش از اندازه تشکیلات اداری مملکت که نتیجهاش فقدان ابتکار و کارایی در حکومتهای محلی بود سخت انتقاد میکرد و مخالفت سرسخت صلح مسالمتجویانهای بود که با تسلط داشتن فاتحان جورچد چین بر شمال، سلسله بدون امنیت فقط ایالات جنوبی قرار میداد. افکار سیاسی و انتقادات او از دولت با روش فیلسوفان نوکنفسیوسی و هم با منافع تثبیت شده پژوهشگران طبقه متوسط ناسازگار بود. ین شیه سابقه کار درخشانی به عنوان یک مدیر داشت، اما رو در روی دستجات سیاسی قرار گرفت و بخش عمدهای ای زندگی خود را وقف مناظره درباره مفاهیم سیاسی کلاسیک با فلاسفه نوکنفسیوسی کرد. هر چند او اساسا با روحیهای منسیوسی در خدمت منافع مردم بود، اما جرات کرد که انزجار پیروان منسیوس را از کلمات «سود» یا «انتفاع» مردود بشمرد و کوشید نشان دهد که دولت خود در حقیقت نتیجه دنبال کردن واقعبینانه منافع مادی است. او همچنین از توازیهای مبهم با پیشینیان به صورتی که توسط کنفسیوس با ذهن نظریه گراتر استنباط میشد عیبجویی میکرد. شفافیت ذهنی او درباره رشد و تغییر و درباره تفاوتهای بین شرایط محیطی که الگوهای باستانی نهادها ممکن است در آن وجود داشتهاند و زمان حاضر، بیشتر از اغلب همعصرانش بود. تمرکز توجه او بر توسعه نهادی و تحلیل ضعفهای نهادی، در تاریخ طولانی افکار سیاسی چین او را به عنوان نوع جدیدی از یک عالم سیاسی مشخص میکند. در دوران مینگ که از 1368 تا 1644 به طور انجامید حکومت قدرتگرا تحقق سلطهجویانهاش به درجهای رسید که بیش از آن شناخته شده نبود. دیانت صحیح چوهسی یکی از وسایل سلطه بر کشور شد. هر چند هیج چیز جامعی مثل کنترل فکری انحصارطلب عصر نو نمیتوانست در آن جامعه تحقق پیدا کرند، درستاندیشی اداری انعطافناپذیر و به شدت سرکوبگر شد. وانگ شو ـ جن (از 1472 تا 1528) که با نام وانگ یانگ ـ مینگ هم شناخته میشد)، پس از دورهای طولانی از تجسس روشنفکرانه در لحظهای از یک بحران شخصی، یک روشنبینی ناگهانی را با کشف این حقیقت که ذهن تنها واقعیت است، تجربه کرد. این وضعیت غیر درستاندیش آرمانگرا توسط پیروان وانگ به کشف رهایی فردی تعبیر شد. خود وانگ یک مقام ادبی برجسته، فرماندار، ژنرال و ستون دنیای اداری بود. سابقه کار و رفتار شخصی او هیچ نشانی از انحراف از چهارچوب صحیح ندارد، اما افکارش حاکی از انزجار مفرط از چهارچوبهای تحمیلی خارجی و تصریح مجدد رهایی روح منسیوسی برای کشف حقیقت در درون خود است. این نتیجهای انفجاری داشت، به خصوص بین پیروان او در یکی دو نسل بعد از مرگش. آرمانگرایی او جنبشی وسیع شد با تابعیت عموم و اثری عمیق بر جامعه در سطح گسترده. این جنبش باعث ارتقاء مفهوم شایستگی فردی شد و فرصتهای بزرگتری را برای تحصیل مردم عادی فراهم آورد. بالاخره جنبش منجر به افراطهایی در آزادیگرایی و شرارت شد که لزوم سرکوبی با زور را ایجاب کرد. جنبش به نحوی در بین متفکران از اعتبار افتاد و خطری برای مملکت شناخته شد. با عوض شدن خاندان سلطنتی در 1644 از جنبش به نحو موثری جلوگیری شد. این نوع فکر سیاسی وانگ نه جامع است و نه روشن. تاکید آن بر آرمان منسیوسی ترغیب اخلاقی بود و تحصیلات وسیعتری را برای توده مردم توصیه میکرد تا به ایشان در تشخیص استعدادهای انسانیشان برای تکامل کمک کند. با اعتقاد به اینکه هشیاری از حقیقت و حس صحت اخلاقی بصورت حداقل در درون تمام افراد نهفته است این فکر ضد قدرتگرایی بود بیآنکه تمایل به انقلابی بودن داشته باشد. او اعمال درجهای از برابری و آزادی را در جامعه میخواست که کاملا با مفهوم کنفسیوسی از «مرد برتر» توافق داشت اما از آن تلقی خام میشد و از متن ایدههای وانگ بیرون کشیده میشد، از نظر اجتماعی خطرناک بود. در خور توجه اینکه تاریخدانان کمونیست چین عصر جدید وانگ را به عنوان صدای بورژوازی نوخاسته شهرنشین میدانند، نوعی روسوی چینی. در میان پیروان مکتل او در یک قرن پس از مرگش بسیاری از متفکرین آزاد افراطی و تعدادی از جالب توجهترین اذهان در تاریخ روشنفکری چینی قرار دارند.
با به تخت رسیدن خاندان منچو چینگ (1644 تا 1912). راست دینی کنفسیوسی که در سنتز ساخته شده توسط چوهی تعریف و در نظام خدمات دولتی دیوانسالار به سر راستترین نحو اعمال میشد، با انعطافناپذیری و مو به مو حفظ گردید. اما، به خصوص در سالهای اولیه فرمانروایی خاندان جدید، برخی از پژوهندگان مستقل از رده برگزیدگان ماندند و به عنوان اعضاء بخش خصوصی جامعه کمابیش به دولت تاختند و اشتباهات مینگ را بازتاباندند و در مورد عیوب قدرتگرایی عیبجویانه نوشتند.