با مراجعه به منبع مورد استناد نویسنده، به خوبی میتوان دریافت که وی با تقطیع عبارات دکتر شریعتی درصدد است اعتقاد خویش را به عنوان دیگاه شریعتی بیان نماید. وی با نقل عبارتی از جلد 5 مجموعه آثار، سخنی از دکتر دربارهی حکومت غیر دینی نقل مینماید که آن سخن را کافی، جامع و مانع میداند و میخواهد به خواننده چنین القا نماید که شریعتی خود مدافع حکومت «لائیک» بوده است حال آنکه جملات نقل شده از نظر شریعتی نه تنها جامع و مانع نبوده و به عنوان یک مسلمان به آن اعتقاد نداشته، بلکه به دیگر روشنفکران مسلمان نیز توصیه مینماید اسلام و ایمان نقش آن را در فرهنگ مردم به عنوان یک واقعیت پذیرا باشند.
اینک توجه خوانندگان گرامی را به جملاتی که نویسنده از دکتر شریعتی نقل نموده است، جلب مینمایم:
و سخن آخر، از قول آن اندیشمند «همیشه» لازم و کافی و جامع و مانع به نظر میرسد که نوشت: «یکی از اصول مسلم و مشترک میان همه روشنفکران و جناحهای مترقی در سراسر دنیا این است که دموکراسی و لیبرالیسم و آزادی عقاید حکم میکند که یک دولت ملی دموکراتیک و مترقی باید «لائیک» باشد؛ یعنی غیر مذهبی باشد... اگر دولتی خود را بسته به یک دین خاص کند، یک کار ارتجاعی کرده است. دولت باید متعلق به همهی جناحها و گروههای ملت باشد. وقتی دولت میگوید: من وابسته به فلان دین هستم، این یک ارتجاع است و ضددموکراتیک.(1)
آنچه نویسندهی مقاله از شریعتی نقل نموده است، برشی است از مجموعه مطالب مربوط به الجزایر از نظر دکتر پس از استعمار فرانسه هنگامی که روشنفکران لائیک در الجزایر به قدرت رسیدند، مطابق اصول روشنفکری انتظار میرفت برای دولت خود نام و عنوان غیرمذهبی انتخاب نمایند و میگوید:
«اما با کمال تعجب و بر خلاف رویهی اصل عام بینش مترقی مدرن در تمام جهان، همین نمایندگان چپ سوسیالیست غیر مذهبی، نامی را که برای رژیم سیاسی خود انتخاب کردند «جمهوری تودهای سوسیالیستی اسلامی» بود».(2)
شریعتی دلایل روشنفکران لائیک الجزایر در تکیه بر فرهنگ اسلامی و نهادن نام اسلام بر رژیم خود را، قدرت مذهب در تمام ابعاد دانسته و معتقد است روشنفکران آن روز این موضوع را دریافته بودند و در ادامه میگوید:
«برای آنها این الفاظ معنی دارد، برای ماست که جنبهی مد و تظاهر به روشنفکری دارد و خالی از محتوا است. در جامعه ما است که عدهای چون از گوشه و کنار شنیدهاند که در اروپا، روشنفکران مذهبی نیستند، خیال کردهاند آنها هم باید ضد مذهبی باشند و هر کس با مذهب، هر مذهبی و در هر شکلی و در هر وقتی مخالفت کرد، یک روشنفکر اروپایی میشود!»(3)
از صراحت کلام شریعتی به روشنی به دست میآید که از نظرگاه وی مذهب از جایگاه والایی برخوردار است و روشنفکر حقیقی کسی است که دین را به عنوان یک واقعیت سیاسی و اجتماعی پذیرفته باشد. به اعتقاد شریعتی، بیشتر روشنفکران ناتوان از درک این واقعیت و نیز مخالف مذهب هستند. وی در این رابطه چنین میگوید:
«بیشتر روشنفکران ما، عقیده شخصیشان را با واقعیت اجتماعی خلط میکنند، چون خود ایشان مخالف مذهبند، در کار اجتماعی و سیاسیشان جامعه را مخالف مذهب تلقی میکنند. روشنفکر واقعگرا غیر ایدآلیست است، یعنی کسی که عقیدهی درونی و گرایش ذهنی خود را با واقعیت عینی جامعه عوضی نگیرد. من میدانم که روح اجتماعی ملت من مذهبی است و دیدهام که استعمار و عوامل آنگاه بدان تکیه میکنند و گاه با آن به شدت مبارزه میکنند. بنیانگذار انگلیس، قرآن را به زمین زد و فریاد کرد که تا این کتاب هست نفوذ ما در میان مسلمانان محال است.»(4)
با وجود میل باطنی نویسندهی مورد نظر، که با انتخاب جملاتی از شریعتی دربارهی اصول مشترک میان روشنفکران لائیک تلاش نموده است وی را روشنفکری لائیک جلوه دهد؛ شریعتی خود، به عنوان یک مسلمان آن اصول را نمیپذیرد و برای روشنفکر مسلمان اصول دیگری بر شمرده و نسخهی دیگری میپیچد:
«روشنفکر جامعهی ما باید این دو اصل را بداند که اولاً جامعهی ما اسلامی است ثانیاً اسلام یک حماسهی اجتماعی و متحرک است. اگر یک متفکر بداند نهضت خود را برای بیداری و آگاهی و رشد اجتماعی و فرهنگ تودههای ما بر این پایه استوار کند و موفقیتش حتمی و سریع است. من میدانم که روشنفکر مترقی باید بر فرهنگ و روح و شخصیت جامعهاش و ملتش تکیه کند و از این پایگاه نهضت خویش را آغاز کند و میدانم که فرهنگ ملی ما یک فرهنگ اسلامی است. میدانم که اسلام (چه از نظر مذهبی بدان مؤمن باشم یا نباشم) سرشار از عناصر اجتماعی و سیاسی و ضد طبقاتی و دارای بینش این جهانی و فرهنگ مبارزه و حماسه است. بنابراین در جامعهی من، اسلام، هم ایمان توده است، هم قدرت نیرومند اجتماعی است. هم تاریخ است و هم فرهنگ ملی و هم در ذات سازنده و آگاهیبخش و عدالتخواه و ضداستبداد و معتقد به «عزت انسانی و اجتماعی و مادی پیروانش». نفهمیدن این «واقعیات» یعنی نفهمیدن هیچ چیز!»(5)
خوانندهی گرامی خود به خوبی میداند که میان آنچه شریعتی بدان معتقد است و آنچه در مقالهی یاد شده به وی نسبت داده شده است، فرسنگها فاصله است؛ جای شگفت است که برخی از روشنفکران جدید با ادعای پیروی از شریعتی شعار سکولاریسم و جدایی دین از سیاست سر میدهند. در صورتی که شریعتی هیچگاه چنین شعارهایی را باور نداشته است. سخن زیر، خود گویای این حقیقت است:
«ببینید در اسلام چگونه دین و دنیا قابل تفکیک نیست و چگونه استعمار به دهان ما انداخت که مذهب از زندگی جدا است و «روشنفکران» ما هم لوطیوار بازگو کردند به خیال اینکه دارند ادای روشنفکران اروپایی را در برابر کلیسا در میآورند، غافل از اینکه این قیاس معالفارق است.»(6)