احمد معلم
باور کنی یا نکنی گره به دست تو باز می شود. دندان و غیر نمی خواهد. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.(1) مشرق زمین مهد معنا و نور است. مشرق خورشید است. از دورترها چنین بوده و هست. غرب به تکنولوژی و فرهنگش می نازد، به قوت«آن» سعی می کند «این» را به خورد دنیا دهد، که آقایی و سیادت جهان از آن اوست. کسی می گفت: به دشمن نگوئید بزرگ ! یکی پرسید چطور؟! گفت بندگان خدا از کوته فکری شان به این نوع بزرگی هم تفاخر می کنند. بزرگی اش که به اثبات رسید سعی می کنند شیطان را به حیله گر، بعد هم زیرک و باسیاست و صاحب درایت تفسیر کنند. بعضی ها حتی جنبه دشنام هم ندارند! به او بگویید قلدر، گمان می کند رستم دستان است در تعرض، جری تر می شود. در فرهنگ فرنگ به محدودیت های دین ما خرده می گیرند، که دست و پاگیر است، متعصب مآبانه است، مانع پیشرفت و توسعه است، و چند و چندین از این لاطائلات که کذبشان لازم به اثبات نیست. قید و بندی اگر در این سرزمین و در دستور دین ماست، زنجیرهایی است که پای نفس اماره را بسته است. زشتی ها در خارج از دایره مردمان مومن و متدین در تکاپوی مدامند. اما آن سو، در غروب خورشید اغلب زشتی را طور دیگری معنا می کنند. اینکه تشبه جستن به حیوانات زشت و ناپسند است یا رعایت حریم آدمیت، سوالی است که هربی غرض و بی مرضی پاسخش را می داند.
با تمام این احوال اما انگار برخی دوست می دارند بی قید باشند، بی قید زندگی کنند، در روابطشان به آن سوی آزادی قدم نهند، آزادیشان، لاابالیگری باشد. و این فرهنگ با تلاش عده ای آگاه و عده ای جهل اندیش بی مایه در حال توسعه و تبلیغ است. هر چه زندگی بر ما سخت بگیرد و زمان دشوارتر بگذرد این قوم به امید ضعف ما، در کار خویش شتاب می ورزند و این مصافی است که خواهی نخواهی هر کدام از ما در آن نقش خواهیم زد.
چه نقشی زنیم، چه نقشی ایفا کنیم، چه نقشه ای در این جدال پرمخاطره طراحی کنیم، نکته ای است که به شخص درونمان باز می گردد. گرهی است که می توان گشود یا بر او افزود. در هم تنیده که شد گشودنش سخت است اما از آغاز اگر قصد و اراده کنی آسوده تر خواهی بود. مشغله های زندگی بر ایمان امروز، دغدغه های بی پایانی شده است که گویی هیچ کس را یاری از رهایی اش نیست. مثلا در هجوم بی امان مردم برای حضور در محل کار صبحگاه و شامگاه و سحرگاه و هرگاه و بی گاه دیگر، آن چنان اسیر رنج ترافیک و ازدحام خودروها می شویم که ساعت های عمرمان هم از این همه اتلاف و بیهودگی خسته و کسل می شوند. هر کس انگار از سر رقابت یا از سر تجمل پرستی دوست دارد بر مرکبی فاخر براند و بی خیال صدمات پنهانی این کار، پزی بدهد، خودی نشان دهد. بعد از مدتی که زیاده خواهی و خودپرستی و مال دوستی به عادت گرائید؛ می ماند شهری شلوغ که مردمانش در کنار هم، اما یکه و تنهایند. هر کس در عالم خویش، بی تفاوت به دیگری در اندیشه و کار و دکان خویش است. و غرب در این معرکه نقش آتش بیار را ایفا می کند. فرهنگش را جزء جزء از این دست، صادر می کند. به قول آن بزرگ: «بد را با خوب می آمیزند تا راحت تر تحمیلش کنند.» به خصوص در این عصر که وجود رسانه های گوناگون و قدرتمند، کار را آسان کرده است. هر کس کالای خود را با رنگ و بو و جلوه ای خاص به بازار جهان عرضه می کند. بازار که نه، دهکده ای است که از این سر تا آن سویش دوگام بیش تر نیست. بلکه یک گام!
بدین شرح، تعارض، حتمی است. کسی از این موج بر حضر نیست. جدالی است که «تنها» یا با «جمع»، درگیرش می شوی. سالها با بوی خوش سادگی ها و پاکی ها و صادقی ها زیسته ای و اینک در معرض پیچیده ترین سیاست ها، پلیدترین افکار و دروغترین اخبار بیگانگان، باید راه را از چاه بازشناسی. و این ممکن نخواهد بود مگر آنکه به سلاح ایمان، علم و حکمت و درایت مسلح شوی.
در حکایت معروف شیر و نخجیران مولانا، گرچه نقش خرگوش و زیرکی و هوشیاری اش در قصه همه چیز را در کل تحت الشعاع قرار می دهد اما هیچ نکته از نگاه نافذ و روایت پخته صاحب مثنوی پنهان نمانده است نخجیران مولانا با ذوق ظریف و ذهن روشن خود این داستان را چنان شرح و تفصیل کرده و با چنان مهارتی به رشته نظم درآورده که برجستگی های معنوی اش کاملا آشکار است. این امر موجب گشته تا منظومه غنی او، کلیدی برای تمام فصول باشد. وی استادانه لطیف ترین مطالب عرفانی و ظرائف و نکات معنوی را از زبان شیر و خرگوش و سایر وحوش بیان کرده است. توکل، رضا، شکر، فنا، جهد و دیگر مقامات سلوک معنوی در ابیات ناب مولانا به گونه ای مطرح شده که هر زمان می تواند چراغ راه آینده باشد.
ارتباط این تمهید با اصل ماجرا در سلطه خواهی شیر و سرسپردن ساکنین منطقه است. شیر هر روز خون می ریزد، وحشت می آفریند، ویرانی به بار می آورد و خلاصه امان دیگر حیوانات جنگل را می برد. از قصه های رمزآمیز جهد و توکل که بگذریم؛ حیوانات جمع می شوند و از سر ضعف تصمیم می گیرند هر روز به اختیار کسی از اهالی جنگل را آماده کنند و جهت خوراک شیر راهی نمایند. شیر نیز با خرسندی می پذیرد که این سلطه گری با زحمت کمتری ادامه یابد. کار، آغاز می شود. تا زمانی که قرعه فال به نام خرگوش می افتد. او که با هوشیاری و ذکاوت، طرحی برای نابود کردن شیر درانداخته، حکایت خویش با دیگران در میان می دهد و به تنهایی و با تأخیر زیاد به نزد شیر می رود. جناب شیر که نماد حرص و آز و خودخواهی و ظلم است با خشم از دیر آمدن «غذا»یش اظهار عصبانیت می کند و هم از یک خرگوش تنها و کوچک اظهار تعجب! خرگوش از شیر می خواهد تا فرصتی دهد و شرح این تأخیر و اهمال را بشنود.
او که از میزان طمع شیر آگاه است و زشتی و پلیدی را در ظاهرش، آشکارا می بیند چنین نقل می کند که: در راه شیری جسور رهزن آمد و خرگوشی که همراه من بود ربود چون از هیبت و حشمت و قدرت شما گفتم و اینکه خرگوش، سهم غذای سلطان ماست جسارت از حد گذراند و خود را در زورمندی و قدرت بی همتا خواند و خرگوش را ستاند. اکنون خرگوش دیگری که همراه من بود و بسیار بزرگ جسته تر از من، در نزد اوست. و سبب تأخیر این بود و ما بی تقصیریم. شیر که از سخن گفتن و شرح ماجرای پراحساس و آب و تاب خرگوش به خشم آمده بود خواست تا محل زندگی آن هماورد جسور را نشانش دهد. خرگوش او را به لب چاهی برد، چاهی که آبی زلال در عمق آن آرمیده بود. خرگوش در آغوش شیر رفت و درون چاه سرک کشید. شیر، در آب چاه عکس شیری را دید که خرگوشی بزرگ در دست دارد. آینه چون در مقابلش نهاد همه در آن، خودی و بی خودی و خودبینی دید. طمع آنچنان در پایش زنجیر افکند که جز خویش، تاب تحمل دیگری را نداشت. خرگوش را به زمین نهاد و در آن چاه غوطه زد و در خیال باطل در چاه ظلم خود گرفتار آمد.
چونکه شیر اندر بر خویشش کشید در پناه شیر تا چه می دوید
چونکه در چه بنگریدند اندر آب اندر آب از شیر و او، در تافت تاب
شیر، عکس خویش دید از آب تفت شکل شیری، در برش، خرگوش زفت
چونکه خصم خویش را در آب دید مر، ورا بگذاشت و اندر چه جهید
در فتاد اندرچهی کو کنده بود زآنکه ظلمش در سرش آینده بود
چاه مظلم گشت ظلم ظالمان اینچنین گفتند جمله عالمان
هرکه ظالمتر، چهش با هول تر عدل فرمودست: بتر را بتر
«آینه» خودش حکایتی دارد با خلق. برخی جمال خویش در آن می بینند، برخی جلال خویش. زیبارویان برآینه منت می دهند. فارغند از فردا و از گذشت زمان. عکس خوب خدا داد خود در آینه تماشا می کنند و مفتون آن می شوند. گفت:
تو هم در آینه مفتون حسن خویشتنی زمانه ای است که هرکس به خود گرفتاراست
اما دیگر آینه بینان، البته نه کف بینان و قهوه کیشان- در آینه، ناخوشایندند. از آنچه درمقابل، بدینسان مشابه و نازیبا مشاهده می کنند، ناراضی، دلسرد، غمگین و گاه خشمگینند! نمی پذیرند اینهمه کژی و ناهنجاری را، برنمی تابند این عکس برابر اصل را. پس، کار در نزدشان با سنگ راست می آید. سنگ و آینه. کار، از صورت به سیرت می رسد. چون در آینه سیرت تامل کنی، آینه آینه است، معاینه است. اما چون به صورت درآویزی، شکست و شکستن جلوه می کند.
از منظر فرهنگ غربی، مقابله عده ای کوچک با دست خالی درمقابل جمعی عظیم از دشمنان و خونخواهان امری غیرمعقول و غیرمنطقی است و پایان کار، آشکار است. اما صاحب جمال والامقامی از خیل بزرگان سرو قامت عالم. عکس این تصور باطل را درخلق آینه عبرت آموز و ماندگار کربلا را به تماشا گذاشت. کربلا آینه شد. آینه صورت، آینه سیرت، آینه حقیقت، آینه عاشقی و...
اما چون آینه در برابر گرفتند و رویت سرخ گشت و هوای سنگ در سرت پیدا شد به یاد آن بیت معروف باش که گفت:
آینه چون نقش تو بنمود راست خودشکن آئینه شکستن خطاست
و این نقش چیزی است که هرکس به گونه ای با آن روبروست. نقش بعضی زیادخواهان، رسوخ و رخنه در سرزمین های دیگر است. خاک و مرز و طول و عرض و منطقه، مخصوص قدیمیترها بود. امروزه منظور از فتح سرزمین، فتح دلهاست، فتح اذهان و افکار مردم جهان است. توپ و تانک و تفنگ و موشک هم البته در همین راستا نقش خود را ایفا می کنند اما سلطه خواهان جهانی، سلاح کارآمد دیگری دارند که رسانه است. در هر بسته، نهایت دقت و ظرافت در تزئین و زیبایی را بکار برده اند و درنهان هرچه باشد تقدیم می کنند، عروسک «باربی» باشد یا سرگرمی های آدمیخواری مثل «گلدکوئیست ها»، فرقی نمی کند. باید متناسب با هر سرزمینی، کالایی ابداع و ارسال کرد که منجر به تسخیر اذهان گردد و یا طرحی درانداخت که فکر و کار و اندیشه و خودکفایی فراموش مردم شود! هدف، اشاعه فرهنگ بی خود و پوچ و بی قید، به تمام نقاط جهان است. از سر دوستی نشد، جنگ های محتاطانه و حساب شده، به اخلال و اختلال در امور دیگر کشورها کمک می کند. چون نمی دانند چگونه باید درمقابل گرفتاری ها و مشکلات قدعلم کنند، پس باید به ایشان کمک نمود! خدا پدرش را بیامرزد یا نیامرزد نمی دانم، آنکه این اصطلاح حقوق بشر را به سرزبانها انداخت. این اصطلاح اگر نبود واقعا چه می شد به هر کجای دنیا حمله کرد، جنگ افروخت، درامور دولتها و مردم دخالت نمود و جسورانه ادعای اعاده حقوق بشر کرد!؟
مستمسکی یافته اند که قابلیت های بسیاری برای ادعاهای بزرگ اما واهی و دروغین دارد. خوب است طبل توخالی است و الا کار بالا می گرفت. نه تاریخی، نه اعتقادی، نه پایبندی، نه معنایی. بی خودی در حرص و آز و زیاده خواهی و ریا و رنگ به چه مقصود درهیچ می پیچند؟ مدعی شدن در چیزی که خودت ظرفیت آن را نداری، بزودی پرده از رازت برمی گیرد و آب رویت می برد. ادعای آقایی جهان داشتن و استفاده از مطالبی که کذبش از پیشین روشن است با هم در یک ترازو نمی گنجند. دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مبارزه با تروریسم، رفاه، آسایش همه کلماتی زیبا، ارزشمند، کارآمد و مثبتند که بی شک به کمال آدمی کمک می کند اما اگر قصدت از دموکراسی دخالت در امور همسایه باشد، اگر با نام مبارزه با تروریسم حریم دیگران را بی هیچ رحمی مورد تجاوز قرار دادی، وقتی آزادی را بروز حیوانیت انسانها دانستی معلوم می شود ریگی به کفش داری، معلوم می شود که نفست با کفر عجین است. به قول آن بزرگوار که گفت:
گیرم که هزار مصحف از بر داری با آن چه کنی، که نفس کافر داری