محمود نکوروح
قرن بیستم، قرن انقلابها بود و قرن بیستویکم قرن اصلاحات و رفرم، زیرا که حاصل انقلابها چنانکه باید و شاید نشد، انتظارات برآورده نگردید. سرعت حوادث خرد را زایل کرد و جنگ طبقات تا نزاع دو نسل وضعیت را تحتالشعاع قرار داد. تزارها در روسیه در شخصیتهای جدید بازتولید شدند، حتی در چین مائو دیکتاتور شد و با «چیان کایچک» دیکتاتور قبلی فرقی نکرد، به بهانه سوسیالیسم، تنها همه چیز دولتی شد، طبقهای بجای پرولتاریا از حزب کمونیست حاکم شد و نوعی «بوروکراسی» گوش به فرمان چون شوروی که همه انقلابیون اولیه و نظریهپردازان مارکسیست را از دم تیغ گذراند. نتیجه اینکه تا مدتها جنگ داخلی داشتند. در حالی که رشد و توسعه فرهنگی نیاز به فضای باز و آزاد دارد. نتیجه «ما با فئودالیسم صنعتی در شوروی روبهرو شدیم» (آلن تورن) کشورهایی که هنوز مجبورند هواپیمای مسافربری خود را از غرب بخرند که هردو اخیرا سفارشهایی به آمریکا و اروپا دادهاند. در صنایع سنگین هنوز مساله دارند. تجربه سقوط هواپیماهای روسی در کشور ما و حتی کامیونهای چینی بهترین نشانه است. در چنین کشورهایی اقلیتی کوچک به نام حزب و ایدئولوژی حاکم شده و یک طبقه تکنوکرات دولتی مدیران حکومتی شدند، مابقی در نوعی بوروکراسی گسترده، و طبقه کارگری با نان «بخور نمیر» زندگی میگذراند. در چنین شرایطی همهچیز اقتصادی است حتی نگاه به «انسان» ولی نیم دیگر انسان که فرهنگ است فراموش شده است. نگرشی که با سرمایهداری غرب تفاوتی ندارد که «اومائیسم»اش از یاد رفته است. چین با تولید کالاهایی که از نظر کیفی هنوز پایین است، بیشترین اضافه درآمد ارزی را امروز دارد که بدان میبالد، در حدود «1000 میلیارد دلار» با رشد 8 درصد، ولی این درآمد ارزی در آمریکا تبدیل به «سهام» شده است. در کشوری که اقتصادش ورشکسته است و سهامش در حال سقوط پیوسته است، در حالی که میشد این اضافه درآمد را برای محو «فقر» به کار برد. در کشورهای فوق بورژوازی و طبقه متوسط هرگز پا نگرفت. بخش خصوصی از یاد رفت که اینها چوببستهای توسعه پایدار است.
در چین استثمار از همه جای جهان شدیدتر است، با کارگر روزی یک دلار نوعی سرمایهداری دولتی حاکم شده، که هنوز در تولید نتوانسته است از نظر کیفی با غرب رقابت کند. منتها سرمایههای بزرگ غرب به خاطر کارگر ارزان بدانجا سرازیر شدند. شاید توجیهشان جمیعت یک میلیارد و نیمی است که زایده اقتصاد غرب شده است. به همین دلیل غرب چشم خود را بر نقض حقوق بشر چون عربستان میبندد. در نهایت کشوری شد که یادآور بردگی قرون قدیمه و استثمار بیحد و حصری در دوران مدرن شد. البته هدف انقلاب روسیه بیشتر عدالت بود تا دموکراسی، ولی هیچکدام به اجرا در نیامد. در عین حال که این دو لازم و ملزوم هم هستند. چه «عدالت امری اخلاقی است». (آمارتیاسن برنده جایزه نوبل 1998) در چین تضاد و تناقض تا بدانجا رسید که در رژیم کمونیستی «اقتصاد بازار» هدف و برنامه شد، شاید از نظر لیبرالها موجه باشد ولی لیبرالیسم هم امروز در آمریکا حاصلش ورشکستگی اقتصادی و غارت بانکهاست و میبینیم اصلاحات «اوباما» هنوز با مشکل روبهروست. در شوروی هم در نهایت همین امر تکرار شد تا جایی که مورد انتقاد کوباییها در کنفارنسی در پراگ قرار گرفت که «سرمایهداری دولتی» نام آن شد. امپریالیسمی که در لهستان، مجارستان و... بارها روی فاشیسم آلمان و امپریالیستهای آمریکا و اروپا را با تهاجمات نظامی سفید کرد. انقلاب اکتبر کودتایی بود، وگرنه کمونیستها در برابر سوسیال دموکراتها در رایگیری فوریه باخته بودند که بیش از 7 درصد رای نیاوردند. به علاوه اگر کمک خارجی «آلمان» نبود، آن انقلاب به رهبری لنین برنده نشده بود که او راه را بر بورژوازی روسی سد کرد که میرفت رقیب بورژوازی آلمان بشود. «کمونیستها با این کودتا یکشبه به همه چیز رسیدند و با به دست گرفتن منابع مالی کشور وضعیتشان 180 درجه عوض شد، لنین از همان ابتدا متوجه شد که در جامعه عقب افتاده روسیه چگونه بر حریفان خردگرا و اندیشمند خود پیروز شود. (از کتاب برادر بزرگتر)
بعضی انقلابها ضد استعماری بود، بعضی به جنگ و کشتارهای جهانی انجامید که بسیاری دولتها برای رهایی از بحرانهای اقتصادی در جستوجوی جنگ بوده و ملتهایی برای رهایی از سلطه بودند، جنگ کره، جنگ ویتنام و لائوس و... که مدت یک قرن استعمارگران در جستوجوی منافع و مردم در جستوجوی حقوق از دست رفته بودند و به قول رئیسجمهور دهه 70 آمریکا «آمریکا از پستترینها و کثیفترینها حمایت کرده بود» (جان اف کندی کتاب سیمای شجاعان)، جملهای که مصدق قبلا در نطقی در مجلس شانزدهم گفته بود «انگلیسها میگشتند و رذلترینها و کثیفترین را بر سرنوشت ملتها حاکم میکردند» منتها امروز با رشد ارتباطات همه بعد از صلح و رهایی در جستوجوی سازندگی هستند. چه سلطه چهره عوض کرده است و با برنامههای «بانک جهانی» القای برنامه میکند. که جنگ هیچ طرفداری ندارد. بویژه که جنگ عراق برای آمریکا هم گران تمام شد. باید توجه داشت برنامه بانک جهانی در کشورهایی که فاصله فقیر و غنی و محرومیتها افزون است بیشتر به سود محافظهکار بوده است.
در آفریقا هنوز به بهانه انقلاب کشتار دستهجمعی تمام نشده، روزی استعمارگران بودند حالا دولتهای محلی بدین امر پرداختهاند. بیش از همه بر سر قدرت به قتلعام قبایل رقیب پرداخته، اگرچه نلسون ماندلا به رغم بیست و اندی سال زندان و شکنجه با پیامش که «فراموش نمیکنیم ولی عفو میکنیم» اسطوره آشتی و صلح شد که سفید و سیاه بر گذشته دردناک تاریخی خود قلم بطلان کشیدند. توسعه و پیشرفت امروز آفریقای جنوبی به خاطر آن است. تا جایی که جام جهانی فوتبال امسال در آن کشور برگزار شد بدون حادثهای خشونتزا. ناگفته نگذاریم که «اصلاحات» نوعی کنش حساب شده، عقلایی، برای ساختن، بهتر شدن، توسعه و پیشرفت با برنامههای کارشناسی شده با مدیریت جمعی است که هرکس به نسبت کار و شایستگی در یک کشور «حق» دارد. و البته نقش دولت تامین این «حق» و حتی برای آنها که فاقد آنند، اشتغال، درمان و بهداشت، آموزش و پرورش و... که بدون رعایت و تامین این حقوق به توسعه نمیرسند. در سفری که میخاییل گورباچف در سال 1989 به کوبا کرد به کاسترو گفت که «رفرمها و اصلاحات سرانجام خود را به جوامع تحمیل مینمایند؛ چه زندگی اجتماعی هرگز ثابت و ایستا نیست» و «تجدید بنای جامعه و اصلاحات نیاز همیشگی است زیرا که مشروعیتی که آنرا حمایت میکند به خاطر ضرورتهای تازه همیشگی و نامحدود نیست...». او ادامه داد: امروز «به خاطر اجتناب از بازگشت به سرمایهداری و بیعدالتی تنها باید به «اصلاح» امور گذشته پرداخت...»
«در کوبا در آخر کار کاسترو میخواست با یک ارادهگرایی اخلاقی انسان قهرمان «شفاف» بسازد که گورباچف مدعی شد اینها دیگر عوامفریبی است؛ چه اصلاحات دیر شده است امری که در شوروی تجربه شد که قدرت در خانوادهها، سوءاستفاده از رابطهها همگانی شده بود و رژیمهای بسته نمیتوانند از آن بگریزند.»